آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱۱

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

بعد از این که امیرعلی جهت عرض ادب به نزد آقاخان رفته بود، ساناز فرصت را مناسب دید تا سر صحبت را با امیرعلی باز کند.
کمی به او نزدیک شد تا چیزی بگوید که نفهمید چه کسی به اون طعنه زد و او سمت امیرعلی پرت شد.
جام شربتی که دست امیرعلی بود کمی تکان خورد و محتویاتش روی کت گران قیمتش ریخت…ساناز بهت زده و خجالت زده گفت:
– وای ببخشید! نفهمیدم چی شد… شرمنده‌ام بخدا.
سپس به امیرعلی نزدیک تر شد و با دستمالی که روی میز بود سعی کرد کت امیرعلی را تمیز کند…
بی‌خبر از آن که امیرعلی با حس عطر خوش‌بوی بدن ساناز حالش خراب تر می‌شد!
کمی عقب رفت و با صدای خش داری گفت:
– عیبی نداره…باید کتم رو عوض کنم.
ساناز که خود را حسابی بابت دست و پاچلفتگی‌اش سرزنش می‌کرد گفت:
– نه من کت‌تون رو تمیز می‌کنم…فعلا بیاید بریم درش بیارید.
امیرعلی معذب قبول کند، ساناز دعا دعا می‌کرد امیرعلی از دستش ناراحت نباشد.
و اما امیر علی دعا می‌کرد کسی آن‌ها را در حال ترک مهمانی نبیند.
ساناز امیرعلی را به سمت اتاقش برد و گفت:
– کت‌تون رو بدید به من.
امیرعلی بی‌حرف کت خود را در آورد به ساناز داد.
ساناز مشغول بررسی کت شد، کمی فقط در قسمت سینه اش خیس و نارنجی شده بود و لب برچید و به آن لکه خیره شد.
امیرعلی خیره به لب‌های غنچه‌ای و قرمز رنگ ساناز شده بود…
در دل اعتراف کرد که او واقعا زیباست! چرا قبلا متوجه زیبایی او نشده بود؟
ساناز کت را روی تختش انداخت و با دستمال مرطوبی به جان آن لکه افتاد.
دقیقا جلوی امیرعلی خم شده بود…امیر علی با دیدن آن باسن گرد و خوش تراش داغ شد!
این دختر تا الان کجا بود؟
چرا زودتر دل و دینش را نبرده بود؟
ساناز با هر حرکتی که به خاطر تمیز کردن کت می‌کرد باسنش تکانی می‌خورد که تپش های قلب امیرعلی را بیشتر می‌کرد.
نمی‌توانست نگاه از آن صحنه بردارد، بودن در آن لحظه داشت او را از پای در می آورد کم مانده بود خودش را فراموش کند و دست به کار نا به جایی بزند.
ساناز آن‌قدر تلاش کرد تا لکه قدری کم رنگ تر شد.
نفس بلندی کشید، همین که کمر راست کرد تا بایستد به امیرعلی برخورد کرد.
با حس جسمی سفت بر روی باسنش شوکه شد و خشکش زد.

تقصیر امیرعلی که نبود.
بدون شک تقصیر آن عضو کوچک و سرکش بود که با دیدن زیبایی های ساناز کمر همت بلند کرده بود و تا نمی‌خوابید آرام نمی‌شد.
نه امیرعلی عقب می‌کشید نه ساناز، او که از خدایش بود!
با خود می‌گفت، یعنی این جسم سفت و سخت آلت امیرعلی بود؟
چرا حرکتی انجام نمی داد؟
حالا که تنها و در یک اتاق بودند؟
چرا امیرعلی مثل سیاوش نیست؟
این‌ها سوالاتی بود که داشت ساناز را دیوانه می‌کرد.
به خود جرات داد و از قصد کمی به باسنش لرزش داد…امیرعلی دیوانه شد.
چنگی به پهلوی ساناز زد و با صدای خش داری گفت:
– نکن دختر.
یکی نیست به او بگوید اگر نمی‌خواهی پسر چرا عقب نمی‌کشی؟
معلوم است که سر دوراهی بدی گیر افتاده است…
ساناز قصد داشت دیوار مقاومت امیرعلی را بشکند، انگار این نفر سومی که می‌گویند شیطان است به سراغ‌شان آمده بود.
ساناز بیشتر به امیرعلی چسبید، آن عضو سخت و سفت به چاک باسنش فشرده می‌شد و هر دو را بی‌قرار تر می‌کرد.
اصلا به کل موقعیت خود را فراموش کرده بودند، دست امیرعلی بالا تر رفت و روی سینه‌ی ساناز نشست.
ساناز حس کرد نفسش به یک باره بند آمد!
با همان یک لمس وا داده بود!
امیرعلی خمار تر گفت:
– چه نرم!
ساناز در دل ذوق کرد…
خیالاتی که در شرکت کرده بود انگار در حال به حقیقت پیوستن بود!
حالا که امیرعلی پیش قدم شده بود او چرا باید ساکت می‌ماند؟
– مال خودته.
او این حرف را زد؟
امیرعلی باورش نمی‌شد اما در پوست خودش نمی‌گنجید.
بیشتر به او چسبید، دیگر تردید و تعلل معنایی نداشت.
از پشت به سینه‌های درشت و خوش‌فرم ساناز چنگ زد و مشغول مالیدن آنها شد.
ساناز هر لحظه خمار تر می‌شد و بیشتر باسنش را به عضو امیرعلی می‌مالید.
هر دو با این لمس کردن های کوچک و بزرگ آه و اوه شان به راه بود.
ساناز دلش می‌خواست امیرعلی بیشتر پیش برود.
او خیلی خوب حس می‌کرد که خیس شده…

زیر لب نالید:
– امی…امیر علی!
امیرعلی بدتر از ساناز جوابش را داد.
– جانم…جان!
– بیشتر…بیشتر می‌خوام.
انگار که منتظر اجازه‌ی ساناز بود…
او را خشن به سمت خود برگرداند و لبانش را شکار کرد.
گویی مثل دوتا تشنه‌ای که به آب رسیده بودند لبان هم دیگر را میمکیدن، ساناز به موهای امیرعلی چنگ زد و بیشتر خودش را به او فشرد.
امیرعلی از حس‌های مردانه ای که برای اولین بارش بیدار شده بودند و داشتن کار دستش می دادند در عجب بود!
لذت و شهوت سر تا پای‌شان را گرفته بود.
چنگی به باسن ساناز که عامل اصلی این اتفاق بود زد و بدون این که لب از لب‌های شیرین ساناز بردارد غرید:
– می‌خوام‌شون ساناز…می‌خوام.
ساناز بدون فکر و خمار گفت:
– مال خودته…چرا منتظری؟
امیرعلی نفسی چاق کرد و سر در گریبان ساناز فرو برد و عمیق بوسید و مکید.
ساناز انگار در ابر ها سیر می‌کرد.
غرق لذت شده بود و باورش نمی‌شد در حال معاشقه با مرد رویاهایش است.
هم‌زمان که امیرعلی مشغول ور رفتن با باسن ساناز بود، ساناز مشغول نوازش عضو امیرعلی شد.
کاملا از روی شلوار هم مشخص بود که عضو امیرعلی درست مثل رویاهایش بزرگ و کلفت است.
از این که قرار است زیر عضوش باشد ترسی نداشت.
امیرعلی او را بر روی تخت پرت کرد، بدون آن که به فکر کت بخت برگشته اش باشد.
سریع پایین تنه‌ی ساناز را لخت کرد و
با دیدن ک*ص سفید و بی‌موی ساناز کم مانده بود آب از لب و لوچه اش راه بگیرد.
پاهایش را باز کرد و خم شد.
ساناز سرش را بالا برد و آه آزادانه ای کشید.
امیرعلی با این که اولین بارش بود اما در نظر ساناز حسابی با مهارت می‌خورد و می‌لیسید‌.
زبانش را به سوراخ ساناز زد و با حس پرده اش ذوق نابی در دلش به وجود آمد.
گازی از عضو زنانه‌ی ساناز گرفت که ساناز آی آرامی گفت.
امیرعلی تند تند زبانش را تکان می داد و با هر تکان آه ساناز بلند تر می‌شد.
هیچ ترسی از سر رسیدن کسی نداشتن، البته تا آن موقعی که شهوت حاکم فکر و ذهن‌شان شده بود.
همین که ساناز حس کرد در حال فرو پاشی است امیرعلی عقب کشید

ساناز با زحمت پلک های نیمه بازش را به امیرعلی دوخت و نالید:
– نه بکن…آه…
امیرعلی سریع بلند شد و در را قفل کرد.
هم‌زمان با لبخند مرموزی که بر لبانش بود به سمت ساناز رفت، زیپ شلوارش را پایین کشید و عضوش را در مقابل چشمان ساناز به دست گرفت.
– برای تو بلند شده دختر…باهم به اوج می‌رسیم.
سپس پاهای ساناز را بالا داد و رویش خیمه زد، سینه‌های ساناز از شدت شهوت و هیجان تند بالا پایین می‌شد و این به بی‌قراری امیرعلی می‌افزود.
با خشونت سینه‌های بلورین ساناز را از حصار تنگ لباس‌هایش آزاد کرد و به جانشان افتاد.
همانند کودکی شیرخوار با پستان ساناز میک می‌زد و ساناز سر او را بیشتر به سینه‌های خود می‌فشرد.
امیرعلی گازی از پستان ساناز گرفت و محکم تر مکید.
گویی واقعا قصد داشت از آن توپ های سفید و صورتی شیری در بیاورد.
لیسی به میان سینه‌های ساناز رفت و عضوش را هم‌زمان به ک*ص ساناز مالاند.
هر دو با آه و اوه هم دیگر را می‌فشردند و روی هم تکان می‌خوردند.
امیرعلی به سینه های ساناز سیلی زد و تند تر به حرکت لاپایی خود ادامه داد.
ساناز که در مرز ارضا شدن بود نالید:
– امیر علی.
– جون.
– بکن…منو…بکن آه.
با این که امیرعلی از خدایش بود ولی آنقدر کنترلش را از دست نداده بود که به ساناز آسیبی بزند.
تند ساناز را بوسید و با عضوش فشاری به سوراخ ساناز آورد که همان لحظه ساناز به شدت لرزید و به ارگاسم بی‌نظیری رسید.
امیرعلی جیغ ساناز را با لب‌هایش خاموش کرد و با چند تا حرکت دیگر خودش هم آرام گرفت…
هر دو نفس نفس زنان کنار هم دیگر دراز کشیدن.
مغز خاموش شده ی امیرعلی هر لحظه بیدار تر می‌شد و مبهوت اتفاق پیش آمده

هر چه بیشتر می‌گذشت شهوت و نیازشان از بین می رفت، و بهت و خجالت جایش را می‌گرفت…
امیرعلی کلافه و عصبی بود، در دل بی‌نهایت خودش را سرزنش می‌کرد.
جرات نگاه کردن به چشمان ساناز و حتی به هیچ یک از اهالی آن خانواده را نداشت…
بی‌خبر از آن که ساناز بسیار خوشحال است، دقیقا امیرعلی چیزی بود که تصور می‌کرد.
یه مرد هات و بی‌نظیر!
اما آیا امیرعلی همچین فکری می‌کرد؟
تند لباس‌هایش را پوشید حتی دیگر کت خود را هم فراموش کرده بود.
ساناز در سکوت فقط نظاره گر کارهای پر از خشم امیرعلی بود و حتی جرات نداشت حرفی بزند.
امیرعلی همان‌گونه که تند زیپ شلوارش را بالا می‌کشید با حرص زیاد لب زد:
– وای وای! چه غلطی کردی پسر؟ لعنت بهت…خاک تو سرت.
ساناز ناراحت و دلگیر نالید:
– امیرعلی؟
امیرعلی تا آن موقع که سعی داشت حرفی به ساناز نزد…به سمتش جهش گرفت، بدون توجه به بالا تنه‌ی برهنه‌ی ساناز بازوهای لختش را در چنگ گرفت و غرید:
– چرا جلوم رو نگرفتی ها؟ چرا خودت رو بهم مالوندی؟
چشمان ناباور ساناز پر از اشک شد…
باورش نمی‌شد که امیرعلی همه چیز را تقصیر او انداخته باشد.
مگر امیرعلی نبود که لذت برده بود؟
خودش پشت سر ساناز قرار گرفته بود و او را مالیده بود؟
پس چرا ساناز؟
چرا خودش نه؟
قطره اشکی از چشمانش چکید که امیرعلی کلافه چنگی به موهایش زد و پشت به او ایستاد…
ساناز دلش شکسته بود…حق نداشت او را متهم کند.
حق نداشت بعد از این تجربه‌ی ناب او را گناهکار جلوه دهد…
با دلی شکسته اشک‌هایش را پاک کرد و لباسش را درست کرد، از اول هم اشتباه کرده بود که قصد نزدیکی با امیرعلی را کرده بود.
اویی که به راحتی گناه خودش را تقصیر دیگری می اندازد…مگر وکیل نیست؟
کسی که همیشه طرفدار حق است و از حق دفاع می‌کند نباید این گونه برخورد کند.
امیرعلی برگشت تا حرفی بزند که با قامت راست شده‌ی ساناز رو به رو شد و بعد به چشم‌های سرد او خیره شد.
لحظه‌ای نفسش رفت!…
این‌نگاه بی‌روح متعلق به ساناز است؟
این‌قدر سرد؟
چطوری؟
ساناز از نگاه خیره‌ی او پوزخندی زد و با تنه‌ی محکمی از مقابل او گذشت…

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن