آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۲۱

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

این بار لباس مناسب تری پوشید و به طبقه‌ی پایین برگشت، مادرش سینی چای را در دستش داد و گفت:
– بدو ساناز تو چایی ببر.
ساناز با هول گفت:
– من ببرم؟
مادرش حرصی گفت:
– نه پس من ببرم…شما دو تا دختر فردا پس فردا خونه شوهر می‌رین ولی اصلا خونه داری بلد نیستین.
ساناز یکه خورده نگاهش کرد و گفت:
– اِ مامان؟
– یامان…برو چایی‌ها سرد شد.
ساناز پوفی کشید و با اکراه به سمت هال رفت، سیاوش و امیرعلی گرم حرف زدن بودند.
ساناز سعی کرد به امیرعلی نگاه نکند، جلویش خم شد و آرام زمزمه کرد:
– بفرمایید!
امیرعلی فنجانی برداشت و سرد گفت:
– ممنون.
لحنش آن قدر سرد بود که خودش هم تعجب کرد.
ساناز با حالی منقلب جلوی سیاوش خم شد، متوجه نبود که پشت به امیرعلی خم شده و امیرعلی با دیدن قوس کمر ساناز و باس*نش زیر لب استغفار کرد و گره‌ی کراواتش را کمی شل کرد.
ساناز بدون قصد کنار سیاوش نشست اما نگاه امیرعلی را متفاوت به خود دید، گرم و پر از حرارت!
ساناز با خجالت سر به زیر انداخت، انگار آن قدر ها هم که فکر می‌کرد امیرعلی سرد و خشک نبود.
بعد از دقایقی امیرعلی آن کاغذهای انبوه را در کیف سامسونت‌اش گذاشت و گفت:
– خب دیگه آقا سیاوش من از حضورتون مرخص می‌شم.
سیاوش از جایش بلند شد و گفت:
– ممنون..‌شرمنده تا این جا اومدید!
– این چه حرفیه وظیفه بود.
سیاوش خواست امیرعلی را بدرقه کند که مادر نازی کمی هول زده گفت:
– سیاوش جان یه لحظه میای؟
سیاوش بلاتکلیف به امیرعلی نگاه کرد که ساناز گفت:
– داداش شما برید من ایشون رو بدرقه می‌کنم.
ساناز نفهمید با چه جراتی این را به سیاوش گفت اما در کمال ناباوری او سری تکان داد و با عذرخواهی رفت.
ساناز با خجالت گفت:
– بفرمایید.
امیرعلی لبخندی زد و به سمت در خروجی رفت.

ساناز به دنبال امیرعلی رفت…قبلش مانند همیشه که در کنار او بود نوای بی‌قراری سر می‌داد.
دستانش را نا محسوس روی قلبش گذاشت و پشت سر او حرکت کرد، وقتی او را در آن تیپ رسمی و شیک نگاهش می‌کرد…دلش می‌ریخت!
در دل مدام قربان صدقه‌ی او می‌رفت که امیرعلی نا غافل برگشت…
ساناز خشکش زد اما او مات چشمان ساناز ماند گویی فراموش کرد چه چیزی می‌خواهد بگوید.
هر دو دقایقی مات به هم نگاه کردند در آخر امیرعلی گفت:
– من دیگه می‌رم.
ساناز سری تکان داد و گفت:
– به…به سلامت!
امیرعلی چند قدم تا در خروجی برداشت اما انگار جاذبه‌ی عجیبی او را به سمت ساناز فرا می‌خواند.
هر قدم را با اکراه و بی‌میلی برمی‌داشت، در آخر طاقت نیاورد و چرخید…
جدی در چشمان متعجب ساناز خیره شد و گفت:
– شما…شما دعوت منو برای ناهار می‌پذیرید؟
آن قدر بی‌ مقدمه و سریع درخواستش را بیان کرده بود که خودش هم در شوک بود چه برسد به ساناز که کم مانده بود فریاد سر دهد.
به زور لب گشود و گفت:
– چی؟
امیرعلی این و پا و آن پا کرد و گفت:
– اگر فرصت داشتید درخواست منو بپذیرید…فردا وقت دارید؟
ساناز دلش می‌خواست فریاد بزند که من همیشه برای با تو بودن وقت دارم اما به زور دلش را ساکت کرد.
اما نتوانست جلوی لرزش صدایش را بگیرد و گفت:
– با…باشه.
امیرعلی لبخند زیبایی زد و گفت:
– پس فردا باهاتون تماس می‌گیرم.
ساناز با هیجان سری تکان داد، امیرعلی با همان لبخند از خانه خارج شد و در را بست.
قوای ساناز پایان یافت و با پاهای سست شده به در تکیه داد…هنوز هم باورش نمی‌شد امیرعلی با او قرار گذاشته.

فردای آن روز ساناز آن قدر در کنار نازی خیال بافی کرده بود و در مورد حرف‌هایشان با او حرف می‌زد، در آخر نازی را کلافه کرد.
با حرص گفت:
– اوف اوف ساناز بسه دیگه…همه‌اش رو من حس کردم.
ساناز بی‌قرار گفت:
– خب چی کار کنم هیجان دارم.
نازی بی‌حوصله پوفی کشید و سوهان ناخنش را برداشت و مشغول تمیز کردن ناخن‌هایش شد.
اما ساناز بی‌قرار دور خودش چرخید و گفت:
– به نظرت چی بپوشم؟ من همه‌ی مانتو‌هام کوتاه و جلو بازه.
نازی دلش به حال او سوخت…بی شک در جایگاه ساناز قرار داشت حالش از او هم ‌بدتر بود.
سوهان ناخنش را کناری گذاشت و گفت:
– بیا بریم من کمکت می‌کنم.
ساناز گل از گلش شکفت!
بی‌اختیار پرید و گونه‌ی نازی را بوسه‌ی صدا داری زد و گفت:
– آخ دستت درد نکنه زن داداش.
نازی با خنده دستی به گونه‌اش کشید و گفت:
– تفی‌ام کروی دیوونه.
ساناز دست او را کشید و گفت:
– بیا بریم‌ تا اماده بشم.

نازی تسلیم خواسته‌ی او شد و پشت سرش به راه افتاد.
وارو اتاق ساناز شد و به سمت کمدش رفت، حق با او بود مانتو هایش زیاد مناسب نبودند.
نازی گفت:
– با جلو باز مشکل داره؟
ساناز با استرس گفت:
– اوهوم دیروز به خاطر تیپم اخم کرده بود.
نازی نگاهی بین مانتوها انداخت و در آخر مانتوی زرشکی رنگی را برداشت…که بلند و شیک بود با دکمه های مخفی خیلی خوب و مناسب بود!
– این چطوره؟
ساناز با همان استرس گفت:
– رنگش جیغ نیست؟
نازی با چشمان گرد شده گفت:
– ساناز به خدا شک کردم خودت باشی…همین رو بپوش خوبه.

ساناز در اخر با اکراه مانتو را پوشید، همراه با شال و شلوار مشکی که خیلی به او آمد.
آرایش ملیح و دوست داشتنی‌ای هم روی صورتش نشاند.
حالا کامل خانم و زیبا شده بود!

امیرعلی دستی به یقه‌ی پیراهنش زد و سریع گفت:
– خب چی میل داری سفارش بدم.
ساناز آرام گفت:
– مِنو رو می‌بینم.
امیرعلی سری تکان داد و ساناز هم منو را برداشت و باز کرد.
به جای نگاه کرد به غذاهای درون منو زیر چشمی به امیرعلی نگاه می‌کرد…
در دل اعتراف کرد ( اون واقعا جذابه)

– خب چی می‌خوری؟ انتخاب کردی؟

با شنیدن صدای امیرعلی هول شد و بی‌اختیار مند را بست.
کمی فکر گفت:
– اسپاگتی می خورم.
امیرعلی سری تکان داد، چندی بعد گارسون برای گرفتن سفارش غذا به میزشان نزدیک شد و امیرعلی براس خودش و ساناز اسپاگتی سفارش داد.
با رفتن گارسون دوباره میان‌شان سکوت بر قرار شد.
ساناز دلش می‌خواست امیرعلی سر صحبت را با او باز کند، درست مثل زوج کناری‌شان که از شدت حرف زدن نفس برای‌شان نمانده بود‌‌‌.
ناراحت آهی کشید که…
– ساناز!
امیرعلی به گونه‌ای نام او را خاص به زبان آورد که ساناز مات به صورت او خیره شد.
امیرعلی لبخند مهربانی زد و گفت:
– این‌طوری نگاهم کنی یادم می‌ره چی می‌خوام بگم.
با حرفش ساناز دوباره گونه هایش اناری شد.
امیر علی قبل از این که لب باز کند در دل گفت
(یک روز از عمرم مونده باشه اون گونه‌هات رو می‌بوسم)
ساناز آرام گفت:
– بگو.
امیرعلی به خود آمد و خواست چیزی بگوید که گارسون با میز چرخ‌داری غذایشان را آورد.
امیرعلی لبخندی زد و گفت:
– بعد از غذا راجع بهش حرف می‌زنیم.
ساناز کاملا کنجکاو شده بود اما با اکراه سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد.

در سکوت ناهار خوشمزه‌یشان را نوش جان کردند، ساناز نیمی از غذایش را خورد و دست از خوردن کشید.
اما امیرعلی با آرامش و با کمال آداب آرام آرام غذا می خورد و این ساناز را بی‌قرار می‌کرد.
حسش می گفت امیرعلی حرف های مهم و خوبی برای گفتن داشته باشد!

بعد از صرف ناهار، امیرعلی که هم‌زمان نوشابه‌اش را مزه مزه می‌کرد گفت:
– خب کجا بودیم؟
ساناز خنده‌ای کرد و گفت:
– ما هنوز حرفی نزدیم.
امیرعلی لبخندی زد و گفت:
– بهتره ببخشی چون با این که من یک وکیلم و یک وکیل هم باید حسابی چرب زبون باشه من این‌طوری نیستم.
ساناز خندید و گفت:
– چه خوب!
امیرعلی با تعجب گفت:
– چرا؟
ساناز شانه ای بالا انداخت…
– این طوری دیگه باید یه تیر می‌زدیم به زانوت تا ول می‌کردی.
ساناز انگار یک لحظه فراموش کرد فرد رو به رویش امیرعلی هست نه نازی یا دوستانش.
با خجالت لب گزید اما امیرعلی خندید و گفت:
– چه خشن!
ساناز لب گزید و گفت:
– شوخی کردم.
نگاه امیرعلی طرح شیطنت به خود گرفت…انگار سوژه‌ی خوبی برای اذیت کردن پیدا کرده بود.

ساناز بدون آن که بداند گرم صحبت با امیرعلی شده بود.
حتی توانسته بود او را بخنداند!
و این چقدر براش آرزو بود!
یک آرزوی دست نیافتنی که به حقیقت بدل شده بود.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن