آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۶

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

میدم.. الان میدم گوشی رو دستش…موبایلش را به سمتم گرفت، سرم را به طرفین تکان دادم ولی او با اصرار موبایل رابه سمتم گرفت که مجبوراً قبول کردم…

موبایل را گرفته و به گوشم چسباندم:

ـ الو…

صدای مهربان مهرانه جان مادر ایلیا به گوشم رسید، به طور عجیب و غریبی زیر محبت های بی شمار و بی حد و مرز این زن کم می آوردم و ازش خجالت میکشیدم…

حتی دیروزم از تنها کسی که کمی شرمیدم همین زن بود که صد البته او چیزی نگفته و تنها با تحسین نگاهم میکرد…

ـ سلام دخترم، صبحت عالی، متعالی.. حالت چطوره…خوبی؟

ـ سلام، ممنون خوبم، شما خوبین؟

ـ منم خوبم دخترکم، این ایلیا که اذیتت نکرد دیشب؟ بخدا من بهش اصرار کردم نمونه و شب برگرده ولی اون کی به حرف من گوش میده…

با غیض به ایلیا که درحال برداشتن لقمۀ درست کردۀ من بود نگاه کردم وناخواسته زیر لب زمزمه کردم:

ـ اون همیشه کار خودشو میکنه…

خوشبختانه مهرانه جان نشنید چی گفتم…

ـ عزیزم امشب بیا خونه ی ما، ایلیام که داره میره..از تنها موندن بهتره..بازم توی دلم پوزخندی زدم..

من خیلی وقته تنهام!

ـ ممنون مهرانه جان، مزاحم نمیشم…

ـ چه مزاحمتی گلم، توهم مثل دختر خودمی، با ایلیا بیا خونه ی ما من با پدر بزرگت صحبت میکنم و اجازتو میگیرم..

چقدر احمقانه! توی این سن..
حتی حالا که نامزد دارم و به تعبیری تمام اجازه ام دست ایلیاست هنوز باید زیر جبر آقاجون تن به هرکاری بدم…

شک ندارم اگه مهرانه جان زنگ بزنه به آقاجون دو سوته اجازه ی مرا گرفته و مجبور خواهم بود که به خانه ی مادر ایلیا بروم.

همان بهتر قبل از اینکه پتک دردناک اجبار به فرقم بخوره و خورد و خاکشیر نشدم خودم قبول کنم.

ـ چشم مهرانه جان!

ـ خوشحالم کردی دخترم. زنده باشی.. پس من منتظرتونم.

وقتی تماس را قطع کردم، کلافه دستی در موهایم بردم و نگاهی به میزانداختم.. میل شدیدی به پایین ریختن تمام محتویات آن بر روی زمین داشتم!

از جایم برخاستم، آنقدر ناگهانی که صندلی ام با صدای بدی زمین افتاد، به سمت اتاقم حرکت کردم و زیر لب بر هرکسی که میتوانستم ناسزا گفتم و سعی کردم قبل از سکته کردن جلوی این حالم را بگیرم..

چند مشت آب سرد و چندتا نفس عمیق کمی آرامم کرد..!

 

ساعتی بعد با ایلیا به سمت خانه شان میرفتیم درحالیکه آقاجونم تماس گرفته و نیم ساعتی تنها مرا نصیحت و تهدید کرده بود.

با نفرت نگاهی به ایلیا که بازهم خونسرد درحال رانندگی کردن بود انداختم و زیر لب زمزمه کردم:

ـ پشیمونت میکنم.. پشیمونت میکنم ایلیا آزادمنش..!!!

وقتی ماشین را داخل خونه باغ پدرش متوقف کرد و من توانستم مهرانه جان و هر دو خواهر ایلیا را روی پله ها ببینم، خود را لعنت کردم، ای کاش نمی آمدم!
اصلا دلم نمیخواست خواهرانش را ببینم..

وقتی از ماشین پیاده شدم تازه توانستم گوسفند و قصابی که کنارش ایستاده بود راببینم، چون اولین بارم بود به خانۀشان میرفتم، جلویم گوسفند ذبح کردند، واو.. چقدر لاکچری!

همراه ایلیا از کنار گوسفند ذبح شده عبور کردیم و سر پله ها خانم فربۀ میان سالی همراه اسپند سراغم آمد و حسابی با قربان صدقه رفتن ها و اسپندی که روی زغال دون میریخت خفه ام کرد
طوری که هرچقدرم سعی کردم نتوانستم تحمل کنم و سرفه ام گرفت و ایلیا با دست اشاره کرد که زن بس کند.

و ما بالاخره به بالای پله ها رسیدیم!

مهرانه جان مادرانه در آغوشم گرفت و صورتم را بوسید و گرم احوالپرسی کرد برعکس اون دوتا عجوزه.. باهم داخل شدیم، داخل خانه شان به همان کلاسیکی و مدرنی بود که میشد حدس زد و من همان سال آخر دانشگاه وقتی با ایلیا چت میکردیم میتوانستم از حرف های او وتوصیفاتش درمورد اتاق شخصی اش بدانم.

مهرانه جان دستی پشت کمرم گذاشت و گفت:

با ایلیا برین اتاقش، لباساتونو عوض کنید، راحت باشید…

لبخند زورکی زدم، دلم میخواست بگم نمیخواد همین جا عوض میکنم، هی منو با این سو استفاده گر تنها نکنید..

ولی برخلاف میلم باهم به اتاقش رفتیم که برعکس اتاق من طبقۀ بالا بود و پله میخورد. وقتی ۲۵ پله را بالا رفتیم، سر پاگرد نفسی گرفتم و زیر لب نالیدم:

ـ خدا مخترع پله ها رو لعنت کنه..

ایلیا که ظاهرا شش دونگ حواسش به من بود دستی دور شانه ام انداخت و درحالیکه می خندید گفت:

ـ در این سن و با این قد و هیکل از بالا رفتن چندتا پله تنبلیت میشه؟!

لازم بود بهش بگم که آسم دارم؟ اونم از نوع فوق العاده هادش؟!

خودم را از آغوشش بیرون کشیدم که برای اولین بار مخالفتی نکرد، در اتاقی را باز کرد و وقتی داخل شدم، احساس کردم روحم پنچر شد…

آنقدر تمیز و مدرن با وسایل های براق بود که احساس میکردی اتاق ارواحه..!

ایلیا به سمت دری رفت که ندیده میدانستم اتاق داخل آن نقش کمد را برای او ایفا میکند، بی توجه به او کیف دستی نسبتاً بزرگم را روی کاناپۀ عجیب و غریب چهارگوش داخل اتاق گذاشتم و زیپشو کشیدم، عبامو در آوردم و چپوندم داخلش…

پدرش که اینجا نبود، برادرم که نداشت..خدمتکار مردم که نداشتند.. پس احتیاجی به حجاب آنچنانی نداشتم.. در حقیقت توی خونه، نمیتونستم لباس های زیاد پوشیده رو تحمل کنم..!

پیراهن کوتاه گل گلی که رویش پر از گل های آفتاب گردان بود زیر عبایم پوشیده بودم، ساق نازکی هم جای شلوار تنم بود که بیشتر پاهامو براق نشون میداد،موهامم دم اسبی بسته و توی
آیینه قدی موجود در اتاق نگاهی به خودم انداختم، آرایش زیادی نداشتم و آرایش زیادی احتیاج نداشتم پس آماده بودم…

به سمت در چرخیدم و میخواستم برم بیرون که ایلیا از اتاقک لباس هایش بیرون آمد، لباس راحتی تنش بود و با نگاهی داغ سر تا پایم را براندازکرد..!

با لبخند محوی به سمتم آمد و دستی به گونه ام کشید و گفت:

ـ هیچ وقت فکر نمیکردم زیر اون عبا و حجاب همچین پری فریبنده ای قایم بوده باشه…

دستش را پس زدم و درحالیکه در را باز میکردم گفتم:

ـ منم هیچ وقت فکر خیلی چیزها رو نمیکردم.. ولی اون چیزها سرم آمد..!

ایلیا دنبالم از اتاقش خارج شد و زمانیکه از پله ها پایین می شدیم، ناخواسته دستش را گرفتم که با اندکی تعجب نگاهم کرد ولی بعد با خوشحالی دستم را فشرد که به محض رسیدن به پایین پله ها زدم توی برجکش… دستم را از دستش بیرون کشیدم!

به سمت پذیرایی رفتم و در مبلی کنار مهرانه جان جای گرفتم که ایلیا هم آمد و چسبید به من..

هنوز کسی چیزی نگفته بود که دوباره در سالن باز شد و قوم تاتار ۳ تا خاله ایلیا و دختر های مجرد و متاهل و نوه هاشون ریختن داخل.. لعنتی! همینو کم داشتم!!!

به احترام شان از جایم بلند شدم، خاله هایش برخلاق ظاهر شیک و کیلو کیلو طلایی که به خودشان اویزان کرده بودند مهربانانه بغلم کرده و احوالپرسی کردند..

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن