آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱۶

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

آرام لبخند زد که نگاه امیرعلی روی لب‌های ساناز خشک شد…
لعنتی خاطرات دیشب یک لحظه هم رهایش نمی‌کردند.
عجب غلطی کرده بود…یک غلط شیرین!
نفهمید چگونه ساکت مانده و ساناز با محبت قاشق دهانش می‌گذارد، یقین داشت این سوپ خوشمزه ترین سوپ عمرش بود!
به حدی لذت بخش بود که بی‌اختیار با آن صدای خش دار گفت:
– خودت پختی؟
لپ‌های سفید ساناز به یک باره رنگ انار به خود گرفت، سر پایین انداخت و گفت:
– آره…بد شده؟
طوری مظلوم و ترسیده این سوال را کرد که امیرعلی یک لحظه هوس در آغوش گرفتنش را کرد.
آب دهانش را سخت قورت داد و گفت:
– نه اتفاقا خیلی خوشمزه شده…باز هم می‌خوام.
چشمان زیبای ساناز برقی زدند و با ناز نوش جانی گفت…

از خدا خواسته کاسه‌ی دیگری پر کرد و برای امیر علی آورد و این بار هم دهانش داد.
بعد از خوراندنِ آن سوپ خوشمزه به امیرعلی آب پرتقال تازه ای همراه با داروهایش به او داد‌…امیرعلی که حس می‌کرد حالش خوب تر شده به خواب رفت اما ساناز با احساسات مختلف خیره به او ماند.
واقعا حسش به امیرعلی چه بود؟
عادت؟ دوست داشتن؟ یا…
عشق؟
با فکر به آین موضوع تپش های قلبش سرعت پیدا کرد….آه بلندی کشید و دستش را ستون چانه‌اش کرد و به نیم رخ جذاب امیر علی نگاه کرد.
آن قدر در دل قربان صدقه‌ی او رفت که نفهمید خودش چطور به خواب رفت.

 

این بار که چشم باز کرد متوجه شد حالش بهتر شده است، با رضایت لبخندی زد و خواست بلند شود که متوجه ی سنگینی جسمی روی دست راستش شد.
با تعجب به دستش نگاه کرد با چیزی که دید دلش سخت تکان خورد.
ساناز به خواب رفته بود و سرش روی دست امیرعلی بود، آرام رویش خم شد و موهای ریخته شده روی صورتش را کنار زد.
این دختر تمام معادلاتش را به هم زده بود، کاش دیشب قضاوت نمی‌کرد‌…
اگر ساناز را مقصر دانسته بود خودش ده برابر مقصر بود.
اما چرا الان که یاد دیشب می‌افتاد عصبی و ناراحت نمی شد؟
بلکه حس عجیبی داشت…حسی پر از بی‌قراری!
دوباره به صورت ساناز خیره شد…
مطمئن بود با این وضعی که خوابیده گردن درد می‌گیرد‌.
اما دلش نیامد او را بیدار کند، پس به ناچار در همان حالت ماند و فقط به ساناز نگاه کرد.

خبر نداشت که خواب ساناز سنگین نشده بود و نگاه امیرعلی را به خود حس می‌کرد.
دلش به آب و تاب افتاده بود، دلش می خواست که امیرعلی حرکتی انجام دهد، نوازشش کند یا.‌‌..ببوست!
دقایقی گذشت و او عصبی و نا امید از این حس های عجیب خواست چشمانش را باز کند و اعلام بیداری کند که صدای امیرعلی را شنید.

– تو داری دیوونه‌ام می کنی ساناز…دلم می‌خوادِت.
ساناز می‌خواست فریاد بزند که” من هم تو رو می‌خوام”
اما دندان روی جگر گذاشت و همان طور در همان حالت باقی ماند.
چیزی نگذشت که نوازش های انگشت‌های امیرعلی روی صورتش نشست، او حس می‌کرد داغی انگشت‌هایش روی صورتش رد پا جا می‌گذارند!
– خیلی عجیبی دختر.‌‌‌..در مقابلت کم میارم‌.
زبانش را گاز گرفت تا لبخند نزند، اگر الان چشمانش را باز می کرد ایرادی داشت؟
تابلو می‌شد؟

قلبش جای ذهنش تصمیم گرفت و چشمانش را باز کرد…
هر دو با دیدن چشم‌های یک دیگر دل‌شان سخت تکان خورد!
نه امیرعلی نگاهش را بر می‌داشت نه ساناز هر دو گذر زمان را حس نمی‌کردند.
نفس های ساناز که روی صورت امیرعلی پخش می‌شد مثل نسیم بهاری بود!
خودش هم تکلیف خودش را نمی دانست.
آن‌قدر به هم خیره ماندن که ساناز شک نداشت اگر این نگاه ادامه پیدا کند رابطه ی دیگری شکل می‌گرفت که یک جورایی از خدایش هم بود.
با فکر به رابطه نگاهش به سمت لب‌های امیرعلی سر خورد و چشمانش خمار شد…
دلش می خواست یک بار دیگر شهد لبانش را بچشد اما با شنیدن صدای زنگ گوشی‌اش تمام حس و حال‌شان به هم خورد.
امیرعلی سریع عقب کشید و ساناز با حرص بلند شد و گوشی اش را جواب داد.
– الو؟
صدای نازی از آن طرف خط آمد‌.
– الو ساناز سلام.
– سلام.
نازی با کنجکاوی گفت:
– راستی امروز چی شد که سیاوش رو پیچوندی رفتی؟
ساناز زیر چشمی به امیرعلی که روی تخت نشسته بود نگاه کرد و آرام گفت:
– بعدا بهت می‌گم.
نازی با تعجب گفت:
– خب الان بگو..‌‌.کجایی مگه؟
ساناز سکوت کرد و نازی با کمی فکر کردن گفت:
– نگو که پیش اونی؟
ساناز آرام گفت:
– آره.
نازی باورش نمی‌شد بهت زده گفت:
– چطور؟
ساناز کلافه گفت:
– اومدم بهت می‌گم.
نازی عجله گفت:
– باشه پس زود بیا فعلا.
– بای‌.
ساناز گوشی را قطع کرد و…

ساناز کلافه گفت:
– اومدم بهت می‌گم.
نازی با عجله گفت:
– باشه پس زود بیا فعلا.
– بای.
ساناز گوشی را قطع کرد و به امیرعلی نگاه کرد و گفت:
– بهتر شدید؟
امیرعلی بعد از مکثی بلند شد و آرام گفت:
– بله بهترم…ممنون خیلی زحمت کشیدید.
هر دو منتظر به هم خیره ماندن دل شان می‌خواست حرفی با هم بزنند و زمان بیشتری کنار هم بگذرانند.
اما ساناز فهمید دیگر بس بود هر چه آن جا بود، آهی کشید و گفت:
– قابلمه‌ی سوپ روی اجاق حس خواستید همون رو بخورید من دیگه برم.
امیرعلی حالش گرفته شد، آرام تشکر کرد و منتظر به ساناز نگاه کرد.
ساناز کیفش را برداشت و شالش را مرتب کرد تمام مدت امیرعلی خیره نگاهش می‌کرد و نمی دانست با این نگاه هایش ساناز را بی‌قرار تر می‌کند‌.
ساناز از اتاق خارج شد و امیرعلی پشت سر او حرکت کرد تا بدرقه اش کند، حرفی بین‌شان رد و بدل نمی‌شد این موضوع ساناز را ناراحت کرده بود.
کاش امیرعلی بیشتر از او تشکر می‌کرد.

به در که رسید مکثی کرد و برگشت و به امیرعلی نگاه کرد.
آرام گفت:
– خداحافظ.
امیرعلی سرفه‌ای کرد و گفت:
– خداحافظ بازم ممنونم.
ساناز آرام گفت:
– خواهش می‌کنم.
در را باز کرد و از خانه خارج شد.
انگار با خارج شدن از آن خانه دلش را هم جا گذاشت‌‌.
نگاه امیرعلی تا آخر بدرقه‌ی راهش بود…

نازی بی‌قرار مشغول طی کردن مسافت هال خانه بود تا زود تر ساناز برگردد، این وسط نگین چند بار مشکوک نازی را زیر نظر گرفته بود تا تشخیص دهد چه شده اما چیزی دستگیرش نشد.
در آخر بی‌خیال کار‌های عجیب نازی شد و مشغول دیدن تلوزیون شد؛ همین که در باز شد ساناز داخل آمد نازی جلویش پرید و دستش را گرفت.
امان نداد تا ساناز حتی شوکه شود، او را سریع به سمت طبقه‌ی بالا برد و داخل اتاق ساناز شدند.
ساناز چند بار گیج و مبهوت پلک زد که نازی یا هیجان گفت:
– وای ساناز بگو چی شد مردم از فضولی.‌‌..چرا رفته بودی پیش امیرعلی؟ آشتی کردین؟
ساناز کلافه با دست‌ روی گوش‌هایش را گرفت و عاصی شده نالید:
– وای بسه نازی سرسام گرفتم‌.
نازی با حرص نیشگونی از بازوی ساناز گرفت و گفت:
– منو باش که چقدر نگرانِ تواِ خل شدم…فکر کردم بهت تجا*وز کرد رفت.
ساناز چشمانش را چرخاند و بازویش را کمی ماساژ داد…
زیر لب گفت:
– نه بابا کاری نکرد.
– پس چی؟ بگو چرا رفتی.
ساناز نفس عمیقی کشید و به سمت تخت رفت و روی آن نشست، نازی هم به دنبالش رفت و کنار او جای گرفت.
ساناز آهی کشید و گفت:
– رفتم چون بهم احتیاج داشت.
نازی گیج پلک زد و گفت:
– چرا؟

ساناز همه چیز را برای نازی تعریف کرد، با هر جمله‌ای که می گفت انگار خاطرات صبح جلوی چشمانش رژه می‌رفتند…
وقتی توضیح دادنش تمام شد نازی با حیرت گفت:
– به همین راحتی آشتی کردین؟
ساناز بی حرف به او نگریست و حرفی نزد.
نازی ادامه داد:
– ساناز تو دیشب با اون رابطه داشتی… حالا درسته کامل نبود اما خب…چطور عادی با هم برخورد کردین وقتی که قهر هم بودین؟
ساناز شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
– نمی‌دونم نازی…حسی که به امیرعلی دارم باعث شد همه چیز رو فراموش کنم.
نازی با فکر درگیری به ساناز نگاه کرد و حرفی نزد.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن