آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۲۲

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

تمام حس‌های خوبش با صدایی که شنید از بین رفت…
– ساناز؟
ساناز سریع سرش را بالا گرفت و نگاهش به سیاوش افتاد که با قیافه‌ی درهم و اخمو به او و امیرعلی خیره شده بود.
ساناز تنش یخ بست، قدرت هر کاری از او سلب شد.
اما امیرعلی با احترام بلند شد و گفت:
– سلام اقای…
سیاوش عصبی وسط حرفش پرید و با صدای کنترل شده ای گفت:
– این جا چه خبره؟ ساناز تو با امیرعلی چی کار می‌کنی؟
ساناز با رنگی پریده به زور لب زد:
– داداش..من…
سیاوش دست او را گرفت و بلند کرد، ساناز فقط توانست کیفش را چنگ بزند.
امیرعلی سریع سیاوش را صدا زد.
تمام افراد رستوران با حیرت به آن ها خیره شده بودند.
ساناز اشک‌هایش شروع به باریدن کرد خوب می دانست هیچ راه فراری نخواهد داشت.

امیرعلی سریع پول غذا را حساب کرد و تند از رستوران خارج شد و خود را به آن ها رساند.
با نگرانی داد زد:
– آقا سیاوش صبر کنید.
سیاوش بدون ایستادن گفت:
– دست از خواهرم بردار…بعدا حسابت رو می‌رسم.
ساناز با هق هق نالید:
– داداش…
امیرعلی حس کرد خنجر در قلبش فرو کردند!
توانست طاقت بیاورد و جلوی سیاوش پرید.
چشمان سیاوش به سرخی خون بود و رگ گردنش برجسته شده بود کم مانده بود روی سر امیرعلی خراب شود و او را به باد کتک بگیرد.

با حرص غرید:
– برو کنار.
امیرعلی با احتیاط گفت:
– بذار حرفم رو بزنم.
ساناز با نگرانی به گفت‌ و گوی آن ها خیره شد…
اگر دعوایی پیش می‌آمد قطعا از حال می‌رفت.
سیاوش با پوزخند او را کنار زد.
مچ ساناز در دست قوی سیاوش در حال له شدن بود، امیر علی بی‌‌خیال نشد و این بار با شجاعت آن یکی دست ساناز را گرفت.
ساناز مثل برق گرفته ها به او خیره شد اما سیاوش کنترل خود را از دست داد و خشمگین به سوی امیرعلی چرخید.
با دست تخته‌ی سینه‌ی او زد و به شدت هولش داد.
با داد گفت:
– دستت رو بکش نامردِ کثافت.
امیرعلی که لباسش نامرتب شده بود خودش را جمع و جور کرد و گفت:
– حق داری اما بذار حرف بزنم.
سیاوش فحشی داد و ساناز را با خشونت کشید و برد.
او را در ماشین پرت کرد و خودش هم سریع سوار شد، امیرعلی با ناراحتی به رفتن آن دو خیره شد.

ساناز در جای خود مچاله شد و آرام آرام اشک می‌ریخت، سیاوش هنوز اون جه که دیده بود را باور نداشت.
با سرعت زیادی مشغول رانندگی شد و هر از گاهی با کلافگی چنگی به موهایش می‌زد.
در آخر طاقت نیاورد و داد زد:
– آفرین ساناز…آفرین! حالا دیگه کارت به جایی کشیده با این و اون قرار عاشقانه می‌ذاری؟
ساناز شوکه با بغض لب زد:
– داداش…
– ساکت شو…برسیم خونه تکلیفت رو روشن می‌کنم.

نازی روی مبل نشسته بود و مشغول تماشای سریال مورد علاقه‌اش بود، خوشحال بود که نگین و نیما نیستن…آخر نگین همیشه سر دیدن فیلم با نازی بحث می‌کرد.
کاسه‌ی پاپ کرن را از روی میز برداشت و روی پاهایش گذاشت و با اشتها مشغول خوردن آن شد…
همان موقع بود که در ورودی به شدت باز شد و سیاوش و ساناز وارد شدند، نازی با لبخند سمت آن ها برگشت و خواست حرفی بزند که با دیدن چهره‌ی غمگین و پر از اشک ساناز حرف در دهانش ماسید.
به یک باره یاد قرار ساناز با امیرعلی افتاد و فهمید ماجرا از چه قرار است.

تند بلند شد و با هول گفت:
– سی…سیاوش چی شده؟
سیاوش که هنوز قیافه‌اس برافروخته بود غرید:
– این خانوم با وکیل ما قرار گذاشته بود…جیک تو جیک هم بودن.
ساناز با بغض خواست حرفی بزند که سیاوش با هشدار غرید:
– حرف بزنی من می‌دونم و توها.
نازی با احتیاط گفت:
– سیاوش خواهشا آروم باش…بذار توضیح‌ بده.
– چیو توضیح بده؟ هر…
سریع حرفش را خورد و هشدار دهنده به ساناز نگاه کرد که از ترس می‌لرزید.
نازی طاقت نیاورد و جلو رفت و او را به آغوش گرفت.
سیاوش پوفی کشید و کلافه دور خودش چرخید.
ساناز آرام ولی محکم گفت:
– اونا…اونا عاشق هم دیگه‌ان سیاوش.
نه تنها سیاوش بلکه ساناز هم از حرف نازی جا خورد و بهت زده شد.
سیاوش با نا باوری نالید:
– تو…تو خبر داشتی؟
نازی هیچ نگفت ولی سیاوش پوزخند تلخی زد و بعد از نگاه سرزنش‌باری به هر دو به سمت پله ها رفت.

ساناز با رفتن نازی خودش را با گریه در آغوش نازی پرت کرد و نالید:
– وای نازی آبروم رفت!
نازی با طمانینه گفت:
– آروم باش عزیزم درست می‌شه.
ساناز انگار حرف نازی را نشنیده بود گفت:
– اگر بلایی سرش بیاره چی؟ اگه سیاوش دیگه نذاره ببینمش چی؟
– هیس! ساناز آروم باش دختر زود قضاوت نکن…بیا بریم توی اتاقت استراحت کن.
نازی ساناز را به اتاقش برد و کمکش کرد تا لباس‌هایش را عوض کند، تمام مدت اشک می‌ریخت و با نگرانی با خود حرف می‌زد.
نازی قرص آرام بخشی به ساناز داشت تا راحت بخوابد، وقتی از به خواب رفتن او مطمئن شد به آرامی اتاق را ترک کرد.
نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق سیاوش رفت، در زد وقتی دید سیاوش پاسخی نمی‌دهد در را باز کرد.

سیاوش بی‌توجه به او روی تخت دراز کشیده بود و آرنجش را روی چشم‌هایش گذاشته بود.
نازی لبخندی زد و به سمت سیاوش رفت کنارش روی تخت نشست و گفت:
– با منم قهر کردی؟
سیاوش پاسخی به او نداد، نازی لبخند دست او را لمس که سیاوش او را پس زد.
– الان مشکل چیه سیاوش؟
سیاوش با حرص گفت:
– تو هم خبر داشتی؟
نازی آرام گفت:
– ساناز اون رو دوست داره.
سیاوش دستش را از مقابل چشم‌هایش برداشت و گفت:
– چند وقته باهم هستن؟
نازی فهمید سیاوش دچار سوتفاهم شده، سریع پاسخ داد:
– اینطوری که فکر می‌کنی نیست…اونا هیچ قراری با هم نمی‌ذاشتن فقط امروز بود که امیر آقا می‌خواست چیزی رو به ساناز بگه.
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
– چقدر هم که تو در جریانی.
نازی گفت:
– سیاوش درک می‌کنم غیرتی شدی اما اونا حتی دوست هم نشدن.
سیاوش آهی کشید و هیچی نگفت.

دقایق طولانی‌ای سپری شد در آخر نازی سکوت را شکست و گفت:
– حالا می‌خوای چی کار کنی؟
سیاوش نفس عمیقی کشید و بسیار جدی گفت:
– اگر امیرعلی در مورد ساناز جدی هست پس باید رسمی هم اقدام کنه.
نازی با چشمان گرد شده گفت:
– رسمی اقدام کنه؟
سیاوش با نگاهش حرف او را تایید کرد…

 

ساناز در اتاقش آرام و قرار نداشت، بعد از رفتن نازی زود از خواب بیدار شده بود و حالا جرات نداشت از پناهگاه امن خود بیرون برود.
آن‌ قدر استرس سیاوس را داشت که حالت تهوع گرفته بود، در مغزش هزاران سوال سرچ می خورد.
( اگر به بابا بگه چی؟ اگر نگذارن امیرعلی رو دوباره ببینم چی؟ اگر اون رو از کار اخراج کنن چی میشه؟)

تمامی این سوالات بی‌جواب او را به مرز دیوانگی سوق می‌داد، در آخر تسلیم ناراحتی‌اش شد و های های گریه سر داد.
همان موقع بود که در اتاقش به شتاب باز شد.
به خیالش سیاوش آمده و قصد سرزنش کردنش را دارد اما با دیدن نازی آرام گرفت.
اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و با چشمان قرمز شده اش به او خیره شد.
نازی با دلسوزی به روی او لبخند زد و سپس او را در آغوش گرفت و گفت:
– بس نیست این قدر بی‌قراری می‌کنی؟
ساناز با صدای گرفته گفت:
– نگرانم نازی.
– دیگه نباش.
ساناز پرسشگر از آغوش او جدا شد و با تردید گفت:
– چرا؟
نازی شانه ای بالا انداخت و گفت:
– بستگی به امیرعلی داره.
ساناز با ابروهای بالا پریده پرسید:
– یعنی چی؟ درست حرف بزن.
نازی با خنده گفت:
– سیاوش می‌گه اگر قصد امیرعلی جدیِ باید بیاد و رسماً از خانواده ات برای آشنایی اجازه بگیره.
ساناز حس کرد جریان خون در رگ هایش متوقف شد!
با چشمان گرد شده و حیرت زده گفت:
– چی؟
نازی دوباره خندید… اما ساناز غمگین تر روی تختش جای گرفت.

نازی با دیدن ناراحتی ساناز خنده‌اش را خورد و گفت:
– چرا ناراحت شدی؟
ساناز با بغض گفت:
– آخه نازی خودت که می‌دونی امیرعلی منو نمی‌خواد.
نازی با دلجویی گفت:
– چرا این حرف و می‌زنی؟ شاید امروز می‌خواست بهت ابراز علاقه کنه.
ساناز با امید به او خیره شد و گفت:
– راست می‌گی؟
– بد به دلت راه نده‌…باید با امیرعلی حرف بزنی.
ساناز با هیجان گفت:
– چی بهش بگم.
نازی جدی گفت:
– حرف سیاوش رو دیگه.
ساناز با ترس نالید:
– وای نه سیاوش بفهمه من با امیرعلی حرف زدم بد میشه.
– نگران نباش نمی‌فهمه کی می‌خواد بهش بگه تو به اون زنگ زدی؟
ساناز سریع گفت:
– وای نازی اگر قبول نکنه چی؟ اگر قصدش جدی نباشه چی؟

نازی با کلافگی پوفی کشید!
گویا حرف زدن با ساناز سخت تر از آن چیزی بود که تصور می‌کرد!
البته حق داشت که نگران باشد اما خب او از دل امیرعلی خبر نداشت که قضاوت می‌کرد.
نازی یاد نگاه های خیره‌ی امیرعلی به ساناز افتاد آن نگاه ها معمولی نبود.
پر از حس بود…
نازی حدس می‌زد که امیرعلی به ساناز بی‌حس نیست.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن