" /> رمان ترس از هوس پارت 34 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهرمان ترس از هوس

رمان ترس از هوس پارت ۳۴

جهت مشاهده پارت اول تا آخررمان ترس از هوس از اینجا وارد شوید

در هزار توي همیشگی می دویدم. این بار دیگر تنها نبودم. هند هم با من بود. دقیقا همان روز بود. همان روز شوم. می دویدیم و آنها هم به دنبالمان بودند.
او دست انداخت و از پشت لباس هند را گرفت. هند به عقب کشیده شد و زمین خورد. ولی در آخرین لحظه به من اشاره کرد تا فرار کنم و من هم مثل ترسو ها فرار کردم. پشت بوته ها قایم شدم و دیدم. همه چیز را دیدم.
همه ي آن صحنه هاي چندش آور و کثیف را. صحنه هایی که براي هشت سال آینده زندگی را برایم تبدیل به جهنمی متحرك کرد. بیچاره ام کرد و مرا به خاك سیاه نشاند. من در آن عصر گرفته و ابري سیاتل، در آن هزار تو، همه چیز را دیدم. چیزهایی که براي یک دختر سیزده سال سم مهلک است. سمی که زندگی و روانم را
مسموم و آلوده کرد.
و فرداي آن روز باز هم دیدم. منتهی این باز جنازه هند را در وان حمام شبانه روزي.
– نازي …..نازي ….پاشو دختر داري خواب می بینی.
آن چنان محکم تکانم می داد که دندانهام به من می خورد. هنوز در آن کابوس اسیر بودم. گیج و منگ نگاهش کردم. نگاه نگرانش تمام اجزاي صورتم را زیر نظر گرفته بود.
– بیدار شدي. الان بیداري مرا در آغوشش گرفته بود. به خودم آمدم و خودم را به شدت کنار کشیدم. در حالیکه می لرزیدم و چانه ام بی اختیار تکان تکان می خورد. دستم را جلوي صورتم گرفتم و گفتم:
– تو رو خدا به من دست نزن.
هنوز نیمی از ذهنم درگیر آن کابوس بود. کابوسی که به طور کاملا شفاف تمام جز به جز صحنه آن روز را در آن هزار تو و در پشت بوته ها به نمایش گذاشته بود. برایم جالب بود. در تمام این سالها من خواب آن هزار تو را می دیدم. ولی هرگز درك درستی نداشتم. فقط فضایی تاریک و روشن و ترس و وحشتی کشنده تمام سناریو
کابوسهاي این چند سال را تشکیل داده بود. ولی آن شب با دیدن آن فیلم جرقه ایی زده شد و انبار باروت وجودم منفجر شد. فکر می کردم که تمام آن اتفاقات در ضمیر ناخواگاهم دفن شده است. کاري که در تمام این سالها با سرسختی هر چه تمامتر انجام داده بودم. ولی ظاهرا ضمیر ناخوداگاهم عاقل تر و هوشیار تر از همیشه
بیدار و گوش به زنگ بوده است. شیر خفته تنها با یک حرکت بیدار شده بود و تمام قد، با یال و کوپال مقابلم ایستاده بود.
– نازي…. بذار آرومت کنم دختر

به کنار تخت پناه بردم. بغضم ترکید و هق هق کنان گفتم:
– تو رو خدا به من دست نزن
مثل اینکه تمام دانش زبانی من خلاصه به همین جمله شده بود.
– چه خوابی می دیدي؟
سرم را تکان تکان دادم. دوست داشتم می توانستم براي او درد دل کنم ولی آن اتفاقات را آن قدر شرم آور می دانستم که حتی بیانش براي کسی مثل ماهی که آن قدر به او نزدیک بودم هم برایم مشکل بود. چه رسد به او که مرد بود و نا آشناتر.
کمی خودش را به طرفم حرکت داد. ولی من دیگر جایی نمی توانستم بروم. کمی آن طرف تر معادل با سقوط از تخت خواب بود.
– هند کیه؟
با چشمان اشک بارم نگاهش کردم. مطمن بودم که قبلا چیزي از هند به او نگفته بودم. پلک زدم و قطره اشکی پایین ریخت و من توانستم چهره نگرانش را بهتر ببینم.
– تو خواب صداش می کردي.
آهی کشیدم. ظاهرا کابوسم خیلی عمیق تر از این حرف ها بوده است.
– نازي برام بگو. بزار آروم شی. تو آمریکا کسی اذیتت کرده؟
حرفی نزدم و هق هقم بلندتر شد. دستش را آرام به روي بازویم گذاشت. آن چنان از جا پریدم که او را هم ترساند.
– دوروتی کیه؟
ماتم برد. می توانم قسم بخورم که براي چند ثانیه قلبم از طپش ایستاد. سالها بود که این اسم ملعون و نفرین شده را حتی در ذهنم هم نبرده بودم، چه رسد به زبان. امشب چه اتفاقی براي من افتاده بود که همه چیز آن طور بی پروا در وجودم زبانه کشیده بود؟
چشمانم از حدقه بیرون زده بود و دهانم باز مانده بود و براي یک جرعه اکسیژن باز و بسته می شد. درست مثل ماهی که از تنگ آب بیرون افتاده است.
چهره اش ترسیده و ناراحت شد. دستم را گرفت و بی توجهه به تلاش ها و دست و پا زدنهایم مرا در آغوش کشید. نفسم همراه با آهی عمیق باز شد.حالا ناله می کردم و زار می زدم. پیراهنش را در مشت گرفته بودم و سرم رابه سینه اش می فشردم و با تمام وجود گریه می کردم. گریه اي آن چنان سخت و بلند که مرا مثل بچه ها به سکسکه انداخته بود.
تمام مدت با ریتمی یک نواخت و آرامش بخش کمرم را نوازش می کرد و عجیب بود که دیگر نوازشش عذابم نمی داد و برایم آرامش بخش بود.
زمان از دستم خارج شده بود و نمی دانستم چقدر بود که در آغوشش مانده بودم. جلوي تیشرتش با اشکها و آب بینی ام خیس شده بود. از پا تختی دستمالی بیرون آورد و خیلی آرام و با ملایمت بینی ام را گرفت.
آن چنان در آغوشش حل شده بودم که دلم نمی خواست حتی براي یک ثانیه این مامن را از دست بدهم. کمی مرا از خودش جدا کرد و به صورتم نگاه کرد. دست کرد و پیراهنش را بیرون آورد و دوباره سرم را به سینه اش گذاشت.
– کی اذییت کرده؟ چی شده؟ بهم بگو
مدت طولانی حرفی نزدم. وقتی که چیزي را سالیان سال در وجود و فکر خودتان کشته باشید، واگویه کردنش برایتان دشوار خواهد بود. آرام موهایم را نوازش می کرد و نوازش هایش مثل یک مخدر مرا آرام می کرد.
– تو شبانه روزي…..
چانه اش را روي سرم گذاشت و خیلی نرم موهایم را بوسید. نوازش دستانش را به بازوهایم منتقل کرد و خیلی با ملایمت بازوانم را لمس کرد.
– شبانه روزي؟ فکر می کردم شبانه روزیتون دخترونه بوده.
کمی مرا از خودش فاصله داد تا بتواند صورتم را ببیند. نگاهم را دزدیدم و آرام زمزمه کردم.
– دخترونه بود.
دهانش باز مانده بود. مثل کسی که حرف زدن را از خاطر برده است و حالا گنگ و پریشان مانده که چگونه باید منظورش را بیان کند.
– دخترها؟….. اونها….
دوباره دهانش را باز و بسته کرد. آن قدر شوکه شده بود که اگر من به او درباره آزار و اذییت یک مرد جوان در آمریکا گفته بودم، آن قدر شوکه نمی شد. عاقبت بعد از لحظاتی کش دار نفسش را محکم بیرون فرستاد و تنها یک کلمه گفت:
– پناه بر خدا!

به تاج تخت تکیه داد و مرا هم بلند کرد و روي پاهاي خودش گذاشت. بدون هیچ اجباري سرم را روي سینه اش گذاشتم. یعنی دیگر نیرویی برایم باقی نمانده بود که بخواهم مقاومت کنم. به روبه رو، و فضاي خالی خیره شدم.
– همین همیشه عذابت می داد؟
صدایش دو رگه و خش دار شده بود. خیلی جزیی سرم را تکان دادم. عاقبت زبان گشودم و گفتم آن ناگفته ها را.
از هند گفتم و زیباییش. از کسانی که در بدو ورود چشمشان به دنبال او بود. از فسادي که در خوابگاه ها غوغا می کرد. از خودکشی هند بعد از آن روز شوم و از دیدن جنازه غرق در خونش، که خودم آن را پیدا کردم. از تهدیدهاي دوروتی بعد از خودکشی هند گفتم. اینکه بعد از آن روز نیمه احساسی من هم مرد و نابود شد.
دیدن آن صحنه ها در هزار تو مرا از درون کشت و نابود کرد. از شروع شدن بی خوابی هایم گفتم و افسرگی وحشتناکی که به آن مبتلا شدم. به طوریکه حتی خود مدیر را هم ترسانده بود. مرا احضار کردند و با خواهش و تمنا خواستند تا علت این تغییر یک باره مرا بدانند. ولی من از ترس تهدیدهاي آنها هیچ حرفی نزدم و درست
بعد از همان زمان بود که حس بد و عذاب دهنده کثیف بودن و تنفر از خود را پیدا کردم. حسی که هنوز با من بود. آن چنان در این سالها در تمام رگ و پی بدنم نفوذ کرده بود که بیرون کردنش کاري غیر ممکن بود.
حسی که می گفت اگر آن روز می ایستادم و به هند کمک می کردم شاید این اتفاق نمی افتاد و یا شاید هم فردا جنازه هر دو نفرمان را پیدا می کردند. ولی هر چه بود از این حس لعنتی که لحظه ایی مرا به حال خودم نگذاشته بود، بهتر بود.
از ترس و دلهره ایی که تمام لحظه به لحظه آن سالها و در آن شبانه روزي نفرین شده مرا در خودش ذوب کرده بود، گفتم. از ترسی که نکند آنها به سراغم بیایند. اینکه از سایه خودم هم وحشت داشتم.
از خوشحالیی که چند سال بعد پیدا کردم گفتم. او را از شبانه روزي اخراج کردند.
بلایی که بر سر هند آورده بود دوباره تکرار شده بود و این بار آن دختر به خانواده اش اطلاع داده بود و به این ترتیب موجبات اخراج او فراهم شد.

آن روزي گفتم که بعد از سالها هم من و هم بقیه دخترها یک نفس راحت کشیدیم. نظم و انضباط بیشتري بر شبانه روزي حکم فرما شد و مدیر هم از کار بر کنار شد.
با توجه به اینکه آن جا یک شبانه روزي سطح بالا بود، موضوع حتی به رده هاي بالاي آموزش هم کشیده شده بود و بعد از آن نظارت بیشتري به روي کار شبانه روزي انجام شد.
خانواده هاي فرزندان مرفه و سطح بالایی که از تمام ملییتها، از هندو گرفته تا اروپایی و سوري و عرب و آمریکایی و خاور دوري که در آن شبانه روزي بودند. نگران فرزندانشان، مدرسه را تحت فشار گذاشتند و آنها هم بالاخره متوجه شدند نظارت فقط به این معنی نیست که ما شکممان با بهترین خوراك ها پر شود و بهترین لباس ها را بپوشیم و بهترین آموزش ها را داشته باشیم.
فهمیدند که منع کردن دخترها و دوریشان از جنس مخالف تنها راه جلوگیري از هرز رفتن آنها نیست و فساد جوري دیگري خودش را نشان خواهد داد. تنها در سالهاي پایانی تحصیل من بود که وضع مدرسه نسبتا بهتر شد و افرادي دلسوز تر و مسئول تر بر سر کار آمدند. ولی آن دوره سیاه اثر خودش را به روي من و تعداد دیگري از دخترها گذاشته بود و مرا حتی از رابطه با جنس مخالف هم زده کرده بود.
به طوریکه حتی یک رابطه نرمال زناشویی را هم کثیف و تهوع آور می دانستم. من حتی نمی توانستم یک نوازش را تحمل کنم، چطور می توانستم حتی به یک رابطه فکر کنم. تمام ذهن و فکر من بیمار شده بود. از نظر من حتی یک رابطه جنسی حلال و مشروع و قانونی هم کثیف ترین کار دنیا بود.
گفتم و گفتم. آن قدر که سپیده صبح زد و من هنوز حرف می زدم. باورم نمی شد که من تمام ناگفته هایی که سالها روي قلبم سایه انداخته بود را گفته بودم. آن هم به یک مرد. ولی حس خنثی، و نه بد و نه خوبی که داشتم مرا کمی از آن حالت خجالت و شرم بیرون می آورد.
حس اینکه این حرف ها گفته شده بود و این عقده هاي چرکی گشوده شده بود. زخمهایی که در آن سالها به روح و روانم وارد شده بود، عفونت کرده بود ولی حالا کسی پیدا شده بود که آنها را باز کرده بود تا هوا بخورد و مداوا شود.
ولی در لابه لایی این آرامش جزیی حسی بد هم نهفته بود. حسی که نمی توانستم به طور دقیق جنس آن را بگویم. حسی که چیزي شبیه به عذاب وجدان و باري بر دوش بود. باري که علی رغم تمام تخلیه هاي روانیم، آن بار از روي دوشم به زمین گذاشته نشده بود. تمام این سالها این اتفاقات را در درون خودم خفه کرده بودم.

هر زمانی که ذهنم کمی به طرفش کشیده می شد سریع به ذهنم لگام می زدم و او را به سمت دیگري هدایت می کردم. می خواستم خودم را به جهالت بزنم تا شاید این اتفاقها فراموشم شود. نمی دانستم که اتفاق آن روز در ذهنم حک شده بود. چه چیزي می توانست آن را پاك کند؟ شاید احتمالا یک مشاوره خوب. چیزي که هرگز
انجام نشده بود. و حالا آن اتفاق گشوده شده بود و با شدت بیشتري در ذهنم قدرت خودش را به رخ می کشید
و من درمانده هیچ کنترلی به روي ذهنم نداشتم. آتش زیر خاکستر روشن شده بود و هیچ چیزي جلو دار آن نبود. می سوزاند و خاکستر می کرد، تمام وجود و
روح و روانم را. و در چند روز بعد به جاي آنکه بهتر شوم بدتر شدم. آن حس بد و موذي تمام ذهن و روح و حتی جسمم را فلج کرد.
بی قرار و آشفته مثل یک روح سرگردان شده بودم. بابک کاملا گیج شده بود. اوضاع روحی و روانیم به دوران بعد از آن روز شوم برگشت. شبها حتی یک دقیقه هم پلک بر هم نمی گذاشتم. چیزي نمی خوردم و با هیچ کسی حرف نمی زدم. چیزي به دیوانگیم نمانده بود. بابک از ترس خودکشی من تمام وسایل خطر زا را از دست
رسم دور کرده بود.
دوست داشتم تنها باشم. دیگر حضورش آرامم نمی کرد. پا به پایم شبها بیدار می ماند و در نهایت این او بود که از پا افتاد.
من بیمار بودم و سالها بود که نمی دانم چگونه، ولی بدنم کمبود خواب را احساس نمی کرد. یا اگر کمبودي بود نامحسوس بود. ولی بابک از پا افتاده بود. خسته و آشفته بود و من با چشمانی تب دار و درخشان مثل مجسمه ایی نظاره گر این اوضاع بودم.
دعوا و تهدید و حتی خواهش هایش اثر نداشت. من مثل پازلی شده بودم که ناتمام و نیمه کاره بعضی از قطعاتم گم شده بود.
قطعه احساس و روح من هم در همان روز گم شده بود و در این سالها فقط روي آن سرپوشی گذاشته بودم و آن را در ذهنم و ضمیر ناخوداگاهم به عقب رانده بودم.
مشکل حل نشده بود. من فقط صورت مسئله را پاك کرده بودم.
حالا دیگر حتی ذهنم هم جواب گویی بی قراري و آشفتگی هایم نبود و مثل یک موتور کهنه مرا جواب کرده بود. موتوري که سالها ناقص کار کرده بود و حالا به روغن سوزي افتاده بود.

مرا نزد امیرهوشنگ و بانو گذاشت. هیچ ظاهرنمایی نبود . آنقدر آشفته بودم که دیگر نمی توانستم ظاهر سازي کنم. نمی دانم بابک به آنها چه گفته بود ولی مطمن بودم که واقعیت را نگفته است.
در عرض سه روز پنج کیلو وزن از دست دادم. دقیقا به همان زمان بعد از حادثه برگشته بودم. همان آشفتگی هاي روحی و ذهنی، عدم توانایی در تمرکز ذهنم و گفتارم. بریده بریده و نیمه کاره صحبت می کردم. بی اشتهایی مطلق و بی خوابی کامل.
تمام روز را مثل یک روح سرگردان در جنگل قدم می زدم. امیرهوشنگ و نه هیچ کس دیگري نمی توانست جلوي مرا بگیرد.

من اصلا حرفش را نمی شنیدم که بخواهم گوش بدهم و اطاعت کنم. آن قدر در خودم فرو رفته بودم که فقط جلوي پاهایم را می دیدم. آن هم البته گاهی.
و زمانی که به خانه برمی گشتم دستان زخمیم گواه این عدم تعادل و معلق بودن من در میان هوا و زمین بود. دیگر گرگ برایم معنی نداشت و به دل جنگل می زدم. برایم مهم نبود که راه را گم کنم و حتی از بین بروم.
مرگ چیزي بود که اگر می آمد با جان و دل پذیرایش می شدم.
یک بار که آن چنان زمین خوردم که خون از گوشه پیشانیم جاري شد . متوجه شدم که در تمام این راهپیمایی هاي من امیرهوشنگ با تفنگ سایه به سایه همراهم بوده است. دوست داشتم از او تشکر کنم و مطمئن اش کنم که مشکلی ندارم. ولی خوب این طور نبود و من واقعا مشکل داشتم.
بابک برگشت همراه با یک نفر. مردي که آن روز نفهمیدم که چه کمکی به من خواهد کرد. سپهر سجادي. مردي که ناجی من شد.

روي پله ها نشسته بودم و زانوانم را در آغوش گرفته بودم. ساعتی قبل بابک بعد از سه روز بی خبري برگشته بود و حالا او و مرد جوانی که همراهش آمده بود در اتاق خواب مشغول صحبت بودند. تمام اظهار آشنایی من با آن مرد خلاصه شد به یک کلمه “سلام”.
نمی دانم چه کسی بود و راستش برایم مهم هم نبود. ولی چشمان نافذش و نگاه تاثیر گذارش باعث شد تا یک بار دیگر به او نگاه کنم. صورتی معمولی داشت. نه جذاب و خوش قیافه و نه زشت و بد چهره. ولی چشمانی به غایت نافذ و موثر داشت.
خودش را سپهر سجادي معرفی کرد. نمی دانم بابک مرا به چه عنوانی معرفی کرده بود و باز هم برایم مهم نبود.
با نشستن کسی در کنارم به خودم آمدم. نگاهش کردم. اخم هایش بیشتر از همیشه در هم بود.
– چی کار کردي با خودت؟
دستش را با احتیاط به روي دستم گذاشت. عکس و العملی نشان ندادم.
– می خواي به محمد بگم خودش یا ماهی یک کدوم بیان این جا؟
فقط سرم را به نشانه نفی تکان دادم. چشمانش را به روي هم فشرد و به آن مرد که کناري ایستاده بود و به نوعی ما را تحت نظر گرفته بود نگاه کرد.
– ایشون سپهر سجادي هستن. دوست من.
سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. نگاهش علاوه بر نفوذ و تاثیر، یک نوع مهربانی و توجه خاص داشت. مودبانه و کوتاه تنها یک کلمه گفتم:
– خوشبختم.
– منهم بانو
نگاهم را به بابک دوختم. دستم را گرفت و از جا بلند کرد. نگاهی به سپهر سجادي کرد. او هم به طور خیلی نامحسوس سرش را کمی تکان داد.
مرا به اتاق خواب برد و روي تخت نشاند و خودش هم کنارم نشست.
– این دوستم یک روانکاوه ماهره. به خاطر تو این همه راه رو کشوندمش این جا. همکاري می کنی باهاش؟
نگاهش کردم. آن قدر حال نزار و بدي پیدا کرده بودم که دل سنگ را هم آب می کرد. اخم هایش به کناري رفت و با لحن آرامی گفت:

محض رضاي خدا باهاش همکاري کن نازي. داري از دست میري. محمد منو می کشه!
نرم و آهسته موهایم را از روي گردنم کنار زد و به پشت سرم فرستاد.
– هیچ خوابیدي؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
– باهاش همکاري می کنی؟
چند لحظه مکث کردم و تنها یک کلمه گفتم:
– آره
خودم هم از این وضع خسته شده بودم. دوست داشتم که اگر راهی هست از این جهنم خلاص شوم. به نظر می رسید حالا که آن ناگفته ها را گفته بودم، بازگو کردنش چندان سخت به نظر نمی رسید. طلسم شکسته شده بود و قفل دهان من باز شده بود.
دوست داشتم این بار از روي دوشم برداشته شود. دوست داشتم که بعد از این همه سال من هم بتوانم مثل دختران هم سن خودم زندگیه نرمالی داشته باشم. زندگی بدون کابوس، خوابی راحت و عمیق و فکري آزاد و رها  

دلم می خواست نفس بکشم. یک نفس راحت. دیگر از تکرار جمله ي
“من خوبم “عقم می گرفت. سالها بود که در جواب تمام سوالها و نگرانی هاي اطرافیان فقط همین جمله را به کار برده بودم. آن قدر زیاد که کهنه و نخ نما شده بود. حقیقت این بود که من خوب نبودم و دیگر نمی خواستم و نمی توانستم به خودم دروغ بگویم.
با انگشت اشاره اش آرام گونه ام را نوازش کرد. ناخوداگاه خودم را کنار کشیدم. سپهر سجادي را صدا کرد درحالکیه نگاهش به من بود گفت که من حاضر به همکاري با او و درمان هستم.
– فقط یه کاري کن سپهر این یکم بخوابه. الان فکر کنم سه چهار روزه که امیرهوشنگ گفت سرجمع هفت ساعت هم نخوابیده.
سپهر نگاهی طولانی به من کرد و رو به بابک گفت:
– یه آرام بخش بهش می زنم که بخوابه.
من خاموش و سرد و مثل یک آدم اهنی به حرف هاي آنها گوش می دادم و هیچ عکس و العملی نشان نمیدادم. درست مثل یک شخص ثالث کاملا بی طرف.آرام بخش تزریق شد و من به عمیق ترین خوابی که تا به حال به یاد داشتم، رفتم. خوابی که هیچ کابوسی در آن بود.
در تمام مدت خواب حس بیداري داشتم. مثل اینکه می دانستم خواب هستم ولی با این حال نیرو و توان برخاستن را نداشتم. البته هیچ علاقه ایی هم به بیداري نداشتم. حس خوبی که تا به حال نظیرش را نداشته بودم. یک خواب فوق العاده عالی.
تمام مدت یک رنگ آبی ملایم پشت پلک هایم بود. مثل دریا موج می انداخت. دریاي یک روز آرام ولی ابري.
مثل این بود که کسی پلک هایم را به طرف پایین می کشید.
بالاخره از خواب بیدار شدم. نیمه شب بود. بابک کنارم خوابیده بود. نگاهش کردم. مثل همیشه یک دستش را زیر گونه اش گذاشته بود. نگاهی به ساعت کنار دستم کردم. چهار صبح بود. زمان را گم کرده بودم. چه روزي بود؟ چقدر خوابیده بودم؟ غلتی زدم و از جا برخاستم.
– بیدار شدي؟
چند لحظه دیگر نشستم. سرم گیج می رفت. نیم خیز شد و دستم را گرفت.
– خوبی؟
– اوهوم. چند ساعته خوابم؟
– چهارده ساعته.
چرخیدم و با حیرت نگاهش کردم. یک ابرویش را بالا انداخت و چراغ کنار تخت را روشن کرد.
– خودم هم ترسیده بودم. دایم می اومدم چکت می کردم ببینم نفس میکشی یا نه؟
دستم را روي پیشانیم گذاشتم. سرم درد می کرد. حس می کردم چیزي درون سرم با هر حرکت قل می خورد و به این طرف و آن طرف مغزم می رود. بی اراده ناله کردم.
– آخ خدا سرم!
از حالت نیم خیز برخاست و کنارم نشست. دستش را روي شانه ام گذاشت.
– مال آرام بخشه. باید یه چیزي بخوري.
گیج و منگ بلند شدم ولی سرم گیج رفت و سکندري خوردم. مچ دستم را گرفت و مرا نگه داشت.
با کمک او به سرویس بهداشتی رفتم. آب سرد به صورتم پاشیدم تا کمی از آن حالت گیجی و رخوت بیرون بیایم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا