آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۵

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

 

با حلقه شدن دستی دور شکمش هینی کشید و سرش را بلند کرد. نگاهش که از درون آینه به سیاوش افتاد لبخندی زد و دیوانه ای نثارش کرد.
سیاوش سرش را در گودی گردن نازی فرو برد و گاز ریزی گرفت.
-هووم دختر تنت چه بوی خوبی میده، دلم می خواد همین جا یه لقمه ات کنم.
نازی از حصار دستان سیاوش خودش را آزاد کرد، به طرف در رفت و بعد از آنکه سرکی به بیرون کشید آن را قفل کرد و با لبخند دو مرتبه به طرف سیاوش رفت.
دستانش را دور گردن او حلقه کرد و با طنازی موهایش را در هوا تکان داد.
سیاوش چنگی به کمرش زد و او را بیشتر به خود نزدیک کرد.
-نکن نازی، همین جا کار دستت میدم. نمی ترسی اینجوری دلبری می کنی برام؟!
نازی خواست جوابی به سیاوش بدهد که صدای در بلند شد. ترسیده از آغوش سیاوش بیرون آمد.
حوله اش را که چیزی نمانده بود از روی سینه هایش بیفتد را بالاتر کشید و گفت: بله؟!
-منم نازی
با شنیدن صدای ساناز نفس راحتی کشید و در را باز کرد.
ساناز با دیدن سیاوش که وسط اتاق ایستاده بود لبخند موزیانه ای زد.
-ببخشید مزاحمت خلوتتون شده بودم، انگار بد موقع اومدم.
سیاوش نگاه بدی به ساناز انداخت و با زدن تنه ای به او از کنارش رد شد و از اتاق بیرون رفت.
ساناز با بیخیالی خودش را روی تخت انداخت.
-شما هم بی موقع وارد عملیات میشین. بعد وقتی تو حالتون خورد پاچه ی من بدبخت رو می گیرین.
نازی با عصبانیت کنارش نشست و مشتی به بازویش کوبید.
-گمشو، تو هم که تمام وقت اینجا پلاسی. مگه خودت اتاق نداری؟!
ساناز دلخور بلند شد و در همان حین که به طرف در می رفت گفت: منم نیومده بودم اینجا اتراق کنم، فقط اومدم بهت بگم آماده شی که می‌خوایم بریم خرید.
این را گفت و بدون توجه به نازی و صدا زدن هایش از اتاق بیرون زد.
به غرورش برخورده بود، تصمیم گرفت دیگر به نازی سر نزند تا زمانی که او به سراغش بیاید.

ساناز دسته گل را در دستانش جا به جا کرد.
حالا مهم بود که حتما دسته گل بخرند؟
مهمانی که نمیرفتن.
برعکس، مهمان به خانه می‌آوردن.
مهناز خانم که از این پا و آن پا کردن دخترش مشکل او را فهمید، دستش را بلند کرد و دسته گل را از دستان‌ ساناز بیرون کشید.
-چته دختر؟! چرا ورجه وورجه می‌کنی؟
ساناز که از دسته گل بزرگ خلاص شده بود نفسی آسوده کشید.
-مامان، این همه مرد. من چرا باید دسته گل دستم باشه؟!
مهناز خانم پشت چشمی برای او نازک کرد و دسته گل را به دست شوهرش داد.
با صدای شهاب(ته تغاری در بین نوه‌ها) توجه همه به او جلب شد.
-هیع، نگاه کنید. نگین و نیما دارن میان.
نازی ناخودآگاه خیره ی نگین شد.
هیکل دلبرانه‌تری پیدا کرده بود؛ اما، هنوز هم کمی هیکلی بود.
موهای خرمایی با چشمان قهوه‌ای رنگش تضاد خوبی داشت.
صورتی که کاملا به عمو جمال( پدر نگین و نیما) رفته بود.
اما بی‌شک نمیشد از دلربا شدنش چشم پوشی کرد.
طنازی که در حرکاتش وجود داشت، ناخوداگاه توجه همه را به خودش جلب می کرد.
-سلام‌.
با صدای مردانه‌ای به خود امد و چشم از نگین برداشت.
مردی چهارشانه و هیکلی، چشم ابرو مشکی با پوستی سبزه.
هیکلش کمی از سیاوش درشت‌تر بود.
با دیدن لبخند روی لبان مرد، ابرویی از تعجب بالا داد.
مرد دستش را به سویش دراز کرد.
-منو یادت رفته خانم کوچولو؟
نازی غرق زیبایی چاله ی روی گونه ی مرد شد که با هر لبخندش چال گونه اش عمیق تر می شد.
مرد رو به رو، خنده کوتاهی کرد و نازی را در آغوش کشید.
با این حرکت نازی تنها مغزش اخطار میداد که از آغوش آن مرد ناشناس خارج شود.
-دختر، منم دیگه نمیشناسی؟ نیمام.
با این حرف، نازی به شدت عقب گرد کرد و خودش را از آغوش نیما خارج کرد.
با بهت سر تکان داد.
-نه.
نه را چنان بلند گفت که همه خانواده به سمت آن‌ها برگشتند.
با دستانش هیکل نیما را نشان داد.
-چقدر بزرگ شدی تو.

نیما خنده ی مردانه ای کرد و با انگشتش به نوک بینی نازی زد.
-تو هم بزرگ شدی خانوم کوچولو.
نازی رو ترش کرد و دست به سینه شد.
-من خانوم کوچولو نیستم.
نیما دستش را دور گردن نازی حلقه کرد و همانطور که به طرف بقیه می رفتن او را همراه خود می کشید.
نازی با چشمان از حدقه بیرون زده بخاطر این همه راحتی نیما به اجبار با او همراه شد. نیما قدش نسبت به سیاوش بلندتر بود و نازی تا زیر بازوی او هم به اجبار رسیده بود.
نزدیک به بقیه که رسیدن نازی با دیدن سیاوش و نگین لبخند از روی لب هایش پر کشید.
نگین دستش را دور بازوی سیاوش حلقه کرده بود و چفت او ایستاده بود. سیاوش آرام زیر گوشش حرف می زد و نگین هر ازگاهی لبخند دلربایی می زد.
با تکانی که نیما او را داد به خودش آمد و نگاهش را سخت از آن دو گرفت.
نیما مشکوکانه به سیاوش و نگین نگاهی انداخت و بعد از آن با همان چشمان تنگ شده اش نازی را رصد کرد.
-چی شد؟!
می دانست خبری هست اما باز هم پرسید تا خود نازی برای او بگوید.
اما نازی خودش را کنار کشید و از نیما فاصله گرفت. چهره اش گرفته شده بود و دیگر خبری از خوشحالی و لبخندی نبود.
این تغییر حالتش از چشمان تیزبین نیما دور نماند.
نازی به اجبار لبخند کمرنگی زد.
-من برم، دارن صدام می کنن.
این را گفت و با گام های آهسته اش به طرف ساناز که آن طرف تر ایستاده بود رفت.
فکر اینجایش را نکرده بود، فکر می کرد نگین هنوز هم مثل گذشته قیافه ی ساده ای دارد و چیزی حالی اش نیست. اما نگین بعد از گذشت این همه سال خیلی تغییر کرده بود و همین نازی را می ترساند.
ترس از دست دادن سیاوش تنها چیزی بود که در آن لحظه داشت سلول های مغزش را می خورد.
****
به طرف ماشین ها رفتن، نازی به طرف ماشین سیاوش قدمی برداشت اما با دیدن نگین که کنار سیاوش نشسته بود راهش را کج کرد و به طرف ماشین پدرش رفت.
ماشین پدرش هم پر بود، اما فقط برای یک نفر جا داشتن. آن هم دقیقا کنار نیما خالی بود. به اجبار در عقب را باز کرد و کنار نیما نشست.
همین که نشست هدفونش را زد و موزیک را تا صدای آخرش بلند کرد.
حوصله ی هیچکس را نداشت و ترجیح می داد فعلا با کسی همکلام نشود. تا وقتی برسند ماشین غرق سکوت بود و کسی چیزی نگفت.

ماشین هنوز کامل توقف نکرده بود که نازی هندزفری را از گوشش در آورد و تند از ماشین پیاده شد.
بدون توجه به اطراف وارد اتاقش شد.
بر روی تختش نشست و خیره به نقش و نگارهای کاغذ دیواری اتاقش شد. به این فکر می‌کرد که چه چیزی کمتر از نگین دارد.
با فکر اینکه ساناز می تواند کمکش کند، لباس هایش را از روی صندلی برداشت و از اتاق بیرون زد.

****
نازی و ساناز وارد سالن شدند.
ساناز با دیدن چمدان نگین که هنوز وسط سالن گذاشته بود نگاهش رنگ تعجب گرفت.
با شنیدن صدای آقاخان نگاهش را از چمدان گرفت.
-چیشده؟ چرا وسایل هنوز اینجاس.
نگین با همان لحن لوس و پر از نازش گفت: آقا جون من اتاق طبقه سومو نمیخوام.
آقا خان نگاه گذرا و بی تفاوتی به نگین انداخت.
-دلیلت چیه؟!
نگین لب ورچید.
-ویو نداره.
ساناز با این حرفش پقی زیر خنده زد. جوری که اگر دست نازی را نگرفته بود نقش زمین می شد.
نگین که از خنده بی‌هنگام ساناز عصبی شده بود رو ترش کرد و توپید.
-چیزی واسه خنده وجود داره؟
ساناز با همان لحنی که هنوز خنده در آن موج می زد گفت: اونجا ویو نداره؟ اونجا که پنجرش میخوره به باغ پشتی و استخر.
خنده‌اش را کمی کنترل کرد و صاف ایستاد.
-بعدم، اینجا ویلای شمال نیست که ویو داشته باشه.
با اتمام حرفش دوباره خنده اش را از سر گرفت.
نگین رنگ صورتش کبود شده بود.
-کسی گفت دخالت کنی؟
ساناز خنده اش را خورد و بیخیال شانه ای بالا انداخت.
-خودت پرسیدی، منم جوابتو دادم. میتونستی نپرسی.
نگین تا خواست جوابش را بدهد، آقا خان با عصایش روی زمین کوبید.
-بحث نباشه.
بهاره عمه ی کوچک نازی بازوی نگین را گرفت.
-کدوم اتاق رو میخوای عزیزم؟!
نگین دستی به موهایش کشید.
-اتاق طبقه دوم، انتهای راهرو سمت چپ.
نازی کمی فکر کرد. تنها اتاق انتهای راهرو برای او بود.
تا خواست واکنشی نشان دهد، مهناز خانم تند گفت:
-اون اتاق مال نازیه عزیزم.
نگین بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت.
-خب نازی بره یه اتاق دیگه.
-چرا اتاق من؟ این همه اتاق.
با صدای سیاوش نازی به سمتش برگشت.
-نازی یه اتاقه. چی میشه حالا به نگین بدی؟
نازی خشمگین به سیاوش توپید.
-چرا اتاق من. تو اتاقتو بده.
سیاوش ریلکس لبخندی زد.
-من نه تنها اتاقمو میدم، بخوادم باهاش تو یه اتاق می مونم.
نازی ناباور به سیاوش خیره شد.
-من اون اتاقو میخوام. وگرنه منو ببرید هتل.
-این بچه بازیا چیه نگین.
نیما بود که این حرف را زد.
مهناز خانم مداخله کرد.
-عزیزم حالا برو اتاق طبقه سوم.
نگین غرید.
-همین که گفتم.
آقا خان علی و وحید را صدا کرد.
-چمدون‌های نگینو بردارید و به یه هتل ببرینش.
علی و وحید به سمت چمدان‌ها قدم تند کردند.
نگین ناباور گفت.
-آقا جون؟!
-مگه نگفتی میری هتل؟ پس اعتراضی نباشه.
یا اتاق طبقه سوم یا هتل؟! تصمیم با خودته.
-اما من هتل…
-من پول واسه هتل موندنت نمیدم‌ اگه میخوای خرجش با خودت. ما اینجا بچه بازی نداریم، هرکی اتاق داره؛ تو تعیین نمیکنی که کی کجا بمونه.
با این حرف نگین وا رفت و با عصبانیت پله ها را یکی دو تا بالا رفت.

نازی با رفتن نگین نگاه پر از خشم و دلخوری به سیاوش انداخت و با زدن تنه ای به او از کنارش رد شد.
از دست سیاوش دلش بدجوری پر بود، فکرش را نمی کرد جلوی آن همه جمع طرف نگینی را بگیرد که هنوز از راه نرسیده می خواست جایش را بگیرد.
امروز اتاقش را خواسته بود و روز دیگر هم حتما او را از عمارت بیرون می‌کرد.
اینطور که معلوم بود دین و ایمان سیاوش را هم برده بود که اینگونه طرف او را گرفته بود‌.
وارد اتاقش شد، خواست در را ببندد که کسی از آن طرف مانع شد و در را هول داد.
سیاوش در را بیشتر هول داد و علی رغم میل نازی وارد اتاق شد.
نازی عصبی چند قدم عقب رفته را پیش آمد.
-برو بیرون، برا چی اومدی تو اتاق من؟!
-این رفتارا یعنی چی نازی؟. چرا اینجوری می کنی؟ چی شده مگه؟!
نازی پوزخند صداداری زد و با دستش به تخت سینه ی سیاوش کوبید.
-برو بیرون از اتاقم تا جیغ و داد راه ننداختم. دلم نمی خواد دیگه چشمم بهت بیفته.
سیاوش خودش را بیشتر نزدیک کرد، دستش که روی بازوی نازی نشست، نازی با عصبانیت خودش را عقب کشید و داد زد: به من دست نزن، برو شب رو کنار نگین بگذرون.
سیاوش عصبی از رفتار های نازی کلافه دستی میان موهایش کشید.
-نازی نرو رو اعصابم، درست بنال ببینم دردت چیه؟!
نازی با دستش به خودش اشاره کرد و پر از بغض لب زد: مشکل من چیه؟. چرا طرف اون دختره رو گرفتی؟. نیومده خودش رو تو دلت جا کرد؟!
-چرت نگو نازی، چه جا کردنی؟. چرا داری مثل بچه ها رفتار می کنی؟. یعنی بهم اعتماد نداری؟!
نازی رو برگرداند و به طرف تختش رفت.
-بهت اعتماد ندارم سیاوش، حالا هم از اینجا برو. دلم نمی خواد دیگه ببینمت.
منتظر بود تا مثل همیشه سیاوش نازش را بیشتر بکشد و در آخر از دلش در بیاورد. اما با شنیدن صدای کوبیدن در بهم ناباور برگشت.
با جای خالی سیاوش که رو به رو شد همان جا پایین تختش روی زمین نشست.
انگار این بار همه چیز فرق می کرد. شاید هم سیاوش دیگر از او دل زده شده بود؟! چکار باید می کرد؟!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن