" /> رمان ترس از هوس پارت 33 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهرمان ترس از هوس

رمان ترس از هوس پارت ۳۳

جهت مشاهده پارت اول تا آخررمان ترس از هوس از اینجا وارد شوید

حالا دو روز بود که بابک آن جا بود. حس خوبی بود. دیگر خبري از بی حوصلگی نبود. با هم کنار آتش می نشستیم و در حالیکه پاپ کورن می خوردیم از فیلم هایی که با خودش آورده بود یکی راانتخاب می کردیم و باهم تماشا می کردیم. ساعت ها در کنار هم تخته بازي می کردیم و در نهایت با هم به تهیه غذا می پرداختیم
. برایم جالب بود که می دیدم او تا چه حد ماهرانه و با دقت پیازها را خلال می کرد و ماکارانی هایش تا چه اندازه خوشمزه بودند. ساعت ها کنار هم در مقابل آتش دراز می کشیدیم و هر کدام به تفریحات خودمان می پرداختیم. من کتاب می خواندم و او جدول حل می کرد. گاهی با هم رو به شکم می خوابیدم و هر کدام یک
قسمت از جدول را جواب می دادیم و من با خواهش و تمنا از او می خواستم که بگذارد تا من جواب سوالات آسان تر را بدهم. آن قدر با هم صمیمی شده بودیم که بدون خجالت از او مقابلش رو به شکم بخوابم و مچ پاهایم را در بالاي سرم تکان تکان بدهم. حس خوبی که با او داشتم تا به حال با هیچ کس دیگري تجربه نکرده بود. در کنارش آرامش و امنیت و خوشحالی را با هم داشتم. با هم حرف می زدیم و زمانی که هوا کمی
بهتر می شد به قدم زدنهاي طولانی می پرداختیم. از زندگیم در آمریکا می پرسید و من از دانشگاهم برایش تعریف می کردم. از خداداد و نسیم. از استادانی که دوستشان داشتم و از دروسی که بیشتر از بقیه به آنها علاقه داشتم. ساعتها در مورد سیاوش شاهنامه صحبت می کردیم و من از اطلاعات نسبتا خوبش در زمینه ادبیات
شگفت زده می شدم. گاهی هم بحث به ایران کشیده می شد. درباره ماهی و گلی و محمد صحبت می کردیم و من متوجه می شدم که او گاهی با زرنگی هر چه تمام تر از زیر صحبت کردن در باره ماهی شانه خالی می کرد. برایم قابل هضم نبود که کسی ماهی را دوست نداشته باشد. ماهی زیبا بود. خوش خلق و خوش صحبت.
دیده بودم که مردان تا چه حد شیفته او می شوند و خواستار مصاحبت با او هستند. ولی حالا مردي که مالک قلب و جسم او بود علاقه چندانی به او نداشت. فهمیدن این موضوع چشم بصیرت نمی خواست. حتی یک بچه هم می توانست این موضوع را تشخیص بدهد.گاهی صحبتهایمان به عمران کشیده می شد و بعد بابک ماهرانه موضوع را به سمت پدرم می کشاند. پدر واقعیم. کسی که از لحاظ ژنتیکی نیمی از ژنهاي او در تمام رگ و پی بدنم به کار رفته بود. می خواست بداند که آیا مایل نیستم که بدانم او کیست؟ و این در حالی بود که من نمی توانستم به سوال او جواب بدهم.
مدت طولانی زمان برد تا توانستم جواب این سوال او را بدهم. چیزي در حدود یک روز. تمام مدت را در خودم بودم و فکر می کردم. او که می دید من در خود فرو رفته و بی حوصله هستم کمتر به سراغم می آمد و زمان بیشتري را با امیرهوشنگ می گذراند.
تا به حال شده است که مایل نباشید به موضوعی فکر کنید و هر لحظه و هر ثانیه فکر و تصمیم گیري درباره آن را به تعویق بیاندازید؟ من همین حال را داشتم. حس بدي بود. می دانستم که باید در این باره فکر کنم ولی نمی توانستم.
فکر کردن دراین باره به این معنی بود که من تمام دفتر خاطرات کودکی و نوجوانی ام را، هر چند بد و تلخ می بستم و کنار می گذاشتم. سخت بود و بار این سختی هم فقط بر روي دوش من بود. برایم دور و غیر قابل هضم بود که بخواهم کس دیگري را به عنوان پدر تصور کنم. هر چند که هیچ وقت عمران را هم به عنوان پدر
تصور نکرده بودم. ولی همیشه به نظرم پدر و مادر داراي یک نوع قداست خاص بودند. قداستی که به نظرم پدر واقعیم لایقش نبود. نه پدرم و نه مادرم. همیشه مادرم برایم مثل فرشته ها بود و این موضوع که من باعث مرگش شده بودم باري بود بر روي شانه هایم. ولی این بار برداشته شده بود. همان روزي که مادرم از عرش
سقوط کرد و مثل شیطان رانده شده براي من هبوط کرد. دیگر هیچ قداستی نداشت که بخواهد مرگش برایم عذاب دهنده باشد.
مردي که
” پدر هم سالها بود که براي من فقط یک واژه بود. یک کلمه که در لغت نامه این طور معنی شده بود:
از او دیگري به وجود آمده است”
و در ذهن من مرد جوانی بود که به غیر از کتک زدن و اعمال خشونت بر علیه من چیز دیگري از او ندیده بودم.
حالا چه حسی می توانستم نسبت به مردي داشته باشم که حتی اسمش را هم نمی دانستم. مردي که وجود من آن قدر برایش بی ارزش بود که تمام این سالها به خودش زحمت پیدا کردن مرا نداده بود. برایم درد آوربود. ولی این عین حقیقت بود. حقیقت زندگی من. اینکه پدر واقعیم مرا نمی خواست. نمی توانستم انکار کنم که دوست
داشتم او را بشناسم ولی وقتی به این نکته فکر میکردم که اگر او مرا پیدا کرده بود تا چه اندازه زندگیم می توانست تغییر کند از او متنفر می شدم. تمام این سالها که من می توانستم مثل دخترهاي نرمال و عادي درمیان اعضاي خانواده ام و در کشور خودم باشم را، در شبانه روزي و تنهایی و غربت کامل گذرانده بودم. فکر می کنم حق داشتم که نسبت به پدر واقعیم حس خوبی نداشته باشم.
– چی می خونی؟
یک کوسن از روي کاناپه برداشت و دست برد کمرم را گرفت و با یک حرکت مرا بلند کرد و با اخم گفت:
– مگه نگفتم رو شکم می خوابی یه بالش بذار زیرت تا گودي کمرت اذییتت نکنه.
– پس چرا خودت نمی ذاري؟
با دستش به کمرش اشاره کرد و گفت:
– تو عضلات من رو با خودت مقایسه می کنی؟ من دو طرف مهره هاي کمرم ماهیچه هام قویه ولی مال تو ضعیفه. این طوریکه می خوابی فشار اصلی رو مهره هاي کمرته نه ماهیچه ها کنارم نشست و خم شد و نگاهی به زیر دستم کرد.
– باز داري تقلب می کنی؟
خندیدم.
– نمی دونی چه حالی میده فقط جواب سوالهاي آسون رو بدي
تازه از بیرون آمده بود. نگاهی به ساعت کرد و گفت:
– ناهار چیزي گذاشتی؟
– نه!
با حالت خنده داري نگاهم کرد و با کمی خشونت گفت:
– شانس آوردي که به امیر هوشنگ گفتم گوشت بیاره براي کباب.
کنارم روي زمین دراز کشید و هر دو دستش را روي سینه اش به هم قلاب کرد.
– درباره اش فکر کردي؟
چرخیدم و دستم را ستون سرم کردم و چند لحظه به نیم رخش نگاه کردم.
– آره
سرش را چرخاند و نگاهم کرد.
– خوب؟
– تو چیزي درباره اش می دونی که بهم نمی گی؟

هم دستش را ستون سرش کرد و صورتش را روبه روي صورت من قرار داد.
– نه از کجا باید بدونم.
– پس چرا این حرف رو زدي؟
از نگاهش چیزي خوانده نمی شد و من مطمن بودم که اگر از هویت پدر واقعیم چیزي هم بداند باز هم از چشمانش نمی توانستم چیزي بخوانم.
– یعنی تو نمی خواي بدونی که کیه؟
صاف و صادق گفتم:
– نمی دونم بابک. شاید فکر کنی که من بی محبتم. ولی واقعیت اینکه هیچ حسی بهش ندارم. واقعیت اینکه که اون من رو نمی خواد، اگر می خواست از خیلی قبل تر ها من باید زندگی آروم تري می داشتم .
چند لحظه نگاهم کرد. عمیق و طولانی.
– پس نمی خواي بدونی که کیه؟
آهی کشیدم و گفتم:
– راستش روزهاي اول بعد از این اتفاق چرا خیلی دوست داشتم بدونم کیه. حتی می خواستم از بدري خانم و عمو علی بپرسم. چون فکر می کردم که اونها چیزهایی می دونن. ولی به مرور زمان اون یه حس کوچولو از بین رفت. نمی دونم می تونی من رو درك کنی؟ اینکه ….
حرفم را ناتمام گذاشتم و چشمانم را روي هم فشردم.
– عمران به شهاب گفته بوده که اگر نازي برگرده بهش می گم پدرش کیه.
نگاهش کردم و با پوزخندي گفتم:
– بلوف زده. تو اون…. اون .. روز.(آب دهانم را فرو دادم. حرف زدن درباره آن روز مرا به لکنت زبان می انداخت) گفت نمی دونه که پدر من کیه
– محمد می دونه؟
سرم را تکان دادم.
– بعید می دونم.
دستم را از زیر سرم برداشتم و مچم را ماساژ دادم.شاید هم زمانی برسه که من بتونم قبول کنم که باید بفهمم پدر واقعیم کیه. شاید اون هم از وجود من بی
اطلاع بوده. اگر بخوام این طوري به قضیه نگاه کنم فقط من این وسط مقصر بودم که به دنیا اومدم.
مچ دستم را گرفت و آهسته با انگشت شصتش آن را ماساژ داد.
– شاید تو راست میگی.
برخاست و چهار زانو نشست.
– گفتم امیرهوشنگ گوشت براي کباب بیاره تو بالکن باربکیو می کنیم. گفتم بانو و خودش هم بیان. چطوره؟
خنده ام گرفتم. مثل یک شوهر واقعی صحبت می کرد. درست مثل فیلم هایی که دیده بودم. تنها تصور من از زندگی خانوادگی.
– آره خوبه.
برخاستم تا به اتاق برم و لباس مناسب تري بپوشم. در همین حال صداي سلام و احوال پرسی او را با بانو و امیرهوشنگ از طبقه پایین می شنیدم. موهایم را شانه کردم و پشت سرم بستم. اوایل کمی از اینکه در مقابل امیرهوشنگ حجاب نداشتم عذاب وجدان داشتم ولی بعد خود امیرهوشنگ گفت که مرا مثل دخترش می داند و استثنا برایم قایل می شود.
به پایین برگشتم. بابک در آشپزخانه بود و بانو و امیرهوشنگ در مقابل آتش خودشان را گرم می کردند و در ضمن در مورد موضوعی آهسته صحبت می کردند. سلام کردم و با بانو دست دادم و به آشپزخانه رفتم تا بتوانند راحت صحبتشان را بکنند. بابک پیش بند بسته بود و پیاز ها را رنده می کرد. نگاهی به من کرد و گفت:
– بیا این دو تا پیاز رو خلال کن.
چاقو برداشتم و آهسته آهسته شروع به خلال کردن پیاز کردم. اصلا به روي تخته اشپزخانه نمی توانستم کار کنم. برایم اینکه پیاز را دستم بگیرم و خلال کنم راحت تر بود. او کارش را تمام کرد و آب پیاز را روي گوشتها
ریخت و ماست و نمک را اضافه کرد. پشت سرم قرار گرفت و مچ هر دو دستم را به نرمی گرفت و آهسته کنار گوشم گفت:
– بده من تا کار دست خودت ندادي. آخه آدم چاقو رو این طوري می گیره؟ مگه کُلنگ گرفتی دستت دختر؟!
خندیدم و سعی کردم تا از زیر دستش فرار کنم. ولی تا خودش نمی خواست و کنار نمی رفت غیر ممکن بود.
پشت سر من ایستاده بود و کاملا مرا احاطه کرده بود. چاقو را به دستش دادم.
– بفرمایید.صبر کردم تا کنار برود و بگذارد تا من هم آزاد شوم. ولی کنار نرفت. سرم را چرخاندم و لبخندي عصبی و کاملا اجباري زدم. نگاهش مثل همیشه فقط یک نگاه بود. بدون هیچ حرفی.
چشمان سیاهش مثل یک تونل بود. تونلی که انتهایش معلوم نبود. نمی توانستم بگویم که عاقبت این سیاهی مرا به کجا خواهد برد. زوال و نابودي یا جاودانگی و آرامش؟ صورتش آن قدر نزدیک به صورتم بود که باز دمش مستقیم به گونه ام می خورد. مثل همیشه نفس هایش بوي آدامس نعنایی می داد. آدامسی که علاقه زیادي به آن داشت. دلم می خواست جیغ بکشم. نفسم بند رفته بود.
تا به حال این قدر به من نزدیک نشده بود. این طور چسبیده به من. تمام بدنش را از پشت کمرم به من چسبانده بود و مچ هر دو دستم در دستانش بود. چیزي نمانده بود که از حال بروم.
من بیچاره بودم، او نمی دانست. من ناتوان بودم، او نمی دانست. من دردمند بودم، او نمی دانست. من نرمال نبودم، او نمی دانست. من نازي بودم نه همسرش، او می دانست و این طور مرا در عذاب و فشار نگه می داشت.
مثل اینکه دوست داشت که این حس بد، مرا در خودش حل کند.
چه باید می گفتم؟ چه باید می کردم؟ تا مرا به حال خودم بگذارد. باشد ولی نه این طور. من بابک حمایت گرم را می خواستم نه مردي که به من بچسبد و نفس هایش به گونه ام بخورد. چرا نمی فهمید که این صحنه ها مرا به گذشته پرتاب می کند.
– بذار برم!
التماسی که در صدایم بود را دوست نداشتم ولی چاره ایی نداشتم. با حیرت رهایم کرد و کنار رفت و با اخم هاي درهم به کانتر تکیه داد و هر دو دستش را در کنار بدنش به روي کانتر گذاشت. نفس راحتی کشیدم و سعی کردم تا حد امکان نگاهم به آن دو تونل سیاه نیفتد. با صداي بانو به خودمان آمدیم. من خوشحال از آمدن کسی و او کمی گیج، هنوز نیمی از نگاهش به من بود و نیم دیگر به بانو.

خودم را جمع و جور کردم و قبل آنکه بانو متوجه چیزي شود با او از در آشپزخانه بیرون رفتم. تمام روز را از دست او فرار می کردم. ولی سنگینی نگاهش به طور دایم با من بود. احساس می کردم که در هر ثانیه به ثانیه آن روز، تحت نظرش هستم. احساس یک موجود کوچک را داشتم به زیر میکروسکوپ.
در تمام مدتی که در بالکن مشغول باربکیو بود نیمی از نگاهش به من بود. به علت سرما نگذاشت کسی براي کمک به بالکن برود و تمام گوشتها را خودش کباب کرد. ساکت و کم حرف به ذغال هاي سرخ چشم دوخته بود و یقه کتکش را بالا داده بود. یک بار برایش قهوه بردم ولی خاموش و سرد تنها با تکان دادن سرش از من تشکر کرد.
مثل اینکه امیرهوشنگ و بانو هم متوجه شده بودند که بین ما مشکلی به وجود آمده است. چون نگاه نگرانشان به طور دایم بین من و بابک در گردش بود.
دوباره سرد شده بود و بی تفاوت. بر خلاف این چند روز که به طور دایم بر سر میز غذا حواسش به غذا خوردن من بود و نمی گذاشت که من کمتر از همیشه بخورم. آن روز حتی حواسش به غذا خوردن خودش هم نبود چه رسد به من. در انتهایی غذایش برخاست و عذر خواهانه به حیاط رفت و سیگاري آتش زد. امیرهوشنگ نگران
به او که حیاط قدم می زد، نگاه میکرد ولی چیزي نمی پرسید. من هم سرم را به جمع کردن ظرفها و تمیز کردن میز گرم کردم. در نهایت امیرهوشنگ طاقت نیاورد و به حیاط رفت. با هم قدم زدند و بیشتر امیرهوشنگ صحبت کرد و بابک گوش داد. در داخل خانه هم بانو با من صحبت می کرد. از چیز خاصی نمی پرسید.
احساس کردم که می خواهد روحیه مرا عوض کند. از دانشگاهم و زندگیم در آن جا می پرسید.
تا عصر به من هزار سال گذشت. اینکه او از رفتارم ناراحت شده بود یا نه را نمی دانستم. در رابطه با بابک فقط می توانستم به احتمالات دل خوش کنم. چون هیچ چیز قابل پیش بینی در این مرد وجود نداشت. ولی در اینکه به فکر فرو رفته بود حرفی نبود.
می ترسیدم که همان لحظه وسایلش را جمع کند و برود. با اینکه می دانستم که بالاخره دیر یا زود باید به دنبال کار و زندگیش برود ولی نمی خواستم به زمان آن فکر کنم. من به این امنیت و آرامشی که با او پیدا کرده بودم، عادت کرده بودم.
بعد از رفتن بانو و امیرهوشنگ کنار آتش نشست و کوسن ها را روي هم چید و یک فیلم گذاشت و اشاره کرد که کنارش بنشینم تا با هم فیلم ببینیم. هنوز سرد و تا حدودي ناراحت به نظر می آمد ولی این دعوتش براي فیلم دیدن کمی نقطه ي امید بود

بساط پاپ کورن را مهیا کردم و همان طور که ذرتها در ماکروویو ترق و تروق راه انداخته بودند به تیتراژ فیلم که او با دقت تماشا می کرد، نگاه کردم.
پاپ کورن را در ظرفی ریختم و کنارش نشستم. نیم نگاهی بی تفاوت به من کرد و گفت:
– فلفل سیاه هم زدي؟
تنها حرفی که در این چند ساعت از دهانش خارج شده بود.
سرم را تکان دادم ولی حرفی نزدم. بابکی که در این چند مدت اخیر رفتارش گرم و دوستانه شده بود، دود شده و به هوا رفته بود.
بالاخره فیلم شروع شد. ولی من نتوانستم بیشتر از نصف آن را ببینم. از دقیقه پنجاه فیلم دیگر دیدنش برایم امکان پذیر نبود. در حالیکه می لرزیدم برخاستم و به طبقه بالا رفتم.
صداي تلوزیون قطع شد و بلافاصله صداي پاهایش که از پله ي چوبی بالا می آمد شنیده شد.
سعی کردم تا به خودم مسلط باشم. کنار پنجره ایستادم و به هواي مه آلود بیرون که رو به تاریکی بود خیره شدم. کنارم ایستاد.
– نازي؟
نگاهش کردم.
– خوبی؟
سرم را به طور نامحسوسی تکان دادم. نه خوب نبودم. مگر با دیدن فیلمی که مرا به یاد آن شبانه روزي می انداخت، می توانستم خوب باشم. احساس می کردم که قلبم در جاي همیشگی خودش نیست. حس بدي که سالها بود از یادم رفته بود. دلم می خواست فریاد بکشم و بگویم. از تمام بیچارگی هایم. از احساسی که مشکل
داشت. معلول بود و مثل یک ساعت خراب کار می کرد.
ولی نتوانستم. تنها سعی کردم لرزشهاي موذي که تمام عضلات بدنم را دچار اسپاسم کرده بود، کمی مخفی کنم.
دستش را روي دستم که به سینه ام صلیب کرده بودم گذاشت. ولی همین یک تماس کوچک مرا از جا پراند.
– چته؟ آروم باش دختر
آرام؟ من اصلا می دانستم که رنگ زیباي آرامش چه رنگی است؟
– می شه تنهام بذاري؟

نگاهم کرد. احساس می کرد که یک جاي کار لنگ می زند ولی نمی توانست نقطه درد را پیدا کند. دردي که سالها وجودم را خورده بود و تبدیل به سرطان شده بود. سرطان روح و احساسات دخترانه و لطیف من.
بی آنکه چیزي بگوید از اتاق بیرون رفت. همان جا کنار تخت روي زمین نشستم و زانوانم را در آغوش گرفتم.
چانه ام را روي زانوانم گذاشتم و به دیوار و گل هاي قرمزش خیره شدم.
براي شام مرا صدا کرد ولی جوابی نشنید. بالا هم نیامد. ناتوان و افتان و خیزان به سرویس بهداشتی رفتم و دوش گرفتم و مستقیم به رختخواب رفتم. دوست داشتم می خوابیدم. خوابی که بیداري نداشته باشد. حس بدي که سالها با آن همزاد بودم با شدت بیشتري برگشته بود و به تمام وجود و قلبم دهنه زده بود و هی هی کنان می تاخت و جلو میرفت، تا تمام وجودم را تصرف کند. و من ناتوان از مقابله با او حتی سنگر هم نگرفته بودم.
چشمانم را بستم تا شاید خواب این آخرین نقطه ي آرامش من در زندگی، دلش به رحم بیاید و لحظه ایی مرا مهمان بالهاي سیاهش کند. ولی نمی شد.
سکانس به سکانس فیلم جلوي چشمانم می آمد. سکانس به سکانسی که با زندگی من در شبانه روزي عجین شده بود.
فایده نداشت. اگر همین طور پیش می رفت باید تمام شب را بیدار می ماندم. از کشوي کنار تخت مسکنی بیرون آوردم و خوردم. به امید آنکه کمی آرام شوم تا بتوانم این افکار پریشان را سامان دهم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن