آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۲۷

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خم شد و شروع به بوسیدن آن لب‌های غنچه‌ای و سرخ شد، دستان نازی موهای مردانه‌اش را به بازی گرفت و در آن چنگ زد.
بالافاصله تیشرت مشکی‌اش را از تنش بیرون آورد و دستش را نوازش وار روی آن عضلات ستبر کشید!
سیاوش اما لباس خواب نازی را با خشونت کشید و از وسط به دو تکه کرد.

نازی بهت زده گفت:
– می‌دونی چقدر پولش بود؟
سیاوش چشمکی به او زد و گفت:
– فدا سرت حسابی مزه داد.
قبل از این که نازی اعتراضی کند خم شد و شروع به لیسیدن و میک زدن شکم و سی**نه‌های درشت نازی شد.
ِآه و ناله‌ی نازی حسابی طنین انداز اتاق شده بود‌ و این سیاوش را به وجد وا می‌داشت.
مردانه‌اش کم مانده بود شلوارکش را بِدَرَد…
دست نازی را در بر گرفت و روی آل**ت خودش گذاشت‌.
هر دو هم‌زمان آه شهو**ت واری کشیدند.
نازی تنها مانع در تن سیاوش را هم از بین برد و بدن های داغ و پر از نیازشان با هم یکی شد.
سیاوش دوباره لب‌های نازی را بوسید اما این بار شدید تر و وحشی تر…
دل نازی از این همه ناز و خشونت مردش غنج رفت.

سیاوش دستش را به بهش*ت صورتی و سفید لای پای نازی رساند و آن رد خیس را با علاقه لمس کرد.
نازی ازادنه آه کشید و پاهایش را باز تر کرد و به سیاوش اجازه‌ی پیشروی داد.
سیاوش با شهو**ت بسیار سرش را لای پای نازی فرو کرد…
حرکت زبانش حسابی نازی را از خود بی خود کرده بود.

نازی راحت آه و ناله می‌کرد، سیاوش از شنیدن صدای ناله‌های نازی وحشی تر شده بود و زبانش را در آن حفره‌ی تنگ و گوشتی می‌چرخاند.
حتی ملحفه‌ی زیرِشان هم از ترشحات نازی خیس شده بود…
نازی در موهای سیاوش چنگ زد و سر او را به خودش فشرد و نالید:
– آهههه… سیاوش… بخور…
سیاوش اومی گفت و از بین پای نازی بلند شد، نازی با التماس و نگاهِ شهو**ت واری به او نگاه کرد.
سیاوش با شیطنت چشمکی به او زد و با آل*تش بین پای نازی را مالید… نازی سرش را عقب برد و آه کشید.
هنوز به خود نیامده بود که سیاوش بی‌هوا محکم واردش کرد.
نازی خواست جیغ بلندی بکشد که سیاوش خم شد و لبان او را شکار کرد.
آل*تش را بیرون آورد و دوباره محکم واردش کرد‌…
چند بار این کار را تکرار کرد… لذتش بی‌نظیر بود!
نتوانست تحمل کند یک بار دیگر با شدت آل*تش را فرو کرد و شروع به تلم*به زدن های پی در پی کرد.
تمام این مدت ناله‌های نازی بین لب‌های داغ و خیسش خفه می‌شد، نازی دردش از بین رفت و حالا لذت مغزش را از کار انداخته بود.
چنگی به بازوهای سیاوش زد، سیاوش لب از لب او جدا کرد و ران های او را محکم گرفت و با تمام قوا کمر زد.
می‌توانست درد را در کنار لذت توی چهره‌ی نازی تشخیص دهد اما کنترل خودش را غیر ممکن می‌دید…
زیر لب غرید:
– جون… چه‌ تنگی… عشق سک*سی من!
دستش را به چو*چول نازی رساند و مشغول مالیدنش شد تا نازی بیشتر لذت ببرد.

نازی از شدت لذت به سی**نه‌هایش چنگ می‌زد و نو**ک شان را می‌کشید…
چیزی نمانده بود به اوج برسد که سیاوش از او بیرون کشید.
این بار عصبی و گریان به او خیره شد، سیاوش با لبخند او را دمر کرد و مجبورش کرد چهار دست و پا بایستد.
چند سیلی محکم به پشت او زد که نازی آه کشید.
دوباره با قدرت وارد جلوی او شد و کمر او را محکم کرد.
نازی همین را می‌خواست!

نازی همین را می‌خواست!
ناله‌ی بلندی کرد…
سیاوش محکم حرکت‌هایش را آغاز کرده بود و به نازی فرصت نفس کشیدن را هم نمی‌داد…
درد و لذت در تمام بدنش پیچیده بود، هر رو بی‌نهایت عرق کرده بودند، سیاوش یک دستش را به بهش*ت نازی رساند و تند تند انگشتانش را تکان داد.
نازی خمار زیر لب زمزمه کرد:
– آه آره آره… تند تر… وایی… سیاوش.‌..

هم‌زمان که اسم سیاوش را با ناله‌ی بلندی ادا کرد لرزید و به اوج رسید…
همین کافی بود تا سیاوش دیوانه شود، دوباره سیلی محکمی به باسن سرخ شده‌ی او زد و با غرش تو گلویی ار**ضا شد.
انگار جان‌شان تمام شد که با نفس نفس کنار هم افتادند، نازی در بغل سیاوش خزید.
نبض و گرمای آغوش او برایش خیلی زیبا بود!
حس سبکی و آرامش بی‌نظیری داشت… حالا تنها نیازش خواب بود… یک خواب عمیق و طولانی!
زیر لب گفت:
– سیاوش…
سیاوش با صدایی که به خاطر لذت زیاد کش دار شده بود گفت:
– جانم؟
– دوست دارم…
سیاوش بوسه‌ای به موهای نازی زد و گفت:
– منم دوست دارم نازنین من!

نازی در بین خواب و بیداری خندید…
اولین باری بود که سیاوش نام او را کامل بیان می‌کرد.
چقدر هم که شیرین و خواستنی بود!
چشمانش سنگین شده بود که سیاوش گفت:
– نازی!
نازی خمار نالید:
– هوم؟
سیاوش همان طور که به نقطه‌ی نا معلومی خیره شده بود گفت:
– باورم نمی‌شه خواهر کوچولوم داره ازدواج می‌کنه… هم براش خوشحالم‌ هم ‌نگران، درک می‌کنی؟
نازی ضعیف صدایی مثل “هوم” در آورد…
آن قدر خوابش می‌آمد که متوجه‌ی حرف‌های سیاوش نمی‌شد.
اما سیاوش بی‌خبر از حال نازی ادامه داد:
– می‌دونی من اون‌قدر این اواخر درگیر تو و شرکت بودم که نشد با ساناز وقت بگذرونم‌… حس می‌کنم از هم دور شدیم به نظر تو باید چی کار کنم؟
سیاوش منتظر پاسخی از نازی ماند اما از او جوابی نیافت.

با تعجب سر چرخاند و به نازی نگاه کرد، چهره‌اش غرق خواب بود و نفس های منظم می‌کشید.
مثل این که اصلا متوجه‌ی حرف‌های او نشده بود.
سیاوش خندید و بوسه‌ای به موهای نرم نازی زد!
معلوم بود بعد از عملیات عاشقانه‌یشان حسابی نازی را خسته کرده بود و حالا زود به خواب رفته بود.
کمی نیم خیز شد و ملحفه را روی خودشان کشید…
برعکس نازی سیاوش اصلا خواب مهمان چشمانش نمی‌شد، فکر آینده رهایش نمی‌کرد.
این که خواهر کوچکش قرار بود عروس شود، اصلا برایش قابل درک نبود…
ولی خب مانند هر برادر دیگری او هم خوشبختی خواهرش را می‌خواست… و کی بهتر از امیرعلی؟
بی‌شک او بهترین فرد برای خواهرش بود.
یاد اون روز در رستوران افتاد، کاش به امیرعلی فرصت توضیح دادن می‌داد…
او حتما قصد جدی‌ای داشت، ولی هر چه که شد.
به خیر و خوشی به اتمام رسید.
زیر لب گفت:
– قول می دم هر وقت بهم احتیاج داشتی کنارت باشم.

نفس عمیقی کشید و بالاخره به فکر‌هایش پایان داد، چشمانش را بست و خود را تسلیم به خواب کرد،
سیاوش به خواب رفته بود که نازی دوباره بیدار شد.
بعد از دیدن صورت سیاوش و چشمان بسته‌اش، خمار از خواب لبخندی زد و بیشتر در آغوش گرم او فرو رفت.

دو هفته با سرعت برق و باد گذشت…
روز نامزدی ساناز و امیرعلی برای همه بیشتر از روز نامزدی نازی و سیاوش دلهره آور بود!
همه در حال تکاپو بودند…
این بار جشن به درخواست سیاوش در یک سالت مجلل و با شکوه بر قرار می‌شد، حتی نگین هم که زیاد از ساناز خوشش نمی‌آمد می‌خواست در آن روز حسابی به خودش برسد و سنگ تمام بگذارد.
نازی با کلی وسواس پیراهن بلند آبی نفتی‌ای را انتخاب کرده بود که پارچه‌اش براق و خاص بود…
یک پیراهن ساده اما شیک و فوق‌العاده خاص!
با کلی شیطنت رنگ لباسش را با کروات سیاوش ست کرده بود.

طبق معمول ساناز از استرس در حال جان دادن بود…
خیاط با زیپ لباسش دچار مشکل شده بود در حالی که چیزی تا شروع نامزدی نمانده بود…
با همان صورت آرایش شده و موهای شنیون شده، ناراحت جلوی آینه قدی ایستاده بود و غر می‌زد:
– وای دیدی چی شد؟ لباسم خراب شد حالا چی کار کنم؟
نازی هم زمان که رژلب قرمزش را به لبانش می‌زد گفت:
– این چه حرفیِ دختر؟ لباست اتفاقا خیلی هم قشنگ شده!
ساناز نگاهی به پیراهن بلند دنباله دار شیری رنگش انداخت….
آستین نداشت و از بالای سینه تا شکم تنگ بود، حسابی هم با مروارید تزیین شده بود.
بعد از آن دامنش آزاد و گشاد می‌شد و وقتی راه می‌رفت پشتش کشیده می‌شد.
لباس نامزدی‌اش را دوست داشت اما زیادی تنگ بود.
به خاطر همین هم با زیپ لباس موقع بستن آن به مشکل برخورده بودند.

ناراحت باری دیگر به خیاط گفت:
– تموم نشد سوسن جون؟
سوسن خانم که حسابی از دست غرغر های او کفری شده بود زیر لب گفت:
– تموم می‌شه‌دیگه وایسا… من نمی دونم چی توی این مدت خوردی که چاق شدی که لباس تنگ شده.
انگار با همین جمله انبار باروت را آتش زد!
ساناز چشم گرد کرد و با بهت گفت:
– چاق شدم؟!
این جمله را آن‌قدر مبهوت و بلند ادا کرد که نازی یکه خورده نگاهش کرد…
نازی درمانده به زن‌عمویش نگاه کرد که سریع گفت:
– واه سوسن خانم ساناز من چاق که هیچ تازه لاغر تر شده هیچی تو این مدت نمی‌خورد.
سوسن خانم کلافه گفت:
– پس چرا زیپش بالا نمی‌ره؟ این دختر وزن اضافه کرده.

نزدیک بود اشک در چشمان ساناز جمع شود…
با دقت خودش را در آینه نگاه کرد… حس می‌کرد عرض پهلوهایش بیشتر شده.
با لحن بیچاره‌ای گفت:
– وای نازی! امیرعلی دیگه بهم نگاه هم نمی‌کنه.
نازی با تعجب گفت:
– واسه چی؟
ساناز با حرص گفت:
– نگاه کن چاق شدم.
نازی ابرویی بالا انداخت و گفت:
– چاق؟ تو شکمت از دیوار هم صاف تره کجا چاق شدی؟

ساناز مظلوم و آرام گفت:
– پهلو هام ببین.
سپس به تمام رخ به سمت نازی چرخید و پهلوم‌هایش را به او نشان داد…
نازی با نیم‌نگاهی با پهلو ‌های ساناز خندید و گفت:
– بخدا از منم لاغر تری… تازه من که از تو تپل ترم این که اشکال نداره.
ساناز آهی کشید که سوسن خانم گفت:
– کمی خودت رو جمع کن… شکمت رو بده داخل.

ساناز از حرف سوسن خانم عصبی شد اما حرفی که زد را انجام داد…
شکمش را داخل داد و نفسش را حبس کرد…
در کمال ناباوری زیپ به راحتی بالا رفت.

سوسن خانم با بالا رفتن زیپ لبخند پیروزمندانه ای زد، ساناز با ناباوری گفت:
– وای خدا دیدی چاق شده بودم؟
نازی به زور جلوی خنده‌اش را گرفت، جلو رفت و سر تا پای ساناز را نگاه کرد و بعد جلو رفت و گونه‌اش را بوسید.
با خوشحالی کنار گوشش لب زد:
– تبریک می‌کم عزیزم!
ساناز که هنوز به خاطر اضافه کردن اندک وزنش، اخم‌هایش افتاده بود آرام سرش را تکان داد.
او حتی می‌ترسید شکمش را آزاد کند تا مبادا یک جایی از لباس پاره شود،
تو همین فکر‌های آزار دهنده در حال دست و پا زدن بود که شاگرو سوسن خانم در را باز کرد و داخل آمد، با خوشحالی گفت:
– داماد اومده.

در همه‌ جای ایران داماد عروسش را از آرایشگاه برمی‌دارد و او را می‌برد اما آن لحظه ساناز در خیاطی سوسن خانم بود.
این فکر هم خنده‌اش می‌انداخت هم گریه!
نازی به ساناز کمک کرد شنلش را بپوشد، این نامزدی کم از عروسی نداشت.
امیرعلی آماده بود ولی سیاوش هنوز دنبال نازی نیامده بود.
نفس عمیقی کشید و به ساناز گفت:
– بیا کمکت کنم بری بیرون.
ساناز در سکوت سری تکون داد و با کمک نازی به سمت در رفت.
سوسن خانم و شاگردش، مادر ساناز با خوشحالی کل می‌کشیدند، ساناز با بغضی که از خوشحالی لبخندی زد.

نازی در را باز کرد و به ساناز کمک کرد از پله ها پایین برود، خبری از فیلم بردار نبود.
او جلوی در سالن منتظر عروس و داماد بود، نازی با دیدن امیر علی که کنار یک جنسیس سفید که با گل تزیین شده بود، ایستاده بود لبخندی زد.
امیرعلی سرش را بالا آورد و با نگاه خوشحالی به آن‌ها خیره شد.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن