آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱۸

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

هر دو‌ آن‌قدر از تحمل آن همه لذت و شهو*ت خسته شده بودند که در آغوش هم به خواب رفتند.

صبح زود سیاوش زود تر از نازی بیدار شد و بعد از بوسه‌ای به گونه های او رفت…
نازی با صدای بسته شدن در بیدار شد اما چشمانش را باز نکرد، او خسته تر از آن بود که بتواند حرکتی انجام دهد.
ساناز اما با دیدن خارج شدن سیاوش از اتاق نازی با خود گفت:
– این دو تا کی رسوا بشن خدا می‌دونه‌.
سپس با دور شدن سیاوش آرام به سمت اتاق نازی رفت و در را باز کرد و داخل شد.
با دیدن وضع نازی چشمانش گرد شد و دهانش باز ماند اما سریع چرخید و پشت به او ایستاد، آن دو دیگر از حد خارج شده بودند آخر این شد رابطه؟
نازی مانند انسان های اولیه لخت و عور روی تخت خوابیده بود و حتی ملحفه ای رویش نینداخته بود.
بدتر از آن این بود که رد دستان سیاوش روی بدنش مانده بود و سرخ رنگ به نظر می‌رسید‌.
ساناز بی‌خیال خجالت شد و چرخید، به سمت تخت نازی رفت و گفت:
– بسه دیگه بیدار شو نازی خوبه مامانت نیومد ها‌…بلند شو دیگه.
نازی با لحن خماری گفت:
– ولم کن ساناز خوابم میاد…کو**نم درد می کنه.
سانار پوزخندی زد و گفت:
– می خواستی ندی بدبخت پاشو دیگه.
وقتی دید حرکتی نمی‌کند با حرص نیشگونی از سی*نه‌ی گرد نازی گرفت که نازی با جیغ خفیفی از جایش پرید.
جای نیشگون گرفته‌‌اش را با ناراحتی ماساژ داد و گفت:
– دیوونه شدی یا ل*ز؟ دردم گرفت.
ساناز که دلش خنک شده بود راحت خندید و گفت:
– از اون داداشم بیشتر درد نداشت که…
نازی نگاه چپی به او انداخت که یعنی حواثت باشد.
اما ساناز اهمیت نداد و گفت:
– نگاش کن هنوز لخت جلو من نشسته.
این را که گفت نازی تازه متوجه ی وضعیتش شد و با خجالت بدنش را از ساناز پوشاند

نازی تازه متوجه‌ی وضعیتش شد و با خجالت بدنش را از ساناز پوشاند، در عین حال پرسید:
– سر صبح این جا چی کار می‌کنی؟
ساناز تازه به خودش آمد و با استرس گفت:
– وای نازی نگران امیرعلی‌ام…به نظرت خوب شده؟
ساناز بی‌خیال گفت:
– زخم شمشیر که نخورده بود…حتما خوب شده دیگه.
ساناز لب برچید و زمزمه کرد:
– دلم براش تنگ شده.
نازی پوفی ‌کشید و گفت:
– فراموش کردی باهات چی کار کرد؟
ساناز حرفی نزد…هر چه در دلش دنبال ناراحتی از امیرعلی می‌گشت چیزی نمی یابید…
آهی کشید و گفت:
– نمی‌دونم نازی انگار که هیچی بین مون نبوده.
نازی چپ چپ نگاهش کرد و بعد همزمان که ملحفه را دورش گرفته بود بلند شد و به سمت کمد لباس‌هایش رفت.
در آن وضعیت راه رفتن برایش سخت بود اما تمام تلاشش را می‌کرد درست راه برود تا سوژه‌ی ساناز نشود.
اما ساناز پشت به نازی نشست تا نازی راحت باشد…ساناز آرام پرسید:
– به نظرت بهش زنگ بزنم؟
نازی وقتی دید ساناز پشت به او نشسته است با خیال راحت ملحفه را کنار زد و مشغول پوشیدن لباس‌هایش شد.
در همان حال گفت:
– نمی‌دونم ساناز…به نظرت خودت رو کوچیک نمی‌کنی؟
– خب چی کار کنم نگرانشم.
نازی قفل سوتینَش را انداخت و بلوزَش را پوشید و گفت:
– اگه می‌خوای زنگ بزن.
ساناز آهی کشید و گفت:
– وای گیجم کردی نازی.
نازی حرصی گفت:
– خب چی کار کنم خودت هی سوال می‌کنی دیگه…هر کار می‌خوای بکن.
ساناز فهمید نظرخواهی از نازی کار اشتباهی است.
بلند شد و به سمت در اتاق رفت و به صدا زدن های نازی دقت نکرد.

با ناراحتی پله‌های خانه را پایین می آمد که چشمش به نیما افتاد، مجبوری لبخندی زد که نیما گفت:
– سلام خوبی؟
– سلام ممنون!
نیما ایستاد که ساناز مجبوراً روی پله‌ها ایستاد و منتظر به نیما خیره شد.
نیما گفت:
– می‌گم چطوره فردایی پس فردایی دستِ جمعی بریم بیرون؟
ساناز ابرویی بالا انداخت و گفت:
– مثلا کجا؟
نیما شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
– نمی دونم مثلا بام تهران یا رستورانی پارکی، کوه…فرقی نداره.
ساناز سری تکان داد و گفت:
– خب من که نظری ندارم به سیاوش بگو.
نیما باشه‌ای گفت و از پله ها بالا رفت.
ساناز کمی به مسیر رفتن او نگاه کرد و بعد به سمت پایین حرکت کرد که چشمش به نگین افتاد.

با دیدنش پوفی کشید…باز قرار بود چرت و پرت هایش را بشنود؟
خواهر برادر زمین تا آسمان با هم فرق داشتند.
به پایین پله ها که رسید نگین با لبخندی که بیشتر شبیه به پوزخند بود گفت:
– صبح بخیر ساناز جون!
ساناز لبخند اجباری‌ای زد و آرام گفت:
– صبح تو هم بخیر.
خواست سریع از کنارش بگذرد که نگین فرصت نداد و گفت:
– یه وقت بد نگذره؟
ساناز همان لحظه ایستاد… فهمید که نگین دوباره قصد اذیت کردنش را دارد.
آرام چرخید و گفت:
– منظور؟
نگین دیگر واضح پوزخندی زد…قبل از این که حرفی بزند صدای نازی آمد که تازه از اتاقش خارج شده بود.
– سلام.
نگین پوزخند دیگری زد و با دیدن نازی عقب گرد کرد و رفت…
نازی با تعجب گفت:
– واه چش بود؟
ساناز شانه ای بالا انداخت و گفت:
– اهمیت نده.
همان موقع نازی صدای مادرش را شنید که گفت:
– ساناز نازی بیاین صبحونه.
نازی دست ساناز را گرفت و گفت:
– اومدیم مامان.

شب با آمدن سیاوش ساناز تمام جانش گوش شده بود، سیاوش کنار پدر بزرگ نشسته بود و راجع به حال امیرعلی حرف می‌زد.
خدا می‌داند وقتی سیاوش گفت:
– صداش که خیلی گرفته و خش دار بود…حتما حالش خیلی بده.
چه حالی بهش دست داد…کاشکی بهش زنگ می‌زد!
نازی متوجه‌ی حال ساناز شد و با احتیاط دستش را فشرد تا به او اطمینان دهد که آرام باشد.
ساناز آهسته گفت:
– نمی تونم تحمل کنم.
نازی با تعجب گفت:
– یعنی چی؟
– بهش زنگ می‌زنم.
قبل از این که نازی جلویش را بگیرد جایش بلند شد و به سمت آشمزخانه رفت.

سریع گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و بی‌فکر شماره‌ی امیرعلی را گرفت…
یک بوق…دو بوق…سه بوق…
به یک باره به خودش آمد…
کارش درست بود؟
با شنیدن صدای امیرعلی فکر‌هایش جان باختن!

– الو…
حق با سیاوش بود…صدایش زیادی خش داشت.
نفس لرزانی کشید و گفت:
– سلام…
امیرعلی بی‌اختیار از روی مبل خانه‌اش بلند شد و شروع به راه رفتن کرد…
آرام گفت:
– سلام.
– خوبی؟
لبخندی زد…ساناز دلواپسش بود و او خوشحال بود؟
– آره بهترم.
ساناز نفس راحتی کشید.
– دکتر رفتی؟
امیرعلی بعد از مکث آهی کشید و گفت:
– نه.
ساناز بی‌اختیار گفت:
– چرا؟
چه باید می‌گفت؟
نمی‌توانست با این حالش رانندگی کند؟ یا این که حوصله نداشت؟
دوباره آهی کشید و گفت:
– خوب می‌شم.
امیرعلی شک داشت سوالش را بپرسد یا نه اما قلبش برای پرسش آن سوال بی‌قراری می‌کرد.
– نگرانی؟
لحن امیرعلی آن قدر تاثیر گذار بود که ساناز آرام گفت:
– آره…خوب شو.
امیرعلی آن‌قدر خوشحال شد که با انرژی گفت:
– می‌شم.
ساناز خندید…امیرعلی هم!
هر دو خداحافظی کردند و قطع کردند…

ساناز از این مکالمه‌ی چند دقیقه ای خوشحال بود اما صدایی همه‌ی خوشحالی اش را به باد داد.
– صبر می‌کردی سلام منم می‌رسوندی.
ساناز هول کرده برگشت…
نگین پوزخندی به رنگ پریده اش زد و گفت:
– چیه ترسوندمت؟
ساناز با خشم گفت:
– چی می‌خوای؟
– آشپزخونه است…باید برای اومدن به این جا ازت اجازه بگیرم؟
ساناز عصبی و بی‌قرار بود…نمی‌خواست که او چیزی از حسش به امیرعلی بداند…
اگر سیاوش یا پدرش می‌فهمید بدبخت می‌شد.

نفس عمیقی کشید تا خونسردی‌اش را به دست بیاورد، کل‌کل کردن با نگین بی‌فایده بود.
راهش را گرفت تا از آشپزخونه خارج بشه که نگین دوباره گفت:
– باهاش رابطه داری؟
ساناز دلش از ترس تکانی خورد…این دختر قصد خراب کردن زندگی‌اش را داشت؟
عصبی چرخید و غرید:
– زر نزن نگین.
پوزخند نگین روی اعصابش بود…دلش می‌خواست جلو برود و گونه‌ی پلاستیکی‌اش را به ضرب دستش مهمان کند.
– زر چیه عزیزم مگه دروغ می‌گم؟ چرا جوش میاری.
ساناز دوباره جبهه گرفت و غرید:
– کاری نکن منم دهنم باز بشه و نشون بدم کی با کی رابطه داره.
نگین خندید و گفت:
– حالا باورم نشد…تو و نازی یه تخته کم داری.
ساناز دست به کمر ایستاد…
– اره ما کم داریم…پس مواظب خودت باش یه وقت یه بلایی سرت نیاد، می‌دونی که آدمایی که یه تخته شون کمه خریت های زیادی انجام می‌دن.
پوزخند نگین از بین رفت…ساناز حس می‌کرد دلش خنک شده از اول هم باید این گونه جوابش را می‌داد.
با حس پیروزمندانه ای برگشت و از آشپزخانه خارج شد.
اما نگین دقایقی به مسیر رفتن او خیره شد و بعد با کینه زمزمه کرد:
– خریت واقعی رو نشون‌تون می‌دم…فقط صبر کن ساناز خانوم.

کمی آن طرف تر از آشپزخانه، نازی و سیاوش باز غرق در نگاه هم شده بودند.
نازی با نگاهش از سیاوش خواهش می‌کرد که موضوع خواستگاری را با همه در میان بگذارد.
و سیاوش هم خوب معنای نگاه معشوقش را می‌فهمید!
قبلا با پدرش در مورد این موضوع حرف زده بود و پدرش رضایت خودش را اعلام کرده بود اما از مطرح کردن این ماجرا جلوی همه کمی خجالت می کشید.
خودش هم از این حس تعجب کرده بود…
اما بالاخره تسلیم دلش شد و آرام به پدرش نگاه کرد و سری تکان داد.
پدرش خوب معنی این حرکت را فهمید و لبخند معنا داری زد و بعد با نازی خیره شد.
نازی هم که تمام مدت نگاهش به سیاوش و عمویش بود با دیدن نگاه عمو جانش با خجالت لب گزید.
این دو جوان عجیب به هم می‌آمدند!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن