آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۷

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

سه تا دختر هاشونم متاهل بودند که خواهر ها ته به ته کرده بودند و دخترا عروس های خاله هاشون بودند، اونام دخترای خون گرم و مهربونی به نظررسیدند ولی یکی از مجردها که نمیدونم دختر کدوم خالۀ ایلیا بود وقتی نزدیکم شد، چنان دستمو فشرد که دلم ضعف رفت…!

اولش با تعجب به چشماش که درحال تیر و موشک پرت کردن به من بود انداختم ولی بعد منم دو برابر محکمتر ازاودستشو فشردم طوری که آخی گفت و سعی کرد دستشو از دستم در بیاره
ولی نگذاشتم و همچنان دستشو فشردم تا اینکه دست ایلیا روی پهلوم نشست و دم گوشم گفت:

ـ عزیزم میدونم خیلی دوستم داری، ولی جدی جدی داری دستشو میشکنی..!

دست دختر خالۀ ایلیا رو با ضرب رها کردم و خیره بهش گفتم:

ـ دفعۀ دیگه رو به روی من قرار بگیری، دستتو قلم میکنم، فشردن که سهله!

فکر کنم یک لحظه ترسو توی نگاهش دیدم، ولی بازم با چشماش شروع کرد به تیر شلیک کردن سمت من و پوزخندی زد و رفت…

ملت دیوانه شدن !!!

نگاهی به ایلیا که با چشمای چراغونی نگاهم میکرد انداختم…

اینو! چه دل خجسته ای داره…

ـ چیه؟ فکر نکن واسه خاطر تو این کارو کردم.. واسه خاطر خودم کردم که حدشو بدونه.. وگرنه که اگه از کشته مرده های توهه..تو رو دو دستی تقدیمش میکنم..!

ایلیا بازهم خندید، هیچ حرفی نمیتونه عصبانیش کنه..

بخشکی شانس..!

فشار دیگری به پهلوم وارد کرد و گفت:

ـ توی دانشگاه اینقدر خشن به نظر نمیرسیدی..

دوباره نگاهش کردم و گفتم:

ـ نبودم..! ولی یکی باعث شد بفهمم مهربون بودن و نرم بودن نهایت املیه!

خب.. ظاهرا این جمله بالاخره پنچرش کرد، چرا که لبخندش آرام آرام جمع شد
و نفس عمیقی کشید

بوسه ای روی موهایم نشاند و به خوش و بش همراه خاله ها و دختر خاله هایش پرداخت ولی دستش را ازروی پهلوی من برنداشت.

سالن پذیرایی به آن بزرگی چنان به قلقله افتاده بود که بیا و ببین!

خطاب به ایلیا گفتم:

ـ اینا رو برای چی دعوت کردین؟!

ـ النا!!

خب، روی اقوامش حساسه.. یک کشف دیگر از نامزد اجباری گرامی..!

با کنایه جمله ام رو اصلاح کردم:

ـ اوه ببخشید.. منظورم این بود که دختر خاله های عزیز و کشته مرده های دل خسته تونو چرا دعوت کردین؟ مگه چه خبره؟! آهی کشید..

حقته.. اینقدر آه بکش تا دود شی بری هوا از دستت راحت شم..!

ـ مادر همیشه برای باربیکیو های خانوادگی خواهرانش رو هم دعوت میکنه. بازهم با کنایه گفتم:

ـ اوه یس… چقدر لاکچری.. چقدرخارجکی.. چقدر با کلاس.. عصبی لب زد:

ـ النا بس کن!

با اینکه اکثریت خون گرم و مهربان به نظر میرسیدند ولی با هیچ کدام شان نتوانستم رابطۀ آن چنانی برقرار کنم..

جز دختر بزرگ خالۀ بزرگ ایلیا که یک دختر ۱۰ ساله داشت و پخته تر از همه به نظر میرسید،

آن هم جز حرف های عادی دوتا خانم چیز دیگری بین ما رد و بدل نشد، البته او چندین بار سعی کرد موضوع را به سمت آشنایی من و ایلیا بکشاند که با جواب های کوتاه من متوجه شد عاقلانه به این توضیح دادن اضافه در این مورد ندارم.

ساعت تقریبا ۱۱ بود که خدمتکار آمد و خبر داد سیخ ها و کباب ها آماده ست و باربیکیو را هم آماده کرده اند، اصلا نمیدانستم قرار است چیکار کنیم…

ولی زمانیکه وارد تراس بزرگ و دلباز پشت خانه که رو به باغ هم بود رفتیم و ایلیا سیخ های کباب ها را برداشت و با به سراغ منقل پر زغال رفت توی دلم گفتم: اینکه باربیکیو نیست تازه به دوران رسیده ها..!

و همان لحظه کنار منقل متوجه شدم که باربیکیویی هم وجود دارد، اوه..پیش خودم ضایع شدم

ولی اصلا به روی خودم نیاوردم..

ایلیا موقعی که داشت کباب ها را باد میزد چنان ژست فخر فروشانه ای به خود گرفته بود که برای لحظاتی چشمانم از تعجب گرد شد، کباب باد زدنم افتخار داره آخه؟!

البته اگر دور منم یک دستۀ دختر رنگاورنگ حلقه میزدند و هی تشویقم میکردند چنین ژستی به خودمیگرفتم..به تشویق چندتا دختر پسرا میتونن دست به خودکشی بزنن..چه برسه به فخر
فروشی..!

آرام به ایلیا نزدیک شدم و کنار گوشش گفتم:

ـ بلاخره شغلی که بهت بیاد رو پیدا کردی..بهت تبریک میگم..!

لبخندی زد و ماننده خودم آرام جواب داد:

ـ بی صبرانه منتظر اولین روز از زندگی مشترکمونم، روزی که برای تو جیگر باد بزنم…

بازهم احساس دود خارج شدن از گوش و بینی ام را داشتم، با حرص نگاهش کردم و گفتم:

ـ توی خواب عزیزم..توی خواب حتما می بینی!

بلند خندید و ظاهرا خوشحال از حرص خوردن من گفت:

ـ توی بیداری عزیزم..توی بیداری می بینم!

اصلا از جو موجود در فضا خوشم نمی آمد، احساس تنهایی میکردم، حتی بیشتر از قبل…

به عادت همیشگی که احساس تنهایی میکردم، دستامو بغل کردم و خودم رو کمی از جمع کنار کشیدم، اگه مادر منم زنده بود، الان توی این جمع حضور داشت…

لعنتی اگه مادرم زنده بود من اصلا توی این جمع نبودم.. اون حتما میتونست جلوی این اجبار رو بگیره..

نگاهی به ایلیا انداختم و بغضم گرفت..!

همش تقصیره اونه، همش تقصیره اونه.. چطور یک زمانی عاشقش بودم؟! چقدر آن موقع ها ظاهر بین بودم.. بدون شک من دلباختۀ ظاهر فریبنده اش شده بودم وگرنه که…ایلیا آن زمان ها اخلاقی هم نداشت، دائم درحال مسخره بازی وفخرفروشی کردن به این و آن بود…

شیفتۀ ظاهر و پول و ماشینش شده بودم…

مطمئناً همین بود!

نگاهی به آسمان کردم، صاف و آفتابی با چندین ابر پاره پارۀ سفید رنگ، توی دلم نالیدم:

ـ خدایا میدونم که اشتباه کردم، خدایا میدونم که طرز فکر اشتباهی داشتم، ولی حالا که فهمیدم چیزهایی فراتراز پول و ظاهر مهم است، منو توی چنین موقعیتی قرار دادی..!؟؟

درحال راز و نیاز با خدام بودم که صدای خالۀ ایلیا منو ازاون حس و حال پروند!

به سمتش رفتم و کنارش قرار گرفتم، خواهرها درحال درست کردن سالا بودندوبازار صحبت غیبت شان گررررم بود…

مهرانه جان به سمتم برگشت و گفت:

ـ چرا اون گوشه تنها ایستادی عزیزم… توی جمع غریبگی نکن!

ـ نمیکنم مهرانه جون.. به بوی دود حساسم…دورغ هم نگفتم…آسم دارم دیگه اما حقیقت این بود که من واقعا احساس غریبگی میکردم و این حس همانطور ادامه داشت و حتی سر ناهار هم ازم دور نشد و نتوانستم چیز زیادی بخورم، برای چرت ظهرگاهی هم که به اتاق ایلیا رفتیم، زمانیکه او رفت حمام جناب بوی دود گرفته بود من گوشه ای از تخت دراز کشیده و در خودم مچاله شدم..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن