" /> رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۷ - ناول 97
آخرین های منتشر شدهاطلاع از زمان انتشار رمان های انلاین سایتجدیدترین هارمان های انلاینلیست کامل رمان ها

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۷

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با دیدن شماره اقا محمد سریع جواب میدم.
_سلام اقا محمد.
_سلام سها خانم خوب هستید؟!
جوری که انگار جلوم نشسته سرم تکون دادم ولی اصلا خوب نیودم سه روز گذشته بود و من از وقتی که با هزار بدبختی و با همکاری اقا محمد از دست اون سهیل سمج فرار کرده بودم زیاد نگذشته بود.
_ممنون… کاری داشتین؟!
_راستش زنگ زدم اول بپرسم وسیله ای احتیاج ندارید براتون بیارم؟!
از اینکه اینقدر حواسش به ما بود واقعا ازش ممنون بودم….ولی نمیخواستم این همه احساس رو اصلا گیج بودم خودمم نمیدونیتم واقعا دوست دارم کنارم باشه و بهم توجه کنه یا نه…
این احساس سردرگم بودن بدجور اذیتم میکرد و این بدترین چیزی بود که من میتونستم تجربه اش کنم.
_ممنون نه همه چیز هست.
_خوبه….
یعنی فقط به خاطر همین زنگ زده بود؟!
_سها خانم.
با صدا زدنم ناخنم رو برای رفع استرس مورد هدف قرار دادم.
_بله…
_دو روز دیگه باید برید دادگاه.
با تعجب گفتم: یعنی؟!
_خودش انداخته جلو… وکیل گرفته تا هر جور شده شما رو برگردونه پی…
نزاشتم حرفش رو ادامه بده من باید به خودم و این ادم ثابت کنم که نمیزارم حتی جنازه ام هم وارد اون خونه بشه… گرچه اون خونه هم مال من بود و من هر جور از شر اون مزاحم پاکش میکنم.
با همین حرف خیلی زود یه چیزی به یادم افتاد.
_میخوام خونه رو بفروشم شما میتونید بهم کمک کنید؟!
_کدوم خونه رو…
لبم رو زیر دندون گرفتم و گفتم: همونی که اون عوضی تصاحبش کرده.
_معلومه مگه به نام خودتون نیستید؟!
_چرا سندش به نام خودمه…
_سند پیشتون هست.
لبخند زدم از اینکه اون شب تمام مدارک رو با خودم اوردم به هوش خودم ایمان اوردم.
_اره….
_پس من خودم کارهاش رو میکنم؛ جای هیچ نگرانی نیست.
نفس راحتی کشیدم از اینکه میتونم اینجوری به سهیل بفهمونم که راهی واسه برگشت نیست…
حتی همین زندونی شدن رو مدیون اون و ازارهاش بودم ولی به این خونه موندن بیشتر راغب بودم.
بعد از قطع کردن تلفن از روی تخت بلند میشم و بازهم خودم رو مشغول کارهای یکنواخت میکنم و سعی میکنم زیر نق زدن های مداوم ارمان دووم بیارم.
این دو روز هم مثل برق و باد گذشت البته با سختی خیلی زیاد برای ارمان که روز اخر احساس میکردم افسرده شده و سعی میکنم از همه چیز یه فاجعه بسازه….
زنگ در زده میشه و من با نگاه به صفحه متوجه میشم اقا محمد هست….
دکمه رو فشار دادم که ارمان از پشت با ذوق زیاد بهم نزدیک شد و گفت: عمو محمده؟!!!
با لبخند به سمتش چرخیدم و گفتم: اره عشق ابجی…
با شوق و ذوق بالا و پایین پرید که کوله رو پشتش درست کردم و گفتم: ارمان جان…
_بله ابجی؟!
_ابجی به قربونت بشه خاله اشرف رو اذیت نمیکنی توی پارک هااا… هر وقت که گفت خسته شد برمیگردی منتطر میمونی تا خودم بیام دنبالت….
فهمیدی ارمان خودم؛ جز خودم پیش هیچ کسی نمیری.
_باشه ابجی قول قول… چند بار میگی؟!
_چون ابجی همش نگرانت هست…
بوسی از روی گونه ام کردکه با اومدن محمد جلوی در واحد سرم بالا اوردم و گفتم: سلام.
ارمان که انگار یه سالی بود ندیدتش به بغلش پرید و کلی ماچ و بوسش کرد اما اون تو همون حال که ناز محمد رو با وسیله ای که خرید بود میکشید به من گفت: سلام… زود برمیگردم.
سر به عنوان تایید حرفش تکون دادم و سعی کردم دل بی قرارم رو اروم کنم.
صبح زود بود ولی من احساس میکردم که سر ظهر هست که انقدر حرارت دورم رو گرفته.
با رفتنشون جلوی در منتطر موند اونقدر که در ساختمون بسته شد و این بار به پنجره پناه اوردم.
نمیدونم چقدر زل زدم که از جلوی چشمام محو شدن و من با خیال تقریبا راحت برای اماده شدنم به سمت اتاق رفتم.
بعد از نیم ساعت حدودا … محمد برگشت ولی اینبار با زنگش من از خونه به بیرون رفتم… اون هم بعد از پنج روز…
در ماشین رو باز کردم و جلو کنارش نشستم.
_سلام مجدد….
اروم جوابش رو دادم و بعد گفتم: ارمان که اذیت نکرد؟!
ماشین روشن کرد و گفت: بهتره الان به مسائل مهمتری که هست حواسمون رو جمع کنیم.
منظورش رو فهمیدم که ادامه داد: بعدم شلوغی واسه بچه اس اگه اینکار رو نکنه باید به سلامتیش شک کرد.
همانطور که در حال رانندگی بود گفت: میتونم اهنگ بزارم؟!
از سوالش خوشم اومد، از اینکه برای شنیدن اهنگ توی ماشین خودش از ادم نظر میخواست و نمیگفت من هر چی گوش بدم اون هم میده دیگه.
_بله هر جور که راحتید.
نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت: راحتی من تنها درست نیست.
وقتی دیدم اینقدر براش مهمه که نطر خودم چیه گفتم: بدم نمی یاد یه اهنگ اروم گوش کنم.
ضبط روشن کرد و روی یکی از اهنگ ها استپ کرد با این وجود که اهنگ ترکیه ای بودو من چیز خاصی ازش متوجه نمیشدم اما ارامشی توش بود که ادم رو راغب میکرد به گوش کردن.
اینقدر سرگرم گوش کردن اهنگ های متفاوت بودم که متوجه نشدم کی زمان گذشت و ما رسیدیم.
با وایستادن ماشین بدجور استرس گرفتم اگه قانون مثل همیشه طرف مرد رو بگیره چی؟!
از این بند نامرئی اسارتی که دور گردنم بود بدجور میترسیدم.
انگار حالم بدجور مشخص بود که متوجه شد و گفت: اگه بخواهین از الان اینقدر ناامید باشید هیچ چیزی به نفع شما تموم نمیشه….
_چرا اینقدر قانون هواتون رو داره…. یعنی یه خانم واقعی نبود موقع نوشتن اون بندها؟!!!
سکوت کرد و من با درد ادامه دادم: برای چی من باید برای چیزی که حقم هست اینقدر زجر بکشم؟! چرا…..
با حال بد از توی ماشین بیرون اومدم و به سمت ساختمون شلوغی که جلوش پر بود از ادماهایی که با دستگاه تایپ جلشون نشسته بودن.
واقعا نمیتونستم جلو احساسات بدم رو بگیرم تمام تنم شده بود استرس و نفرت؛ اصلا به این فکر نمیکردم که نباید محمد رو همراه خودم به اونجا بیارم…
که سهیل اینطوری ازم اتو داشته باشه؛ ولی انگار اون خودش فهمیده بود که با رسیدن به راهرو گفت: از اینجا به بعد من نمیتونم همراهتون باشم…
با ترس به سمتش چرخیدم و گفتم: ولی من…
با چشماز گیراش گفت: اصلا نگران نباش موحدی (وکیل) تمام کارها رو خودش انجام میده.
بعد با سر به پشتم اشاره زد.
بابرگشتن به سمت موحدی سلامی کردم که جوابم رو داد…
_اماده این؟!
نه نبودم من امادگی اینجا اومدن رو نداشتم اگه الان اینجام فقط به خاطر اون مردی که پشتم هست.
به سمت عقب برمیگردم ولی نیست…
دلم هری از ندیدنش میریزه که با استرس دور تا دورسالن رو برای پیدا کردنش میگردم.
_خانم سعیدی … لطفا زود باشید.
با صدای موحدی با لبی که از استرس در حال جویده شدن بود به دنبالش راه می افتم ولی احساس میکنم که تمام مسیر یه چشمایی در حال دنبال کردن من هست اما هر چقدر به اطراف نگاه میکنم پیداش نمیکنم.
اما مطمئنم که کار محمد بود…حسی که از این نگاه میگیرم این رو به من میگفت.
خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم توی اتاق نه زیاد بزرگ نه زیاد کوچیک کنار موحدی نشسته بودم … طوری که به اندازه یه صندلی بین خودم و سهیل فاصله بود.
قاضی حرف میزد و از وکیل دو طرف سوال هایی میپرسید که اونا جواب میدادن.
حالا نوبت به ما رسیده که حرف بزنیم و اقای قاضی رو به گفت: خانم شما برای چی میخواهین طلاق بگیرید.
لحظه ای نگاهم به سمت سهیل چرخید که با چشمای پر از حرص خیرم بود.
_خانم سعیدی…
انگار تعلل زیاد بود که موحدی سعی داشت من رو به خودم بیاره.
از روز صندلی بلند شدم در صورتی که نشسته هم میشد توصیح بدم ولی همیشه همین بود ….
یاد گرفته بودم باید به کسی که از خودم بزرگتر هست احترام بزارم.
چشمم رو به پایین جایی نزدیک میز روبه روش دوختم و گفتم:اقا قاصی این مرد من رو مجبور و تهدید کرد که از پیش خانواده ام برای همیشه فراری بشم…..منو رو زندانی کرد و به زور باهام ازدواج کرد وگرنه من اصلا قصد جواب دادن به ایشون رو نداشتم… به زور وارد خونه و زندگیم شد؛ تمام اونچه که داشتم رو تصاحب کرد و حتی منو رو تهدید کرد با تنها برادرم….
تا به اینجای حرفم رسیدم سهیل پوزخند زد و همین باعث شد من سکوت کنم و اخمای قاصی توی هم بره.
تا خواستم ادامه بدم بازم و از خودم و زندگی به باد رفته ام دفاع کنم جلوم رو گرفت اما این بار با حرفی که زد بدجور دلم به حس حال و هواش پوزخند زد….
_اقای قاضی ازش بپرسید این همه مدت پیش کی بوده؟! اون مردی که مغزش رو شست و شو داده شب عروسی …. از کنار من دزدیده اتش کی … کیه؟!
_اقا لطفا سکوت کنید از شما هم سوال پرسیده میشه فعلا باید این خانم اظهاراتش رو کامل کنه.
بعد رو به سمت من کرد و گفت: خانم سعیدی شما بر اساس کدوم شاهد و شواهدی اعلام میکنید که دزدیده شدین؟!
من که شاهدی نداشتم… من از همه؛ همه چیز رو پنهون کرده بودم.
اونقدر احساساتم اعصاب خورد کن شده بودن که همش با استرس به جون دستام افتاده بودم و به هم مالششون میدادم….
باز هم صدای پوزخند سهیل به گوشم رسید و هیچ چیز ازار دهنده تر از این نبود.
_خانم سعیدی… اقای قاصی با شما هستن.
نفسم رو بیرون دادم و گفتم: متاسفانه من کسی رو ندارم ولی…
سکوت میکنم یعنی میتونم از خانواده عمو که چند وقت پیش بدون هیچ حرفی از خونه‌شون بیرون زده بودم حرفی بزنم؟!
_ولی چی ؟!
این سری اقای قاصی بود که ازم میخواست حرف بزنم…
با همون استرس گفتم: ولی خانواده پدریم میدونن… اونا چند وقته که من و برادرم رو گم کردن و از جامون با خبر نیستن و من فقط وفقط به خاطر ترس از این اقا به سراغشون نرفتم.
اقای قاصی نگاه طولانی بهم کرد و گفت: ادامه بدید….
_خب من که دیدم نمیتونم هیچ جوره از دست این اقا فرار کنم؛ ازدواج زوریش رو قبول کردم… اقای قاصی این مرد حتی شب عروسی هم من رو با برادرم تهدید کرده بود.
من بین مردم بودم ولی هیچ کاری ازم برنمی اومد…. درست مثل وقتی که وارد خونه ام شد و منرو تمام وقت زندانی کرد و در روم قفل میکرد؛ بدون اجازه من برادر ۵ ساله ام رو میبرد بیرون تا وقت رفتنش به سرم نزنه فرار کنم.
اقای قاضی حتی تلفن رو هم از من دریغ کرده بود….
قاصی این بار به سمت سهیل سر چرخوند و گفت: شما اظهارات خانم رو قبول دارید؟!
سهیل همونجور که حدس میزدم عصبانی شده بود… این از رگهای برامده گردنش مشخص بود.
حتی وکیلش هم متوجه اوصاع شده بود که در گوشش حرفایی میزد.
_اقا با شما هستم….
سهیل بالاخره نگاه طولانیش رو از من که از چشماش هم فرار میکردم برداشت و رو به قاضی گفت: نه اقای قاضی حقیقت نداره.
باورم نمیشد… یه ادم چقدر میتونست دروغگو باشه؟!
چشمام رو با نهایت حدی که داره درشت کردم از شدت شوکی که با حرفش بهم وارد شد و به سمتش چرخیدم.
_تو منو زندونی نکردی.
بهم نگاه نکرد و با همون قیافه خونسردش گفت: نه….
اقای قاضی رو به من گفت: لطفا بشنید خانم شما….
نمیتونستم نگاهم ازش بردارم حتی وقتی که موحدی ازم خواهش کرد که بشینم و کنترل رو حفظ کنم چون اون میخواد تا من عصبی بشم و کنترل ماجرا رو به دستش بگیره.
_خب اقا شما اظهار میکنید که خانمتون با یه اقای ناشناس فرار کرده…؟!
سهیل با نهایت نفرتی که توی تن صداش هست جواب داد: بله… حتی همین چند وقتی که منو تنها گذاشته بود با حتم پیش اون اقا بوده.
_تهمته اقای قاضی …
اینبار این موحدی بود که به دفاع از منی که خشکم زد بود بلند شد.
_اقا ساکت باشید شما… تا زمانی که ازتون سوآل پرسیده نشده.
موحدی با نفس عمیق به صندلی تکیه داد که سهیل با بی رحمی تمام ادامه داد گرچه از ادم دروغگو و خودخواهی مثل اون هیچ چیزی به غیر از این نمیشد انتطار داشت.
_من از این خانم شکایت دارم اقای قاضی… من از کجا باید بدونم که این خانم چندین بار زنا….
اقای قاضی اینبار با اون چکش توی دستش ضربه ای به میز وارد کرد و گفت: لطفا حرمت دادگاه رو نگه دارین…در مورد این اظهاراتی که دارید پزشک قانونی تصمیم میگیره البته وقتی که شما بتونید ثابت کنید که خانم پیش اقا حضور داشته.
حالم داشت خراب میشد.. این فضا رو هم مسموم کرده بود… مثل تمام وقتایی که مجبورا باهاش زندگی کرده بودم.
_اقای موحدی….
با صدا زدنش به سمتم نگاه کرد که گفتم: من احتیاج دارم برم بیرون…
نگاهی به قاضی کرد که در سکوت در حال مطالعه کاغذی که نمیدونم از کدوم شاهدی که به حتم با پول راضی شده بود از جانب سهیل رو مطالعه میکرد.

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن