آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۶

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

سیاوش در را محکم بست.
به بالای پله ها که رسید نفسش را سنگین بیرون داد.
گویا طرف داری اش از نگین برای نازی سوء تفاهم پیش آورده بود.
نفس عمیقی کشید و به سمت سالن گام برداشت.
با دیدن امیرعلی در بین افراد حاضر در مجلس قدم هایش سست شد.
امیرعلی در مجلس خانوادگیشان چه میکرد؟!
-آقا سیاوش، میشه برید کنار لطفا؟
با صدای صفورا خدمتکار عمارت، به خود آمد و از سر راه او کنار‌ رفت
به سمت تک مبل خالی سالن رفت.
با نشستنش صدای شکسته شدن چیزی او را وحشت زده از جایش بلند کرد.
صدرا جیغ جیغ کنان به سمت سیاوش دوید.
-چیکار کردی؟!
فریاد بچه‌گانه‌اش با گریه و صدای تو دماغی اش منظره رقت انگیزی را ایجاد کرده بود.
سیاوش نگاهی به مبلی که رویش نشسته بود انداخت.
با دیدن تبلت صدرا (نتیجه آقاخان)، که صفحه ی لمسی اش کاملا خاک و شیر شده بود آهی کشید.
صدرای شش ساله جیغی زد و پا به زمین کوبید.
نیما با دیدن صدرا و سروصدایش به سمت ان ها رفت. خم شد و دستان کوچک صدرا را گرفت.
-صدرا چرا گریه می‌کنی؟!
صدرا چشمانش را باز کرد و با صورت برافروخته گفت: ببین چه بلائی سر تبلتم اورده.
این را گفت و گریه اش را از سر گرفت.
نیما نگاهی به تبلت انداخت.
هم خنده‌اش گرفته بود و هم متعجب بود‌. چطور ممکن بود هم خود تبلت آسیب دیده باشد و هم صفحه ی لمسی اش شکسته باشد؟!
-خب الان که این تبلت قابل تعمیرم نیست.
و با حالتی مشکوک ادامه داد.
-شک دارم که فقط با نشستن سیاوش این بلا سر تبلتت اومده باشه.
با این حرف گریه صدرا قطع شد و سکسه‌ای کرد.
مهران(پدر صدرا) تبلت را در دست گرفت.
-راست میگه نیما. صدرا نکنه شکوندی میخواستی گردن یکی دیگه بندازی؟
-نه به خ…
-صدرا قسم دروغ نخور.
با شنیدن صدای اقا خان سرش را پایین انداخت.
سیاوش که حالا ماجرا را فهمیده بود به سمت صدرا رفت.
-راستشو بگو پسر. تو شکوندی یا من؟
صدرا با صدای ارامش بخش سیاوش لب برچید و به ارامی گفت: آخه میدونی از دستم افتاد شکست. بعد بابا منو میکشت اگه میفهمید تبلت رو شکوندم.
با اتمام حرفش هینی کشید و با دو دستش جلوی دهانش را گرفت.
صدای خنده جمع بلند شد، انگار زبان تند و تیز صدرا این بار سر خودش را به باد داده بود.
مهران گوش صدرا را کشید.
-پدر سوخته کِی من تو رو زدم؟!
صدرا شروع به اخ و اوخ کرد.
-پس الان داری نازم میکنی؟
با این حرفش باز از جمع صدای خنده بلند شد.
لبخند کوچکی روی لب های آقا خان نشست.
نتیجه بود و شیرین زبان.
آقا خان با عصایش بر روی زمین کوبید.
-مهران گوش بچه رو ول کن.
مهران چشمی گفت و گوش صدرا را ول کرد اما پس گردنی ریزی به صدرا زد تا دلش خنک شود.
پسره چموش و شیرین زبانش.
صدرا دوان دوان به سمت آقا خان رفت.
آقا خان دستی به روی موهایش کشید و همانطور که خیره به صدرا بود گفت: سیاوش و نیما، با صدرا برید یه تبلت بخرید. کارت رو از خاتون بگیرید.
مهران مداخله کرد.
-نه اقا خان. پرو میشه.
آقا خان شکلاتی از جیبش دراورد به سمت صدرا گرفت.
-بذار تا بچس، افسار زندگیتون دستش باشه.
به پشت صدرا کوبید.
-برو بچه هرچی میخوای بگیر و بیا.
*
ساناز پر استرس در راهرو قدم می زد و منتظر صفورا بود.
با دیدن صفورا که به سمتش می آمد به طرف او رفت.
-خب دیدیش؟!
صفورا لبخندی زد.
-بله خانم جان، ماشالله هزار ماشالله چه تیپی هم زده بود.
ساناز نفس آسوده‌ای کشید.
صفورا خانم خود را به گوش ساناز نزدیک کرد.
-ولی خانم مراقب خدمتکارا باشید. زیادی جلون میدن جلو امیرعلی خان.
با این حرف صفورا، ساناز صورتش گر گرفت.
-کی اینکارو میکنه؟!
-شما نگران نباش خانومم، اگه چیزی بهشون بگید مطمئنن اوضاع بدتر میشه.
ساناز که به صفورا اعتماد کامل داشت گفت: پس خودت دمشونو قیچی کن.
صفورا با دستانش در هوا حرکت قیچی کردن را اجراع کرد.
-شک نکن خانم جان.
و هردو به سمت آشپزخانه راه افتادند.

از آشپزخانه که بیرون زد به طرف سالن راه افتاد. مهمانی شروع شده بود و او هنوز امیرعلی را ندیده بود. دلش برای یک دم دیدن او پر می زد.
وارد سالن که شد با دیدن جمعیت انبوهی که وسط سالن بود نگاهش را دور سالن به دنبال امیر علی چرخاند.
با دیدن او که گوشه ای از سالن ایستاده بود و مشغول صحبت با یک مرد دیگر بود لبخندی روی لب هایش شکل گرفت.
چند قدمی برنداشته بود که با دیدن نگین که به طرف امیرعلی می رفت پاهایش سست شد و از حرکت ایستاد.
این دختر چرا سیری ناپذیر بود؟. این بار هدفش حتما امیرعلی بود. اما ساناز به هیچ وجه اجازه نمی داد تا نگین او را از چنگش در بیاورد‌.
قدم هایش را تند کرد و به طرف آنها رفت، با دیدن دست حلقه شده ی نگین دور بازوی امیرعلی بغضش گرفت.
چشمانش که می رفت پر شود را باز و بسته کرد و با گفتن سلامی حواس آنها را به خودش جمع کرد.
امیرعلی با شنیدن صدای ساناز کمی از نگین فاصله گرفت، با این کارش دست نگین از دور بازویش کنده شد. از دختر های کنه و آویزان بدش می آمد و در همین نگاه اول فهمیده بود که نگین برایش خواب های خوبی ندیده است. پس دوری کردن بهتر بود.
امیرعلی جلو آمد و با خوش رویی جواب ساناز را داد.
-خوبید بانو؟!
ساناز از گوشه ی چشم نگاهی به سیاوش که آن طرف تر ایستاده بود انداخت. سیاوش روی آن ها زوم کرده بود و انگار قصد نداشت نگاهش را بگیرد.
گرمش شده بود و احساس می کرد چیزی نمانده است پس بیفتد، هربار که امیرعلی را می دید این حس مزخرف سراغش می آمد‌.
به آرامی لب زد: ممنونم، خیلی خوش اومدین.
امیرعلی تک خنده ای کرد و دستش را پیش برد.
-افتخار می دین؟!
ساناز نگاهی به دست امیرعلی انداخت و نگاهی به برادرش که با اخم خیره ی او بود.
دو دل بود، اما با دیدن پوزخند گوشه ی لب نگین عزمش را جزم کرد و اخم و عصبانیت برادرش را نادیده گرفت و دستش را کف دست امیرعلی گذاشت.

آرام وارد پیست رقص شدند.
آهنگ شروع به نواختن شد و دست گرم امیر علی پهلوی او را در آغوش گرفت.
خبری از رقص نور و رمانتیک بازی توی رمان‌ها نبود.
شروع به چرخیدن کردند.
همه میدانستن که ساناز رقاص خوبیست اما آن شب انگار یادش نمی‌آمد چگونه پاهایش را حرکت دهد.
امیر علی که متوجه گیج شدن ساناز شده بود، او را به خود نزدیک کرد.
دیگر میشد گفت او ساناز را حرکت میداد.
نازی که صحنه رقص آن‌هارا تماشا میکرد، نگاهی به اطراف انداخت.
وقتی نگاهی را متمرکز بر خود ندید آرام به سمت دستگاه پخش نور رفت.
برق‌های سالن را خاموش کرد و نورهای کوچک مرکز سالن را روشن کرد.
با قرار گرفتن دستی بر روی کمرش، ترسیده به پشت برگشت.
با دیدن نیما خیالش راحت شد ولی در دلش می‌گفت ای کاش سیاوش بود.
-کار خوبی کردی.
و خیره به پیست رقصنده ها شد.
نازی از تعریف نیما خرسند شد و لبخندی محو بر لبانش شکوفا شد.
-چرا نمیرقصی؟
نیما نگاه از پیست رقص برداشت و خیره به او شد.
-یعنی چی؟
نازی با دست به دختران درون سالن اشاره کرد.
-یه اشاره کنی واست میمیرن چرا نمیرقصی باهاشون.
با نگاهی نافذ به نازی خیره شد.
-من با همپای زندگیم میرقصم نه هر آدم بی سرو تهی.
با پایان یافتن حرفش به سمت آقا خان حرکت کرد.
نازی خیره به جای خالی‌اش شد.
با پایان یافتن آهنگ، امیر علی لبخند به لب از حرکت ایستاد و خم شد.
پشت دست ساناز را به لبانش نزدیک کرد و بوسید.
ساناز نمیتوانست حس آن لحظه‌اش را بیان کند.
این بوسه دست برایش از گفتن هزار بار دوستت دارم باارزش تر بود.
دوشا دوش هم به طرف میز خوراکی‌ها حرکت کردند.
خدمتکار سینی حاوی مشروب را جلویشان قرار داد.
-نمیخورم.
با این حرف ساناز با تعجب به طرفش برگشت.
-واقعا؟!
سری به نشانه تاکید تکان داد.
تا امد دلیلش را بپرسد نگین جامی برداشت و به لبان امیر نزدیک کرد.
-حالا یه بار بخورید. زمین گیر نمیشید.
امیرعلی معذب عقب کشید.
-علاقه‌ای به خوردن این نوشیدنی ها ندارم.
نگین خنده پر عشوه‌ای کرد.
-این از اون نوشیدنیا نیست.
بدنشو به بدن امیرعلی مالید و لبش را به لاله گوشش نزدیک کرد.
-هاتت می‌کنه.
امیرعلی خشمگین، مچ دست نگین را گرفت و او را رو به عقب هول داد و به سرعت بی‌توجه به اطراف از آنجا دور شد.
ساناز عصبی نگاهش را به نگین دوخت که به خاطر تکانی که امیرعلی به او داده بود مشروب بر لباسش ریخته بود. به طرفش رفت و تخته سینه اش زد.
عصبی بود.
-گورتو گم کن. سیاوشو میخوای. امیرعلی رو میخوای.
دوباره تخت سینه نگین زد که تلو تلو خورد.
-بس کن، اونور کم گ.وه خوردی اینجام ه.رزگی میکنی. دور امیرعلی رو خط بکش چون من جلوت وایمیسم.
و با دستش به جام زد و اخرین قطرات مشروب را روی نگین خالی کرد و با پوزخند، صحنه متعفن جلویش را ترک کرد.

با خشم لیوان خالی را روی میز کوبید، بدون توجه به نگاه متعجب حاضرین سالن به طرف پله ها رفت.
میان راه با دیدن نیشخند معنادار نازی خشمش چند برابر شد.
باید حال این دو را می گرفت. تا زهرش را نمی ریخت نمی توانست آرام بگیرد.
با رفتن نگین، نازی نگاهش را از مسیر رفتن او گرفت و با خوشی به طرف ساناز که آن طرف تر ایستاده بود رفت.
به او که رسید دستش را دور گردن او حلقه کرد و بوسه ای روی گونه اش کاشت.
-ایول ساناز، حالشو گرفتی.
ساناز قری به سر و گردنش داد.
-بهت که گفته بودم بزارش به عهده ی من، خودم دمش رو می چینم.
نازی نگاهی به در ورودی سالن انداخت و در همان حال گفت: نمیدونستم اینقد آب زیر کاهی، از تو بعید بود اینجور کارا.
ساناز تا خواست جوابش را بدهد نازی پیش دستی کرد.
-من برم یه دوری بزنم این اطراف.
لیوانی نوشیدنی دستش گرفت و همانطور که درون سالن قدم می زد با همه احوال پرسی هم می کرد.
گوشه ای ترین قسمت سالن را که بقیه دید زیادی به انجا نداشتن را انتخاب کرد و ایستاد.
از آنجا به خوبی می توانست سیاوش را ببیند. امشب مثل همیشه سیاوش از زیبایی اش تعریف نکرده بود. جوری رفتار می کرد که انگار اصلا نازی را نمی بیند.
منتظر بود هر چه زودتر این مهمانی کذایی تمام شود تا به اتاقش پناه ببرد، صدای بلند موزیک روی اعصابش بود.
بیخیال خشم و عصبانیت بعد از مهمانی آقا خان شد و راه اتاقش را پیش گرفت.
آقا خان از کجا می خواست بفهمد که او مهمانی را رها کرده بود؟!
وارد اتاقش که شد یک راست به طرف آینه رفت و آرایشش را پاک کرد. لباس مجلسی اش را با لباس های راحتی اش عوض کرد و خودش را روی تخت انداخت.
نمی خواست به چیزی فکر کند و چه بهتر از اینکه بخوابد.
از اینجا صدای موزیک به گوشش نمی رسید و بدون هیچگونه مزاحمتی به راحتی می توانست بخوابد.

نگاهش را از پله ها گرفت.
بیچاره نازی. میدانست خواهرش مقصر است؛ اما، دلیل رفتار هایش را نمیفهمید.
نمیدانست چرا مادرش در واپسین لحظات اجازه داد نگین با او بیاید.
او که میدانست نگین از این خانواده دل خوشی ندارد.
به سمت پله ها حرکت کرد.
شاید بتواند با کمی حرف زدن خواهر سرکشش را رام کند.
پله ها را دو تا یکی بالا رفت.
با دیدن سیاوش پشت در اتاق نازی، به قسمت تاریک پله حرکت کرد تا سیاوش او را نبیند.
سیاوش جعبه جواهر کوچکی، که در آن سنجاق سینه ریزی قرار داشت، را در دستش جا به جا کرد.
آن‌را بعداظهر وقتی برای خرید تبلت صدرا بیرون رفته بودند از طلا فروشی دید و آن‌را برای عذرخواهی خریده بود.
-برو تو.
با شنیدن صدا به عقب برگشت.
-تو اینجا چیکار میکنی؟
نیما نزدیک تر شد.
-مهم نیست من اینجا چیکار میکنم.
قدمی جلو برداشت.
-مهم اینه که از دل نازی در بیاری.
تقه‌ای به در زد که صدای نازی بلند شد.
-بله؟
سیاوش مات به کار نیما خیره شد.
نیما دستی به پشته کمر سیاوش زد.
و با سر به در اشاره کرد.
سیاوش بی‌حرف در را باز کرد و وارد اتاق شد.

….

-داری چه غلطی میکنی نگین؟
نگین با شنیدن ناگهانی صدای نیما وحشت زده برگشت.
با مزه مزه کردن حرف نیما برزخی شد.
-من چه غلطی میکنم یا تو؟
به تو کارای من چه ربطی داره؟
انگار یادت رفته واسه چی اومدیم؟
نیما عصبی در اتاق را محکم کوبید و به سمت نگین خیز برداشت.
نگین ترسان از قیافه نیما، چند قدم عقب رفت.
دستانش را دور گردن نگین حلقه کرد و او را به دیوار پشتی‌اش کوبید.
جوری که صدای شکستن استخوان‌های نگین به گوشش رسید.
نگین به علت تنگنا، نای نفس کشیدن نداشت چه برسد به آخ گفتن.
-ببین نگین، واسه هرچی اومدیم جلوی اون نفس کثیفتو بگیر.
این عوضی بازیای اونور آبت اینجا جواب نمیده.
تکونی به نگین داد و بیشتر به دیوار فشرد.
-گند نزن به کارا اوکی؟
یکم بزرگ شو.
چقدر باید گند بزنی من ماست مالی بدم.
به مامان گفتم نفرستت.
و بی محابا گلوی نگین را رها کرد.
با باس.ن به زمین خورد.
چنگی به گلویش زد تا کمی هوا را تنفس کند.
گویا نایی برای نفس کشیدن ندارن.
نیما به او پشت کرد.
-از اتاق بیرون نمیای. به اندازه کافی ما رو انگشت نمای بقیه کردی.
بیشتر از این متوجهشون نکن.
و از اتاق خارج شد.
با شنیدن این حرف‌ها قطره های اشک یکی پس از دیگری راه رهایی پیش گرفتند.
با مشت به زمین کوبید و خفه فریاد زد.
-لعنت بهت نیما.
لعنت به این زندگی.
و به شدت گریه‌اش افزود.
خودش را بغل کرد و سر در گریبان گرفت.
مگر چه کرده بود؟!
او فقط یک لحظه آرامش میخواست.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن