آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۱۹

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

شاید آن شب بهترین لحظه‌ی زندگی آن دو بود…
شبی که به نام هم خوانده شدند و خانواده‌ها رضایت‌شان را از این وصلت اعلام کردند.
شبی که لبخند واقعی روی چهره‌ی سیاوش نشست و نازی با خوشحالی بغض کرد، هر دو آن شب خواب‌شان نبرد.
برعکس شب‌های دیگر که سیاوش هر وقت هوای نازی به سرش می‌زد پیش او می‌رفت اما آن شب این کار را نکرد.
او دلش می‌خواست تا شب عروسی صبر کند…آن قدر صبر کند تا دل و جانش تشنه‌ی نازی شود و بتواند شب عروسی جبران کند.
و انتظار چقدر سخت بود و سرنوشت…
سخت و بدتر!

*******

خبر نامزدی سیاوش و نازی مثل بمب در همه‌ی فامیل پخش شده بود، کسی سر از پا نمی‌شناخت.
مخصوصا نازی که برای خرید لباس نامزدی‌‌اش با ساناز کل پاساژ‌ها را دوره کرده بودند…آخر سر ساناز طاقت نیاورد و با آه و ناله گفت:
– وای نازی…بخدا پاهام دیگه جون نداری وایسا.
نازی کلافه گفت:
– اوف ساناز تو فقط غر زدی…خو راه بیا دیگه.
– اون‌قدر تو این دو سه روز منو با خودت بازار آوردی سه کیلو کم کردم به خدا…یه لباس بخر بریم دیگه.
نازی با حرص و ناراحتی لب زد:
– چیزی چشمم رو نمی‌گیره.
ساناز کمی فکر کرد و بعد گفت:
– بیا بریم مزون دوستِ من…یه اون جا رو هم ببینیم.
نازی با لبخندی به سرعت قبول کرد.

هر دو راهی مزون ستاره شدند، در آن جا ساناز دعا می‌کرد که نازی لباسی را پسند کند و دعایش مستجاب شد.
پیراهن طلایی رنگ با دامن دنباله دار که آستین‌هایش گیپور بود و یقه‌ی بازی داشت، به گونه‌ای که شانه هایش هم لخت بود.
مثل لباس یک پرنسس بود!
وقتی نازی آن را به تن کرد فوق‌العاده به هیکل بی‌نقص‌اش می آمد!
ساناز حسابی ازش تعریف کرد.
خودش هم پیراهن بادمجانی رنگی خرید که با ظرافت رویش کار شده بود، هر دو راضی از خریدشان بالاخره به خانه بازگشتند.

روز موعود فرا رسید…
نازی و ساناز از صبح در آرایشگاه بودند، مادرهایشان در عمارت مشغول سر و سامان دادن به تدارکات.
ساناز در حالی که داشت ناخن‌های تازه لاک زده‌اش را فوت می‌کرد رو به آرایشگر گفت:
– کی کار نازی تموم میشه بهار خانوم؟
– چیزی نمونده عزیز دلم‌…
نازی با استرس گفت:
– وای ساناز خوب شدم؟
ساناز با خنده گفت:
– من هنوز ندیدمت.
نازی با حرص گفت:
– حالا من به آینه دسترسی ندارم تو که یه جفت چشم داری.
بهار خانوم از کل کل آن دوتا خنده‌اش گرفته بود.
عجب عروس و خواهر شوهری بودند!

بعد از این که نیم تاج طلایی را روی موهایش میزان کرد قدمی به عقب برداشت و گفت:
– تموم شد عزیزم…مبارکت باشه!
ساناز با ذوق جلو رفت و به نازی خیره شد…
بی‌نهایت زیبا شده بود!
حتی بیشتر از همیشه!
موهایش به طرز زیبایی شنیون شده بود و آرایش لایتی هم چهره‌اش را زینت داده بود.
با همان ذوق زیاد دستانش را به هم کوبید و گفت:
– وای نازی عجب جیگری شدی!
نازی بی‌قرار لب‌‌های رژ زده اش را تکان داد و گفت:
– راست می‌گی؟ اون پارچه رو از روی آینه بگیر خودم رو ببینم.
ساناز سریع اطاعت کرد و پارچه رو برداشت.
نازی از دیدن ظاهر جدیدش بی‌نهایت خوشحال شد و حسابی از بهار خانوم تشکر کرد.

ساناز به نازی کمک کرد تا شنلش را بپوشد، دست گل ری قرمز رنگش را که حسابی برای خریدش سلیقه به خرج داده بود را در دستانش گرفت.
دل تو دلش نبود تا سیاوش سر برسد و او را این گونه ببیند.
چند دقیقه منتظر ماندن که گوشی ساناز
زنگ خورد و سیاوش خبر از آمدنش داد، هر دو خوشحال شدند.
ساناز مانتوی بلندش را به تن کرد و به نازی کمک کرد تا از پله های آرایشگاه پایین‌ برود.
فیلم بردار در انتهای پله ها منتظر آمدن عروس بود و سیاوش دل تو دلش نبود تا محبوبش را ببیند.

با آمدن نازی و ساناز از ماشین پیاده شد و بی‌قرار کنار پله‌ها ایستاد.
فیلم بردار از ساناز خواست از عروس فاصله بگیرد و سیاوش جلو برود و دست نازی را در دست بگیرد.
سیاوش سریع آن کار را انجام داد…
دلش می‌خواست صورت نازی را ببیند اما آن شنل اجازه نمی‌داد.

سوار ماشین شدن و ساناز فیلم برادر در عقب ماشین جای گرفتن، حضور آن دو مانع از ابراز علاقه‌ی سیاوش می‌شد و این کلافه‌اش کرده بود.
ظبط ماشین را روشن کرد و آهنگ شادی گذاشت در طول راه ساناز با دست و سوت‌هایش فضا را شاد نگه داشته بود.
ماشین هایی که از کنارشان رو می‌شدند حسابی بوق می‌زدند.
بالاخره به عمارت رسیدند، جلوی در حسابی چراغانی شده بود.
فیلم بردار سریع از ماشین پیاده شد تا لحظه‌ی ورود عروس داماد را فیلم بگیرد.
ساناز سریع به پیست رقص رفت و با دختر پسر های فامیل برای دست و جیغ زدن همراه شد.

سیاوش وقتی شنل نازی را برداشت با دیدن آن همه زیبایی ماتش برد، خوشحال از ظاهر زیبای نازی لبخند بزرگی زد و دستش را فشرد.
بعد از این که با همه سلام کردن به سوی جایگاه‌شان رفتند و نشستند.
سیاوش از فرصت استفاده کرد و کنار گوش نازی گفت:
– فوق‌العاده شدی!
نازی با خجالت سری پایین انداخت و گفت:
– تو هم خیلی خوشتیپ شدی!
سیاوش خواست حرفی بزند که دوستانش دورش را گرفتند و هر کدام تبریک می‌گفتند.

ساناز در حال رقص با دختر‌ها بود که سنگینی نگاهی را حس کرد.
به طوری که چرخید و نگاهش با نگاه امیرعلی طلاقی پیدا کرد و خشک شد.

نفس در سینه‌هایش حبس شد…
امیرعلی لبخند زنان به او نزدیک شد، لبخند جذابش ساناز را بیش از پیش مجذوب خودش می‌کرد!
امیرعلی با آن تن صدای خاص خودش گفت:
– سلام.
ساناز آب دهانِ خشک شده اش را قورت داد و به زور گفت:
– س…‌سلام.
امیرعلی با مهربانی گفت:
– افتخار یه دور رقص رو می‌دی؟
سپس دستش را به سوی ساناز دراز کرد.
ساناز نفس عمیقی کشید تا کنترل خودش را بیابد.
دستش را با لبخند در دست امیرعلی گذاشت و مشغول رقصیدن شدند.
آن فاصله‌ی کم هر دو را بی‌قرار کرده بود.
ساناز ترجیح داد به جای فکر به افکار ممنوعه صحبت کند…در چشمان امیرعلی خیره شد و گفت:
– راستی بهتر شدین؟
امیرعلی به جای جواب دادن گفت:
– منو شما خطاب نکن ساناز.
ساناز اول متعجب شد اما از درخواست امیرعلی زود استقبال کرد.
امیرعلی با رضایت لبخندی زد و گفت:
– در مورد سوالت هم باید بگم عالی عالی‌ام!
ساناز طوری از ته دل لبخند زد که ردیف سفید دندان هایش نمایان شد!
بعد از دقایق های کوتاهی که البته برای آن‌ها طولانی بود دست از رقصیدن کشیدند و هر دو با حال خرابی به گوشه‌ای پناه آوردن.
منشا آم حال خراب‌شان به سمت قلب هایشان برمی‌گشت.

آهنگ شاد و زیبایی پخش شد که باعث شد سیاوش از جایگاهش بلند شود…
دستش را به سمت نازی دراز کرد که نازی با لبخند زیبایی دست در دست سیاوش گذاشت و بلند شد.
همگی به وجد آمدند و حسابی با دست و سوت‌های‌شان آن دو را همراهی کردن.
به سمت پیست رقص رفتند و مشغول رقصیدن شدند.
سیاوش دستانش را دور کمر نازی حلقه کرد و با او همراه شد…
ساناز با حسرت و خوشحالی، نگین با نفرت و غم‌ به وصال آن ها خیره شده بود.

یه جوری جورم با دلت
دیگه من و تو نداره
همش
هواتو میکنه این دلی که بی قراره
بخند عزیزم تو فقط آخه زندگی یه باره

***

نازی با عشوه‌ای خندید و دستانش را با طنازی در هوا پیچ و تاب داد و سیاوش هم مردانه شروع به رقصیدن کرد

****
خودم کنارت می‌مونم بیخیال کل دنیا نه دیگه فکرشم نکن بیا تا بریم از اینجا
بریم یه جایی که فقط من و تو باشیم و دریا
*

این جای آهنگ که رسید هر دو در چشم هم خیره شدند و زیر لب آهنگ را تکرار کردند.

**

دوست دارم دوست دارم با چه زبونی بهت بگم، بگم که عاشق شدم نکنی جوابم دوست دارم دوست دارم تموم دنیا هم بیان تویی انتخابم آره تویی انتخابم

**

صدای دست و جیغ حضار بلند شد…درست زمانی که سیاوش دست نازی را بلند کرد و او را چرخاند.

خودتو نگیری واسمو یه کاری نکنی برمو چشات میگیره آدمو تا حالا اینجوری نبودم
تو که چال داری رو گونت شدم عاشق و دیوونت قلبم دیگه شده خونت شدی همه ی وجودم
دوست دارم دوست دارم با چه زبونی بهت بگم بگم که عاشق شدم نکنی جوابم
دوست دارم دوست دارم تموم دنیا هم بیان تویی انتخابم آره تویی انتخابم

****

آهنگ تمام شد و در پایان رقص سیاوش بوسه‌ای روی پیشانی نازی نشاند که دوباره همگی تشویق‌شان کردند…
در گوشه‌ای از سالن تقریبا دور از همه کسی ایستاده بود که با حسرت به نازی خیره شده بود.
وحید احساس می‌کرد قسمتی در سینه‌اش در حال سوختن است.
کاش هیچ وقت نازی را ول نمی‌کرد

با آمدن عاقد همگی مثل مور و ملخ در سالن پخش شدن تا شال و روسری خود را بر سر کنند.
به قول معروف همه محرم بودند الا عاقد!
نازی چادر سفید و زیبایش را بر سرش انداخته بود و در جایگاهش نشسته بود، مثل تمام دختران آن لحظه استرس شیرینی را تجربه می‌کرد.
سیاوش لبخند به لب داشت و ساناز آماده باش کله قند ها را در دست داشت تا عاقد شروع کند.

عاقد روی صندلی نشست و دفتر قطور و بزرگی را باز کرد…با سرفه‌ای که کرد سعی کرد حواس همه را به سوی خودش جلب کند.
سپس با نام خدا شروع به خواندن خطبه‌ی عقد کرد…
نازی برای لحظه ای چشمانش را بست و در دل دعا کرد:
– خدایا می دونم قبل از ازدواج با سیاوش مرتکب گناه شدم اما از این لحظه ما رو ببخش…عشق‌مون رو گسترش بده و کمک‌مون کن خوشبخت بشیم.
نفس عمیقی کشید و با آسودگی چشمانش را باز کرد اما با دیدن وحید خشکش زد.
وحید با چشمان قرمز خیره به نازی بود، نازی برای لحظه ای مات او مانده بود.
با ضربه‌ای که به دستش خورد به خودش آمد‌.
سیاوش نگران و کمی اخمو با تردید گفت:
– عاقد با تواِ نازی…حواست کجاست؟
نازی با هول نگاهش را از روی وحید برداشت و سریع گفت:
– با اجازه‌ی پدر و مادرم و بزرگ تر ها بله.

صدای دست و سوت از همه جا بلند شد و سیاوش هم نفس راحتی کشید.
بالاخره داماد هم بله را داد و عاقد هم رفت.
دوباره دختر‌های جمع شال و روسری‌هایشان را در آوردند.
دوباره آهنگ از سر گذاشتند و وسط پیست مشغوا رقصیدن بودند.
تمام مدت نازی با خوشحالی به حلقه‌ای که انگشتش را زینت داده بود نگاه می‌کرد.
از حالا به بعد خود را متعلق به سیاوش می‌دانست!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن