آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۲۸

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خوشحال بود بالاخره عروسش را می‌بیند، هر چند چهره‌ی او از پشت آن شنل مشخص نبود اما دل تو دلش نبود آن را هم کنار بزند و یک دل سیر نگاهش کند.

نازی سرش را به گوش ساناز نزدیک کرد و آرام گفت:
– دیدیش؟
ساناز با حرص گفت:
– شنلم نمی‌ذاره.
نازی به حرف او ریز ریز خندید، از آخرین پله هم پایین آمدند، امیرعلی میخ ساناز شده بود در حدی که اصلا حضور نازی را حس نکرده بود.
نازی با شیطنت گلویی صاف کرد که امیرعلی یکه خورده به خودش آمد، به خاطر شرم مردانه‌اش نگاهش را دائم از نازی می‌دزدید.
سوسن خانم و مادر ساناز عقب تر ایستاده بودند و با خوشحالی به آن‌ها نگاه می‌‌کردند، نازی ساناز را جلو تر کشید و دست او را در دست امیرعلی گذاشت.
هر دو از گرمای دلپذیر دستان هم لذت بردند.
نازی با بغض کمی گفت:
– مبارک باشه!
سپس عقب تر رفت، امیرعلی سری تکان داد و همان‌طور که دست ساناز در دستش بود عقب رفت و در ماشین را باز کرد.
ساناز قبل از این که سوار شود دسته‌گل رز قرمزش را از روی صندلی ماشین برداشت و سوار شد.
همان موقع ماشین سیاوش هم رسید.

سیاوش با دیدن ماشین عروس با خوشحالی شروع به بوق زدن کرد این کار همگی را به وجد آورد.
امیرعلی خنده‌ای کرد و با تشکر دستی برای سیاوش تکان داد و سوار ماشین شد.
نازی به سمت ماشین سیاوش رفت تا پشت سر ماشین عروس حرکت کنند.
در عقب رو باز کرد و با خوشحالی گفت:
– سلام عشقم!
سیاوش سریع چرخید و با دیدن صورت زیبا و آرایش شده‌ی نازی با وجد گفت:
– جونم! بیا جلو بشین.
نازی با عشوه گفت:
– الان مامانت میاد نمیشه.
سیاوش خواست با اعتراض حرفی بزند که در جلو باز شد و مادرش سوار شد.
با حرص نفسش را بیرون داد و چیزی نگفت.

نازی دلش می‌خواست دلش را در بر بگیرد و قاه قاه بخندد!
لب‌هایش را مدام به روی هم فشار می‌داد.
سیاوش نگاه چپی از داخل آینه‌ی ماشین به نازی انداخت و حرکت کرد…
امیر علی قبل از حرکت با نگاه ستاره بارانی به ساناز گفت:
– خانمی نمی‌خوای صورت ماهت به من نشون بدی؟
ساناز غرق در لذت شد اما همان موقع شیطنتش گل کرد و با ناز گفت:
– نه هنوز زوده بذاز برسیم بعد.
امیرعلی به قول معروف بادش خوابید و آرام گفت:
– باشه.
ساناز به زور جلوی خنده‌اش را گرفت امیرعلی بی خبر از حال ساناز ماشین دا روشن کرد و حرکت کرد!…
این دختر عمو ها عجیب به هم شباهت داشتند!
مخصوصا در تخصص اذیت کردن مرد‌هایشان… اما اصلا به فکر عاقبت شیرین آن نبودند!
.

.

.

سیاوش که از قبل با امیرعلی هماهنگ کرده بود، تند تر حرکت کرده بود و ماشین عروس را رد کرد و کم کم از آن ها جلو زد.
مادرش سریع گفت:
– واه سیاوش چرا این کار و کردی؟
سیاوش با خونسردی گفت:
– اول ما می‌ریم یکم از مراسم بگذره قبل از اومدن‌شون خوش باشیم… از طرف دیگه اعلام کنیم دارن میان.
– چه مسخره! حتما اینم یکی از نقشه‌های تو و امیرعلیِ.
سیاوش از این هوش مادرش بلند خندید…
نازی هاج و واج فقط او را نگاه می‌کرد.
سیاوش زود خود را کنترل کرد و گفت:
– خب درست حدس زدی مامان… امیرعلی می‌خواد ساناز رو غافلگیر کنه فقط من از کارش خبر دارم… اگه با اونا یا بعد اونا برسم غافلگیریش خراب می‌شه.
نازی با ذوق بین دو صندلی خم شد و گفت:
– غافلگیریش چیه؟
سیاوش آرام گفت:
– اگه بگم که مزه‌اش می‌ره.
نازی قانع شد و سر جای خود برگشت… عجب شبی شود آن شب!

بالاخره رسیدند، سیاوش سریع رو به نازی و مادرش کرد و گفت:
– خب شما برین مجلس رو گرم کنید منم کار و انجام بدم.
مادرش که هم رمان داشت پیاده می‌شد با‌ خوشحالی گفت:
– باشه پسرم.
نازی هم خواست پیاده شود که سیاوش صدایش زد:
– نازی!
نازی برگشت و با تعجب به او خیره شد… سیاوس با دقت و شعف به صورت نازی نگاه کرد و لب زد:
– دوست دارم!
نازی بدنش گرم شد و دلش لرزید!
در این موقعیت واقعا انتظار این حرف را از سیاوش نداشت!
اما خودش هم آرام گفت:
– من بیشتر!
سپس با شیطنت چشمکی زد و از ماشین پیاده شد.
به سمت ورودی سالن رفتن، صدای موزیک دی جی حتی تا بیرون می‌آمد.
آرام آرام خودش را با ریتم آهنگ تکان می‌داد.
جشن نامزدی مختلط بود، به زور امیرعلی را راضی کردند که زن و مرد در یک سالن باشند.
نازی با فکر به این که سیاوش هم در سالن حضور دارن و او برایش عشوه بی‌آید بسیار خوشحالش می‌کرد!
وارد سالن شدند، مهمان‌های درجه یک و دو پشت میز‌های تزیین شده نشسته بودند.
سالن بزرگی با نور پردازی عالی، دیزاینش هم آبی و سفید بود.
در راس سالن جایگاه عروس و داماد قرار داشت.
پایین تر از جایگاه عروس و داماد پیست رقص بود که مجرد‌های فامیل در حال رقص بودند.
نازی سریع به سمت اتاق پرو رفت و خودش را چک کرد، به عنوان یک تازه عروس حسابی برازنده بود.
لبخند رضایت آمیزی زد و خواست برود که نگین وارد شد.
در آن لباس بنفش تیره و تنگ و کوتاه زیبا شده بود اما لباسش زیادی باز بود.
ابرویی بالا انداخت و نگین با شیطنت گفت:
– خانم من شما رو می‌شناسم؟
نازی سرش را کج کرد و با بی‌حوصلگی به او نگریست.
نگین بشکنی در هوا زد و گفت:
– اِه تو نازی خودمونی؟ چه عوض شدی… حالا یکم خوشگل شدی.
سپس با این حرفش قاه قاه خندید.
نازی حدس زد که ممکن است نوشیدنی مصرف کرده بود و دارد به قول معروف چرت و پرت می‌گوید.

بی‌توجه به او خواست برود که نگین سد راهش شد، نازی با تعجب گفت:
– چی می‌خوای؟
نگین با خنده گفت:
– خوشگل شدم؟
نازی با نیش خندی به سر تا پایش اشاره کرد و گفت:
– آره شبیه جادوگر شهر اُز شدی.
از مقابل نگاه شاکی و متعجب نگین نگذشت و از اتاق پرو بیرون رفت…
کم گم نگین را فراموش کرد و خود را با مهمان ها هماهنگ کرد اما چندی نگذشته بود که دی‌جی ورود عروس و داماد را اعلام کرد.
نازی به وجد آمد و به خاطر راحتی امیرعلی شال حریر نازکش را روی سرش انداخت و به جلو رفت، سیاوش را کنار در دید که مضطرب و خوشحال ایستاده بود.
برایش سوال پیش آمد که چرا او آن‌جا ایستاده اما با ورود ساناز و امیرعلی به سالن، و گل هایی که از سقف ریخته شدند و در هوا پخش شدن ماتش برد!
تمامی مهمان ها از شدت ذوق و خوشحالی دست زدند و نازی فهمید سوپرایز امیرعلی چه بوده!
با خوشحالی دست زد.

ساناز با آن که شنلش هنوز روی سرش بود اما باریدن پر گل‌ها را تشخیص داد، کم مانده بود بپرد و امیرعلی را غرق بوسه کند!
حالا که به هم مرحم شده بودند خودداری واقعا سخت بود!
فیلم بردار به آن ها اشاره کرد همین‌طوری که گل ها می‌بارند به سمت جایگاهشان بروند.
هر دو سریع قدم برداشتن و به سمت جایگاهشان رفتند، امیرعلی اصلا به زن‌های جمع نگاه نمی‌کرد.
درست است مذهبی نبود اما اعتقادات بزرگی داشت!
ولی به خاطر ساناز مختلط بودن نامزدی را قبول کرده بود.
با قرار‌ گرفتن‌شان در جایگاه عروس و داماد مهمان ها دست از دست زدن برداشتن.
حالا وقت آن بود که امیرعلی شنل ساناز را بردارد، دل تو دلش نبود که عروس زیبایش را ببیند!

دستش را جلو برد و بند نازک شنل را کشید و باز کرد، کلاه شنل را برداشت، یک لحظه نفهمید که چه شده و کجاست…
فقط محو صورت ساناز شده بود، ساناز زیباترین لبخندش را تقدیم امیرعلی کرد!
امیرعلی لرزان نفسش را از راه دهان خارج کرد و با صورتی که کمی سرخ شده بود نشست.

ساناز سریع شنلش را از دورش برداشت و به تقلید از امیرعلی نشست، دی جی آهنگ شادی گذاشت و مهمان ها دوباره شادی را آغاز کردند.
ساناز با خوشحالی به آن ها خیره شد، چقدر شیرین بود که بالاخره به آرزویش رسیده!
خواست به امیرعلی‌ چیزی بگوید که دید نگاه امیرعلی مات به سر شانه‌ها و یقه‌ی باز او خیره مانده بود.
رد نگاه امیرعلی را گرفت، تازه فهمید به خاطر نشستن تنگی لباس کاملا پیداست و برجستگی سی*نه‌هایش هم ‌مشخص است.
نزدیک بود از نگاه او آب شود!
تازه فهمید این لباس برخلاف خواسته‌های امیرعلی‌ است و حسابی او را حساس خواهد کرد.
امیرعلی با صدای خفه‌‌ای گفت:
– این‌چه لباسیِ؟
ساناز با ناراحتی گفت:
– مامانم انتخاب کرد.‌‌.‌. ببخشید!
امیر علی دلخور و عصبی خیره‌اش شد.
بند دل ساناز با آن نگاه پاره شد…
چقدر پشیمان بود از انتخاب آن لباس!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن