" /> رمان دانشجوی شرطی پارت31 ناول97 مرجع کامل دانلود رمان عاشقانه
آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۳۱

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

بعداز گذاشتن مخلفات مثل نان و نوشابه روی میز میخواستم روی صندلی بشینم که ایلیا دستش را به سمتم گرفت و من اول با تردید نگاهش کردم ولی در نهایت دستش را گرفتم و به هدایت او روی پاهایش نشستم.

ایلیا با لبخندی که نشانه ی رضایت از این حالت بود، اولین لقمه را در دهانم گذاشت و از آنجایی که لقمه ی بزرگی بود، مجبور شدم با نوشابه پایینش بفرستم.

وقتی توجه ی نگاه ایلیا به لیوان نوشابه ی دستم را دیدم همان لیوان را به سمت دهان او بردم..

گاهی من برای او لقمه میگرفتم و نوشابه دهانش میگذاشتم و اکثرا او برای من لقمه میگرفت
و عجیب آن جایی که نشسته بودم برایم لذت بخش و بهتر از صندلی های دور میز غذا خوری بود.

وقتی غذا خوردن مان تموم شد، بوسه ای روی گونه ی ایلیا نشاندم و گفتم:

ـ مرسی..

خنده ای کرد که سیبک گلویش کمی بالا و پایین شد و گفت:

ـ نوش جان..

خواستم از روی پاهایش برخیزم که ایلیا دستانش را دورم حلقه کرد و گفت:

ـ بمون.. چند دقیقه دیگه هم همینطور بمون!

ـ پاهات خسته میشن..

ـ فدای سرت، فقط بمون..!

چیزی نگفتم و نشستم که ایلیا دستی به موهایم کشید و گفت:

ـ خیلی ناراحت میشم، وقتی می بینم ناراحتی…

به چشمان نمناکش نگاه کردم..

ـ ناراحت میشم که نمیتونم دلداریت بدم، ناراحت میشم که باعث ناراحتید منم..

دستم را گرفت و بوسه ای مرطوب روی سر انگشتانم نشاند..

ـ از خودم بدم میاید وقتی می بینم تلخ میشوی، وقتی می بینم پوزخند میزنی، وقتی می بینم حالت گرفته میشود..

دستم را چرخاند و بوسه ای کف آن نشاند..

ـ بخدا قسم، عذاب وجدان دارم، خیلی شدید، خیلی خیلی شدید، کارم احمقانه، بچگانه و بی فکرانه بود، حتی یک ثانیه هم به اینکه اگر تو از آن خبر دار شوی فکر نکردم..

بوسه ای روی دستم، جایی میان انگشت اشاره و شستم نشاند..

ـ دلم میخواد زمین دهن باز کنه و منو ببلعه وقتی می بینم با همه ی این ها تو هنوز داری برای نگهداشتن رابطه ی مان تلاش میکنی، درحالیکه هر لحظه و هر دقیقه منی را می بینی که یاد آور
بزرگترین تحقیر زندگی ات هستم..

ـ زیر سایه ی اجبار منو تحمل میکنی..
ولی..

بوسه ای روی مچ دستم زد..

ـ ولی قول میدم همه چیزو درست کنم، قول میدم اینقدر خاطره ی خوب و خوشبختی بهت بدم

که حتی لحظه ای یاد گذشته نیوفتی..
بالاخره دهان باز کرده و گفتم:

ـ قول؟

ایلیا خنده ی جذابی میان همان حال بغض آلودش تحویلم داد و گفت:

ـ قول..!

سرم را روی شانه اش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم، امان از قسمت!

روزی که گریه کنان از دانشگاه بیرون زدم، فکر میکردم دیگر هرگز ایلیا را نخواهم دید و اگر ببینم راهم را کج کرده و به او محل نخواهم گذاشت..

اما حالا ایمان داشتم که همه چیز به قسمت و تقدیر وابسته است.

سرم را بلند کردم و خطاب به او گفتم:

ـ محض اطاعت برای در امان ماندن حمالت احتمالی من در مواقعی که خیلی خشمگینم..!

ایلیا بازهم خنده ی کوتاهی کرد که سیبک گلویش بالا و پایین شد..

ـ چی گلم؟

ـ وقتی عصبی یا ناراحت یا خشمگینم..

ـ هوم..

ـ موضوع بحث رو سریع عوض کن، حواس منو پرت کن، وگرنه منطقی ترین دلیل هایت هم نمیتواند مرا آرام کند.

ایلیا خنده ای کرده و صورتم را قاب گرفت، بوسه ای روی گونه ام نشاند و گفت:

ـ من فدای تو گل بی منطقم بشم..

شانه ای بالا انداخته و گفتم:

همینه که هست!

ایلیا دوباره خندید و بوسه ای بر روی گونه ام نشاند که با پرویی گونه ام را چرخانده و گفتم:

ـ این یکی…

ایلیا سرخوش تر و بلندتر خندید و بوسه ای بر روی گونه ی دیگرم هم نشاند.

دست راستم را نوازش وار بالا آورد و بازهم بوسه ای روی نوک انگشتانم نشانده و با حرکتی نرم انگشتانش را میان آنها فرو برد و دست های مان را بست.

نگاه هر دوی مان روی دستان مان بود که ایلیا گفت:

ـ چرا الک نمیزنی..؟

بوسه ای ریز روی ناخنم زد..

ـ ناخن های خوشگلی داری!

خنده ای کردم و خیره به چشمانش گفتم:

ـ نماز میخونم..

برق تحسین را در چشمانش دیدم و لبخندم عمیق تر شد، ایلیا اینبار بوسه ای روی چشم چپم نشاند که بازهم صورتم را کمی کج کرده و گفتم:

ـ این یکی!

ایلیا بوسه ای دیگر روی چشمم نشاند و در نهایت نفس عمیقی گرفته و سرش را روی سینه ام تکیه زد و گفت:

ـ میمردم اگه به دستت نمی آوردم گلم..
میمردم!!

 

گونه ام را روی سرش گذاشتم، اصلا حرفی نداشتم که بزنم..

گاهی ذهن و قلب آدم پاک میشه، خالی میشه، و حرفی برای زدن نمیمونه..!

با صدای گلو صاف کردن آقاجون هر دوی مان مانند فنر از جا پریدیم و عین مجرم ها یا اشخاصی
که در حال شیطونی کردن هستند شروع کردیم به درست کردن سر و وضع مان.

آقاجون درحالیکه یک ابرویش را بالا انداخته و خیره خیره نگاه مان میکرد گفت:

ـ آشپزخونه جای این کارا نیست!
سریع خواستم آقاجونو از سو تفاهم خارج شان کنم:

ـ نه نه..ما کاری نمیکردیم..

آقاجون همانطور که میچرخید تا برود گفت:

ـ خودم دیدم، برید توی اتاق..

دور از چشم آقاجون مشتی به بازوی ایلیا که ریز ریز میخندید کوفتم باهم و سر به زیر انداخته به اتاق من رفتیم.

ایلیا خنده اش را رها کرد و کمی بلند بلند خندید که چندین مشت جانانه نصیب شد و در نهایت روی تختم افتاد، دستش را به سمت من دراز کرد و گفت:

ـ بیا..

دستم را به دستش دادم که به هدایت او کنارش دراز کشیدم، بازویش را تکیه گاه سرم کرد و
گفت:

ـ میدونم زیر سایه ی اجبار وارد زندگیت شدم..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن