آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱۷

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

بعد از دقایقی ساناز پرسید:
– سیاوش حرفی نزد؟
نازی با آوردن اسم سیاوش لبخندی زد، امروز احساس کرده بود عاشق ترین زوج دنیا هستند!
– نه حرفی نزد…شک نکرد اصلا.
ساناز با تشکر گفت:
– ممنون که کمکم کردی برم نازی.
نازی با شیطنت خندید و گفت:
– دیدی چه زود با تو هماهنگ شدم؟
ساناز کوتاه خندید که نازی گفت:
– ساناز حالا تو می‌گی به خاطر احساست به امیرعلی اون اتفاق و دعوا رو فراموش کردی اما اون چی؟ اون چطور به روت نیاورد؟
ساناز در فکر فرو رفت…
یاد نگاه پر از حرف امیرعلی که می‌افتاد گیج می‌شد‌.
– نمی‌دونم نازی.
نازی که دید دارد زیاد فکر ساناز را درگیر می کند ضربه ای به شانه اش زد و گفت:
– حالا بی‌خیال…بیا بریم پایین یکم سر به شر نگین بذاریم بخندیم.
ساناز با شنیدن نام نگین چهره‌اش را با چندش جمع کرد که نازی از دیدن حالت صورت او بلند خندید…

************

امیرعلی در بستر خوابیده بود و تازه بعد از خوردن داروهایش می‌خواست بخوابد که گوشی‌اش به صدا در آمد.
با بی‌حالی گوشی‌اش را برداشت و جواب داد:
– الو؟
– سلام میشه بدونم چرا امروز به شرکت نیومده بودین؟
امیرعلی با کلافگی چشمانش را ماساژ داد و با صدای گرفته و بی‌حالش گفت:
– شرمنده من دچار یه تب و لرز شدید شده بودم آقا سیاوش…فردا اگه تونستم میام.
سیاوش نفس عمیقی کشید…صدای امیرعلی گویای همه چیز بود.
آرام گفت:
– باشه امیدوارم زودتر خوب بشید…خداحافظ.
– خداحافظ.
همین که گوشی را قطع کرد سرفه‌هایش شروع شد.

عجیب جای خالی ساناز را حس می‌کرد با این که حضور او چند ساعتی در این خانه طول نکشیده بود.
تازگی ها احساس می‌کرد دلش سرکش شده و از عهده‌ی فرمان او خارج…برای خودش تصمیم می‌گرفت و با دیدن ساناز ضربان می‌گرفت.
حسابی کلافه اش کرده بود…آن قدر به این چیز‌ها فکر کرد که دوباره به خواب رفت.

نازی شانه‌اش را روی میز گذاشت و در کمدش را باز کرد سرگرم انتخاب لباسش بود که حس کرد دستان قدرتمندی دور کمرش حلقه شد.
ندیده هم می‌دانست آن دست‌ها متعلق به چه کسی ‌است، لبخندی روی لبانش شکل گرفت و چرخید، چشمش که به صورت مردانه‌ی سیاوش افتاد دلش پر زد.
سیاوش نگاه گرمی به چشمانش انداخت و گفت:
– عشق من چطوره؟
نازی همانند اسمش با ناز تابی به سرش داد و گفت:
– عالی!
سیاوش شیطان لب زد:
– پس امشب اوکیِ دیگه؟
نازی با خنده اخمی کرد که سیاوش تند بوسه ای به لبانش زد و بعد او را رها کرد.
نازی بی‌خیال لباسش شد و رفت و روی تخت نشست، دستانش را تکیه گاه بدنش کرد و رو به سیاوش گفت:
– سیاوش کی با بابام حرف می‌زنی؟
سیاوش کمی فکر کرد و بعد گفت:
– امشب که نمی‌شه اما این هفته حرف می‌زنم.‌‌..چیزی شده؟
نازی کمی به زیر نگاه کرد و بعد آرام گفت:
– خب امروز خیلی باهم صمیمی بودیم…مامان یکم بهم تشر زد فکر کنم به یه چیزایی شک کردن.
سیاوش عادی نگاهش کرد و بعد آرام کنارش جای گرفت، دست روی شانه‌ی نازی گذاشت و او را سمت پاهاش خودش خم کرد.
نازی از خدا خواسته سرش را روی پاهای سیاوش گذاشت، سیاوش هم آرام مشغول بازی با موهای نازی شد.
– چرا خودت رو نگران می‌کنی؟ اول و آخر مال خودمی.
– خیلی دوست دارم.
سیاوس لبخند بزرگی زد و گفت:
– منم دوست دارم.

کمی نوازش موهای نازی را ادامه داد وقتی که حس کرد نفس های نازی دارد تغییر می کند با خنده گفت:
– نخوابی ها.
نازی غرغر کنان گفت:
– خوابم میاد سیاوش.
سیاوش سر نازی را از روی پاهایش برداشت و او را روی تخت گذاشت با شیطنت رویش خیمه زد و لب زد:
– می‌خوامت.
چشمان نازی گرد شد و گفت:
– ما که دیشب…
سیاوش پرید وسط حرفش و گفت:
– بازم می‌خوام.
نازی از لحن تخش سیاوش نرم خندید که استارت بوسه های سیاوش شد، طولی نکشید که بدن نازی از حجم آن همه‌ نیاز گرم شد.
سر سیاوش کنار گوش‌هایش رفت و نفسش را در میان خرمن موهای نازی رها کرد و خمار گفت:
– دلم برای پشتت تنگ شده.
نازی چیزی نگفت که سیاوش گازی از گوش هه گرفت و دل نازی را به لرزه در آورد.
دستش را روی شکمش گذاشت و نوازش وار تا سی*نه‌های بزرگ او رساند.
با یادآوری چیزی با خنده گفت:
– یادمه اینا یک سال پیش هفتاد و پنج بودن.
نازی خمار گفت:
– آره بودن.
سیاوش فشاری دیگه ای به سی*نه‌اش آورد و گفت:
– حالا هشتاد و پنج تحویلت دادم.
این بار نازی بود که خندید، سریع سیاوش لبان نازی را شکار کرد و با ولع او را بوسید.
دستانش را از زیر لباس او رد کرد و پوست بدنش را نوازش کرد…
طولی نکشید که نفس های هر دو پر شتاب و تند شد، سیاوش سری چرخی زد و جایش را با نازی عوض کرد.
نازی را روی خود نشاند و از زیر به او نگاه کرد.
نازی موهای پریشانش را کنار زد و دست زیر لباس خود برد و آن را بالا کشید، از تنش در آورد و به گوشه ای انداخت.
حالا با سوتین گلبهی رنگی که به تن سفیدش می‌آمد جلوی سیاوش ایستاده بود.

سیاوش یک دل سیر به آن دو گوی زیبا خیره شد و بعد شروع به نواز‌ش‌شان کرد و گفت:
– شیر می‌خوام.
نازی دوباره خندید و گفت:
– ندارم.
سیاوش تخس گفت:
– اون‌قدر می‌خورم تا در بیاد.
بعد سی*نه های نازی را از بالای سوتینش آزاد کرد.

پارتی به پستان های صورتی اش زد و آن‌ها را با انگشتانش کشید.
نازی آهی گفت که سیاوش نیم خیز شد و یکی از آن‌ها را به دهان گرفت، نازی عاشق این قسمت از کار بود.
ناله کرد که سیاوش گازی از نو*ک آن گرفت و میک محکی زد، نازی با درد گفت:
– آیی آروم.
سیاوش چیزی شبیه “اوم” از دهانش در آمد و به نازی محل نداد.
کمر نازی را محکم نگه داشت و او را به خود نزدیک تر کرد، پشت سر هم میک می‌زد درست مثل یه بچه‌ی شیرخوار.
نازی حس می‌کرد هر آن ممکن است پستانش کنده شود یا از او شیر بیرون بزند.
به دست گوشه‌س سی*نه‌اش را گرفت و سعی کرد پستانش را از دهان سیاوش بیرون بکشد اما سیاوش او را رها نکرد.
نازی با کلافگی گفت:
– سیاوش کندیش…ولش کن.
این حرفش حاصل سیل ای شد که سیاوش به آن یکی سی*نه‌اش زد که آه نازی را به همراه داشت.
بالاخره بعد از دقایق دیگه ای پستانش را رها کرد…نازی با ناراحتی به سی*نه‌اش نگاه کرد که چطور نو*ک آن بر آمده شده بود.
– نگاه کن چی کار کردی؟
سیاوش چیزی نگفت، شهوت چشمانش را پر کرده بود دست روی سی*نه‌های نازی گذاشت و او را روی تخت پرت کرد.
نازی ناغافل روی تخت پرت شد، سیاوش شلوار او را پایین کشید و تند لخت شد.
شرتش را جر داد و جسد آن را از لای پاهای نازی بیرون کشید.
دستی به خیسی لای پاهای نازی کشید و نازی بی‌قرار لب گزید.
سیاوش با هوس گفت:
– این دفعه کاری با جلوت ندارم…از پشت آماده ای؟
– آره.
لرزش صدای پر از شهوت نازی گویای همه چیز بود.
سیاوش سرش را خم کرد و به ناز او رساند و لیس بزرگی زد.

نازی نفسش را با آه عمیقی بیرون داد و پاهایش را باز تر کرد، سیاوش با عطش نگاه عمیقی به ک**س نازی انداخت و مشغول خوردن آن شد.
تن ظریف نازی از حجم زیاد آن لذت لحظه ای لرزید و از دهان او ناله ای خارج شد، سیاوش انگار قصد داشت او را دیوانه کند و موفق هم شده بود.
نازی سر سیاوش را به خودش فشار داد و تا عمیق تر آن را حس کند، ناله هایش دست خودش نبود نفس های به شماره افتاده بود.
لحظه ای که حس کرد به آخر خط رسیده است سیاوش سرش را عقب کشید، نازی حس کرد چیزی تا نابودی فاصله ندارد احساس پوچی به او دست داد با بغض نالید:
– تمومش کن سیاوش…آه خواهش می‌کنم.
سیاوش سریع از خیسی جلوی نازی به پشتش مالید و گفت:
– آروم عشقم الان ار*ضات می‌کنم.
پاهای او را بالا داد و چند بار کی**رش را به پشت نازی مالید و بعد محکم فشار داد.
نازی محکم لب گزید و تا دردش را تحمل کند، ولی سیاوش فکر می‌کرد اگر یک ثانیه ی دیگر صبر کند دیوانه خواهد شد، پاهای نازی را محکم چنگ زد و با یک ضربه ی دیگر همه‌اش را داخل فرستاد و آهی کشید.
نازی با زحمت جلوی جیغ زدنش را گرفت ولی ناله‌ی دردناکی سر داد، سیاوش بدون مکث ضربه هایش را آغاز کرد…مثل همیشه محکم و کوبنده…
کمی که گذشت نازی دردش را فراموش کرد حالا دوباره لذت به سراغش آمد بود، نگاه خمارش را به سیاوش انداخت و نالید:
– سیاوش…آیی…تند تر…آه
دانه های ریز و درشت عرق از سر و صورت سیاوش روان شده بود، او هم داشت به اندازه‌ی نازی لذت می برد.
صدای برخورد بدن‌هایشان در فضای اتاق طنین انداز شده بود.

سیاوش با نفس نفس گفت:
– جون عزیزم…بیشتر می‌خوای؟
سپس دستش را به جلوی نازی رساند و عضو زنانه اش را در میان انگشت‌هایش گرفت و مشغول بازی کردن با آن شد.
دوباره ناله های نازی اوج گرفت، سیاوش روی نازی خیمه زد و پاهای نازی را بالا تر داد.
نازی هر آن حس می‌کرد کمرش نصف می‌شود اما لذتش دو چندان شده بود.
بالاخره با نوازش های عضوش توسط سیاوش با آه بلندی لرزید و به اوج رسید.
بدنش شل شد و با نفس نفس چشمانش را بست،سیاوش از فرصت استفاده کرد و مشغول فتح تن نازی شد.
نازی دوباره درد به سراغش آمده بود و نالید:
– سیاوش دیگه نمی‌تونم.
– یکم…دیگه تحمل کن نازم..‌اوووف.
سپس دوباره به حرکاتش شدت داد، درد تمام بدن نازی را گرفته بود اما وقتی داغی چیزی را حس کرد نفس عمیقی کشید.
سیاوش هم بی‌حال کنارش دراز کشید

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن