" /> رمان دلربا پارت ۵۳ - ناول 97
آخرین های منتشر شدهاطلاع از زمان انتشار رمان های انلاین سایتجدیدترین هارمان های انلاینلیست کامل رمان ها

رمان دلربا پارت ۵۳

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

وقتی ماشین رو پارک کردم، پیاده شدم و به طرف در برگشتم که دیدم سهراب داره به طرفم میاد.
دکمه ریموت رو برای بسته شدن در فشردم و از روی ناچاری منتظر سهراب ایستادم.
بهم که رسید، با خوشحالی ظاهری گفتم:
_بفرمایید تو لطفا.

سری تکون داد و پرسید:
_سورن کجاست؟
_این موقع از روز دانشگاه.
_تو کجا بودی؟
یه تای ابروم بالا پرید و چشمام از این همه فوضولی و گستاخیش گرد شد!

دلم می خواست با تشر بگم:
”آخه به تو چه که من کجا بودم؟”
اما بر خلاف میل و خواستم و از روی ادب، با احترام جواب دادم:
_رفته بودم خرید.

و بعد با چشم، به پلاستیک های خوراکی و خرت و پرتی که در دست داشتم اشاره کردم.
آهانی زیر لب گفت و به طرف ورودی ساختمون عمارت قدم برداشت.

عوضی حتی به خودش زحمت نداد تا یکی از این پلاستیک ها رو از من بگیره.
واقعا که عجب آدم نچسب و مزخرفیه!
بیچاره مامان سورن که مجبوره این و تحمل کنه.
دنبالش به راه افتادم و وارد عمارت شدم و یک راست سمت آشپزخونه رفتم و پلاستیک خرت و پرت هارو، روی اپن قرار دادم.

یه مقدار میوه شستم و داخل بشقاب گذاشتم و برای سهراب بردم و رو به روش قرار دادم.
خواستم دوباره داخل آشپزخونه برگردم که صداش مانعم شد:
_ببینم شما قصد بچه دار شدن ندارید؟
متعجب به سمتش برگشتم و پچ زدم:
_چی! بچه؟

پوزخندی زد و گفت:
_یه جوری میگی بچه انگار اصلا نمی دونی چی هست!
کلافه از دستش، چشمام و در حدقه چرخوندم و گفتم:
_می دونم اما برای بچه دار شدن خیلی زوده! من و سورن تازه یکسال که ازدواج کردیم.

_به نظرت یه سال زمان کمیه؟
سری تکون دادم و با خودسری زمزمه کردم:
_از نظره من آره…زمان خیلی کمیه.
_نکنه مشکلی چیزی داری که بچه نمی خوای!؟

با سوال ناگهانی و طعنه آمیزش رسما وا رفتم و به زمین میخکوب شدم.
اصلا انتظارش و نداشتم که در کمال بی شرمی همچین حرفی رو بزنه.

جا خوردگی و سکوت ناشینم رو که دید، پوزخندش پر رنگ تر شد و بدتر از قبل ادامه داد:
_من دوماه قبل این موضوع رو پیش کشیدم…اگه مشکلی این وسط وجود نداشت تو الان باید حامله می بودی.
وای خدایا من و بکششششششش.

این چه قدر رو مخ تر از اشکان و سورن!
با حرص دستام و مشت کردم و گفتم:
_من مشکلی ندارم…فقط فعلا تو این سن و سال بچه نمی خوام

نگاهش و ازم گرفت و بی توجه به اعتراضی که کرده بودم، موبایلش و از داخل جیب کت مارکش بیرون آورد.
در حالی که تند تند داشت شماره می گرفت، نجوا کرد:

در حالی که تند تند داشت شماره می گرفت، نجوا کرد:
_برای فردا براتون وقت میگیرم.
تقریبا داد زدم:
_وقت چی؟
_آزمایش کلی…هم برای تو و هم برای سورن.

عصبی ضربه به پیشونیم کوبیدم و روی نزدیک ترین مبلی که قرار داشت ولو شدم.
چه قدر لجباز و یک دنده بود!
با میل و خواسته ی خودش، برای فردا قرار گذاشت و وقتی خیالش راحت شد، تماس و قطع کرد.

_فردا ساعت هشت برید آزمایشگاه نزدیک شرکت.
یعنی اون لحظه دلم می خواست به سمتش حمله ور بشم و از شدت عصبانیت خر خرش و بجوم.

آخه من نمی دونم بچه ی من و سورن رو کجای دلش می خواد بزار!
به بچه چیکار داره دیگه؟
از روی مبل بلند شد و به طرف دره ورودی قدم برداشت و گفت:
_سورن که اومد حتما بهش برای فردا بگو…هر چند خودم بهش زنگ می زنم.
پوفی کشیدم و گفتم:
_باشه.

سری تکون داد و خواست خداروشکر شرش و کم کنه اما لحظه آخر پشیمون شد.
با غیظ روی پنجه پاش چرخید و نگاه تهدید آمیزی بهم انداخت.

_اگه مشکلی وجود داشته بشه من مجبور میشم برای سورن همسر دیگه ای انتخاب کنم.

در جوابش با تشر غریدم:
_من هیچ مشکلی ندارم.
_امیدوارم همین طور باشه که میگی.
این رو گفت و بالاخره رفت.

* * * * *

عصبی تو جام غلتی زدم و به پهلو خوابیدم که صدای گیرای سورن بلند شد:
_چرا کلافه ای؟ چیشده؟
غضبناک غریدم:
_هیچی!

_برای هیچی اینجور اخمات رفته تو هم؟ تو معمولا شبا حتی زودتر از من خوابت می بره اما الان مشخصه که به شدت کلافه ای.

دیگه نمی تونستم بیشتر از این همه چیزو توی خودم بریزم، پس به طرفش چرخیدم و گفتم:
_بابات بهت زنگ زد؟
_آره.

_یعنی تو با بچه دار شدن مشکلی نداری؟
خیمازه ای از سره خستگی کشید و نگاهی به ساعت انداخت.
آروم زمزمه کرد:
_ساعت ۱۲ شب می خوای بحث بچه رو باز کنی؟

با بد پیلگی دوباره سوالم و تکرار کردم:
_مشکلی نداری؟
قاطع جواب داد:
_نه! چرا باید داشته باشم؟ تو سنت کمه اما متاسفانه سن من داره برای بابا شدن روز به روز از مرز استانداردش می گذره.

پوفی کشیدم و چیزی نگفتم که ادامه داد:
_تو چی؟ تو بچه دوست داری؟
_البته! اما خب می ترسم.
_از چی؟
_نمی دونم! ولی می ترسم…ترس از اینکه مادر خوبی نباشم و با از عهده نگه داری و بزرگ کردنش بر نیام.

خندید و آروم گونم رو بوسید.
_بر میای…مطمئنم که بر میای.

خندید و آروم گونم رو بوسید.
_بر میای…مطمئنم که بر میای.
لبخند تلخی زدم که دستش روی شکمم نشست و من رو بیشتر به طرف خودش کشید.

مخمور نگاهم کرد و گفت:
_خب! برای بچه دار شدن باید دست به کار بشیم دیگه.
متعجب بهش زل زدم.
مثل اینکه اگه بحث بچه رو باز نمی کردم به نفعم بود!

به این تعجبم لبخندی زد و دستش رفته رفته به طرف پایین تنم سوق پیدا کرد.
از روی شلوار تنگی که پوشیده بودم فشاری به واژنم آورد و گفت:
_می خوای همین جوری من و نگاه کنی؟
همین سوالش کافی بود، تا کاملا خودم و ببازم و از جام بلند بشم.

من همیشه بی تاب سورن بودم و برای لمس کردنش لحظه شمارش می کردم.
به طرفش خیز برداشتم و پاهام رو دو طرف پاهاش گذاشتم و روی آلتش نشستم.

هنوز بزرگ و سخت نشده بود ولی در عرض چند ثانیه این اتفاق می افتاد.
دست‌ هام رو دور گردنش پیچیدم و به یک آن شروع کردم به بوسیدنش!

همون‌طوری که پیش‌ بینی کرده بودم، بعد از چند لحظه، آلتش زیرم سخت و تحریک شد، اون‌ قدری که سرش از گرمکنش بیرون زد. دست‌ هاش به زیر تاپم رفتن و پوست نرمم رو احساس کردند.

ماهرانه برای تحریک کردن من انگشتاش رو تکون میداد و روی سینه هام می کشید.

نفس کم آوردم و سرم رو عقب کشیدم که گفت:
_تو بهترین سینه‌ ها رو داری و همین طور بهترین واژن و بهترین لب‌ها.

لبخندی زدم که سرش و جلو آورد و به آرومی من رو بوسید و نفسش رو توی دهنم رها کرد. چشم‌هاش باز بودند و به چشم‌ هام نگاه می‌کردند.

صورتش و با دستام قاب گرفتم و رو بدنش پایین اومدم و گفتم:
_و منم مطمئنم که تو سکسی ترین آلت رو داری!

دست‌ هام روی شکمش نشست و آهسته به سمت سینه‌ های ستبرش بالا اومد.
_زیباترین چشم‌ ها، سکسی‌ترین شونه‌ها.
دستم رو روی قسمت چپ سینه‌ اش نگه داشتم.
_و یه قلب بزرگ.

لب‌هاش رو لب‌هام لرزید و چشم‌هاش در واکنش به حرفم گشاد شد.
لحظه‌ ای طول کشید تا تمجیدم رو هضم کنه و یک باره دیگه من رو ببوسه.

لباسم رو از بالای سرم خارج کرد تا بتونه صورتش رو بین سینه‌هام ببره.
وقتی لباس و سوتینم رو کامل در آورد، لیسی به سینه هام زد و با زبونش اون قسمت رو پوشوند.
در همین حین شورتم رو به باسنم فشار می‌داد.

شلوار گرمکنش رو به تندی پایین دادم تا آلتش بتونه آزاد باشه.
با اون وضعی که من نشسته بودم شورتم نمی‌تونست کاملا پایین بیاد، پس روی پاهام ایستادم، چرخیدم، و شورت و شلوارم رو پایین کشیدم.

اوفی کشید و گفت:
_اووووووف.
چند ثانیه دیگه بهش وقت دادم تا باسنم رو دید بزنه، بعد چرخیدم و دوباره پاهام رو دو طرف پاهاش گذاشتم.
آلتش رو به لب پایینیم فشار دادم و به آرومی توی دهنم فرو بردم.

چند ثانیه دیگه بهش وقت دادم تا باسنم رو دید بزنه، بعد چرخیدم و دوباره پاهام رو دو طرف پاهاش گذاشتم.
آلتش رو به لب پایینیم فشار دادم و به آرومی توی دهنم فرو بردم.

آلتی رو که تموم فانتزی‌هام رو به واقعیت می‌رسوند.
به رون‌هام چنگ زد و من رو روی آلتش نشوند و تا انتهاش رو توی واژنم برد.
انگار که نمی‌ تونست به اندازه کافی صبر کنه تا بدنم باهاش سازگار بشه، وادارم کرد که پاهام رو از هم فاصله بدم تا بتونه تموم من رو داشته باشه.
تموم خیسی و تنگی رو.

روی تخم‌ هاش نشستم و اینچ به اینچ آلتش رو درونم احساس کردم.
شونه‌هاش رو چنگ زدم و طوری از این مرد لذت بردم که هیچ زن دیگه‌ای این لذت رو تجربه‌ نکرده بود.

در حالی‌که داشت خودش رو به درونم می‌کوبید، به چشم‌هاش زل زدم.
آلتش هنوزم برام بزرگ بود.
برای سوراخ تنگ من و آلت کلفت اون.

رون‌هام رو گرفت و من رو در حالی روی آلتش بالا و پایین کرد که نگاهش رو توی نگاهم قفل کرده بود.
آروم گفت:
_من عاشق همین واژن تنگت شدم.

توی اون وضعیت که داشتم جر می خوردم، اخم کردم و گفتم:
_فقط واژنم؟
_نه…همه چیزت.

لبخندی زدم و به تکون دادن خودم روی اون آلت سیخ شده که درونم شالاپ و شولوپ می کرد، ادامه دادم که گفت:
_امشب یه بچه درون رحمت می کارم تا بابام دست از سرم برداره.

انگشت‌ هام توی موهاش فرو رفت. همون‌طوری که خودم رو روی آلتش به عقب و جلو حرکت می‌دادم، بوسیدمش.
می‌تونستم ترشحات کرم مانندم رو که آلتش رو پوشونده بود احساس کنم.

بیشتر آلتش رو در بر گرفته بود و باعث ایجاد استخری تا روی تخم‌ هاش شده بود.
محکم بوسیدمش و نوک سینه‌ هام رو به قفسه ی سینش کشیدم تا بیشتر تحریک بشه.

آلتش بهترین قسمت ماجرا نبود.
این نزدیکی و صمیمیت بینمون بهترین بخش سکس بود.
من عاشق این بودم که دست‌هاش رو روی تموم نقاط بدنم، موهام و سینه‌ هام احساس کنم.

عاشق حسی بودم که وقتی با لب‌ هاش مهر خاموشی به لب‌هام می‌زد، داشتم.
عاشق داشتن یه رابطه ی قوی و پر شور و شوق با یه مرد قدرتمند بودم.

سرم و عقب کشیدم و با صدای دو رگه ای گفتم:
_قسمت جذاب بچه دار شدن همین سکسش!
در جوابم خندید و من بی حرکت موندم.
اجازه دادم تا آلتش درون واژنم بمونه تا برای دور دوم آماده بشیم.

بعد از چند دقیقه کوتاه، آماده شد تا یک باره دیگه سکس کنیم.
از روش بلند شدم و بی جون روی تخت افتادم که اینبار اون روم خیمه زد.
انگار هیچ جوره سیر نمی شد.

سرم و روی بالش گذاشتم که خودش رو بین پاهام جا داد.
بعد من رو محکم و عمیق کرد.

در حالی‌که نفس نفس می‌زد و عرق می‌کرد، صورتش رو روی گردنم گذاشت.
هیچ‌ وقت تا حالا اینجوری گاییده نشده بودم.
لذت بود و لذت!

سرم و روی بالش گذاشتم که خودش رو بین پاهام جا داد.
بعد من رو محکم و عمیق کرد.

در حالی‌که نفس نفس می‌زد و عرق می‌کرد، صورتش رو روی گردنم گذاشت.
هیچ‌ وقت تا حالا اینجوری گاییده نشده بودم.
لذت بود و لذت!

هیچ مردی جز اون، نیرو‌ و استقامت ممکن رو برای تا این حد ادامه دادن نداشت.
هیچ مرد دیگه‌ای نمی‌تونست باعث بشه برای بار دوم ارضا بشم.

پاهام رو بیشتر از هم باز کردم و به اوج رسیدن رو احساس کردم که مثل آتیشی من رو می‌سوزوند.
به رون‌هاش چنگ زدم و همون‌طور که با ارضا شدن، آبم آلت بزرگ و کلفتش رو خیس کرده بود، اون رو به سمت خودم کشیدم.

بیشتر آلتش از آب هر دومون پوشیده شده بود.
هم‌زمان با به اوج رسیدنش ناله کرد و اینبار درونم رو با ابش یکی کرد.
وقتی کارش رو تموم کرد، آلتش درونم تکون شدیدی خورد.

اون‌قدر آب توی واژنم جمع شده بود که تا صبح ملحفه‌ ها رو خراب می‌کرد.
نفس عمیقی کشید و یک ضربه دیگه زد و آلتش و از درونم بیرون کشید و کنارم روی تخت افتاد.

با چشمای نیمه باز نگاهش کردم که یکی از نوک سینه هام رو در دست گرفت و پرسید:
_به نظرت حاملت کردم؟
_با این حجم از آب اگه حامله نشده باشم، دیگه باید حتما بریم آزمایش!

خودش و به سمتم کشید و همون فاصله میلی متری بین مون رو از بین برد.
در حالی که دستاش در حال بازی با سینه هام بود، گفت:

_در هر صورت فردا میریم یه آزمایش کلی.
_چرا؟
_چون حوصله ی بحث با بابام رو ندارم.

کلافه نگاهم و ازش گرفتم و گفتم:
_فردا باید یه تایم با ارزش رو پای یه کار بیهوده تلف کنیم.
_چاره ای نیست عزیزم.
این رو گفت و آروم چشماش و روی هم گذاشت.

* * * * *

با صدا شدن اسمم، آروم اوراقی که مربوط به آزمایش من و سورن بود رو، در دستم فشردم و از روی صندلی انتظار بلند شدم.
از صبح تا حالا معطل این چهار تا آزمایش بودیم و حالا درست وقتی که نوبتمون شده بود، سورن باید می رفت دانشگاه و به کلاسش می رسید!

کلافه از این اوضاع، به طرفش برگشتم و نالیدم:
_نمیشه نری؟
_نه…باید برم کلاس دارم…تو برو این آزمایش رو نشون دکتر بده و بعدم برو خونه.

سری تکون دادم و ازش خداحافظی کردم.
با این فکر که نه من و نه سورن هیچ مشکلی نداریم و خیلی زود کارم پیش دکتر تموم میشه، به طرف اتاق رفتم و وارد شدم.
همین که قدم اول رو داخل اتاق گذاشتم، چشمم به زنی تقریبا مسن با روپوش سفید افتاد که داشت با لبخند نگاهم می کرد.

متقابلا لبخندی زدم و گفتم:
_سلام…خسته نباشید.
_سلام عزیزم…لطفا بیا داخل.
از لحن گرم و دوستانش، انرژی گرفتم و کامل وارد اتاق شدم و در رو هم پشت سرم بستم.

برگه هارو روی میز خانم دکتر قرار دادم و خودم روی صندلی که مقابلش قرار داشت نشستم.

برگه هارو روی میز خانم دکتر قرار دادم و خودم روی صندلی که مقابلش قرار داشت نشستم.
نگاه موشکافانه و براقش و بهم دوخت و پرسید:
_تنها اومدی؟

این سوالش حاکی از این موضوع بود که غالبا زوج ها به ایشون مراجعه می کنن!
نه یه زن تنها…
لبخند زورکی زدم و جواب دادم:
_همسرم یه کاری براش پیش اومد، مجبور شد که بره.
_آهان.

و بعد برگه ها رو برداشت و نگاهی بهش انداخت.
اولین برگه ها متعلق به آزمایش من بود.
دقیق بررسی شون کرد و گفت:
_خب عزیزم شما چند وقت که ازدواج کردید؟
_تقریبا نزدیک به دو سال.

_یعنی تو و همسرت فکر می کنید که قطعا باید توی این دو سال بچه دار می شدید؟
تند گفتم:
_نه نه…من و همسرم مشکلی نداریم ولی پدر شوهرم…خب! امممم…اون گیر داده.
تا ته ماجرا رو رفت و لبخندی زد.

برگه های من رو، روی میزش قرار داد و گفت:
_به نظر میاد تو مشکلی نداری عزیزم…ولی برای اطمینان معاینت هم می کنم.
با خجالت سرم و پایین انداختم و چیزی نگفتم که مشغول بررسی برگه های آزمایش سورن شد.

کم کم اون لبخندش محو شد و جاش و به اخم عجیبی داد.
از این رفتار و تغییر ناگهانیش استرس بدی به جونم رخنه کرد و مضطربانه پرسیدم:
_مشکلی وجود داره خانم دکتر؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_علم خیلی پیشرفت کرده…امیدوارم بشه درمانشون کرد.
با تموم شدن جملش، احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد.

کل بدنم به یکباره یخ بست و چشمام سیاهی رفت.
هضم حرف دکتر به شدت برام سخت بود و مدام توی ذهنم اکو میشد.
”علم خیلی پیشرفت کرده…امیدوارم بشه درمانشون کرد”
یعنی سورن من عقیم؟؟؟
عقیم!؟

نه نه خدایا باورم نمیشه.
اخه چه طور ممکنه!
چه طور ممکنه حتی خودشم این موضوع رو ندونه؟
شاید دکتر داره اشتباه می کنه.

با این فکر، تند سرم و بالا بردم و با صدایی لرزون نالیدم:
_یعنی…میگید…شوهره من…عقیم؟
متوجه شد که حرفاش دور از انتظار منه، پس سعی کرد یه جوری دلداریم بده.

_عزیزم عقیم نه…حتما میشه درمانش کرد.
با حالی خراب سرم و بین دستام گرفتم و اجازه دادم اشکای مزاحمم ببارن.
بیچاره سورن…
مرد مغرور من اخه چرا باید همچین بلایی سرش بیاد؟

اون هم درست وقتی که پدرش انقدر روی وارث آوردن پا فشاری می کنه.
سورن من اگه همچین چیزی رو بفهمه…
اگه بفهمه که عقیم شده قطعا خرد میشه و غرورش می شکنه!
دکتر کلافه نفس عمیقی کشید و به سمتم اومد.

سورن من اگه همچین چیزی رو بفهمه…
اگه بفهمه که عقیم شده قطعا خرد میشه و غرورش می شکنه!
دکتر کلافه نفس عمیقی کشید و به سمتم اومد.

دستش و روی شونم قرار داد و با لحن مهربونی پچ زد:
_عزیزم گریه نکن…چرا الکی داری برای خودت می بری و می دوزی! من که گفتم، میشه درمانش کرد…فقط باید من و همکارم شوهرت رو ببینیم…بهت قول میدم کمتر از چند ماه مشکلش بر طرف میشه.

اشکام و به سختی پاک کردم و پوزخندی زدم.
چند ماه؟
سهراب توی این چند ماه روزی هزار بار سورن رو داغون می کنه.

با حرفاش مرد من رو نابود می کنه.
از همه مهمتر!
سورن در حدی مغروره که اگه این حرفای دکتر رو بشنوه، به کلی خودش رو می بازه و به هم می ریزه.
با بغض گفتم:
_دکتر…اخه چه طور این اتفاق برای شوهرم افتاده؟

از روی میزش چند پر، دستمال کاغذی بهم داد و مجدد پشت میزش برگشت.
_تو اول اشکات و کامل پاک کن عزیزم.
سری تکون دادم و تند اشکام و پاک کردم.
دکتر ادامه داد:
_احتمالا این مشکل تازه براش پیش اومده…تصادف یا ضربه خیلی شدیدی بهش وارد نشده؟

چشمام و تنگ کردم و به فکر فرو رفتم.
تصادف؟
ضربه شدید!
ناگهان جواب گنگی در ذهنم جرقه زد و تصادف اخیر سورن رو به یاد آوردم.
تصادفی که فکر می کردم مهم نیست!

اما حالا می بینم که همون تصادف، داره باعث چه بدبختی هایی در زندگی مشترکم با سورن میشه.

بازدمم رو با حرص بیرون فرستادم و گفتم:
_حدودا دو ماه پیش یه تصادف خفیف داشت…اما فقط پاش شکست.
_احتمالا به خاطر همونه…جلسه ی بعدی حتما با همسرت بیا.

و بعد توی کاغذی که مقابلش قرار داشت، مشغول نوشتن چیزی شد.
برای توضیح چیزی که داشت می نوشت، زمزمه کرد:
_یه معاینه توسط همکارم بشه بد نیست.
این رو گفت و ته دلم رو به شدت خیلی کرد.
انگشتام و در هم قفل کردم و با کمی من و من پرسیدم:
_مشکلش بر طرف میشه خانم دکتر؟
_انشالله.
_این یعنی نه؟
خندید.

_چرا آخه اینطور فکر می کنی دختر خوب؟ یکم مثبت گرا باش.
بی رودرواسی گفتم:
_من خودم دکترای عمومی دارم…شوهرمم استاد دانشگاه…خوب می دونم که دکترا برای راحت کردن خیال بیمار این حرفا رو می زنن…پس لطفا با من صادق باشید.
لب پایینش رو گزید و با مهربونی نگاهم کرد.

از چشماش مشخص بود که کاملا من رو درک می کنه، اما من توی وضعیتی نبودم که به درکش نیاز داشته باشم.
من الان فقط محتاج یه جمله بودم.
جمله ای که بگه سورن من، همسر مغروره من خوب میشه.

فقط همین رو می خواستم بشنوم.
عینکش و از روی صورتش برداشت و کاغذی که چند دقیقه پیش در حال نوشتش بود رو، روی برگه های آزمایش قرار داد.
آروم نجوا کرد:

آروم نجوا کرد:
_مشکلش بر طرف میشه…نگران نباش.
نفسی از روی آسودگی کشیدم و با خیالی تقریبا آسوده به پشتی صندلی تکیه دادم.
توی این چند ماه تا وضعیت سورن درست بشه، نباید اجازه بدم کسی چیزی بفهمه.
مخصوصا سهراب تهرانی!

از روی صندلی بلند شدم و به طرف دکتر رفتم که گفت:
_فردا همین ساعت با شوهرت بیا.
_چشم.

برگه ها رو داخل کیفم قرار دادم و بعد از خداحافظی از دکتر از اتاقش و بعد از بیمارستان بیرون زدم.

ماشینم و توی یه کوچه خلوت، نزدیک بیمارستان پارک کرده بودم و برای رسیدن بهش تقریبا باید مسیر طولانی رو می رفتم.
عوضش در طول مسیر خوب می تونستم فکر کنم و افکار وحشتناکم رو سامان ببخشم.

تموم مدتی که داشتم به سمت ماشینم قدم بر می داشتم، به این فکر می کردم که چه طور این موضوع رو به سورن بگم!
چه طور بگم که غرورش خرد نشه؟
و یا چه طور راضیش کنم که به سهراب چیزی نگه؟

انقدر به این چند سوال فکر کردم که نفهمیدم کی به ماشینم رسیدم.
خوب شد موقع رفت با ماشین من اومدیم، وگرنه الان تا عمارت باید با تاکسی بر می گشتم.

کوچه خلوت بود و هوا هم گرم!
برای همین تند دره ماشین و باز کردم و خواستم سوار بشم که ناگهان چیزی مقابل بینیم قرار گرفت و قبل از اینکه بتونم دست و پا بزنم و یا دادی بکشم، بیهوش شدم و پلک هام روی هم افتاد.

* * * * *

با دیدن کابوس وحشتناکی، ترسیده از خواب پریدم و توی جام نشستم.
در حالی که بی وقفه، نفس نفس می زدم نگاهی به اطرافم انداختم و خواستم سورن رو صدا بزنم اما با دیدن اون محیط نا آشنا و سرویس خواب قرمز رنگ، همه چیز به یکباره از ذهنم پرید و مغزم به کل قفل کرد!

کم کم همه چیز جلوی چشمام جون گرفت و تموم ماجرا ها برام تداعی شد.
ماجرای عقیم شدن سورن و بیهوش شدنم توی اون کوچه خلوت!

و حالا فقط یک سوال پیش میومد…
اینکه من کجا هستم؟
وحشت زده از تختی که روش به خواب رفته بودم، پایین اومدم و به طرف تنها دره اتاق رفتم.

هراسان دستگیره به سمت پایین کشیدم اما باز نشد.
یه عوضی قفلش کرده بود.
به سختی آب دهانم و قورت دادم و چند مشت محکم به در کوبیدم و داد زدم:
_آهای…کسی اون بیرون هست؟

چند ثانیه ای مکث کردم اما جوابی نشنیدم.
عربده کشیدم:
_لعنتییییییییییی…بیا این درو باز کن…تو چه خری هستی؟

.
عربده کشیدم:
_لعنتییییییییییی…بیا این درو باز کن…تو چه خری هستی؟
بازم صدایی نیومد.

اینبار با لگد به جون در افتادم و هر چه قدر در توان داشتم به خرج دادم و ضربه های محکمی به در کوبیدم.
اما نتیجش فقط خسته کردن خودم بود.
نه کسی در رو باز کرد و نه صدایی شنیده شد.

کلافه و البته ترسیده پشت در نشستم و زانوی غم بغل گرفتم.
از شدت ترس و هیجان حتی نمی تونستم یه قطره اشک بریزم.
قلبم به طور غیره طبیعی به قفسه سینم می کوبید و عرصه رو برام تنگ تر می کرد.

واقعا مونده بودم چیکار کنم.
هر کسی جای من بود و توی یه جای نا آشنا بهوش میومد، حتما سکته رو می زد.
اما منه لعنتی چه قدر سگ جون بودم.

مدتی توی اون وضعیت قرار داشتم و به این فکر می کردم که چه خاکی توی سرم کنم که دیدم هیچ راه حلی وجود نداره جز اینکه بفهمم پشت این دزدیده شدنم چه شخصی مخفی شده و چه سودی می بره!

این اتاق حتی یه پنجره هم نداشت تا بتونم حداقل ببینم کدوم قبرستونی هستم و موقعیتم از چه قراره.
لعنتی فقط دیوار بود و دیوار.
ناچارا از روی زمین بلند شدم و با نا امیدی ضربه دیگری به در کوبیدم.

نالیدم:
_یکی بیاد این درو باز کنهههههههههه.
بر خلاف تصورم که فکر می کردم اینبار هم هیچ اتفاقی نمیوفته، دستیگره به سمت پایین کشیده شد و صدای چرخونده شدن کلید در قفل، در فضا پیچید.
یک قدم به عقب برداشتم و مضطربانه به دره اتاق زل زدم.

بالاخره در باز شد و قامت شخصی که فکر می کردم برای همیشه از زندگیم بیرون رفته، میون چهارچوب در نمایان شد.

ناباورانه چندین بار پلک زدم و دستم و جلوی دهانم بردم و هینی کشیدم.
انتظار دیدن هر کسی رو داشتم اِلا اشکان!

مثل همیشه، از اون پوزخند های معروفش بی نصیبم نذاشت و در حالی که دستش و به کمرش تکیه زده بود، گفت:
_سلام زن داداش! چیه چرا انقدر تعجب کردی؟ انتظار داشتی شخص دیگری رو ببینی؟

در حدی از دیدنش ماتم برده بود که حتی نتونستم کلمه ها رو کناره هم قرار بدم و حرفی هر چند مزخرف به زبون بیارم.
سکوت ناشیانم رو که دید، پوزخندش بیشتر جون گرفت و ادامه داد:
_چیشده! اون زبون یک متریت رو موش خورده؟

بالاخره به خودم اومدم و نفس عمیقی کشیدم.
از ترس برق چشمای مشمئز کنندش، یه قدم به عقب برداشتم و با تپه تپه گفتم:
_از…من…چی…می خوای؟

_نترس…با تو کاری ندارم.
تعجبم بیشتر شد.
اگه با من کاری نداشت، پس اینجا چیکار می کردم؟
چرا من رو دزیده بود!

افکارم و به زبون آوردم و با تشر پرسیدم:
_اگه با من کاری نداری پس چرا من رو دزدیدی؟ هاااااان؟ چی ازم می خوای؟

نوشته رمان دلربا پارت ۵۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن