" /> رمان ازدواج اجباری من پارت آخر - ناول 97
آخرین های منتشر شدهرمان ازدواج اجباری من

رمان ازدواج اجباری من پارت آخر

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان ازدواج اجباری من از اینجا وارد شوید

یه جای خیلی قشنگی بود
یه جایی ک خیلی بزرگ بود
حالا قشنگ بودنش به کنار
همه جا پر از گل و گل پرهایی ک به صورت قلب ریخته بود زمین
من چه شوهر رمانتیکی دارم خودمم خبر نداشتم
رو به کامران کردم که گفت:
-چرا وایسادی بریم
-کجا
-میخوای همینجا وایسیم
-آهان بعله بریم
اینجا رو که اینجوری قشنگ دیدم عقل از سرم‌پرید دیگ چیکار کنم
از دستم گرفت و آروم آروم داشیم میرفتیم
به سالنی رسیدیم ک
همه جارو پر از گل کرده بود
چقد زیبا بود
کامران:عزیزم کادو توام اونجاس
-چه کادویی
-خب برو ببین چیه
چن قدم جلو تر رفتم یه جعبه پر از گل بود ک دوطرفشم قوطی کوچیکی بود
اول سمت چپیه رو باز کردم

یه انگشتر بسیار زیبایی بود که کامران اومد کنارم و گفت :
-اگه اجازه بدی میخوام دستت کنم
سرمو تکون دادم به معنی بعله
دستم و گرفت و انگشتر و برداشت و …
بغلم کرد و از پیشونیم بوسید
-قوطی بعدی رو باز کن
که باز کردم دیدم یه کلید بود
-کامران این چیه
-مال این ویلاس
-خب؟؟؟
-خب که چی؟؟؟
-من چیکار کنم اینو
-هیچ این ویلا دیگ مال توعه
-چیییییی؟؟؟
-همینکه شنیدی
-وای مرسی
پریدم بغلش
-حالا منو بخشیدی

-عه
دیدم ناراحت شد
گفتم :
شوخییییی کردمممممممم

بغلم کرد و بهم گفت :
-روزعشق مبارک عزیزم
-مال توام عزیزم
یادم بود که که امروز ولنتاین بود
و از قبل هدیه شو آماده کرده بودم
فقط باید با کامران میرفتیم خونه

-کامران؟
-جان دلم؟
-بریم خونه؟
-چرا؟
-چرا نداره بریم خونه دیگ من خسته م میخوام استراحت کنم
-تو فقط امر کن چشم
-چشمت بی بلا عزیزم
وسایلارو بر داشتیم
به پله ها ک رسیدیم
-برات خوب نیس اینهمه پله رو بری پایین شرمنده اومدنی اینهنه پله رو اومدی
-نه عزیزم فدای سرت مهم نیس
یهو خودمو بالا حس کردم
بعله کامران منو بغلش گرفته بود
منو تا ماشین بغلش برد سوار ماشینش کرد و رفتیم خونه

رسیدیم خونه استرس داشتم الان چطور شده و…….
به کامران گفتم الانم تو باید چشاتو ببندی بعد وارد خونه شیم
بدون اعتراض چشاشو بست در و باز کردمو از دستش گرفتم و گفتم:
– باز نکنیااا
-نه خیالت تخت
چن قدم جلو بردمش
و در و بستم
گفتم :
-الان میتونی
وقتی چشاشو باز کرد
شوکه شد
خوشحال بنظر میومد
سقف چنتا بادکنک زده بودم
زمین و پراز گل و شمع کرده بودم
چون میدونستم امشب ولنتاینه قبل از اینکه برم پیش کامران آماده کرده بود
-وااای خانومم دستت دردنکنه عااالی
-خواهش میکنم ولی هنوز تموم نشده
-وای مرسی
-کیکی که خیلی دوس داری و درست کردم
-خدایا ازت ممنونم
-و دیگ هم هس
-جااااااانم

از دستش گرفتم رفتیم سمت اتاقمون
البته اتاق خودم
در و باز کرد و گفتم:
-داااداااا سوپریزززز
-وااای گیتی دستت دردنکنه عالیه
زمین و پر از شمع کرده بودم
و تخت خوابم و عوض کرده بودم
یکی از عکسامونو بزرگ کرده بودمو زده بودم دیوار
-عزیزم‌تختتو عوض کردی
-آری
-خوب کاری کردی
-کامران؟
-جان دلم
-من دیگ‌نمیخوام جدا بخوابیم تختم عوض کردم تا اولین بار رو این تخت باهم کنار هم بخوابیم
-الهی من قربون خانوم کوچولو شم با نینی مون
-خدانکنه بابایی
-من دلم کیک میخواد بخوریم بعد لالا کنیم
-باشه
اومد از پیشونیم بوسید و….

رفتیم سمت میزی که چیده بودم
از دستام گرفته بود
لعنتی برام آرامش میده انگار برام قرص آرامش بخشه بدجوری دوسش دارم
کیکی که درست کرده بودم بریدمو براش دادم
-اایــــــــــــــــــــــــم چه خوشمزه دست خانومم دردنکنه
-نوووووووووش جوووووونت
-امشب خیلی عالی بود همه چیز بابت همه کارایی که کردم برات معذرت میخوام و بابت همه کارایی ک برام انجام دادی تشکر میکنم

سرمو انداختم پایین
-خانومم چی شد؟
-نه عزیزم هیچ نشده
یهو حالم بهم خورد حالت تهوع گرفتم دستم و گذاشتن تو دهنم و سریع دوییدم سمت……..
کامران اومد و در میزد و میگفت:
-گیتی حالت خوبه
و منم بالا میاوردم

وای خدا علائم های بارداری کم کم شروع میشه
درو باز کردم
کامران منو بغلش گرفت
-چن روز و خیلی ناراحتت کردم و خسته شدیم بریم لالا کنیم
منو برد اتاقمون
من و آروم گذاشت رو تخت
نشست رو تخت
لباسامو از تنم درآورد
و پرسید:
-کدوم لباس خوابتو برات بیارم عزیزدلم
لبخندی زدم
-همونکه تو خیلی خوشت میومد و خودت انتخاب کردی
-به به دوس دارم تو تنت ببینم
آورد کمکم کرد پوشیدم خودشم لباساشو پیشم عوض کرد
چراغم خاموش کرد
اومد پیشم بغلم کرد
پیشونیمو بوسید
-نی نی کوچولوم حالش چطوره
-مرسی بابایی
دستشو گذاشت رو شکمم
چه حس خوبیه برای اولین بار با خیال راحت با خوشی پیش هم خوابیدیم
این ینی بهترین حس

وقتی که چشامو باز کردم
چشم خورد به سقف اتاق
تکونی به خودم دادم
دیدم به به
شکم بیچاره کامران و برا خودم بالش کردم
الان پرس شده دیگ
نگاهی به ساعت کردم ۸:۳۰ حالا زوده
آقامون بخوابه من پاشم برم دوش بگیرم بیام
بعد صبونه مبونه آماده کنم
الهی من فدات شم چقد قشنگ خوابیدی آخه من چقد دوست دارم
حولمو برداشتم رفتم حموم
یه دوش ۲۰ دیقه ای گرفتم
و
دراومدم
تو آینه به خودم نگا میکردم
انگار
همون گیتی چن روز پیش نبودم
قیافم بهتر شده بود
گودی و سیاهی زیر چشمم
درست شده بود
خلاصه قشنگ شده بود
ینی خوشگل بودماااا خوشگل تر شدمممم
خدااایا چه اعتماد به نفسی دارم‌من

دراومدم
واااا اینجا کی اینجوری شد
یه ردیف بادکنک زده شده بود به سقف
نگاهی به تخت انداختن
عهههه
کامران کو پس
تخت و هم قشنگ‌مرتب کرده بود
بدون اینکه لباس تو تنم کنم
رفتم سمت بادکنکا
به روبان هاشون نوت نوشته بود
اولی – خیلی دوست دارم
-من خوشبخترینم
و……
تا اینکه به آخری رسیدم
آخرین بادکنک تو آشپزخونه بود
تا رسیدم به اون بادکنک نوت نداشت
برگشتم اینور
کامران خودش دراومد با یه گل بزرگ که تو دستش بود بهم گفت”
-دوست دارم
-منم دوست داااارم
-این بهترین جمله ای که بهم گفتی بهترین کادویی که بهم دادی
اومد جلو تر گل و بهم داد و از پیشونیم بوسید
صبونمون رو خوردیم البته بیبی شده بودم
همه چیو کامران میداد

امروز صبح که بیدار شدم
رفتم میز و چیدم که با کامران صبحونه بخوریم
البته قراره ریحان و احسان ایناهم بیان برا صبونه
اومدم اتاقم تا لباسامو عوض کنم
کامران هم بیدار شد
-سلام صب بخیر خانومم چه خانوم سحرخیزی دارم من
-سلاااااام صب بخیر بعله دیگ مثل تو تنبل نیستم که
-پاشو بدوووو الان ریحانه اینا میرسن
-چشــــــــــــــــــــــــــــــــــم
-بی بلاااا
منم لباسامو عوض کردم لباس گلی رنگی پوشیدم با آرایشی غلیظ و رژ لبم رو هم رنگ لباسم کردم
اولم خودمو تو آینه قدیم چشم انداختم
کمی چاق شده بودم شکمم زیاد معلوم نمیشه
کامران در زد و اومد داخل
از پشت بغلم کرد
-چه خوشگل شدی امصبح
-چشات خوشگل میبینه
-چشام واقعیت پیبینه
-چشات واقعی خوشگله
-الهی من فدااات شم
-الهی من فداتشم تهنا تهنا
-خدانکنه

صدای زنگ در خونمون اومد
-احسان اینا رسیدن تو لباساتو عوض کن من میرم باز کنم
-عه تو خونه اگ مرد باشه زن نمیره برا باز کردن در
-خب باشه اینا بیگانه نیستن تو لباساتو عوض کن
-باشه چشمممم
در و باز کردم بدون اینه ببینم کیه
یه لحظه شوکه شدم
-فرجام؟؟؟!!!!!!!
-به به سلام گیتی خانوم نمیخواین تعارف کنین بیام تو
البته خودم میام لازم نیس برا سوسول بازیا
انگار مست بود حالش خوب نبود
-آقا کامران تشریف ندارن
کامران اومد
-تو اینجا چیکار میکنی
-اومدم گیتیمو ببرم
-چی نفهمیدم
صداشو برد بالا
-اومدم گیتیمو ببرم
کامران عصبی شد اومد یه کله زد به فرجام
فرجام دستشو گذاشت رو بینیش خون …….
ای خداااا

آقایون بس کنین لطفا
-به یه شرطی اینکه زن من شی
-آقای خرسندی ما دیگ بچه دار میشیم نمیشه ماهمو دوس داریم‌نمیتونم از کامران جداشم
اصلحه ای درآورد
– یا زن من میشی یا اینو میکشم
کامرانو نشونه گرفته بود
تا پنج میشمارم
۱
۲
۳
۴
و…
وقتی پنح گفت خودمو انداختم جلو کامران
نگاهی به شکمم انداختم
اوه نه خون
بچم
نمیخوام از دستش بدم
سرم گیج میرفت
تار میدیدم همه جارو
ریحان و کامران و بالا سرم میدیدم
چشام بسته شد….

الان سه سال میگذره از اون روز نحس
*************
فرجام تو زندونه

ریحانه اینا صاحب یه دختر خوشگل شدن
اسمشم گذاشتن ریما

ماهم صاحب دوتا بیبی شدیم و البته دوقلوان
خداروشکر برا بچم هام چیزی نشده بود

شمیم:(اسم دختر پرنسسمونه)
و تمیم(اسم پرنسمونه)

الان شیطونای ما سه سالشونه…..منو کامران روز به روز زندگیمون بهتر میشه…..ولی بعضی وقتا باهم بحث داریم مثل دیشب قرار بود بریم خرید دیر اومد خونه منم باهاش قهر کردم…..الانم ناراحتم و دارم گریه میکنم چون یادم اومد چقدر دوسش دارم …..البته اونم باهام مثلا قهر بود…..صدای جوجم👶🐤(شمیم )به گوشم رسید:
-مَمَنی اخه چِلا گِلیِه میتُنی؟
-بابات باهام قَهره
-خو این تِه اکشالی نَدالِه مَن اچیتون میدَم
-چطوری؟
-اون شَب دیدَمِتون تو اُتاق داچْتین بوج میکَلدین هَمو
-خو؟😑
-میندازَمِتون تو اُتاخ هَمو بوج تُنین اچْـــــی تُنین…
خندیدم:
-دُختره پُروی مَن
بدو پیش داداشی

پـــــایـــــان

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن