آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱۵

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

نازی بدون این که از حال ساناز با خبر باشد دوباره سرخوش خندید و گفت:
– ساناز از این به بعد باید خواهر شوهر صدات بزنم؟
خودش از گفتن این حرف خندید اما ساناز گیج فقط لبخند کوتاهی زد، نازی آن‌قدر غرق رویاهایش بود که متوجه ی حال ساناز نشد، ساناز باور داشت که سیاوش و نازی در کنار هم خوشبخت خواهند شد…

اما او باید از کجا می‌دانست که امیرعلی هم دارد به او فکر می‌کند؟
تا به حال شنیدید که می‌گویند دل به دل راه دارد؟
حکایت این دو بود دیگر!
امیر علی هم بدون آن که شب قبل چشم روی هم بگذارد تمام ساعات را به ساناز فکر کرده بود، دیگر کم مانده بود دیوانه شود.
تصویر آن بدن زیبا و چشمان خمار ساناز از سرش بیرون نمی‌رفت.
کلافه نگاهش را از سقف سفید اتاقش گرفت و روی تخت نیم خیز شد، چشمان قرمز و سوزناکش را محکم بست و شقیقه های سرش را ماساژ داد.
با ضعف گفت:
– آخ دارم دیوونه می‌شم!
هوفی کشید و از روی تخت بلند شد و یک راست به سمت حمام اتاقش رفت.
سریع شیر آب سرد را باز کرد و زیر دوش ایستاد.
برای یک لحظه از سردی آب به خود لرزید و نفسش قطع شد اما کم کم برایش عادی شد.
کمی بی‌حرکت زیر دوش ایستاد تا به فکر و خیال‌هایش سامان بدهد اما باز هم پشت پلک‌های بسته اش تصویر ساناز بود که نقش بسته بود.

عصبی چشم باز کرد و با حرص مشتی به کاشی دیوار حمام کوبید…
چه بر سرش آمده بود؟
یک شب هم‌خوابی با یک دختر این‌قدر ذهنش را درگیر کرده بود؟
چرا همچین غلطی انجام داد که حالا این‌گونه پشیمان شده است؟ کاشکی قدرت این را داشت که زمان را به عقب برگرداند و آن شب را جبران کند.
یک حسی درونش غرید:
– واقعا این حس رو داری؟
گیج اخمی کرد و چنگی به موهای خیسش زد.
این حس های عجیب و غریب چه بود؟
دو ساعت تمام زیر دوش آب سرد ایستاده بود تا اشکال کار را بیاید اما حاصل این کارگلو درد و لرزی بود که تمام تنش را گرفته بود.
دست از پا دراز تر از حمام بیرون آمد و لباس هایش را پوشید تا به شرکت برود اما هر چه که می گذشت حس می‌کرد دمای بدنش بیشتر می‌شود و درد گلویش بدتر!
می‌خواست حالش را تحمل کند اما آخر وقتی دید سرش گیج می‌رود نتوانست تحمل کند و روی تخت دراز کشید.
گوشی اش را از زیر بالشت بیرون آورد و با چشمانی که از شدت تب خمار شده بود شماره ی سیاوش را گرفت تا به او اطلاع دهد نمی تواند به شرکت برود.
بعد از گذشت چهار بوق صدای آشنای دختری را شنید…

سیاوش و نازی آن‌قدر غرق نگاه یک دیگر شده بودند که سیاوش یادش رفته بود گوشی‌اش را از اتاقش با خود بیاورد، دیگر به خودش هم زحمت رفتن نمی داد و طبق معمول به خواهر کوچک و بخت برگشته‌اش ساناز دستور این کار را داد.
ساناز غر غر کنان از پله ها بالا رفت و وارد اتاق سیاوش شد.
با چشم به دنبال گوشی‌ او می‌گشت که صدای زنگ آن را شنید، به سمت مسیر صدا رفت و گوشی را پیدا کرد خواست بی‌توجه به اسم کسی که تماس گرفته گوشی را بردارد و برود که با دیدن آن اسم نفسش قطع شد.

بی‌اختیار جواب داد:
– الو؟
صدای خش خشی از آن طرف خط آمد و بعد امیر‌علی نالید:
– سیاوش؟
ساناز با شنیدن آن صدای خش دار و گرفته مات ماند…دست خودش نبود نگرانی به یک باره به جان روح و روانش افتاده بود!
چنگی به موهایش پریشانش زد و تند گفت:
– امیرعلی خوبی؟ صدات چرا این‌طوریه؟
امیرعلی سرفه‌ای کرد…گویا حالش بدتر از آن چیزی بود که بتواند جواب دهد اما به زور گفت:
– حالم…خوب نیست به…به سیاوش بگو نمی‌تونم شرکت بیام.
ساناز بی‌اختیار بغض کرد و نالید:
– وای امیر حالت بده؟ کجایی بیام دنبالت؟ کسی هست اونجا؟ باید بری دکتر…

امیر علی احساس می‌کرد که در خواب و رویا سیر می‌کند و صدای ساناز توهمی بیش نیست.
با چشمانی خمار تبسمی کرد و بی‌اختیار آدرس خانه‌اش را داد.
قربان صدقه‌هایی که ساناز از آن طرف خط که برایش می‌رفت برایش شیرین بود!
خودش هم نمی‌دانست که چه اتفاقی دارد می‌افتد.

ساناز همان‌گونه که پشت خط با امیرعلی حرف می‌زد تند تند به سمت اتاقش رفت و مانتو و شالی به تن کرد..‌.
حتی نفهمید رنگ و مدل‌شان چگونه است؟
بی‌خیال ست کردن لباس‌‌هایش شد و گفت:
– امیر من دارم میام…نخوابی‌ها توی راهم خونه بمون.
سریع گوشی را قطع کرد و روانه‌ ی پله ها شد…سیاوش با دیدن ساناز ابرویی بالا انداخت و گفت:
– کجا می‌ری؟
ساناز با کمی هول گفت:
– حال دوستم بد شده دارم می‌رم پیشش.
سیاوش با شک گفت:
– کدوم دوستت؟
نازی که حس می‌کرد پای امیرعلی در میان است سریع پیش قدم شد و گفت:
– وای مینا رو می‌گی ساناز؟ بنده خدا تصادف کرده نه؟ خب برو پیشش دیگه.
ساناز قدردان به نازی خیره شد.
سیاوش با حرف نازی دیگر چیزی نگفت، ساناز سریع گوشی را به دست سیاوش داد و از خانه خارج شد.

ساناز نفهمید چگونه تاکسی گرفت و آدرس خانه‌ی امیرعلی را داد.
وقتی به خود آمد که پشت در ایستاده بود و پشت سر هم فقط دکمه‌ی اف اف را می‌فشرد.
دعا دعا می‌کرد که امیرعلی در را برایش باز کند، حتی نفهمیده بود که چگونه بغضش شکسته بود و به پهنای صورتش اشک می‌ریخت.
نا‌امید برای هزارمین بار دوباره زنگ زد که در بدون پاسخی باز شد…با خوشحالی در را باز کرد و سریع وارد حیاط شد، به سمت در ورودی رفت و دعا می‌کرد این یکی قفل نشود.
انگار خدا دلش برایش سوخت که دعایش را اجابت کرده بود..‌. دسته‌ی در را پایین داد و وارد خانه شد بلافاصله صدا زد:
– امیرعلی؟ کجایی؟
صدایی نشنید و این نگران ترش می‌کرد…دوباره به گریه افتاد و داد زد:
– امیرعلی؟
تند تند اطراف را می‌گردید خواست از پله ها بالا برود که صدای ناله ای را شنید با نگرانی به سمت صدا رفت که امیرعلی را در گوشه‌‌ای از خانه پیدا کرد…
بی‌اختیار جیغی زد و به سمت امیرعلی پرواز کرد و جلویش زانو زد.
– امیر علی خوبی؟ وای خدا!

امیرعلی که هنوز فکر می‌کرد در رویاست لبخند بی‌حالی زد و گفت:
– گریه نکن.
ساناز بلند ضجه زد و خودش را در اغوش امیرعلی انداخت.
هر دو برای لحظه ای همه چیز را فراموش کردند.
ساناز سریع از بغل امیرعلی بیرون آمد و خواست او را بلند کند.
– امیر علی بلند شو باید بریم دکتر.
اما امیرعلی بی‌حال تر از آن بود که جواب دهد.

ساناز وقتی حال امیرعلی را دید سعی کرد او را بلند کند اما نتوانست، با بیچارگی دوباره بلند گریه کرد از خودش متنفر بود که چرا در چنین وضعی ناتوان شده و نمی‌تواند به امیرعلی کمک کند.
با فکری که به سرش زد سریع گوشی‌اش. را از جیب مانتو‌یش بیرون آورد و تند شماره‌ی اورژانس را گرفت……

دو ساعت بعد ساناز در حالی که کاسه‌ی حاوی سوپ مرغ را در سینی گذاشته بود وارد اتاق امیرعلی شد که آرام خوابیده بود.
از دیدن آن صورت رنگ پریده دلش به درد آمد، با این که دیشب از دست امیرعلی ناراحت شده بود اما باز هم با دیدن او دل و دینش را از دست می داد.
لب گزید و به تختش نزدیک شد، سینی را روی میز گذاشت و با احتیاط صدایش زد:
– آقا امیرعلی؟ براتون سوپ آوردم.
امیرعلی با شنیدن صدای ساناز چشمانش را باز کرد.
ساناز با دیدن چشمان قرمز آن یاد یک ساعت پیش افتاد که وقتی اورژانس آمده بود سرمی به دستش زده بودند و بعد از توضیحات پزشکی رفتند.
امیرعلی سعی کرد بلند شود، خودش هم نفهمیده بود چگونه با یک دوش آب سرد اینگونه شده بود، از این ضعف‌اش حالش به هم می‌خورد.
توان نگاه کردن به صورت ساناز را نداشت، بعد از اتفاقات دیشب و چند ساعت پیش واقعا نمی‌دانست چه عکس‌العملی نشان دهد.

ساناز سینی را برداشت و روی پاهایش گذاشت و آرام گفت:
– سوپ درست کردم براتون خوبه.
امیرعلی یک لحظه مات ماند که چگونه ساناز با او خوب رفتار می‌کند.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن