آخرین های منتشر شدهرمان های انلاین

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۲۶

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

بعد از پوشیدن لباس هایش گفت:
– خواب بودی خوابت سنگین بود…دلم نیومد بیدارت کنم.
ساناز با خجالت لب گزید… ساعت چند بود؟
حتما تا کنون خانواده‌اش نگران شده بودند.
چشمانش را با احتیاط باز کرد…
خیالش راحت شد که امیرعلی لباس پوشیده. از روی تخت پایین آمد و گفت:
– چقدر خوابیدم؟ دیر شده.
امیرعلی با مهربانی گفت:
– نه زیاد نخوابیدی… بهتری؟
ساناز کمی خیره خیره نگاهش کرد که لبخند امیرعلی عمیق تر شد!

دلش لرزید و نگاه از او دزدید!
آرام گفت:
– آره خوبم.
– بیا یه لیوان شربتی چایی‌ای چیزی بهت بدم بخوری.
ساناز با هول گفت:
– نه نه نمی‌خورم‌.

در حقیقت ساناز بعد از جریان خواستگاری آزمایش خون از امیرعلی خجالت می‌کشید.
وقتی فکر که قرار است با او ازدواج کند قلبش به لرزه در می‌آمد و می‌ریخت.
در همین فکر ها بود که امیرعلی از اتاق بیرون رفت.
کمی خود را جمع و جور کرد و بعد پشت سر او از اتاق خارج شد.
امیرعلی وارد آشپزخانه‌‌ی مجهز خود شد و در یخچال را باز کرد.
ساناز کناری ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد، امیرعلی آبمیوه پرتقالی برای او ریخت و گفت:
– فعلا این رو بخور تا ناهار سفارش بدم.
این حرف امیرعلی یعنی او حالا حالا این جا خواهد ماند.
ساناز از خدایش بود اما فکر خانواده‌اش رهایش نمی‌کرد.
آبمیوه را مزه مزه کرد و بعد گفت:
– راستش…خانواده‌ام چی؟ حتما نگرانم می‌شن.
امیرعلی گوشی‌اش را به دست گرفت و گفت:
– من خبر می‌دم نگران نباش.

تا زمانی که امیرعلی با گوشی‌اش درگیر بود ساناز آبمیوه‌اش را خورد و بعد به اتاق امیرعلی برگشت.
کمی خود را در آینه بررسی کرد، هنوز مانتو و شالش در تنش بود، این یعنی امیرعلی به او دست نزده‌
با رضایت لبخندی زد و زیر لب گفت:
– عشق منه دیگه‌… با همه فرق داره.
سریع رژ لبی از کیفش برداشت و کمی به لب‌هایش زد.
بین این که شال را از سرش در بیاورد یا نه مانده بود.
در آخر به این نتیجه رسید امیرعلی بار ها او را بدون حجاب دیده بود.
پس شالش را در آورد و دستی به موهایش کشید.

از اتاق خارج شد و وارد هال شد و روی یکی از مبل‌ها نشست.
امیرعلی هم‌زمان که به صفحه‌ی گوشی‌اش خیره شده بود، بدون نگاه کردن به ساناز گفت:
– زنگ زدم ناهار سفارش دادم… جوجه می‌خوری دیگه؟
همان موقع سرش را بالا گرفت و ساناز را دید.
با دیدن او بدون شال و آن موهای بلند و زیبا آب دهانش را سخت قورت داد.
ساناز با دیدن نگاه او کمی خود را جمع و جور کرد و بعد گفت:
– آره می‌خورم.

ساناز برای این که بحث را تغییر دهد گفت:
– جواب آزمایش کی آماده میشه؟
امیرعلی مقابلش روی مبل نشست، دستانش را روی زانوهایش گذاشت و خم شد.
با حالت متفکری گفت:
– نمی‌دونم فکر کنم کم تر از یک هفته آماده بشه.
ساناز آهانی گفت و دوباره سکوت کرد.
یعنی تا زمانی که ناهار را بیاورند باید سکوت می‌کردند؟
این‌طوری که خیلی معذب می‌شد.
امیرعلی متوجه‌ی ناراحتی ساناز شد و گفت:
– چه خبر از درس و دانشگاه؟
ساناز لبخندی زد و گفت:
– خوبه…چیزی نمونده لیسانسم رو بگیرم.
– خیلی خوبه… قصد شاغل شدن داری؟
ساناز ابرویی بالا انداخت و گفت:
– حتما.
ساناز خود را آماده کرد تا وقتی امیرعلی به او گفت نمی‌خواهد کار کنی به قول معروف حرف بارش کند.
اما امبرعلی سری تکان داد و گفت:
– خوبه!
با شنیدن این حرف نفس راحتی کشید که از چشم امیرعلی دور نماند.

بالاخره بعد از دقایقی پر از سکوت و نگاه های معنا دار ناهار‌شان را آوردند، ساناز ان موقع فهمید چقدر گشنه است و از صبح چیزی نخورده.
ناهار را هم در کما سکوت خوردند اما تند تند غذا خوردن ساناز امیرعلی را به خنده وا می‌داشت.
این حرکت او برای امیرعلی که تا آن موقع به تنهایی سپری کرده جالب و دوست داشتنی بود.

در همین فکر ها سیر می‌کرد که دید ساناز دست از خوردن کشیده و انگار میلی به ادامه‌ی آن ندارد.
چشمش به رد به جا مانده از ماست کنار لب‌های ساناز میخ شد، به سمت ساناز خم شد.

ساناز وقتی یک دل سیر غذا خورد کنار کشید خواست از امیرعلی تشکر کند که دید امیر به او نزدیک تر شده…
با تعجب خشکش زد و به او خیره شد، دست امیر علی به سمتش دراز شد و انگشت اشاره‌اش کنار لب او نشست.
دلش فرو ریخت و چشم بست.
بی‌اختیار یاد آن شبی افتاد که در سک**س نیمه ای داشتن و بین پاهایش نبض گرفت.
با برداشته شدن نقطه‌ی اتصال امیرعلی چشمانش را باز کرد.
امیر علی به لکه‌ی ماست روی انگشتش اشاره کرد و آه از نهاد ساناز بلند شد
نمی دانست چرا دوست داشت امیرعلی را در آغوش بکشد و ببوسد اما این یو امر محال بود.
امیرعلی در کمال امان داری و صداقت ساناز را صحیح و سالم به خانه‌اش رساند.
اوج مردانگی امیرعلی را زمانی فهمید که مادرش با نگرانی گفت:
– چرا این‌قدر دیر اومدی؟ درسته قراره ازدواج کنی اما باز هم صحیح نبود کنار اون باشی.
ساناز لبخندی زد و گفت:
– مامان امیرعلی خیلی خوب بود حتی دستم رو هم نگرفت.
نگاه مادرش آرام گرفت اما موضع خود را تغییر نداد.

دو هفته‌ای گذشت، جواب آزمایش خون ساناز و امیرعلی همه را خوشحال کرده بود…
زمان نامزدی را خیلی زود تایین کردند، ده شب دیگر قرار نامزدی گذاشته شد…
ساناز در پوست خود نمی‌گنجید انگار در خواب سیر می‌کرد.
ولی سیاوش تازه آن موقع فهمید خواهر کوچکش بزرگ شده و می‌خواهد عروس شود.

کمی ناراحت در عین حال خوشحال به نظر می‌رسید‌.
نازی به خاطر اتفاقات خوب اخیر حسابی مسرور بود، می‌خواست روز قشنگش را با یک شب عالی با سیاوش به پایان برساند.
لباس خواب بندی و توری گلبهی رنگش را پوشید، موهایش را آزادانه روی شانه‌اش ریخت و عطر محبوب خود را کنار گردنش زد.
در آخر رژ لب قرمزی به لب‌های خود زد…

سیاوش با تدارکی که نازی برایش دیده بود همه چیز را فراموش کرد، با خنده گفت:
– اوه اوه کی می‌ره این همه راهو.
نازی با عشوه گفت:
– خب معلومه تو.
سیاوش خندید و دست نازی را به سمت خود کشید…
او را روی پاهایش نشاند و از زیر لباس خواب دستی به کمر و باسن او زد.
هر دو بلافاصله چشمانشان خمار شد و بدن هایشان گرم!
سیاوش سرش را در گردن و موهای نازی فرو کرد و عمیق نفس کشید.
سیاوش آرام گفت:
– خوبه که هستی… آرومم کن نازی.

نازی خوشحال آهش را در گوش سیاوش آزاد کرد…
آه نازی سمفونی قشنگی برای سیاوش اجرا کرد، توی یک حرکت او را چرخاند و رویش خیمه زد.
موهای پخش شده‌ ی نازی روی تخت حسابی سیاوش را شیفه‌اتش کرد.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن