آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۲۰

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

در همین فکر ها بود که ساناز دستش را کشید و گفت:
– زود باش دختر…سیاوش که فرار نمی ‌کنه یکم با ما برقص.
نازی خندید و به دنبال ساناز رفت، سیاوش هم ترجیح داد همان جا بنشیند و به عروس زیبایش نگاه کند.
اما در همان نگاه کردن ها بود که متوجه نگاه خیره‌ی وحید به نازی شد، خشم درونش شعله کشید و از جایش برخاست.

وحید با شور به عشوه و طنازی های نازی خیره شده بود که دستی روی شانه‌اش قرار گرفت.
سریع چرخید و نگاهش در چشمان خونین سیاوش قفل شد.
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
– می‌بینم چشمات هرز می‌پره.
وحید با تمسخر گفت:
– چیه اختیار چشمام رو نباید داشته باشم؟
سیاوش با خشم گفت:
– به ناموس من نگاه کنی نه.
وحید با لحن معناداری لب زد:
– ناموس تو مطمعنی؟
سیاوش خوب منظورش را متوجه شد، با فک منقبض شدی‌ای به وحید خیره شد‌.
وحید که دید تیرش دارد به هدف می خورد به زهر ریختن ادامه داد.
– حق با تواِ سیاوش باید مواظب همچین لعبتی باشی می‌دونی گرگ‌هایی مثل من شامه‌شون خیلی قویه…نازی هم که خوشمزه است یه وقت دیدی…دریدمش.
سیاوش خواست به وحید حمله ور شود که به زور خودش را کنترل کرد و چرخید و رفت…
نگاه پر تنفر و غمگین وحید بدرقه‌‌اش کرد….

سیاوش وارد دستشویی شد و در را بست، به سمت شیر آب رفت و آن را باز کرد.
دست‌هایش را پر از آب کرد و به صورتش پاشید تا عطشَش را رفع کند.
چند لحظه با نفس نفس در جایش ماند و سپس از دستشویی خارج شد و به سمت اتاقش رفت.
نازی برای پاک کردن عرق صورتش و تمدید رژ لبش به اتاق سیاوش رفته بود.
اتاق خودش بازار شام بود و نمی‌توانست آن جا راحت کارش را انجام دهد.
با باز شدن در جلوی آینه خشک شد…چرخید و با دیدن سیاوش نفس راحتی کشید و با لبخند گفت:
– اِ تو بودی؟
سیاوش هیچ نگفت و به شانه‌های لخت نازی خیره شد اما نازی ادامه داد.
– وای یه لحظه ترسیدم ها…چرا صورتت خیسه‌.
سیاوش به یک باره به سمت نازی پرید و سریع بغلش کرد…
نازی بهت زده دستانش در هوا خشک شده بود، کمی به خود آمد و گفت:
– سی…سیاوش خوبی؟
سیاوش برای رسیدن به آرامش سرش را در گلوی نازی فرو کرد و بویید…
الحق که بهترین چیز را برای آرامش پیدا کرده بود.

سیاوش به یک باره به سمت نازی پرید و سریع بغلش کرد…
نازی بهت زده دستانش در هوا خشک شده بود، کمی به خود آمد و گفت:
– سی…سیاوش خوبی؟
سیاوش برای رسیدن به آرامش سرش را در گلوی نازی فرو کرد و بویید…
الحق که بهترین چیز را برای آرامش پیدا کرده بود.
زیر لب گفت:
– تو فقط مال منی…مال خوده من!
نازی که چیزی از بی‌قراری های سیاوش درک نمی‌کرد لبخند ساده و زیبایی زد و گفت:
– اره من فقط مال تواَم.
سیاوش با خودخواهی گفت:
– کسی تو رو نمی‌‌تونه از من بگیره.
نازی محکم سیاوش را در بر گرفت و با عشق گفت:
– آره سیاوش…من فقط و فقط مال تواَم.
سیاوش که آرام گرفته بود سرش را از لای گردن نازی بیرون کشید و لب‌های سرخ شده اش را بوسه زد…
بوسه‌اس طولانی به وسعت تمام عشقی که به نازی داشت!
اخ چقدر مزه داد آن بوسه‌ی حلال و شیرین.
همین که از او فاصله گرفت نازی با هول گفت:
– وای سیاوش رژلبم پاک شد.
سیاوش با لبخند رضایت مندی گفت:
– اشکال نداره مهم اینه که به من کیف داد.
نازی با خجالت لب گزید که سیاوش ادامه داد:
– چیه؟ قبلا که حروم بود خودت ماچم می‌کردی الان که حلالِ خجالت می‌کشی؟
نازی با اعتراض و خنده نامش را صدا زد:
– سیاوش!
سیاوش بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
– چیه حرف راست رو می‌گم دیگه.
سپس هر دو با شادی خندیدند و از اتاق خارج شدند…

شب بسیار خوبی بود!
مخصوصا وقتی آخر شب بزرگ‌تر ها اجازه دادند که سیاوش پیش نازی بخوابد‌.‌..
ساناز به زور خنده‌اش را کنترل کرد، چرا که آن ها خبر نداشتند نازی قبلا تمام خود را به سیاوش بخشیده بود و آن ها چیز پنهان و بکری از هم نداشتند.
نازی تمام مدت به خنده‌های ریز ساناز چشم غره می‌رفت.
سیاوش هم حال خوشی داشت!
مخصوصا وقتی می‌دید که وحید آن همه از تصمیم بزرگ‌تر ها حرص می خورد.

نازی اما از همه جا بی‌خبر، دست در دست سیاوش گذاشت و با هم به سمت اتاقش حرکت کردند.
به قول سیاوش او بارها تن و بدنش را به او نشان داده حتی با او بارها رابطه برقرار کرده بود…
ولی نمی‌دانست چرا در آن لحظه شرم عجیبی تمام قلب و روحش را پوشانده بود!…
وارد اتاق که شدند سریع به سمت میز آرایش خود رفت و دسته گل زیبایش را روی میز قرار داد، خودش را با باز کردن گیره موهایش سرگرم کرد.
خواست آرایش صورتش را پاک کند که سیاوش گفت:
– بذار رو صورتت بمونه…خوشگل تر شدی!
نازی در دل ذوقی کرد و مطیع حرف سیاوش شد!
موهایش را شانه زد، حال نوبت لباس هایش بود…سیاوش لباس عوض کرده بود و با شلوارکی منتظرش بود!
هوفی کشید و سعی کرد زیپ لباسش را باز کند اما سیاوش مانع شد…
نازی خشک سر جایش ماند اما سیاوش پشت او ایستاد و آرام زیپ لباسش را پایین کسید…
لباس از روی شانه‌های نازی سر خورد و کم کم از بالا تنه‌اش پایین تر رفت…
سیاوش با عطش و چشمان خماری به زن نیمه برهنه‌ی درون آینه خیره شد.

لپ‌هایش مانند انار…لب‌های قلوه‌ای نیمه بازش مانند گل رزی سرخ بودند، سی*نه‌های برجسته و سفیدش انگار دستان نیرومند او را صدا می‌زدند.
گردن نازک و زیبایش بوسه‌هایش را طلب می‌کردند!
آب خشک شده‌ی دهانش را قورت داد، لباس نیمه بند شده‌ در تن نازی را پایین کشید و او را کامل برهنه کرد
نفس هر دویشان در سینه حبس شد…
سیاوش با چشمانی خمار و شهو*ت وار به نازی نگریست…نازی هم خیلی خوب نگاه سیاوش را درک می‌کرد و خواهان او بود!

سیاوش شانه‌ی نازی را لمس کرد و او را به سمت خود چرخاند، در چشمان زیبایش خیره شد و بی‌حرف لب به لبان نازی چسباند و هم‌زمان چشمان‌شان بسته شد!
هر دو توی خلسه‌ی بی‌نظیری فرو رفتند، طعم این بوسه با همیشه فرق داشت…
گرم تر و شیرین تر از همیشه بود!
یک بوسه‌ی کاملا حلال و عاشقانه!
سیاوش دستانش را دور کمر نازی حلقه کرد و او را تا روی تخت همراهی کرد، کاملا ملایم و با لطافت با او رفتار می‌کرد…
سیاوش بوسید و بوسید…نازی آه کشید و ناله کرد…
سیاوش اولین ضربه را زد نازی لذت برد!
هر دو در هم آمیختن و با هم یکی شدند.
نازی پاهایش را دور کمر سیاوش حلقه کرد و خود را کامل به او سپرد.
لحظاتی بعد با هم آرام گرفتند، سیاوش بوسه‌ای تشکر آمیز به موهای نازی زد و ملحفه را روی خودشان کشید!
نازی با آرامش سرش را روی سینه‌ی عضله‌ای سیاوش گذاشت و با رضایت گفت:
– مرسی سیاوش عالی بود!
سیاوش با لبخند گفت:
– حتی بیشتر از همیشه؟
– اوهوم.
– چرا؟
نازی با شیطنت خندید و گفت:
– چون مثل همیشه یواشکی نبود.
سیاوش خنده‌ی مردانه‌ای کرد و گفت:
– به نظرت همه فهمیدن؟
نازی با کمی خجالت گفت:
– قبل از این که بیام‌ مامانم گفت اگر امشب تا آخرش رفتیم درد داشتم بهش بگم.
سیاوش با چشم‌های گرد شده گفت:
– انگار اونا بیشتر از ما عجله داشتن…الان آبرومون رفت؟
نازی به جای جواب فقط خندید…
امشب شیرین تر و بهترین شب عمرش بود بی‌شک!

در همان لحظات وحید که در خانه‌ی خود روی تختش دراز کشیده بود خواب بر چشمانش حرام شده بود.
چهره‌ی نازی لحظه‌ای دست از سرش برنمی‌داشت.
این که الان کنار چه کسی شب را صبح می‌کند دیوانه‌اش می‌کرد…
با دست زنانه‌ای که دورش حلقه شد به خودش آمد.
– چرا نخوابیدی عزیزم؟
آهی کشید و سرد گفت:
– تو بخواب منم می خوابم.
همسر او گویی که خیلی خسته بود دوباره چشمانش را می‌بندد به خواب می‌رود اما وحید واقعیت تلخی برایش روشن شده بود.
او زن داشت و باید فکر نازی را از سرش بیرون کند.

فردای آن شب مادر و زن عموی نازی او را غافلگیر کردند آن هم زمانی که روی تخت برهنه خوابیده بود.
مادرش بی‌توجه به ترس و خجالت نازی به دنبال لکه‌ی قرمز رنگ بکارت او می‌گشت و نازی با دروغ و خجالت گفته بود که رابطه‌ی کاملی شکل نگرفته بود تا مادرش بی‌خیال او شود.
باورش نمی‌شد که مادر و زن عمویش رابطه قبل از عروسی برایشان عادی بود که این گونه با او رفتار می‌کردند…
وقتی هر دو از اتاق خارج شدند با کلی حرص و غرغر لباس‌هایش را پوشید، هنوز سوتینش را نپوشیده بود که در باز شد.
با فکر به این که دوباره مادرش است خواست جیغ بکشد که با صورت خندان ساناز را دید…
پوفی کشید و گفت:
– تو دیگه چی می‌خوای؟
ساناز در را بست و با شیطنت گفت:
– هیچی زن داداش فقط اومدم بگم کاچی لازم داری؟
نازی سوتین در دستش را به سمت ساناز پرت کرد…
ساناز سوتین را در هوا قاپید و با دیدن سی*نه های درشت نازی گفت:
– جون عجب چیزی.
– کوفت چقدر تو هیزی!
ساناز دوباره سرخوش خندید و نازی سوتین دیگری را از کمد برداشت و به تن کرد.
تمام مدت ساناز فقط به او طعنه می‌زد و نازی برایش خط و نشان می‌کشید.
در آخر نازی تحمل نکرد و با حرص گفت:
– خفه شو دیگه ساناز.
ساناز ابرویی بالا انداخت و گفت:
– هی هی می‌خوای برات خواهر شوهر بازی در بیارم؟
نازی این بار خنده‌اش گرفت…
واقعا یک لحظه هم نمی‌توانست ساناز را جدی بگیرد.
سعی کرد بحث را عوض کند.
– راستی سیاوش کجاست؟
– رفت شرکت کار داشت.
نازی سری تکان داد و از اتاق خارج شد.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن