" /> رمان ارباب هوس باز پارت 43 سایت ناول97 مرجع کامل دانلود رمان های عاشقانه
آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۴۳

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_باشه اگه من دیگه باهاش حرف زدم.

_اگه دختر خوبی باشی من حساب میکنم آفرین خواهر کوچولو.

_خرم نکن آبجی.

مهدیه چشم و ابرویی اومد و گفت:

_لادنی ببین من چه آرومو خوبم.
شنیدم قراره مال منو حساب کنی؟!

لادن خندید و درحالی که کنار مهدیه مینشست گفت:

_شما جفتتون امروز مهمون منید.

از شوق زیاد با هم خندیدیم و کف دوتا دستمونو زدیم به هم:

_آخ جووون.

گلاره با کنج کاوی گفت:

_چیزی شده؟!

چشمو ابرویی اومدمو گفتم:

_امروزو مهمون خواخر بزرگه ایم.

ساسان از سر میز به سمت ما اومد و گفت:

_همیشه شعور لادنو تحصین میکردم.
حالا منم مهمونتم؟!

لادن پشت چشمی نازک کرد و گفت:

_برو بچه پرو.
تو الان باید مال مارم حساب کنی.

ساسان اخمی کرد و درحالی که از ما فاصله میگرفت گفت:

_شما؟!

با ابرو های بالا رفته گفتم:

_دِکی!
آقارو.
بیا داداش مال تو با من.

مهدی خودمونی کنارم اومد لپمو محکم کشید و گفت:

_شوخی میکنه ساسان.

_جدی نکنه الان.

مهدیو ساسان زیر خنده زدن اما لادن با تشر گفت:

_مودب باش لارا.

_بابا هجده سالمه انقدر اذیتم نکن.

_پس اگه هجده سالته باید بدونی چه حرفی بزنی‌.

لبامو آویزون کردم و بی توجه به لادن رو به بچه ها گفتم:

_شما فقط اینجور جاها دور هم جمع میشید؟!

آرین با لحن مغرورانه و لی مسخره ای گفت:

_شما جای خاصی مد نظرتونه؟!

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

_اره.
تهران کلی جا داره.

محمد گفت:

_سری بعدی خونه ی من جمع بشید.

_نه بابا.
به نظرم بریم دربند بهتره.

ساسان در حالی که کنار مهدی مینشست گفت:

_باغ ما هم بزرگه.
استخرم داره.

مهدی با لودگی گفت:

_آره آخ جون…
استخر پارتی.

محمد_چرتو پرت نگو مهدی!

سارینا موهای پریشونشو که از زیر شال قرمز رنگش بیرون زده بود رو داخل داد و گفت:

_رستوران عموی منم هست.
هم بزرگه هم خیلی قشنگه..

لبخندی زدن و گفتم:

_بفرما انقدر جای جدید.

آرین درحالی که دستشو دور سارینا حلقه میکرد گفت:

_فعلا هفته ی دیگه که میخوایم بریم شمال‌.

تعجب کردم مگه دخترا میتونستن برن شمال؟!

_شمال؟!
همگی با هم؟!

_آره چرا که نه؟!

_بابای من که نمیزاره.

_کسیم نگفت شما بیا.

_من نیام لادن هم نمیاد.

_لادن میاد اصلا اون برنامه ی شمال رو ریخت.

با ناراحتی و چهره ی گرفته نگاهی به لادن انداختم و گفتم:

_اره آجی؟!

لادن نگاه چپ چپی حواله ی آرین کرد و گفت:

_نه عزیز دلم من که بی تو جایی نمیرم.
قراره خونوادگی بریم شمال‌.

_با عمو کیان اینا یعنی بریم؟!

_خنگم هستی انگار دختر جون.

_خودت خنگی پسره ی قرتی سوسول.

با این حرفم همه زیر خنده زدن اما هم من هم ارین اخم داشتیم‌.

خودمو با قلیونم سرگرم کردم و درحالی که پیامامو چک میکردم گفتم:

_این نتایج کنکورم که نمیاد.
خسته شدم دیگه.

_حالا نتایجم بیاد تو هیچی قبول نمیشی‌.

_به دعا گربه کوره سقف…

لادن میون حرفم پرید و گفت:

_بچه ها تمومش کنید.
رضا پیام داده میگه بریم باغشون.

_آبجی مامان گفته زو بریم خونه‌.

ارین بی توجه به من گفت:

_خستم کرد این بچه ننه.
چرا گفتی بیاد.

لادن با کلافگی گفت:

_بس کن آرین چرا انقدر با لارا کل میندازی.
زشته جلوی بچه ها.

محمد با همون متانت گفت:

_اره والا منم از آرین انقدر کلکل ندیده بودم.

_شانس منه بدبخته.

لادن_توهم باش بحث نکن بزرگ تره.

_ببخشید خواهر جون نمیتونم هرچی میگه ساکت بشینم.

جمع به حالت عادی برگشت.
مهدیه بیخیال تر از همیشه داشت قلیون میکشید.

به سمت لادن که داشت با گلاره حرف میزد رفتم و گفتم:

_نمیشه با بابا اینا نریم شمال ما؟!

_میدونی که بابا خیلی ناراحت میشه.

_اما من دلم نمیخواد برم مسافرت.

_از وقتی کنکور دادی خیلی بد اخلاق شدی لارا.

_نه اگه بمونیم تهران میتونیم کلی خوش بگذرونیم.

_نمیدونم باید با ارین حرف بزنم.
شاید اون بتونه راضیشون کنه.

_کی میریم خونه؟!

_یکی از دوستای آرین زنگ زده میخکایم بریم باغ اونا.

_ولی میدونی که مامان خیلی گیر میده.

_بیخیال مامان آرین با بابا تماس گرفت.

پشت چشمی نازک کردم و با بد عنقی گفتم:

_چقدر بدبخت شدیم که آرین باید ضمانتمون رو بکنه.

_چرت نگو.
باز شروع کردی؟!
خودتم میدونی بابا چقدر رو آرین حساب باز میکنه.

_بابا اشتباه میکنه.

_بحثو تمومش کن.

همیشه همین حرفو میزد.
بحثو تمومش کن.

لادن هفت سال از من بزرگتر بود و خوب حرفش هم برام سند بود.

ازش حساب میبردم و عاشقانه دوستش داشتم.
اما همیشه به حضورش در کنار آرین حسودیم میشد.

ارین جای پدرش توی شرکت کار میکرد و لادن جای بابام.

هردوشون با این که هنوز حسابی سر زنده بودن خودشونو بازنشست کرده بودن و فقط به فکر تفریح بودن.

_بچه ها.
پاشید میریم باغ رضا.

اینو آرین گفت.
مهدیه به سختی از قلیون دست کشید وگفت:

_من به بابامینا میگم خونه ی شمام.

_امیدوارم مامانت زنگ نزنه خونمون.

_نمیزنه نگران نباش

_باشه پس بریم.
آجی تو با من مهدیه میای؟!

_نه من با ارین میام عزیزم.

_چرا؟!
همش نچسب به اون انگار یادت رفته من خواهرتم!

_شدوع نکن باز.

_من نمیام اصلا برید خودتون.

با حالت قهر خواستم برم که آرین با همون چهره ی مغرور جلوم سبز شد.

_کجا؟!

_به تو چه؟!

بازومو محکم تو دستش گرفت حسابی عصبانی شده بود:

_مثل ادم حرف بزن.

_نمیتونم باید حتما مثل تو حرف بزنم.

بازومو که فشورد از درد آخی گفتم و با فشار بازومو از دستش کشیدم:

_دست نزن به من بچه سوسول.

_بابا لات…
برا من شاخ نشو لارا اصلا حوصله ی لوس بازیاتو ندارم.

میدونی چقد ازت بدم میاد.
الانم اگه نمیزارم بری فقط واسه خاطر لادنه.

از حرفش جا خوردم.
همه داشتن نگاهمون میکردن و اون خیلی روک گفت از من بدش میاد.

بشه نزدیک شدم و مثل خودش پرو گفتم:

_به درک.
اصلا بهتر که از من بدت میاد.
فکردی من از تو خوشم میاد؟!

رو کردم به لادن و با اخم گفتم:

_تو هم اگه من برات مهم بودم نمیزاشتی این…
اینجوری با من حرف بزنه.

لادن ناراحت بود.
همیشه بحث لفظی داشتیم ولی نه در این حد.
حالا هر دومون تا حد مرگ از هم بدمون میومد.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا