آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱۰

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با صدای ناآشنای آشنا، چشمانش را باز کرد.
با دیدن لبخندش چشمانش برقی زد.
-پسر اینجا چیکار می‌کنی؟
به کنار نیما اشاره کرد.
-میشه بشینم؟
نیما تکانی به خود داد و کمی جا کنار درخت باز کرد.
-آره آره.
بیا اینجا بشین تکیه بده.
کلاه نیما را برداشت و بر سرش گذاشت.
-هنوز از اینا داری؟
خنده‌ای کرد.
-کلکسیونی از کلاه.
سکوتی بینشان فرا گرفت.
-خب نگفتی چی شد اومدی اینجا؟
سر بلند کرد و به صورت همیشه خندان نیما خیره شد.
-نباید می اومدم؟
نیما دلجویانه دستانش را بالا آورد.
-نه.
میدونی منظورم این نبود.
-فکر کن واسه دیدن خانوادم اومدم.
-پس دلیلش دلتنگیه.
نگاهش را به آن طرف باغ که سیاهی بغلش کرده بود انداخت.
-تو فکر کن آره.
نیما برای اینکه وحید را از آن حال و هوا خارج کند، با دستش بر روی ران وحید زد.
-خب پسر از خانومت چه خبر.
بابا شدی؟
غم ناگهان صورت وحید را فرا گرفت.
نیما با خود فکر کرد.
(اومدم ابرو رو درست کنم زدم چشمو کور کردم.)
-بچه دار نمیشیم.
-بچه چی قبول می‌کنی؟
چشمان وحید گرد شد.
-چی؟
نیما به خودش اشاره زد.
-منو به فرزندی قبول کن.
با صدای قهقهه وحید، لبان نیما به بالا کش آمد.
او به این پسر زیادی مدیون بود.
حقش بود جبران کند.
دو ساعت باهم در مورد کار و زندگیشان حرف زدند.
چشمان وحید دو دو میزد.
و بی قرار به در ورودی عمارت خیره بود.
نیما خوب معنی نگاهش را میفهمید.
اما غرور وحید، هرگز اجازه پیشروی به او نمیداد.

با صدای شاهین به خودشان آمدن.
-آقا، میز حاضره برای صرف شام.
-باشه شاهین. ممنون که گفتی.
شاهین تعظیمی کرد و با گفتن (وظیفه بود) آن هارا تنها گذاشت.
وحید از جایش بلند شد و به نیما کمک کرد دل از نشستن روی سبزه های زیر درخت بکند.
پشتش را تکان داد و به سمت عمارت قدم برداشتن.

ساناز بغ کرده و دست به سینه روی مبل نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد.
امیرعلی را دعوت نکرده بودن و او چقدر از رسومات بی‌خودی اینجا حالش بهم میخورد.
حالا مگر چه میشد که امیر علی را دعوت میکردن.
جای کسی را تنگ میکرد.
حتما جای نگین خانم را.
نگاهی به نگین که کنار پسران فامیل در حال بگو بخند بود؛ انداخت.
ایشی گفت و رویش را از او گرفت.
-خلایق هر چه لایق.
با صدای مادرش مهناز خانم که همه را به صرف شام دعوت میکرد به دسته مبل چنگ زد و از روی آن بلند شد.
با صدای در ورودی نگاه کنجکاوش را به آنجا دوخت.
با دیدن نیما و وحید که خندان همراه هم وارد میشدن، خواست نگاهش را بگیرد که گوش چشمش صحنه ای از قیافه امیر علی را نشان داد.
تند گردنش را کج کرد که بار دیگر ببیند.
جوری که صدای رگ به رگ شدن و قرچ قرچ استخوان هایش را شنید.
بله. امیرعلی با قامتی رشید پدیدار شد.
زیر لب زمزنه کرد.
-آخ که ساناز فدات بشه.
امیرعلی از نیما و وحید عذرخواهی کرد و چشمانش را درون سالن به گردش انداخت.
با دیدن چشمان پر از برق ساناز، لبخندی زد و با سر خم کردن به نشانه ادب سلام کرد.
ساناز به طرفش قدم برداشت و نزدیکش شد.
-سلام.
-سلام شما دعوت بودین.
امیرعلی دستمالی برداشت و عرق های نشسته بر روی پیشانی‌اش را پاک کرد.
-بله. با اجازتون.
-پس چرا انقدر دیر کردین.
نگاهش که به لب و لوچه آویزان ساناز رفت، حس کرد که مست صورت بچه‌گانه‌اش شده.
-کار مهمی بود که باید رسیدگی میکردم.
ساناز دلش میخواست بگوید.
-(حتی مهم‌تر از من؟)
اما لبانش را به هم دوخت.
-کتتون رو بدید که آویزون کنم.
-نه ممنون اول به آقا خان سلامی بگم.
ساناز با دستش به جایی از سالن عمارت اشاره کرد.
-پس بیاین که پیش آقاخان ببرمتون.
و هردو دوشا دوش هم به طرف جایی که آقاخان نشسته بود رهسپار شدن.

نازی بی‌قرار، کنج دیوار خودش را محبوس کرده بود و نظاره‌گر اطراف بود.
وحید از سالن بیرون رفته بود ولی او از ترس اینکه دوباره با او چشم تو چشم شود قدم از قدم بر نمیداشت.
هیچ وقت آن روز شوم را فراموش نمیکرد.

*نازی*

همه به وحید نگاه می‌کردیم که خواسته بود امشب همه خونه‌ آقاخان جمع بشن تا حرفی رو به گوش همه برسونه.
برای یه لحظه نگام به سمت سیاوش کشیده شد که کنار وحید نشسته بود. با دیدن نگاهم، چشمکی زد و بی ترس از نگاه بقیه، زبونش رو روی لبش کشید.
با یاد بوسه ‌ی چند دقیقه پیشمون، به خودم لرزیدم که صدای وحید بلند شد :
-من می‌خوام نامزدیم با نازی رو بهم بزنم.
همهمه ای شد و من اما تلاش کردم لبخندم اون‌قدر بزرگ نباشه که با حرف بعدی وحید خشک شدم :
-من با کسی که پسرعموم رو بوسیده ازدواج نمی‌کنم.
صدای چی اقاخان اون‌قدر بلند بود که از ترس ایستادم و نگامو به نگاه خونسرد سیاوش دوختم. بابا داد زد :
-این چی می‌گه نازی؟
مضطرب لب باز کردم که صدای کوبنده‌ی سیاوش پیچید :
– وحید درست می‌گه، منو نازی همو می‌خوایم و شما مانع این وصلتید.
با گفتن این جمله، بابا و عمو که پدر وحید بود به سمتش خیز برداشتن که با صدای جیغ مامان همه ایستادن :
-آقاخان!

با یاد آوری گذشته آهی کشید.
اگر دسته ترمز سرنوشت دستش بود آن را عقب میکشید تا شاید اوضاع را بتواند درست کند.
-بیا بریم یکم وسط برقصیم.
سیاوش بود که این را میگفت.
-نمیخوام.
اخمی کرد و دست نازی را به وسط سن کشید.
-بی‌خود.

آهنگ نه ملایم بود نه تند.
آرام کنار هم میرقصیدن و میچرخیدن.
کم کم از آن حال و هوای چند دقیقه پیش خارج شد.
همه با شور و هیجان میرقصیدن.
دامن لباسش را کمی بالا داد تا راحت تر قدم بردارد.
سیاوش دستانش را دور کمر نازی قرار داد و با ریتم آهنگ هر کجا که لازم بود نازی را میچرخاند و همراهی میکرد.
او بیشتر از هرچیزی این دختر را دوست داشت.
برای اینکه پا به ازدواج با نازی نمیداد برای این بود که نازی زیادی ساده بود.
و او از دختران ساده زیادی خوشش نمی آمد.
چند دقیقه‌ای رقصیدن که با صدای مهناز خانم مادر سیاوش که بقیه را برای شام دعوت میکرد به طرف سالن غذا خوری راه افتاد.
یاد بوسه‌اش در آن روز شوم افتاد.
میدانست که وحید آن هارا میبیند و او هم تمام قصدش همین بود.
او میخواست وحید را از خانواده دور کند.
ولی بیشتر باعث محبوبیت او در خانواده شد.
با گفتن اتفاقی که بین او و نازی افتاده بود، کمی تا قسمتی نقشه هایش را نقش بر آب کرد.
او به سهم ارث نیاز داشت.
پس چه کسی بهتر از نازی.

-سیاوش بریم اونجا پیش بچه ها بشینیم.
همه دور هم جمع نشسته بودن.
نیما با دیدن نازی و سیاوش که به طرف آن‌ها می‌آمدن، کنار رفت و به کنار خود اشاره کرد.
-نازی بیا اینجا خالیه.
با صدای نیما وحید به مقابلش نگاه کرد.
زیبا و خواستنی.
مثل همیشه با وقار راه می‌رفت.
دلش مثل گذشته لرزید.
نگاه از او گرفت و به گفتگو با شهاب پرداخت.
نازی کنار نیما نشست و پا روی پا انداخت.
-آقا وحید خانمتون کجان.
با صدای وحید، نازی سر بلند کرد و به بچه ها نگاه کرد که به سمت چپ نیما خیره بودن.
پس وحید کنارش نشسته بود.
-مادرش حالش بد بود عذرخواهی کردن که نتونست تو جشن ورودتون حضور پیدا کنه.
-امیدوارم مادرشون سلامتیشونو به دست بیارن.
وحید زیر لب ممنونی گفت.
-چرا از عمارت رفتین آخه.
نمیگید دل مادرتون واستون تنگ میشه؟
وحید دستش را مشت کرد.
-میخواستم مستقل زندگی کنم.
-مگه زیر سایه آقاخان بده؟
وحید تا خواست پاسخی بدهد نگین سوالی کرد که همه وا رفتن.
رو به نازی کرد و گفت.
-راستی نازی مگه تو و آقا وحید نامزد نبودین؟

نازی پر حرص و ناراحت به نگین خیره شد، وحید تمام وجودش چشم شد و به نازی خیره شد تا ببیند چه جوابی می‌دهد.
سیاوش از نگاه‌های خیره وحید کلافه شده بود، نازی که کمی خجالت زده بود کنترل خود را به دست آورد و با لحنی که سعی داشت بی‌تفاوت جلوه کند گفت:
– به هم خورد.
نیما به چشم فرو ریختن وحید رو دید…
همه سکوت کرده بودند.
اما انگار نگین تا به همه زهر نمی‌کرد بی‌خیال نمی‌شد؛ با لحن متعجبی گفت:
– به هم خورد؟ چرا؟
این بار حتی نازی هم قصد جواب دادن نداشت…
سر پایین انداخت و اخمی کرد، وحید دستانش را مشت کرد و نگاه از نازی گرفت.
نیما حس کرد خواهر بدجنسش زیادی دارد دخالت می‌کند و سعی کرد موضوع را عوض کند.
نگین خوشحال بود که بالاخره زهرش را بر نازی ریخته بود.
سیاوش که از آن جمع متشنج خسته شده بود بی‌حرف بلند شد و دست نازی را گرفت و او را بلند کرد، بدون توجه به نگاه های پر از سوال بقیه…
او را از آن جمع دور کرد و جدی گفت:
– بهش فکر نکن.
نازی آرام گفت:
– به چی؟
– به گذشته.
نازی پوزخندی زد و گفت:
– من اصلا یاد گذشته نیفتادم.
سیاوش فک‌اش منقبض شد و در دل گفت” اما اون داره فکر می‌کنه”
دستش را دور کمر نازی حلقه کرد تا به وحید بفهماند او الان مالک تمام و کمال نازی است.
دوباره او را به سمت پیست رقص برد، آهنگی که این بار پخش می‌شد تانگو بود و رقص عاشقانه طلب می‌کرد!
لبخند مردانه ای زد و نازی را به خود نزدیک تر کرد.
آن‌قدر نزدیک که می‌توانست نرمی آن سینه‌های خوش‌تراش را حس کند.
از عمد لیسی به لب‌هایش زد، نازی با دیدن این حرکت بدنش گرم شد و نامحسوس خودش را به سیاوش مالوند.
هر دو هم‌زمان سعی می‌کردن عادی رفتار کنند و برقصند.
کسی از بیدار شدن شهوت سیاوش و نازی با خبر نبود.
سیاوش کمی دستانش را پایین تر سوق داد، دقیقا کمی بالای باسن او…
نازی چشمانش خمار شد و لب زد:
– نکن سیاوش.
– هر کار دلم بخواد می‌کنم.
نازی که از خدایش بود سیاوش به ممنوعه‌هایش دست بزند اما با طنازی گفت:
– بذار برای شب عشقم!
نگاه سیاوش پر از تحسین شد!
شاید این دختر در نظرش ساده باشد اما طنازی و ناز کردن را خیلی خوب بلد بود و همین برای دیوانه کردن سیاوش کافی بود.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن