آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

نگاهی سریع به اطراف انداخت.
_سریع در بیار. زود باش.
لحن تند سیاوش باعث شد حرکات انگشتانش تند شود.
اما قفل دامن، به هم گیر کرده بود.
سیاوش از حرص دامنش را به سرعت پایین کشید.
در این حرکت دامن پاره شد و صدای جیغ مانند نازی، خطی بر افکارش کشید.
_دیوونه واسه چی پارش کردی؟ من با چی برگردم؟
سیاوش دستانش را به دو طرف شورت نازی برد و گیره‌اش را باز کرد.
با لحن عصبی که از شهوت دو رگه شده بود گفت.
_وقتی بهت میگم دربیار ناز می‌کنی توقع مراعات نداشته باش.
تا نازی دهان برای اعتراض گشود، سیاوش دست به ران‌های سفید و گوشتی‌اش انداخت و او را به سمت بالا بغل کرد.
در همین حین تند گفت.
_زود باش پاهاتو دور کمرم قفل کن.
نازی که دیگر در اینکار حرفه‌ای شده بود پاهای کشیده‌اش را دور کمر سیاوش قفل کرد و سینه‌هایش را از قاب سوتین بیرون آورد و به دهان سیاوش نزدیک کرد.
سیاوش آرام انگشت فاکش را به آرامی بر روی بهشت نازی دورانی می‌کشید و زبانش را بر روی سینه‌های سفید و سیخ شده‌اش می‌کشید.
طعم گس و شیرین و بوی شامپو بدن همه و همه اورا در خلسه‌ای شیرین وارد کرده بود.
آرام دست راستش را از بدن نازی جدا کرد تا تکه گوشت زیر شکمش شلوارش را ندریده، به آرزوی کردن برساندش.
زیپ شلوارش را پایین کشید و ناگهانی، مردونگی شق کرده‌اش چون المی راست شد و کلاهکش مماس با بهشت نازی شد.
این برخورد نازی را به قلقلک انداخت و او از سر لذت آهی کشید.
با صدایی لرزان از ترس، شهوت و نگرانی سرش را به گوش سیاوش نزدیک کرد.
_مراقب پردم باش. پارش نکنی یه وقت.
و سیاوش برای بار هزارم در دل خود این دختر را تحسین کرد.
الحق که خودش مانند اسمش ناز بود.
سیاوش آهی مردانه از لذت کشید و سر کلاهکش را خم کرد.
_نترس دختر. بالاخره مال خودم میشی.
و کمر نازی را بیشتر خم کرد که باعث شد سرش به دیواره پشتی تکیه کند.
آرام کلاهک مردانگیش را وارد کونش کرد.
آنقدر تنگ بود که کلاهک را چون حلقه‌ای تنگ در آغوش کشیده بود.
کمی خود را به نازی فشرد و کلاهک قارچیش کامل وارد شد.
نازی برای جلوگیری از صدا دستش را در دهانش قرار داد و از سره لذت و درد جیغ می‌کشید.
سیاوش آرام آرام جلو عقب می‌کرد تا مردانگیش کامل جا بگیرد.

کمی که جا باز کرد شدت ضربه هایش را بیشتر کرد، صدای اه و ناله ی نازی کل اتاق را گرفته بود.
سیاوش با هر آهی که نازی می کشید لذت سرتاسر وجودش را می گرفت و شدت تلمبه زدن هایش بیشتر می شد.
سرش را نزدیک صورت نازی کرد، چشمان نازی از سر لذت خمار و نیمه باز بود و آه های عمیقی‌ می کشید.
سرش را پیش برد و نوک سینه ی صورتی رنگ و درشت نازی را در دهانش کرد.
با اینکارش نازی به پشت گردنش چنگ زد و سر سیاوش را بیشتر به خودش فشرد.
سیاوش که خسته شده بود و عرق از سر و رویش می ریخت مردانگی اش را از ک*ون نازی درآورد.
-برو رو تخت.
نازی فوری حلقه ی پاهایش را از دور کمر سیاوش باز کرد و به طرف تخت رفت.
چهار و دست پا روی تخت نشست و پشتش را به سمت سیاوش کرد.
ک*ون قمبل کرده اش بیشتر از ان مجال نداد تا سیاوش دست دست کند.
مردانگی اش را در دست گرفت و آن را با سوراخ پشت نازی هماهنگ کرد.
-امروز می خوام ج*رت بدم نازی.
-تو فقط منو بکن، کی*رتو می خوام سیاوش. زود باش.
سیاوش سر مردانگی‌اش را با آب نازی خیس کرد و بدون معطلی با یک ضرب واردش کرد.
نازی جیغ خفه ای کشید، با اینکه جا باز کرده بود و درد اولیه را نداشت اما باز هم نمی توانست از سوزش یکباره ای ان صرف نظر کند.
سیاوش دو تا ران های نازی را در دست گرفت و با شدت شروع کرد به تلمبه زدن.
تند کمر می زد و هر از گاهی سیلی محکمی روی باسن قمبل شده ی نازی می کوبید.
-کی بشه که بتونم از جلو بکنمت، خیلی دلم می خواد اون پرده تو خودم بزنم و تا ته فرو کنم داخلت.
-من مال خودتم، اون روزم خیلی زود می رسه. تا اون روز به خوبی مراقبت می‌کنم تا بلایی سرش نیاد و بتونی خودت افتتاحش کنی.
سیاوش که غرق لذت شده بود بوسه ای روی کمر نازی زد.
بعد از چند لحظه نازی لرزید و ارضا شد.
بی حال روی تخت افتاد و به طرف سیاوش برگشت.
-تو هنوز نشدی عشقم؟!
-نه.
سیاوش به طرف نازی رفت، مردانگی اش را در دست گرفت.
-یالا، باید واسم س*اک بزنی.
نازی از خدا خواسته بلند شد و جلوی پای سیاوش زانو زد.
مردانگی شق‌ شده اش را در دست گرفت، هم بزرگ بود و هم کلفت.
آن رگ های برآمده اش بدجور آب دهان نازی را راه انداخته بود.
لیسی به سر کلاهکش زد که سیاوش اه عمیقی از سر لذت کشید.
سیاوش که صبرش سرآمده بود چنگی به موهای نازی زد و مردانگی اش را تا ته درون حلق نازی کرد.
نفس نازی حبس شد، دهانش تحمل حجم آن را نداشت.
سیاوش همانطور که موهای نازی را در دست داشت سر او را عقب و جلو کرد.
-داره میاد نازی.
این را گفت و مردانگی اش را از دهان نازی بیرون کشید.
فریاد خفه ای زد و کل ابش را روی سینه های درشت و سفید نازی خالی کرد.
با بی حالی خودش را به پشت روی تخت انداخت، نازی به آرامی کنارش خزید و سرش را روی بازوهای برآمده سیاوش گذاشت.
صدایش بهترین موسیقی برای سیاوش بود.
-مرسی عشقم، عالی بود.
بوسه ای روی سینه ی ستبر سیاوش زد و سرش را روی سینه ی او گذاشت.
کوبش بی امان قلب سیاوش آرامش کرد، بهترین جای دنیا برای او همین آغوش بود.

خم شد و سوتینش را برداشت و با دو انگشتش رو به روی صورتش نگه داشت و چرخاند.
خیر، این سوتین قابل قاب گرفتن سینه‌های لختش نبود.
چشمش به دامن که گوشه اتاق افتاده بود، افتاد.
به سمتش رفت و آن‌را هم برداشت و با دو انگشتش در برابر صورتش گرفت.
لبانش را به حالت تفکر به بالا کش آورد.
به هر چی شباهت داشت غیر دامن.
پوفی از حرص کشید. چشمانش را بست و سرش را به اطراف تکان داد.
با حس فشار به نوک سینش و گرمای سینه ستبر پشتش، آهی ریز کشید.
می‌توانست مردانگی کلفتش را از پشت شلوار حس کند.
سیاوش از عمد خودش را از پشت به نازی چسباند و نوک سینه‌هایش را بین دو انگشتش گرفت و فشار می‌داد.
نازی از خمار، خودش را شل کرد و از پشت به سینه او تکیه کرد.
چشمانش را بست و سرش را به طرف بالا گرفت و به صدایش آزادی داد تا به آسودگی شهوتش و لذتش را از این هم آمیزی بیان کند.
سیاوش گاز ریزی از گردن نازی گرفت و شروع به میک زدن کرد.
نازی نتوانست خودش را بر روی پاهانش نگه دارد.
شل شد و خودش را بر روی سیاوش رها کرد.
سیاوش از حشری بودن این دختر تک خنده‌ای کرد و دستانش را از نوک سیخ شده پستان‌های نازی رها کرد و زیر سینه و زیر ران‌های گوشتی‌اش را گرفت؛ و او را همچون کودکی در آغوش خود کشید و به سمت تخت ره سپار شد.

نازی ناله خفیفی کرد.
_لعنتی، الان چجوری برم بیرون؟
سیاوش متفکر نگاهی به در انداخت.
_از در.
نازی چشمان نیلی رنگش را از تعجب درشت کرد.
با دیدن سیاوش که سعی در کنترل خنده‌اش داشت، جیغ خفیفی کشید و مشت گره کرده‌اش به بازوی سیاوش کوبید. او می‌دانست که اتاق‌ها مجهز به عایق صدا هستند.
سیاوش خنده‌اش را رها کرد و بلند بلند شروع به خندیدن کرد.
دستش را دراز کرد و گردن نازی را میان بازووانش اسیر کرد.
_توله. من میرم بیرون. دیدم اوضاع مساعده میگم ملحفه رو دور خودت بپیچی و بری تو اتاقت.
حالا اتاقتم همین رو به رو هستا. جایی دوری نیست.
نازی که هم از شدت عصبانیت و هم از گیر کردن گردنش در میان بازووان سیاوش عصبی بود، زیر لب غرید.
_همش تقصیر توعه. اگه سره صبحی دوباره هوس رابطه نکرده بودی اوضاع این نمی‌شد.
سیاوش که تقلاهای نازی برای آزادی را دید، دستش را باز کرد تا نازی رها شود.
_شما هم اگه می‌دیدین حوری بهشتی از قضا نازی نامی جلوتون جلون میده، دیگه رفتاراتون دست خودتون نبود.
نازی که از این حرف به وجد آمده بود، اما؛ نمی‌خواست به روی سیاوش بیاورد تا خدایی نکرده پرو شود، با عشوه موهایش را با دست به پشت سرش روانه کرد.
_حالا نمی‌خواد زبون بریزی. برو ببین اوضاع خوبه من برم؟
سیاوش از این همه عشوه موجود در نازی در دل خود او را تحسین کرد و با لبخند از روی تخت بلند شد و شروع به پوشیدن لباس‌هایش کرد.

لباس هایش را که به تن کرد نگاهی به سرتاپای نازی انداخت.
نازی که متوجه نگاه خیره ی سیاوش شد قبل از آنکه فرصتی به او بدهد تا باز هم هوس شیطنت به سرش بزند ملحفه را دور خودش پیچید.
-به چی اینجوری زل زدی؟!
سیاوش لبخند دندان نمایی زد و راه رفته را برگشت، اما قبل از آنکه به تخت برسد نازی صدایش بلند شد.
-اون فکر پلید رو از سرت بیرون کن، هنوز کل بدنم درد می کنه. بیشتر از این اینجا موندنم درست نیست.
سیاوش خنده کنان دو دستش را بالای سرش برد.
-خیلی خب، فقط یه بوس کوچولو می خواستم. نیازی به این همه داد و هوار نبود.
پشتش را به نازی کرد و از اتاق بیرون زد، با رفتن سیاوش ناری فوری از تخت پایین آمد و لباس هایش را که دیگر قابل پوشیدن نبود زیر بغل زد.
همانطور که ملحفه را دور خودش پیچیده بود وسط اتاق به انتظار سیاوش ایستاده بود.
چند لحظه بعد سیاوش سرش را از لای در داخل کرد.
-بدو دختر، بدو تا کسی نیومده.
نازی با عجله از اتاق بیرون زد و خودش را درون اتاقش که رو به روی اتاق سیاوش قرار داشت انداخت.
در را پشت سرش بست و ملحفه ی پیچیده دور تنش را رها کرد.
جلوی آینه ایستاد و نگاهی به گردن و سینه های کبودش انداخت، سیاوش گاهی موقع س*کس خیلی خشن می شد و چه بسا نازی هم بدش نمی آمد‌.
این خشونت به مزاقش خوش می آمد، تمام وقت به فکر این بود که اگر آن پرده ی لعنتی نبود مطمئنن لذت بیشتری از رابطه با سیاوش می برد.
ولی فعلا دست و بالش بسته بود و نمی توانست این کار را کند.
همانطور که لخت جلوی آینه ایستاده بود با تقه ای که به در خورد ترسیده کمی در جای خود پرید.
-بله؟!
-درو چرا قفل کردی؟!
بی حوصله موهایش را پشت گوش داد.
-کارتو بگو ساناز.
-خب بزار بیام تو، از پشت در که نمیشه بگم.
ملحفه ای که روی زمین افتاده بود را برداشت و دور خودش پیچید.
در را باز کرد و عقب ایستاد.
ساناز با دیدن نازی و ملحفه ی دورش نیشخند معناداری زد.
-به به، می بینم که خبرایی بوده.
نازی به طرف کمدش رفت.
-فوضولیش به تو نیومده، واسه چی اومدی؟!
ساناز که به تازگی یادش افتاده بود برای چه امده است با شور و شعف دستانش را بهم کوبید.
-وکیل بابابزرگ‌ اومده.
نازی بیخیال در کمد را بست و به طرف حمام رفت.
-اومدن اون چه ربطی به من و تو داره؟!
-خنگی دیگه، فکر کن اگه بتونم مخش رو بزنم. یه شب تا صبح با هم دیگه…
-جمع کن بابا، کم خیالبافی کن واسه خودت. اون آدمی نیست که به همین راحتیا پا بده.
-ولی من مجبورش می کنم.
نازی پوزخند صداداری به این همه خوش خیالی ساناز زد و وارد حمام شد.

پا روی پا انداخت و به عشوه‌های بی‌حد و حساب ساناز خیره شد.
این دختر پاک عقلش را از دست داده بود.
امیرعلی راد منش، وکیل جوانی که وکالت آقا خان را در دست داشت.
پدر بزرگ امیر علی، از دوستان قدیمی و البته صمیمی آقا خان بود.
پدر امیر علی وکیل قبلی این خاندان بود؛ اما، به دلیل مرگ ناگهانیش، آقا خان کسی را شایسته تر از پسر همان مرد نمی‌دانست.
زیرا معتقد بود، خوی و منش، استدلال و بزرگ‌منشی پدرش را به ارث برده است.
امیر علی، کسی بود که تمام دختران حسرت یک نگاه زیر چشمی از جانب او را داشتند.
اما نازی به خوبی میدانست امیر علی با هر دختری قصد ازدواج کند، آن دختر از دسته گروه دختری مانند ساناز نبود.

امیر علی با اخم روی پیشانی به آقا خان خیره بود و با تسلط صحبت می‌کرد.
با حرف آقا خان، نازی نگاه خیره‌اش را از ساناز گرفت.
_نازنین، برو تو آشپزخونه به ایران خانم بگو شربت بیاره.
نازی چشمی گفت و از جایش بلند شد اما قبل از این‌که از سالن خارج شود بار دیگر صدای آقا خان را شنید.
_ساناز، برای چی اینجا نشستی؟ اینجا حرف کاره. برو به نازی کمک کن.
نازی نگاهی به ساناز کرد که با لبی آویزان، چشمی گفت و پا کشان از سالن خارج شد و به نازی پیوست.
_صد بار بهت گفتم اون به تو و امثال تو پا نمیده. یکم آبرو داری کن.
ساناز به تندی به سمت نازی بر گشت.
_تو نمی‌خواد دخالت کنی.
و با تند کردن قدم‌هایش از پله‌ها بالا رفت.
نازی با بی‌خیالی شونه‌ای بالا انداخت.

_چشم خانم جان. الان شربت می‌سازم.
نازی لبخندی زد و دستی به شانه ایران خانم زد.
_ممنون ایران خانم.
و از آشپزخانه خارج شد.
وارد راهرو سالن شد که ناگهان دستی او را کشید و قبل از اینکه عکس العملی نشان دهد، وارد دسشویی درون راهرو شد و دستی جلوی دهانش را گرفت.
نگاهی به شخص مقابلش انداخت و با دیدن قیافه خندان سیاوش چشم غره‌ای رفت.
سیاوش دستش را از دهان نازی برداشت.
نازی با چشمان خشمگین رو به او کرد.
_دیوونه این چه کاریه آخه.
سیاوش دستش را به سمت دکمه لباس مردانه نازی برد و بازش کرد.
چشمانش از دیدن سینه‌های سفید نازی تنگ در آغوش سوتین مشکی بود برق زدم.
دهانش را نزدیک سینه نازی کرد و لیسی به میانش زد.
نازی بی‌اختیار دست چپش را به پشت سر سیاوش برد و موهایش را چنگ زد و به سینه‌اش فشرد و از لذت، آهی ریز کشید.

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن