آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱۴

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

نازی بی‌قرار نالید:
– زود باش سیاوش.
سیاوش فشار کمی به سورا*خ نازی وارد کرد که چشمان نازی خمار تر شد و لای پایش نبض گرفت.
سیاوش با صدای خش داری گفت:
– بگو نازی‌‌…چی می خوای؟
نازی بدون خجالت گفت:
– کی**رت رو می خوام.
سیاوش فشار دیگری آورد و خشن تر گفت:
– کی قراره جر*ت بده؟
نازی با التماس نالید:
– تو…فقط تو سیاوش…بکن منو…آه.
سیاوش که به هدفش رسیده بود پاهای نازی را بر روی شانه هایش انداخت و سفت او را نگه داشت.
سپس اولین ضربه را محکم زد و تمامش را داخل نازی فرستاد…هر دو با هم آه غلیظی کشیدن و غرقِ لذت شدند.
سیاوش دیگر چیزی نفهمید و حرکاتش را در درون نازی شروع کرد..‌.محکم و کوبنده!
جوری که تمام بدن نازی تکان می خورد، آه و ناله اش غیر قابل کنترل بود…
هر چقدر می‌گذشت بیشتر می‌خواست.
بی شرم گفت:
– محکم تر بکن…آی…فشار بده.
سیاوش تحریک تر شد و پاهای نازی را تا ته باز کرد و محکم تر در آن سو*راخ تنگ کمر زد.
نازی جیغی کشید…آرزو داشت دستانش باز بودند و او می‌توانست به ملحفه ها چنگ بزند.
عرق از سر و روی سیاوش راه گرفته بود با نفس نفس گفت:
– کی داره تو رو می‌کنه؟
نازی سریع پاسخ داد:
– تو سیاوش…اوم.
سیاوش دستش را به آل*ت نازی چسباند و دورانی تکان داد که همان موقع نازی با جیغی لرزید و به شدت ار*ضا شد.
انگار جانش هم همراه با آب*ش بیرون زد.

پاهایش در دستان سیاوش می‌لرزید و با نفس نفس های کشدار چشمانش را بسته بود.
سیاوش حس کرد که زیبا ترین صحنه‌ی عمرش را می‌بیند، آرام آل*تش را از درون نازی بیرون کشید که نازی بی حال گفت:
– تو…تو ار*ضا نشدی.
سیاوش چشمکی زد و گفت:
– می‌شم عزیزم.
سپس با انگشت فشاری بر سورا*خ عقبش آورد که چشمان خمار و بی‌حال نازی به یک باره گرد شد.
نگاه از صورت نازی گرفت و با خیسی لای پاهایش بر پشتش مالید تا کم‌تر درد بکشد.
پاهای نازی را بالا داد و آن‌ها را در دلش جم کرد تا باس*نش بالا بی‌آید…با دیدن آن سوراخ صورتی رنگ هوش از سرش رفت و آل*تش تکانی خورد.
آب دهانش را محکم قورت داد و آل*تش را تنظیم کرد و حرکت اول را زد.
نازی لبش را با درد گزید و اجازه داد تا سیاوش از وجودش لذت ببرد…
سیاوش پهلو‌های نازی را گرفت و تند تند کمر زد…
مردانه اه می‌کشید و سرش را بالا داده بود…نمی دانست این نازی چه در وجودش دارد که بعد از هر رابطه باز هم تنگ می‌ماند‌.
این خیلی خوشحالش می‌کرد!
چند تا سیلی پیاپی بز بهش*ت نازی زد تا صدای ناله و جیغش را بشنود.
با شنیدن جیغ نازی، حرکت محکم تری زد و با فشار در نازی خالی شد.
بی‌حال و ناتوان کنار نازی افتاد هر دو خسته کنار هم نفس نفس می‌زدند و به لذ*ت ناب‌شان فکر می‌کردند.
کمی که گذشت نیم خیز شد و دستان بسته‌ی نازی را باز کرد، با دیدن مچ کبود شده‌ی نازی کمی شرمنده شد و بوسه‌ای به دستان نازی زد و گفت:
– خوبی؟ اذیت شدی؟
نازی برای اطمینان دادن به سیاوش لبخندی زد و گفت:
– خوبم عشقم..‌‌.عالی بود!
سیاوش لبخند آسوده ای زد و نازی را در بغلش گرفت

هر دو بی حرف در آغوش هم دیگر دراز کشیده بودند بدون آن که بخوابند.
نازی خط های نامفهومی بر روی عضلات سینه ی سیاوش می‌کشید و به اتفاق آن شب فکر می‌کرد.
اما سیاوش تمام فکرش حول و حوش نازی و وحید می‌چرخید، او از این می‌ترسید که وحید هوایی شود و بخواهد نازی را از او بگیرد.
عروسکش را!…دختری که مال او بود و خودش بکا*رتش را گرفته بود، امکان نداشت که بی‌خیالش شود.
آرام گفت:
– نازی؟
نازی از فکر خارج شد و با ملایمت گفت:
– جانم؟
– نظرت درمورد رابطه‌مون چیه؟
نازی با تعجب سوال کرد:
– نظرم؟
– آره منظورم این‌طوری پنهانی…
نازی کمی با تفکر مکث کرد و سپس گفت:
– من این رابطه رو دوست دارم…پر از هیجان و…عشقِ چون…من دوستت دارم سیاوش اما…این‌طور پنهانی خب…سخته.
سیاوش لبخند رضایت بخشی زد و گفت:
– چطوره مال من بشی؟
نازی کمی سر کج کرد تا بتواند صورت سیاوش را ببیند، با تمام سادگی گفت:
– من مال تواَم دیگه.
سیاوش خنده‌ای به خاطر خنگی و سادگی نازی کرد…
تازه متوجه شد سادگی نازی هر چقدر بد باشد مثل عسل شیرین است، نه؟
خم شد و بوسه محکمی به لبان نازی زد و شهد لبانش را مزه کرد!
بعد از چند دقیقه از صورت فاصله گرفت و با لحن خاصی گفت:
– سادگیت رو دوست دارم.

نازی حس کرد در دلش ولوله ای به پا شد، واقعا این حرف را سیاوش زد؟
سیاوش متوجه‌ی حال نازی شد که لبخندی زد و صورتش را در بر گرفت و زمزمه کرد:
– با من باش…نه مثل الان، باهام ازدواج کن نازی.
چشمان نازی از اشک شوق درخشید و لب گزید، همین کافی بود که دل سیاوش برایش پر بکشد و دوباره لب‌هایش را در اسارت خود در بیاورد.
نازی با گریه سیاوش را می‌بوسید… با جان و دل!
بعد از آن بوسه‌ی عاشقانه سیاوش با عجله گفت:
– بگو…بگو آره.
نازی با خوشی خندید و از ته دل گفت:
– آره.

و این گونه شد که دوباره نازی و سیاوش هم را در بر گرفتند و دومین رابطه‌ی شان در آن شب عجیب شکل گرفت، رابطه‌ای سراسر عشق و خوشحالی…

*********

سیاوش دستی به موهای بافته شده‌ی نازی کشید و گفت:
– بهت میاد.
نازی نگاهی به آینه و تصویر خودشان کرد که چگونه نیمه بر*هنه در کنار هم بودند، خوشحال بود که هنوز کسی برای بیدار کردنش نیامده بود.
انگار همه از مهمانی دیشب خسته شده بودند.
با آرامش لب زد:
– سیاوش.
– جانم؟
لبخندی زد و گفت:
– کی با بابا اینا حرف می‌زنی؟
سیاوش نرم خندید و گفت:
– توی یک فرصت مناسب…اما فکر کنم اگر درمورد حسم بگم دیگه نذارن باهات باشم تا روز عروسی.
نازی با خجالت خندید! سیاوش از آینه نگاهی به نازی و آن لپ‌های اناری انداخت.
دلش می‌خواست صورتش را در بر بگیرد و لپ هایش را حسابی گاز بگیرد.
چرا در یک شب این‌قدر احساساتش پر رنگ شده بود؟
دستان نازی به دور گردنش حلقه شد و او را سفت بغل کرد، سیاوش تمام فکر‌هایش را پس زد و با بوسه‌ای به کنار موهای نازی جوابش را داد.

ساناز در خواب و رویا به سر می‌برد که حس کرد بدنش مانند ژله می‌لرزد و کسی بالای سرش جیغ جیغ می‌کند.
با هول و ولا چشمانش را باز می‌کند و شوکه شده به نازی نگاه می کند.
نازی با دیدن چشمان باز ساناز با ذوق. گفت:
– بیدار شو دیگه خوابالو.
ساناز با صدایی که به خاطر خواب گرفته بود گفت:
– چت شده سر آوردی مگه؟
نازی دستانش را به هم کوباند و گفت:
– تو که نمی‌دونی چی شده…وای ساناز.
ساناز نچی کرد و پتو را بر روی سرش کشاند و در همان حال گفت:
– نمی‌خوام بدونم، می‌خوام بخوابم.
نازی کفری شده پتو را از روی سر ساناز کشید و گفت:
– اَه پاشو دیگه.
ساناز با حرص پوفی کشید و روی تخت نشست.
– اگه گذاشتی بخوابیم ها…بگو چی شده.
نازی دوباره دستانش را به هم زد و با چشمان ستاره بارانی گفت:
– سیاوش از من خواستگاری کرد.
ساناز که انگار برق به او وصل کرده بودند، شانه‌هایش بالا پرید و با چشمانی که دوباره گرد شده بود به نازی نگریست.
نازی از عکس‌العمل ساناز ریز خندید و با شیطنت نگاهش کرد.
چشمان گرد شده‌ی ساناز رفته رفته ریز تر شد و به یک باره دستانش را دور گردن نازی حلقه کرد و باهم از شدت خوشحالی جیغی کشیدند.
ساناز با خنده گفت:
– وای بالاخره داداشم یه حرکتی کرد…من فکر کردم تا شکمت بالا نیاد کاری نمی‌کنه.
نازی مشتی به کمر ساناز زد و گفت:
– بی‌ادب.
ساناز بی‌توجه با خوشحالی گفت:
– بهت تبریک میگم… الان خوشحالی؟
نازی از آغوش ساناز بیرون آمد و به او نگاه کرد و با لبخند آرامش بخشی که گویای همه چیز بود گفت:
– آره…خوشحالم که دارم به عشقم می‌‌رسم.
ساناز تبسمی در جواب نازی کرد اما…
برای یک لحظه به نازی حسودی‌اش شد، یاد دیشب و اتفاق بین خودش و امیرعلی که می‌افتاد دلش می‌سوخت!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن