آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۷

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

آباژور کنار تخت را روشن کرد.
با دیدن سیاوش در جایش نیم خیز شد.
-چیکار داری؟
سیاوش قدمی جلو گذاشت.
-اومدم…
نفسش رو بیرون داد.
نازی میدانست سیاوش غرورش برایش خیلی مهم است.
ولی مگر او مهم نبود؟!
-خب؟!
-خودت میدونی نمیتونم بگم.
نازی بی‌خیال روی تخت دراز کشید و پتو را بر روی خودش کشید.
-پس برو بیرون. هروقت جربزش رو داشتی بیا.
سیاوش درمانده این پا و آن پا کرد.
انگار میخواستند جانش را بگیرند.
-یعنی با عذرخواهی من همه چی درست میشه؟
نازی از زیر پتو جواب داد.
-نه.
مکثی کرد و ادامه داد.
-اما کمتر میشه.
با حس پایین رفتن گوشه تخت سرش را از زیر پتو درآورد.
-معذرت میخوام.
-خب.
-فک نمیکردم کارای من برات تصور دیگه‌ای درست کنه.
-خب
-من فقط میخواستم مهمون نوازی کنم.
-بعد بقیه نبودن که شما این امر خطیر رو گردن گرفتی؟
گردنش را کج کرد.
-من یه غلطی کردم. شما به بزرگیت ببخش.
قلطی زد.
-حالا ببینم چی میشه.
پتو را صاف کرد.
-دست خالی نمیان معذرت خواهی آقا.
سیاوش خنده‌ای کرد و لپ نازی را کشید.
-کی گفته دست خالی اومدم.
نازی دست سیاوش را از صورتش جدا کرد.
کاسه دستش را به سمتش گرفت.
-بده ببینم.
سیاوش با شیطنت دست نازی را گرفت و روی مرد*انگیش گذاشت.
-ببین چقدر دلش برات تنگ شده. واست سر بلند کرده.
نازی جیغی زد که سیاوش لب بر لبانش گذاشت و شروع به بوسیدن کرد.
بوسه ای کوتاه بر لبان نازی نشاند.
پیشانی‌اش را به او چسباند و جعبه کادو سینه ریزه را به دستان نازی داد.
-اینم کادوی آشتی کنون.
نازی در اوج ش*هوت خنده‌ ریزی کرد و در جعبه را گشود.
با دیدن سینه ریزه طلا، هوشیار شد و از ذوق جیغی زد.
-این عالیه سیاوش.
و دستانش را دور گردنش حلقه کرد.
-حالا آشتی.
بوسه‌ای به گردنش زد.
-آشتی.
سیاوش، نازی را روی تخت انداخت و بر رویش خیمه زد.
-همینجوری خشک خالی آشتی نمیشه که.
و بوسه‌های عمیقش را از سر گرفت.

به پشت در رسید.
-جانم مامان.
بیتا خانم دستگیره در را بالا پایین کرد.
-در رو باز کن کارت دارم.
نازی بی‌قرار به اطراف میچرخید.
-آخه لباس نپوشیدم مامان.
با دست به سیاوش فهماند که به زیر تخت برود.
سیاوش دستش را از درد بر روی میانه پایش قرار داده بود.
-اوا چرا؟!
نازی با پاهایش، لباس های سیاوش را به زیر تخت شوت میکرد.
-دارم میرم حموم.
-تازه سر شب دختر. حموم چیه.
در رو باز کن کارت دارم.
و دوباره دستگیره را بالا پایین کرد.
سیاوش که به زیر تخت رفت؛ نازی ملحفه ای دور خود پیچید و قفل در را باز کرد.
-جانم مامان.
در را نیمه باز کرد.
بیتا خانم در را کامل باز کرد و وارد اتاق شد.
با دیدن وضعیت اتاق، متعجب گفت.
-دختر این چه وضعشه؟ چرا انقدر شلختس.
نازی نگاهی به اطراف کرد.
با دیدن جعبه کادوی سیاوش، تند به طرف میز عسلی رفت.
-چیزی نیست مامان. دنبال لباس جدید بودم.
-مگه اینی که پوشیده بودی چش بود.
اصلا چرا تو الان میخواستی بری حموم؟
نازی کادو را برداست و پشت تاجه تخت پرت کرد.
-هیچی، هیچی.
من منی کرد.
-آها میدونی، شربت ریخت رو لباس لک شد.
بیتا خانم مشکوک نگاهی به او کرد.
-سریع لباس بپوش بیا پایین.
نازی چشم چشم گویان به طرف بیتا خانم رفت.
اما بیتا خانم بی توجه به رفتار های نازی به طرف کمد لباس ها رفت و درش را باز کرد.
-خب، بذار یه لباس انتخاب کنم واست.
و رگال های لباس هارا جا به جا کرد.
با کشیده شدن ملحفه به پایین نگاه کرد.
سیاوش سرش را بیرون آورد.
آرام لب زد.
-ببرش بیرون.
نازی عصبی و گیج دستانش را تکان داد.
-چیجوری؟
-بیا این خوبه.
با صدای بیتا، به سمت مادرش رفت.
بی‌توجه به لباس دست مادرش را گرفت و به بیرون اتاف هدایت کرد.
-آره آره همینو میپوشم.
شما بیرون باش تا آماده بشم.
-آره برم سیاوش رو هم پیدا کنم. اونم نیستش. الان شامو میارن.
و از اتاق خارج شد.
نازی با شنیدن این حرف دو دستی به سرش کوبید.
-بدبخت شدیم.
سیاوش بدو بیا بیرون.

سیاوش لبه تخت را گرفت و کشان کشان خود را بر روی پارکت کشید تا از زیر تخت خارج شود.
نازی هیجان زده، کنار تخت دو زانو نشست و لباس های سیاوش را از زیر تخت بیرون میکشید.
-مامان داره دنبالت میگرده.
بدو لباساتو بپوش.
با صدای برخورد محکم در با دیوار، نازی جیغی خفه کشید و دستش از حوله ول شد و سیاوش وحشت زده تنها چیزی که به فکرش رسید این بود که جلوی مردانه‌اش را بگیرد.
-نازی عالی بود. عالی. امیر…
با دیدن نازی و سیاوش لخت مادرزاد، با چشمان گردو شده، جیغی کشید و چشمانش را بست و چرخید به طرف در اتاق حجوم برد.
به خاطر بسته بودن چشمانش، در نیمه بسته شده اتاق را ندید و محکم با صورت با در برخورد کرد و با صدای بلند به زمین خورد.
از درد گریش گرفته بود.
پیشانی و ببنی‌اش از درد به گزگز افتاده بود.
نازی به سمت ساناز دوید که با صدای تحکم آمیز ساناز، سر جایش ایستاد.
-خنگای احمق.
یه چیزی بپوشید تا کسی دیگه نیومده.
سیاوش و نازی به سرعت شروع به پوشیدن لباس کردند.
نازی نفهمید چه چیزی میپوشد. فقط میخواست تن عریانش را مخفی کند.
ساناز تعادل خودش را حفظ کرد و از جایش بلند شد و در را بست.
قفل را چرخاند و با صورتی قرمز از درد زیر چشمی به سمت آنها برگشت.
-انقدر احمقید که درو نمیبندید.
یا هولید؟
نازی با استرس استخوان های انگشتش را میشکاند.
به طرف ساناز رفت و بازویش را گرفت.
-مامانم قبلت اومده بود…
سیاوش حرفش را قطع کرد.
-اینا رو ول کنید.
زن عمو الان اهل خونه رو خبردار میکنه من نیستم.
ساناز دستی به پیشانی دردناکش کشید.
باید فکری میکرد.
چشمش که به پرده حریر اتاق نازی افتاد که بر اثر باز بودن پنجره و برخورد باد تکان میخورد؛ فکری به مغزش رسید.
-از تراس نازی برو تو اتاق من.
میگم حالت بد شده از خوردن مشروب زیاد.
-بعد نمیگن چرا رفته اتاق تو؟
-میگم، حتما توهم هواست سر جاش نبوده اومدی اتاقم گرفتی خوابیدی.
سیاوش قدمی جلو گذاشت.
-نمیگن تو از کجا فهمیدی؟
ساناز به طرف میز آرایش نازی رفت و در ماتیکش را باز کرد و روی لبانش کشید.
– جای اینکه انقدر صغری کبری بچینی از تراس برو اتاقم.
پاپ پاپی کرد تا رژ پخش شود.
-میگم اومده بودم تجدید آرایش که تو رو روی تختم دیدم.
بعدم واسه اینکه بیدار نشی اومدم پیش نازی.
و با انگشتش زیر لبش را از وجود رژ پاک میکند.

سیاوش وارد بالکن شد و به فاصله دو طرف نگاهی انداخت.
با یک پرش میتوانست خودش را به آن طرف برساند.
-مراقب خودت باشیا.
-چیزیش نمیشه که. قرار نیست از آبشار نیاگارا بپره که.
بر روی میله ایستاد و با یک خیزش خودش را به بالکن اتاق ساناز پرت کرد.
-اینم از این.
مچ دیت نازی را گرفت و به طرف سالن خانه قدم تند کردند.

به پهلو چرخید.
فکرش هنوز به سیاوشی بود که به خاطر دروغ ساناز، هنوز خود را به خواب زده بود و برای شام بر سر میز نیامده بود.
ساناز خوب از پس دروغی که ساخته بود برآمده بود.
فکر نمیکرد همه باور کنند.
کمی در افکارش مکث کرد.
نه. همه باور نکردند.
نیما در تمام طول حرف‌های ساناز لبخندی زده بود که نشان میداد از همه چیز با خبر است.
باید این اتفاق را به سیاوش گزارش میکرد تا به قول خودش گاف ندهد.
با روشن شدن چراغ خواب، به طرف ساناز برگشت.
-چیشده؟
از تخت پایین آمد و دنبال دمپایی رو فرشی‌اش گشت.
-دارم میرم غذا بریزم واسه سیاوش.
چشمان نازی برق زد.
-منم میام.
و هر دو آرام به سمت آشپزخانه رفتن.
با صدای برهم خوردن وسایل، هر دو یواشکی به طرف در آشپزخانه رفتند.
صدای دو مرد در حال گفتگو را میشنویدن.
-چجوری روشن میشه؟
و صدای تیک تیک تند وسیله‌ای به گوش رسید.
-فندک رو بردار.
صدای تیک تیک قطع شد.
-کجاس.
-بالای هود.
نازی گردن کشید و داخل آشپزخانه را نگاه کرد.
با دیدن دو نفر داخل آشپزخانه چشمانش گردو شد.
حیف آن همه نگرانی که برای گرسنه ماندنش داشت.
-ژله هم مونده؟
نیما که حالا شاد از روشن کردن اجاق کیفش کوک بود، به طرف یخچال رفت و نگاهی به درونش کرد.
-تمشکش مونده با بلوبری.
سیاوش ناراحت لب برچید.
-حیف. جهندمو ضرر هر دو تا رو ببار.
از هیچی بهتره.
-کارد به شیمکت بخوره سیا.
ساناز بود که حرصی از برادر شکم پرستش که دنیا را آب ببرد، سیاوش را با میز غذا خواهد برد.

گلدان را سر جایش گذاشت.
نازی که تازه چشمش به گلدان افتاده بود؛ با چشمانی درشت بازوی ساناز را گرفت.
-گلدون چی بود؟
ساناز هیسی کرد و لنگشتش را روی لبش گذاشت.
-فک کردم دزده. خواستم باهاش بکوبم تو سرش.
با پابان یافتن حرفش، به در فشاری داد و وارد آشپزخانه شد و دیت نازی را هم کشان کشان کشید.
سیاوش از هجوم ناگهانی ساناز، وحشت زده بلند شد و صندلی گرومپ روی کاشی افتاد.
با افتادن صندلی، نیما عقب رفت و له در یخچال خورد.
محافظ در شکست و نوشیدنی ها یکی پی از دیگری بر روی زمین افتادن و شکستن.
نیما دستهایش را به نشانه بدبخت شدن بالا برد که ظرف ژله ول شد و پخش رمین شد.
ساناز با چشمان گردو شده به آشوبه‌ای در آشپزخانه افتاده بود خیره شد.
نازی زود تر از همه به خود آمد.
-کسی که چیزیش نشد؟
نیما حرصی گفت.
-بهتره این حرفو فردا صبح بزنید. چون اگه این صحنه رو ببینن حتما یه چیزیمون میشه.
سیاوش نالان به میز نهار خوری تکیه داد.
-اومدم غذا بخورما. کوفتم شد.
عصبی به سمت ساناز برگشت.
-دختر مگه از آمارون اومدی.
این چه وضعه وارد شدنه.
اگه کسی چیزیش میشد چیکار میکردی؟
ساناز پشیمان لب برچید.
-ببخشید خو. فک کردم دزده.
نیما به اطراف نگاهی انداخت.
-آخه دزد مگه مباد آشپزخونه دزدی؟
ساناز با نوک پا به زمین ضربه میزد.
-گفتم شاید گرسنش شده.
سیاوش دستی به چانه‌اش کشید.
-استغفرالله.
نازی برای تمام کردن بحث به طرف پله های گوشه آشپزخونه رفت.
-بهتر جای حرف، تِی بکشیمو تمیز کنیم.

نیما سطل آشغال کنار سینک را برداشت و شروع به برداشتن تیکه های بزرگ شیشه کرد.
نازی سطل را داخل سینک انداخت و شروع به پر کردن سطل از آب کرد.
سیاوش هم جارو را برداشت و خورده شیشه هارا روانه سطل زباله میکرد.
ساناز بیکار ننشست.
تِی را از آب سطل خیس کرد و بر روی سرامیک ها کشید.
تمام شربت ها و آب غوره و آب میوه در هم پیچیده بودند و صحنه منزجر کننده‌ای ایجاد شده بود.
سیاوش در فاضلاب درون آشپزخانه را باز کرد.
-نیما با اون تِی پهن، آب هارو هدایت کن اینور.
و رو به نازی کرد.
-با اون دستمال نم زمینو بگیر.
تمام کارشان نیم ساعت طول کشید.
اما حس لذت از این اتفاق آنقدر زیاد بود که زمان از دستشان در رفت.

***

ساناز گوشه پیرهن سیاوش را کشید.
-داداش
سیاوش به نشانه بله سری تکان داد.
-بهتره فردا به صفورا بگی فردا کاچی درست کنه.
سیاوش اخمانش درهم شد.
-کاچی واسه چی؟
ساناز نیشگونی از بازویش گرفت که رخش به آنی کبود شد.
-نمیبینی دلشو گرفته.
کاچی میدن که طرف تو این موقع ها شیرینی زیاد بخوره تا دل دردش آروم بشه.
سیاوش به تلافی نیشگونی از ساناز گرفت که در پاسخ، ساناز با پاشنه کفشش به زانویش کوبید.
-یادت نره چی گفتم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن