آخرین های منتشر شده

رمان ارباب هوس باز پارت ۴۴

رمان ارباب هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ارباب هوس باز واردشوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

امشب شام خونه ی عمو کیان اینا دعوت بودیم و من همون اول گفتم که نمیام.

_لارا دخترم زود باش ما داریم میریما.

_من که گفتم نمیام مامان!

_مگه میشه زود باش دخترم بدو عزیزم.

_من نمیخوام اون پسررو ببینم.

_بابات بفهمه این حرفو زدی ناراحت میشه.

_نمیام مامان برید شما.

مامان عصبی شد با اخم سمتم اومد و گفت:

_از جات بلند میشی یا به بابات بگم؟!

_بگو به بابا من نمیترسم.
نمیخوام بیااااام.

_لجبازی نکن آخرش مجبور میشی بیای.
خاله ترمت ناراحت میشه.

_اما آرین همش داره اذیتم میکنه.

_آره منظوری نداره.

عصبی بودم صدام بالا رفت ولی دست خودم نبود.

_نمیااام.
نمیخوام بیام.

_اینجا چه خبری؟!

بابا بود که با اخم اومده بود توی اتاقم.

_دخترت نمیاد خونه ی کیان اینا.

_آره لارا؟!

_بابایی آرین اذیتم میکنه.

_زود بپوش بابا جان میخوای منو ناراحت کنی؟!

نقطه ضعف دستش داشتم.
میدونست دیوونشم میخواست با احساساتم بازی کنه.

مامان با غرغر گفت:

_حالا همش ور دل خاله ترمشه الان ناز میکنه.

مامان راست میگفت.
من همش پیش خاله ترمه بودم.

خاله ترمه و عمو کیان برعکس آرین عاشق من بودن.
خاله همیشه برام غذاهای رنگارنگ آماده میکرد.

و خیلی بیشتر مامان منو لوس میکرد.
مامان اغلب با لادن و بابا به شرکت میرفت.

با لج بلوزمو عوض کردم و با سرعت موهامو دو گوش بستم.

رژ قرمز رنگمو دوبار روی لبم کشیدم و از اتاق بیرون زدم.

_آمادم من.

بابام نگاه خریدانه ای بهم انداخت و گفت:

_خوبه نمیخواسی‌ بیای و انقدر خوشگل کردی.

_بابایی دخترت همیشه خوشگله.

بابام به این اعتماد به نفسم خندید و رو به لادن گفت:

_شما آماده ای؟!
بریم؟!

_بابا میدونی که من همیشه آمادم.

همگی از خونه بیرون زدیم و سوار آسانسور شدیم.

این نزدیکی خونشون خیلی برای من خوب بود وقتی آرین خونه نبود میرفتم اونجا.

خونه ی عمو اینا از خونه ی ما بزرگ تر بود چون توی پنت هاوس ساختمانه.

عمو در خونرو باز کرد و با بابامو مامانم دست داد.

عاشقش بودم با این که سنش بالا رفته بود هنوز هم جذاب بود.

_سلام عمو جونم.

_سلام دختر خشگلم خوش اومدی عزیزم.

_مرسی عمو فقط به خاطر شما اومدم امشبا‌.
و نگاه پر از نازم رو از آرین که با اخم نگاهم میکرد گذروندم.

خاله ترمه به سمتم اومد گونمو بوسید و گفت:

_مرسی واقعا فقط به خاطر عموت؟!
پس من چیم تو این خونه.

_خاله ی قشنگ منین دیگه.
شما نباشید که من اصن سر نمیزنم.

_خودشیرین ها فریاد نمیزنند.

نگاه چپ چپی بهش انداختم و روی مبل نشستم.

لادن و آرین کنار هم نشستن و طبق معمول من سرمو تو گوشیم کردم.

بابا رو به عمو کیان گفت:

_برنامه ی شمالو واسه کی بزاریم؟!

_نمیدونم داداش.
آرین که میگه تو شرکت کلی کار داره.

_آرین نیاد لارنم می مونه خوب.

_خوب ما این وروجکو میبریم.

با گوشای تیز شده سرمو از تو گوشیم بیرون آووردم و گفتم:

_اون دوتا بمونن من بیام؟!
نه منم میخوام بمونم.

آرین با کسلی گفت:

_تو بمونی حوصله ی آدمو سر می بری.

_میشه دست از سرم برداری؟!
خیلی به پرو پای من میپیچی.

ابرو های آرین بالا پرید:

_من به پرو پات میپیچم؟!
چقدر پرویی تو بچه.

_من تو خونه ی خودمون می مونم تو تو خونه ی خودتون کاری بت ندارم.

بابا گفت:

_اگه بخواین بمونین من میسپرمتون دست آرین.

_منو به امید بعضیا نزار بابا.
بعد جنازمو تحویلت میدن.

عم کیان از زبون درازیه من خندید و گفت:

_کی جرعت داره دختر قشنگ منو اذیت کنه.

_عمو پسرت که تیر نداده تو سرم خالی کنه.

_اره واقعا‌.

_به درک برام مهم نیسی.

از جام بلند شدم و به حالت قهر به سمت در رفتم.
بابا با ناراحتی به سمتم اومد و گفت:

_کجا باز لوس شدی؟!

_نخیر منو کشون کشون میاری اینجا که این بم بی احترامی کنه؟

_این اسم داره.

نگاهی به آرین که پرو پرو بهم زل زده بود انداختم و گفتم:

_تو دخالت نکن.

_زشته عموت ناراحت میشه.

_عمو باید از دست پسرش ناراحت بشه.

_عمو جون من از طرف آرین معذرت میخوام توهم قهر نکن دیگه.

_با اخمای تو هم کنار بابا روی مبل نشستم که لادن گفت:

_لارا خانم اینطوری میخوای پیشما بمونی؟!

_باز شروع کردی؟!
خوبه میدونی سر به سرم میزاره.

لادن رو به بابا کرد و گفت:

_آخرش دیونم میکنن این دوتا.

_خیلی ناراحتین از بودنم من میرم خونه مهدیه اینا!

مامان با اعتراص گفت:

_بسه دیگه.
آرین خاله اذیت نکن دیگه دخترمو.

_چشم خاله جون.

_خودشیرین.

چپ چپ نگاهم کرد منم نگاهمو ازش گرفتم.

بابارو محکم بوسیدم و گفتم:

_دلم خیلی براتون تگ میشه.

_منم کوچولوی بابا کاش تو باهامون میومدی.

_تو این هفته نتایج کنکور میاد بابا.
اینجا باشم بهتره.

_باشه.
سفر بعدی حتما میبرمتون.

_شیرینیه رتبم باید با لادن بفرستینم فرانسه.

_نه بابا؟!
چیز دیگه ای نمیخوای؟

باپرویی تمام نگاهش کردم و با ناز گفتم:

_نه چیزی نیست اگه تا اون موقع یادم اومد میگم.

_بچه پرو برو کنار منم با بابا خداحافظی کنم.

_حسووود.

لادن نیشگونی ازم گرفت و گفت:

_خودشیرین.

مامان کیف دستیشو از روی مبل برداشت و گفت:

_از همین الان شروع کردین؟

با خنده مامان رو هم بوسیدم و گفتم:

_سفر به سلامت مامان یکی یدونم.

مامان هم منو بوسید و گفت:

_مراقب هم باشید شبا هم با آرین هماهنگ بشین پیش هم باشین.

دیگه هم سفارس نکنما خودتون دیگه رعایت کنید همه چیزو.

من و لادن همزمان گفتیم چشم و مامان و بابا رو بدرقه کردیم.

وقتی رفتم خودمو روی مبل پرتاب کردم و گفتم:

_آخییش راحت شدیم.

_بمیرم برات که وقتی هستن خونه برات زندونه.

_تیکه میندازی؟!
شب زنگ میزنم مهدیه بیاد.

_بیخود.
شب با آرین برنامه داریم.

_آرین بره ب درک همش آرین آرین‌!
یکمم به من توجه کن.

_دیوونه میریم باغشون عشقو حال.

_جلو همه ضایعم میکنه اون.

_نمیکنه من حواسم هست.

قسمت قبل

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن