آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۹

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

-واسه چی جواب نمیدی؟
چشمانش را در کاسه چرخاند و دندان قروچه‌ای کرد.
-بیست سوالیه؟
-آره.
دستش را مشت کرد و بر روی میز زد.
-نمیخوام جواب بدم
نیما بلند شد و دستانش را درون جیبش کرد.
-سیاوش خوشحال میشه بفهمه پسر غریبه بهت زنگ میزنه.
لبخندی زد و چشمکی نثار ساناز وحشت زده کرد.
ساناز سرش را با دست گرفت.
اگه همه این هارا به نیما میگفت مشکلی نبود.
ولی اگر سیاوش میفهمید.
مشکل دو برابر میشد.
آن‌وقت خر بیار و باقالی بار کن.
نیما قفل در را چرخاند.
-باشه.
باشه میگم.
-همه چیزو؟
صدایش را بالا برد.
-آره همه چیزو.
قفل را چرخاند.
به سمت صندلی بالکن قدم برداشت.
-تعریف کن.
-بپرس بگم.
متفکر پا روی پا انداخت.
-چرا جوابشو نمیدی.
-خجالت میکشم.
-از چی؟
به انتهای باغ خیره شد.
جایی که عباس شاخه‌هارا حرص میکرد.
-از اینکه واسش کافی نباشم.
ابرویی بالا انداخت و با لحنی که تعجب در ان موج میزد گفت.
-تو کافی نباشی؟
با دستانش اطراف را نشان داد.
-به دور و برت نگاه کردی؟
تو مالک این اموالی.
-همش که من نیستم.
-بخشی از اون که مال تو هست.
این در مقابل ثروت اون هیچه.
-من حرفم مادیات نیست.
-غیر مادیات تو چی کم داری؟ خانواده خوب، اخلاق، مدرک، زندگی مرفه، زیبایی.
گردنش را کج کرد.
-اگه یکی بهتر از من پیدا بشه تضمین میکنی بازم منو بخواد؟
تکیش را به صندلی داد.
-تا از نظر تو بهترینا چی باشه؟
گوشی را از جیبش خارج کرد و در هوا تکان داد.
-تا تو تلاش نکنی.
جا برای رقیبات همیشه هست.
گوشی در دستان نیما زنگ خورد.
نام امیرعلی بر روی صفحه چشمک میزد.
دکمه برقراری تماس را کشید و گوشی را به طرف ساناز پرتاب کرد و از جایش بلند شد.
-اینم قدم اول.
ساناز متعجب به الو الو های امیرعلی گوش میداد که تماسش بر قرار شده بود.
دستانش عرق کرده بود.
با صدای بسته سدن در به خود امد.
نگاهی به اطراف انداخت خبری از نیما نبود.
هنوز صدای امیر علی را از پشت گوشی میشنید.
گوشی را دمه گوشش گذاشت.
-بله.

-سلام.
-سلام.
مکثی کرد.
-خوبین؟
از روی صندلی بلند شد و به نرده بالکن تکیه داد.
-بله ممنون.
زیر لب شکر گفتنش را شنید.
با خباثت ادامه داد.
-واسه احوال پرسی زنگ زده بودید؟
در صدای امیرعلی تشویش افتاد.
-نه نه.
-یعنی نمیخواستید حالمو بدونید.
-نه منطورم اینکه نه. یعنی بله.
خنده‌اش را به زور قورت داد.
-بالاخره بله یا نه؟
هوف عصبی امیرعلی، خش خشی در تلفن انداخت.
-یه لحظه صبر کنید.
صدای قدم های تند و شیر آب.
آخ که صدای سیبک گلویش چه طنازانه آب را میبلعید.
-خب کجا بودیم.
-داشتید میگفتید که بله یا نه.
مکثی کرد.
-ازتون درخواستی داشتم.
کنجکاو گوش هایش را تیز کرد.
-چه درخواستی؟
-میتونیم همدیگر رو ببینیم؟
کمی فکر کرد.
تند پاسخ دادن یعنی سبک بازی.
-بزارید فکر کنم.
-چقدر؟
-چی چقدر؟
-چقدر وقت میخواد فکر کنید.
-انقدر عجله دارید.
-بله.
-برای چی؟
-برای دیدن شما.
نفسش حبس شد.
بی‌پروا شده بوو.
هیجان به زیر رگ هایش رخنه کرد.
-خبر میدم.
و سریع تماس را قطع کرد.
این همه اتفاق در طول روز را نمیتوانست حل کند.
باید خودش را تخلیه میکرد.
قدم هایش را تند کرد تا به کسی این حرف هارا بگوید.
اما کی؟
به در رسید.
شاید نیما بتواند همان آدم قابل اعتماد زندگی اش باشد.
لبخندی زد و با شادی اتاق را ترک کرد.

سرکی به اطراف کشید.
با دیدن خدمتکار ها که تند تند وسایل را جابه جا میکردند کنجکاو به یکی از آن‌ها اشاره کرد تا به سمتش بیاید.
-چه خبره؟
خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد.
-واسه ورود شما آقا خان مهمانی تدارک دیدن.
چشمانش را گرد کرد.
-مگه دیشب مهمونی نگرفتن؟
-اون واسه اهل عمارت بود.
مکث خدمتکار را دید خودش پرسید.
-زیر لفظی میخوای؟
خدمتکار سوالی و متعجب گفت.
-بله؟
کلافه دست به کمر زد.
-میگم زیر لفظی میخوای؟ خب بگو چرا امشبم مهمونیه.
-از دوستان و آشنایان بیرون عمارت دعوت کردن؟
با شک پرسید.
-همه؟
-بله خانم همه.
پس اینطوری خیلیا دعوت میشدن.
دستش را بالا آورد و در هوا تکان داد.
-میتونی بری.
قدم‌هایش را تند کرد و از سالن رد شد.
اگر همان هایی که در ذهنش بود به مهمانی می‌آمدند، میتوانست جشن را به جهنم تبدیل کند.

-پس بالاخره پا داد.
خودش را درون صندلی ماشین رها کرد و کمربند را بست.
-مگه کسی میتونه در برابر من صبر پیشه کنه؟
با صدای تقه ای که به شیشه ماشین خورد، هر دو کنجکاو به سمت شیشه راننده نگاه کردند.
نازی شیشه را پایین کشید.
-منم میتونم بیام؟
نازی لبخندی زد و دگمه قفل درهارا باز کرد.
-آره چرا که نه.
نگین خوشحال خنده‌ای کرد و با گفتن (الان حاضر میشم) به سمت عمارت قدم تند کرد.
ساناز نیشگونی از بازوی نازی گرفت.
دندان قروچه‌ای کرد.
-واسه چی گفتی بیاد.
-چیکار میکردم خب.
میگفتم نیا؟
بعد نمیگفت واسه چی.
ساناز پوفی کشید.
-از دست تو نازی.
بدترین واست خوبه.
نازی برو بابایی نسار ساناز کرد و شروع به ور رفتن با بازی جدیدی که در گوشی‌اش نصب کرده بود شد.

ساناز بی‌قرار پاهایش را تکان میداد.
نگاهش به ناخن های مانیکور شده‌اش افتاد.
-از مد افتادن.
-چی؟
سایه بان را پایین داد و ناخن هایش را جلوی آینه تکان داد.
-طرح ناخونام.
-خب
-یه سر آرایشگاهم بریم.
دستی به بی‌گودی های نازی زد.
-اینارو رنگ کن یکم.
نازی دکمه استوپ بازی را زد و طره‌ای از موهای بلندش را جلوی چشمانش گرفت.
-واقعا؟
به نظرم رنگشون خوبه که.
ساناز نوچی کرد.
با صدای در عقب، هر دو نگاهی به نگین انداختن.
ساناز نگاهی به ساعت انداخت.
از تعجب دو انگشتش را در دهانش گذاشت و سوتی زد.
-مرسی سرعت عمل.
نگین خنده‌ای کرد.
-خب اول کجا میخواین برین؟
نازی ماشین را روشن کرد.
-اول بریم خرید.
و نگاهی به ساناز انداخت.
-اوهوم. وقت واسه آرایشگاه هست.
-خوبه. منم میخوام دستی به وضعم بکشم.
ساناز دست نگین را از روی صندلی برداشت و روی سرش دورانی کشید.
-دست شما رو سر ما.
بعد میخوای یکی دیگه روت دست بکشه.
هر سه شروع به خندیدن کردن و از عمارت خارج شدن.

-یعنی چی؟
-یعنی همین. میری پاکش میکنی.
با لجبازی پایش را روی زمین کوبید.
-من دوسش دارم.
-ولی من نه.
-آخه چرا زور میگی.
-زور چیه.
میگم بهت نمیاد.
اشکش را در آورده بود.
-سیاوش این پاک نمیشه.
با گفتن الان (درستش میکنم) به سمت حمام رفت و از قفسه قیچی را برداشت.
به سمت موهای نازی برد.
نازی جیغی کشید و به طرف در اتاق حجوم برد.
-میفهمی چه غلطی میکنی؟
-گفتی پاک نمیشه میخوام اینجوری پاک کنم.

دستش را روی مچ سیاوش گذاشت.
چشمانش تمام خیس شده بود.
رد اشک تمام گونه اش را خیس کرد.
-سیاوش آبرو ریزی نکن.
من فردا میرم پاکش میکنم.
خواهشا اذیت نکن.
با انگشت شصتش زیر چشمان قهوه‌ای نازی کشید.
-نمیگی اونقدر قشنگ میشی که من میترسم یه لحظه ازت دور بشم.
لبانش را نزدیک لبان نازی کرد تا ببوسد.
ولی نازی صورت گرداند و تنها گوشه لب، نصیب سیاوش شد.
بینی اش را بالا کشید.
-همین الان گفتی زشتم.
سیاوش را کنار زد و مانتواش را درآورد.
لباس سرخ رنگش خوب به تنش نشسته بود.
به خاطر وحشی بازی های سیاوش موهایش خراب شده بود.
دستی به سرو وضعش کشید.
با دستان گره شده سیاوش به دور کمرش.
تکانی به خودش داد و از آغوشش خارج شد.
-بیا بریم الان فک میکنن چه خبره انقدر تو اتاق موندیم.
سیاوش دست حلقه شده اش را جلوی او گرفت.
چشمکی به چشمان ریز شده نازی زد.
-بعدا که خبر پیش میاد.
ایشی گفت و دستش را حلقه دستان پر توان سیاوش کرد و از اتاق خارج شدن.
دیگر میدانست میدان را نباید خالی بگذارد.
خالی ماندن میدان مساوی با از میان رفتنش بود.
به انتهای پله که رسیدن نگاهی کلی به افراد درون سالن انداخت.
با دیدن شخص رو به روش، آن‌قدر گیج شده بود که نفهمید پله ها تمام شده.
پاهایش در هم پیچ خوردند.
اما قبل از اینکه بی‌افتد، سیاوش دست انداخت و بازویش را گرفت.
با وحشت زمزمه کرد.
-اون اینجا چیکار میکنه؟
-کی؟
چشمانش را به سیاوش دوخت.
-وحید.

نفس عمیقی کشید و به اطراف چشم دوخت.
کلاهش را برداشت و روی صورتش گذاشت.
از مهمانی زیاد خوشش نمی‌آمد.
دستانش را پشت سرش قلاب کرد.
زیر درخت بید مجنون دراز کشیده بود و حرکت و صدای جیرینگ باد لذت وصف نا شدنی به او تزریق میکرد.
با برداشته شدن کلاه از روی صورتش، لعنتی نسار خر مگس معرکه کرد و با خودش فکر کرد چرا باغبان آقاخان انقدر باید دقیق باشد تا حتی یک برگ روی زمین نباشد تا صدای پا را بشنود.
-چرا اینجا نشستی؟
و سوال تکراری.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن