آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۱۰

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

محبوبه جان ادامه میداد و من دایم زبانم را گاز میگرفتم تا مبادا بگویم:

“خب به من چه که ایلیا پول داره و خونه داره و قرار داد های بزرگ بسته و سرمایه گذاری های کلان کرده؟؟؟”

اه…

خب منم در آمد دارم..پولمو دایم پس انداز میکنم.. کم خرج میکنم.. اصراف نمیکنم..در عوض دستم هیچ وقت جلوی کسی دراز نیست!

منم نزدیک ۲۰۰ میلیون پول دارم.. باید هی به رخ این و اون بکشم و توی بوق و کرناش کنم؟؟؟

دقایقی بعد ایلیا آمد، تیپ نیمه رسمی زده بود و استین های لباسش را تا کرده معلوم بود که قصد رفتن دارد.

خدایا ببین که این بشر با من چیکار کرده..؟

حتی ذره ای از اینکه نامزد برای یک مدت طولانی دو هفته داره میره خارج ناراحت نیستم..برعکس احساس رهایی و راحتی هم میکنم.. سر تکان دادم

از وقتی نامزد کرده بودم چقدر افکار هیچ و پوچ توی سرم جولان میداد؟؟
قبل از این نامزدیه اجباری من یک شخصیت ثابت و اهداف مشخصی داشتم..ولی حالا؟؟؟

ایلیا داشت می آمد تا کنار من بشینه ولی به درخواست خاله سیمین اش رفت و کنار او نشست و من خود به خود لبخندی روی لب هام نشست که ازچشمای ایلیا دور نموند..

ولی او ظاهرا برداشت دیگه ای از لبخند من کرد و متقابلا برایم لبخند تحویل داد..!

آخه این خنگ؛ مخ تجارت های بین المللی شده؟!

چشمانم را در حدقه چرخاندم و به ادامه ی بحث خاله زنکی مادر ایلیا و خاله هایش گوش دادم..از بیکاری بهتر بود که!!!

از تحویل گرفتن های لبخند های این ایلیا خود شیفته که بهتر بود!!!

ایلیا بعداز شام سبکی که به درخواست همه آماده شده بود_چون درحال ترکیدن از کباب خوردن بسیار بودند_عزم رفتن کرد..

وقتی سوار ماشین اش شدیم و حرکت کردیم مدتی در سکوت بودیم تا اینکه ایلیا گفت:

ـ برام آرزوی موفقیت نمیکتی گل رزم؟

بی حال زمزمه کردم:

ـ موفق باشی!

ایلیا توی گلو خندید و گفت:

ـ اینقدر از ته دلت بود که صداشو نشنیدم..خیلی عمیق بود گل رزم!

به سمتش برگشتم و گفتم:

ـ به مادرت گفتی که من باهاشون بر نمیگردم خونتون؟

ایلیا با سر تایید کرد ولی گفت:

ـ چرا نمیمونی گلم؟ توی اون عمارت بزرگ و خالی نمیترسی؟؟؟ آقاجونتم که نیست..خونه ی ما بمون، خاله هام به خاطر تو آمدن!

بازهم جوابشو ندادم ولی زیر لب طوری که نشنوه زمزمه کردم:

ـ کی خواست برگرده عمارت!

بعداز طی مسافت طولانی بالاخره به فرودگاه رسیدیم، ماشین ها خالی شد و من در فرودگاه خجالت آورترین صحنه ی تمام عمرم را دیدم..

طوری که تا دقایقی بعداز رفتن ایلیا در شک بودم..!

من میگم اینا تازه به دوران رسیده اند…!!! همچین برای رفتن به سفر کاری ایلیا گریه میکردند انگار داره میره جبهه!

وای خدایا، من تنها به یک خدانگهداری و مواظب خودت باشی بسنده کردم و در جواب ایلیا که بغلم کرده و پیشانی ام را بوسیده بود چیزی نگفتم و آبرو داری کردم..

اما مادر و خاله های ایلیا مثل ابر بهار گریه میکردند طوری که پیرزنی که از کنارم عبور میکرد

پرسید این جوون کجا میره که خانواده اش اینقدر بیتابی میکنند و من به اجبار جواب دادم:

ـ سرطان کلیه داره طفلی..داره میره عمل کنه خودشو…

و پیرزن چقدر غصه خورده و ناراحت شده و برای ایلیای سالم دعا و طلب سالمتی کرده بود..!

ایلیا بالاخره رفت..

و من برخلاف اصرار های مهرانه جان و خواهر هایش و متلک های بی شمار دختر خاله هایش سوار ماشین او شده و حرکت کردم..

۲۰ دقیقه ای بود که در راه بودم، دیر وقت شب بود و خیابان ها خلوت پس با شدت بسیاری راننده گی میکردم هرچقدر به مقصدم نزدیک تر میشدم تپش قلبم تندتر و بغض راه گلویم بزرگتر میشد!

قبلا بارها این مسیر را طی کرده و خسته رفته و سرحال برگشته بودم..ناراحت رفته و خوشحال برگشته بودم.. ولی امشب…این مسیر داشت نفس گیر میشد!!

دقیقا ۴۵ دقیقه طول کشید.. مثل همیشه!

درحالیکه نفس های گرم میگرفتم و مطمئن بودم چشمانم پر اشک شدند به سمت دروازه ی کوچک چوبی سبز رنگ محصور شده در دیوار خشتی و قدیمی رفتم و آروم زنگ کنار آن را فشردم و همان لحظه صدای زنگ بلبلی همیشگی در فضا پیچید و متعاقب آن اولین قطره ی اشکم پایین لغزید..

نمیدانستم این بغض به چه دلیلی بر روی سینه ام نشسته بود..فقط میدانستم که درحال خفه شدن هستم! دلم میخواست جیغ بکشم..

میخواستم دوباره زنگ در را فشار بدم که صدای قدم هایی که مشخص بود دمپایی پلاستیکی پوشیده و با عجله به در نزدیک می شود را شنیدم و دستم را پایین آوردم..

و لحظاتی بعد دروازه ی چوبی با صدای غیژ آرامی باز شد..

من چقدر عاشق این صدا بودم!

نمیدانم چقدر همانطور ساکت ماندم تا اینکه امیر علی بالاخره گفت:

ـ حالتون خوبه النا خانوم؟؟

و به دنبالش صدای آرام جانم آمد:

ـ کیه پسرم؟

دلم میخواست مثل همیشه که میپرسید کیه بلند و پر انرژی میگفتم منم!

ولی اتفاقات این چند وقت اخیر در سرم جولان گرفته بودند و بغضم ماننده بادکنکی درحال باد کردن و در وحله ی ترکیدن بود که نمیتوانستم صحبت کنم..

در عوض امیر علی گفت:

ـ النا خانوم اند خانجون…

خطاب به من ادامه داد:

ـ بفرمایید داخل، دم در خوب نیست!

وقتی کمی کنار رفت همانطور که جسمم را ماننده باری بر روحم میکشیدم داخل شدم، خانمجون از روی تخت زیر تاک انگورش پایین آمده و در نیمه های راه بود..

فکر کنم حالم خیلی بد بود که سیلی آرامی بر صورتش کوفت و گفت:

ـ خدا مرگم بده دخترم…این چه قیافه ایه؟؟؟

و فاصله ها را طی کرد و وقتی رو به رویم قرار گرفت دوباره همین کار را تکرار کرد..قطره اشکی دگیر از همان چشمم پایین لغزید..

خانمجون با دلواپسی شانه ام را گرفت و مرا به سمت تخت چوبی که بساط چای و میوه رویش برپا بود برد و گوشه ای نشاند..احساس ضعف داشتم..

از فشار عصبی قند خونم پایین آمده بود و خانمجون بهتر از هرکسی این موضوع را میفهمید برای همین سر امیر علی بیچاره داد زد که زودتر یک لیوان آب قند بیاورد..

صدای تب تب دمپایی پلاستیکی های او را که درحال دویدن بود شنیدم و دوباره به خانمجون نگاه کردم..

ـ جون به لبم کردی دختر..چی شده؟؟

برای کسی اتفاقی افتاده؟؟؟ راحله خوبه؟؟؟ آقاجونت؟

چیزی نتوانستم بگویم، و او با همان مهربانی ذاتی اش مشغول مالیدن دستانم بود..

وقتی امیر علی با لیوان آب قند برگشت و خانمجون همه ی آن را به خوردم داد احساس کردم واقعا حالم بهتر شده است…

دست بلند کردم و روی دست خانجون گذاشتم و گفتم:

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن