آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۸

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

دکمه آشپزخانه را زد.
کار پدر بزرگش بود.
همان آقا خان.
زمانی که عروس هایش حامله بودند به فکرش افتاد.
به فکرس افتاد برای خانه تلفن خانگی بزند تا کاری داشتند با تماسی وصل شوند.
-بله.
-گوشی رو بده صفورا.
-بله آقا.
پشت خط صدای خدمتکار را میشنوبد که تند تند صفودا را صدا می‌کنن.
صدای نفس نفس زدن های صفورا را شنید.
-جانم آقا.
-صفورا یه کاچی درست کن.
از پشت تلفن مبتوانست گردی چشمانش را ببیند.
-برای شما؟!
گویی کسی حرف هایش را میشنود.
صدایش را آرام تر کرد.
-واسه نازی.
صفورا کمی مکث کرد.
-چشم آقا.
سیاوش با خیال راحت نفس عمیقی کشید.
-صفورا کسی نبینه ها.
-چشم آقا حواسم هست.
قبل آنکه تلفن را قطع کند ادامه داد.
-خودم ببرم یا بیارم پیش شما.
کمی مکث کرد.
خودش میبرد بهتر بود.
-خودم میبرم صفورا.
فقط بیار تو اتاقم.

***

تلفن را گذاشت.
نفسی کشید.
حالا چطور از بین این همه خدمتکار کاچی درست کند.
کمی فکر کرد.
موادش را در آلونکش داشت.
قدم تند کرد.
کار هارا به فرحناز سپرد و با بهانه اینکه سرش درد میکند قدم هایش را به سمت خانه اش تند کرد.
به این فکر میکرد که نازی شیرین خورده وحید خان بود.
اما از بد حادثه، یا از خوشی حوادث؛ وحید خان عاشق دختری از فرنگستان شد.
از اقوام شاه قاجار بود و منذلتی داشت.
بعضی ها میگفتند به خاطر پول اما؛ صفورا جنس نگاه آن موقع وحید خان را میشناخت.
جنس نگاه خودش به آقا خان بود.
از شما چه پنهان، معشوقه‌اش لود.
دل که این چیز ها حالیش نمیشود.
سر چلگی و معرکه گیری.
ولی این را خوب میدانست که نازی با دم نداشته اش گردو میشکاند.
نه او از وحید خوشش می‌آمد و نه وحید اهل زیر بار زور رفتن.
اما شرمم خوب چیزی بود که این دو جوان هنوز نامحرم به هم قورتش داده بودن.
استغفرالله گفت و شروع به دریت کردن کاچی کرد.
امان از دست جوان های امروز

کاچی را در یخچال گذاشت.
کمی باید خنک میشد.
دلش له له آقا خان بود.
سگ خانه‌زاد آن خانواده بود.
درست در خاطرش بود که وقتی آقا خان فرنگ رفته پا به خانه گذاشت، دخترا کرور کرور در عمارت میپلیکدن.
تا شاید گوشه چشم آقا خان نسارشان شود.
نوه مظفرالدین شاه بود.
عمارت از گذشته شلوغ‌تر شده بود.
خانم بزرگ دنبال عروس مناسب واسه شازده پسرش میگشت.
خانم بزرگ، عروس، دختر ژنرال دوم ارتش را برای پسرش گرفت.
آنروز ها قند تو دلش آب شد با شنیدن این خبر.
به خاطر اینکه عمارت از دختران رنگاوارنگ خالی میشود.
ولی ته دلش سوز میرفت.
چرا؟ نمیدانست.
دخترا وقتی از نیت خانم بزرگ باخبر شدن با صورت های نالان و گریان از عمارت خارج میشدن.
اما کمی نگذشت که عمارت دوباره پر از مردم شد.
از رعیت و کوچه بازاری گرفته تا خان و خانزاده.
با صدای سوت کتری به خودش اومد.
خاطرات گذشته اشک گوشه چشمان چروکیده اش جمع کرد.
با گوشه روسری نم چشمانش را گرفت.
کتری را خاموش کرد و برای خود چایی ریخت.
با پولکی های کنجدی، خودش را سرگرم چای خوردن کرد.

****

با صدای در به خود امد و کمبربند ربدوشامبر را محکم کرد.
به سمت در رفت.
با دیدن صفورا صورتش بشاش شد.
-جانم صفورا.
صفورا تند و تیز خودش را به درون اتاق انداخت و در را بست.
به سمت تخت رفت و سینی را بر رویش قرار داد.
نازی به طرفش رفت.
-چیزی شده صفورا؟
صفورا دست نازی را کشید و بر روی تخت نشاند.
-خانم جان، بخور که درد شکمت رفع بشه.
کنجکاو پارچه بر روی سینی را برداشت.
با دیدن مایع قهوه‌ای رنگ سوالی به سمت صفورا برگشت.
-این چیه صفورا؟!
صفورا قاشق را پر از کاچی کرد و به طرف دهان نازی برد.
میدانست اگر نلزی بفهمد که آن مایع کاچی است، لب نمیزند.
-چیزی نیست خانم جان. بخور شیرینی واست درست کردم. جون بگیری.
نازی قاشق را وارد دهانش کرد.

نازی مزه مزه کرد.
خوش طعم بود.
مزه‌ای ببن ارده و حلوا.
شیرینی‌اش، زیادی نبود که دلش را بزند.
کاسه محتوای کاچی را دستش گرفت و قاشق قاشق به دهانش میگذاشت و با لذت میخورد.
صفورا با دیدن چشمان نازی که از لذت بیته شده بود، حوله‌ای برداست و شروع به خشک کردن نم موهای نازی کرد.
خرمن موهایش که در خاندان تک بود.
حوله را میچرخواند و موهارا پیچ میداد.
حتی بهتر از هر سشواری موهارا خشک کرد.
موهارا سه دسته کرد و شروع به بافتنشان کرد.
هر تار از موها گویا حرف‌های ناگفته داشتند.
با آرامش به کارش ادامه میداد.
-نمیخواد صفورا. زحمت کارای ما همه رو دوش توعه.
صفورا دستی به سر نازی کشید.
همیشه از فهم شعور این دختر متعجب میشد.
به کی رفته بود که انقدر پر مهر و خاکی بود.
-تو راحت باش دخترم.
و بافتش ادامه داد.
-گیر سر داری بده که آخر موهات بزنم.
نازی به طرف جلو خم شد.
زیر پاهایش را نگاه کرد.
مثل همیشه.
کار همیشگیش بود که گیر سر هایش را روی زمین بندازد.
گیر سر پروانه‌ای را برداشت و به دست صفورا داد.
-بفرما.
گیره را ازش گرفت و به انتهای موها زد.
به طرف کمد رفت و سشوار را برداشت.
شروع کرد بر روی موهای گیس شده سشوار زدن.
نازی در انتهای کاچی، لیوان شیر روی سینی را سر کشید.
-عالی بود صفورا.
صفورا سشوار را خاموش کرد و بوسه ای به سر نازی زد.
نازی زیر پتو خزید.
صفورا سینی را جمع کرد و آرام از اتاق خارج شد.

***

با صدای زنگ تلفنش از شدت هیجان، از روی صندلی پرت شد و گرومپ روی پارکت های زمین افتاد.
روی زمین خودش را میکشید تا به موبایلش رسید.
نگاهی به صفحه انداخت.
با دیدن نام امیر علی، جیغی زد و از روی زمین بلند شد.
باورش نمیشد.
دردش را فراموش کرد.
استرس وجودش را گرفت.
تعلل کرد.
بهتر بود پیش نازی برود.
او بهتر کمکش میکرد.

صدای گوشی قطع شد.
لبهایش را برچید.
قدم هایش را تند کرد و به سمت اتاق نازی پرواز کرد.
با دیدن نیما که با صفورا حرف میزد، قدم‌هایش را کوتاه کرد.
صفورا برگشت و با دیدن ساناز با لبخند سری تکان داد.
به سمت پله ها رفت و از طبقه دوم خارج شد.
به نیما رسید.
-چیشده؟
نیما که متوجه ساناز شده بود به طرفش برگشت.
لبخندی زد و انگشتش را به عنوان سکوت روی لبهایش گذاشت.
بازوی ساناز را گرفت و به طرف طبقه پله ها حرکت کرد و ساناز را میکشید.
با دستش تلاش کرد دست نیما را از مچ دستش را آزاد کند.
نیما ولی، حصار انگشت‌هایش را محکم تر کرد.
با عجله و تند از پله ها بالا میرفت.
-داری چه غلطی میکنی نیما
کنترل حرف‌هایش را از دست داده بود.
از حرکت ایستاد و کلید را از جیبش بیرون آورد و در مقابلش را باز کرد.
ساناز وحشت تمام وجودش را فرا گرفت.
چه اتفاقی داشت می‌افتاد.
با فشاری که نیما به بدن ساناز وارد کرد با شدت به درون اتاق پرت شد.
با وحشت به طرف نیما برگشت.
نیما در را بست و لبخندی با دو انگشتش لپ ساناز را کشید.
-فکرای منحرف رو از مغزت خارج کن بچه.
و از کنار ساناز رد شد و به طرف بالکن رفت.
ساناز گنگ و سوالی پشتش رهسپار شد.
-چرا تا اینجا منو کشوندی؟
نیما صندلی بیرون کشید و به ساناز اشاره کرد بنشیند.
-نازی خوابیده بود.
و روی صندلی مقابل نشست و ادامه داد.
-منم دیدم با اون کار داری برای اینکه بیدارش نکنی آوردمت بالا.
ساناز روی صندلی نشست.
-فقط به خاطر همین حرف منو تا اینجا کشوندی؟
و مانند طلبکارها مچ دست کبود شده اش را به طرف نیما گرفت.
-ببین چیکارش کردی؟
نیما نگاهی به مچ دست ساناز انداخت.
حق با او بود.
بدجور کبود شده بود.
لب برچید.
-معذرت میخوام. فکر نمیکردم انقدر کبود بشه.

با صدای ویبره گوشی، نگاه نیما به آن سمت رفت.
با دیدن نام امیرعلی بر روی ال ای دی گوشی، چشمانش برقی زد.
قبل از ابنکه ساناز واکنشی نشان دهد گوشی را برداشت.
چشمکی به ساناز زد و گوشی را در هوا تکان داد.
ساناز از ترس به سمتش هجوم برد.
-گوشی رو بده.
نیما سری به نشانه نه، بالا انداخت.
جیغی زد و خودش را از روی میز به سمت نیما کشید.
نیما گوشی را بالا سرش برد.
با کف دستش جلوی صورت ساناز گرفت و او را به عقب هل داد.
-کلک نگفته بودی با امیر میپری.
ساناز گازی به دست نیما زد.
نیما آخی گفت و حواسش از گوشی پرت شد و روی میز انداخت.
ساناز که حواس پرتی نیما را دید، به سمت گوشی چرخید.
نیما به سرعت گوشی را برداشت و داخل جیبش انداخت.
دست به سینه به ساناز عصبی خیره شد.
-تا نگی چرا امیرعلی بهت زنگ میزنه گوشی رو که بهت نمیدم هیچ، به سیاوش هم میگم.
رنگ از رخ ساناز پرید.
ترسان خودش را از میز به پایین سراند و روی صندلی نشاند.
-چی میخوای بدونی.
شانه ای بالا انداخت و جدی گفت.
-چرا بهت زنگ میزنه؟
سرش را پایین انداخت و با گوشه پیراهنش ور رفت.
-نمیدونم.
ابرویی بالا انداخت.
-جوابی نبود که میخواستم بشنوم.
سرش را بالا اورد.
-باور کن نمیدونم چرا زنگ میزنه.
-برای چی نمیدونی دلیل زنگش چیه؟
-چون…
شانه ای بالا انداخت.
-چون هیچ وقت جواب تلفنش رو نمیدم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن