آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۱۱

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

به اردلان خیره شدم و با صدای خونسردی گفتم:
_فقط داشتیم صحبت میکردیم همین درمورد چیز خاصی نبود که به تو مربوط باشه!
با چشمهای ریز شده مشکوک بهم خیره شد که صدای لرزون تینا بلند شد:
_من باید برم خداحافظ طهورا
عمیق بهش خیره شدم و گفتم:
_خداحافظ
به مسیر رفتنش خیره شده بودم میدونستم تینا داره یه چیزی رو از من پنهون میکنه و یه جای کار این وسط میلنگه اما چی خدا میدونست ، من باید حتما میفهمیدم حس خوبی نسبت به مرگ اردوان نداشتم اون لحظه درکی نداشتم و فقط به خواهرم فکر کردم به اینکه جشن ازدواجش خراب نشه اما الان میخواستم بفهمم واقعیت رو اینکه بخاطر چی من خودم رو قربانی کردم! فقط یه دلیل میخواستم همین.
_چرا اینجوری تو پارک قایمکی با تینا قرار گذاشتی !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_دلم برای خواهرم تنگ شده بود میخواستم اینجا ببینمش ، نمیخواستم جایی که تو دید هست قرار بزاریم تا براش مشکلی پیش بیاد.
_چرا تو قربانی شدی منظور تینا چی بود از زدن این حرف !؟
میدونستم اردلان این سئوال رو میپرسه خودم رو برای شنیدن هر سئوالی آماده کرده بودم
_اون بحث هیچ ربطی به تو نداشت
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید چشمهاش سرد شد و با صدایی یخ زده گفت:
_هر چیزی که به تو مربوط باشه به منم مربوط الان راه بیفت نمیخوام بیشتر از این تو همچین جایی باشم.
بعدش خودش راه افتاد که من هم دنبالش حرکت کردم ، شانس آوردیم اردلان از اول نیومده بود و حرف های من و تینا رو نشنیده بود وگرنه خیلی بد میشد!
* * * * * *
با دیدن سر و صورت زخمی اردلان با ترس به سمتش رفتم و گفتم:
_چیشده چه بلایی سرت اومده چرا این شکلی شدی !؟
چشمهاش رو به چشمهام دوخت که وحشت کردم ، چشمهاش بشدت قرمز و خمار شده بود صدای کشیده اش بلند شد:
_میخواستم همشون رو پاره کنم پتیاره ها
به سختی فقط تونستم بگم
_چرا !؟
_داشتند میگفتند زنت هرزه اس با داداشت بوده ، عاشقش بوده بخاطر اینکه بکارتش رو ازش نگرفته نقشه کشیده اون و به اتاق خواب کشونده وقتی دیده سرانجام نداره اردوان رو کشته.
با شنیدن این حرف چشمهام پر از اشک شد چقدر پست و حقیر بودند آدم هایی که بدون فهمیدن ماجرا قضاوت میکردند ، آه تلخی کشیدم و گفتم:
_همشون دروغ گفتند
خندید با صدای بلند بی وقفه وقتی خنده اش تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:
_همشون رو کتک زدم هیچکس حق نداره به زن من بگه هرزه هیچکس.
با شنیدن این حرفش میون گریه لبخندی روی لبهام نشست یه حس خیلی خوبی بهم دست داد
_چرا ازش طرفداری کردی مگه ازش متنفر نیستی !؟
_ازش متنفرم خیلییییی زیاد!!!!!
با شنیدن این حرفش لبخند روی لبهام ماسید با بهت بهش خیره شدم که دستش روی صورتم نشست و در حالی نوازشش میکرد گفت:
_جز من هیچکس حق نداره بهش توهین کنه اون زن منه هر کاری انجام داده باشه باز هم اون زن منه محرم منه مال منه نمیزارم هیچکس بهش توهین کنه هیچکس حق نداره.
چقدر خودخواه بود فقط برای تعصب خودش داشت اینجوری میگفت شاید هم بخاطر آبروی خودش!
_خیلی خودخواهی
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد حس خاصی تو نگاهش موج میزد نمیدونستم دقیقا چی بود شاید تنفر بود شاید هم دوست داشتن! اما نه دوست داشتن نبود غیر ممکن بود اردلان حتی ذره ای من رو دوست داشته باشه مثل اینکه یادم رفته بود من قرار بود قصاص بشم به جرم قتل داداش اردلان ، اردلان چجوری میتونست عاشق قاتل داداشش بشه یا دوستش داشته بشه چ زندگی مزخرفی!

داخل اتاق اردلان نشسته بودم و یه سری از ترجمه هارو چک میکردم که بی هوا در اتاق باز شد نگاهم به آزاده افتاد که اومده بود داخل اتاق با یاد آوری اون روز و لحظه ای که در حال بوسیدن اردلان دیدمش اخمام رو تو هم کشیدم و دوباره مشغول بررسی ترجمه ها شدم مثلا ، چون اصلا هواسم سرجاش نبود بااومدن آزاده!
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش سر بلند کردم بهش خیره شدم و با لحن بدی گفتم:
_کور که نیستی داری میبینی.
با شنیدن این حرف من چشمهاش گشاد شد چند بار دهنش باز و بسته شد که دوباره در اتاق باز شد و اینبار اردلان اومد داخل اتاق آزاده به سمتش رفت که صدای سرد و خشک اردلان بلند شد:
_اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید ، که صدای پر از ناز و عشوه آزاده بلند شد:
_اومدم تو رو ببینم
اردلان با اخم بهش خیره شد و گفت:
_بهت گفته بودم دیگه حق نداری بیای اینجا مثل اینکه یادت رفته !؟
با شنیدن این حرف اردلان هم متعجب شدم هم ته دلم ذوق کرده بودم که صدای آزاده بلند شد:
_یعنی من حق ندارم بیام دیدن نامزدم !؟
با شنیدن این حرف آزاده چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم چی داشت میگفت یعنی این حرفش واقعیت داشت خدایا آزاده نامزد اردلان بود اما چجوری پس من چی …
_بسه این چرندیات رو تمومش کن تو هیچ نسبتی با من نداری فهمیدی من اصلا دوستت ندارم که بیام خواستگاری و تو رو نشون کنم مثل اینکه یادت رفته همون شب بهت گفتم هیچکدوم از اون مراسم رو قبول ندارم
آزاده با گریه مصنوعی گفت:
_خیلی بدی اردلان
اردلان عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_بیرون زود باش!
با رفتن آزاده اردلان اومد روی میز نشست که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سئوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم:
_آزاده نامزدت هست !؟
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد به چشمهام خیره شد و محکم گفت:
_نه
با شنیدن این جوابش لبخندی روی لبهام نشست که با حرف بعدیش لبخند روی لبهام محو شد
_اما قراره به زودی زن من بشه!
با شنیدن این حرفش حتی سوزش اشک هم داخل چشمهام احساس میکردم سرم رو پایین انداختم نمیخواستم تو این وضعیت من رو ببینه
_حسودیت شده !؟
با شنیدن این حرفش تیز سرم و بلند کردم با غضب بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا حرف از خودت درمیاری من چرا باید عصبی بشم آخه!
اردلان پوزخندی زد و گفت:
_از چشمهای پر از اشکت که هر لحظه آماده باریدن پیداست چرا عصبی شدی.

نفس عمیقی کشیدم تا جلوی ریزش اشکام رو بگیرم به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_من هیچ حس حسادتی ندارم فقط میدونی چیه حرصم گرفته عصبیم از دست آزاده میخوای دلیلش رو بفهمی چرا !؟ چون آزاده ای که دم از عشق و عاشقی میزد حالا داره با تو لاس میزنه این چجور عشقیه من اسم این حس ها رو عشق نمیزارم.
اردلان با شنیدن این حرف من یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
_پس اسمش رو چی میزاری !؟
خیره به چشمهاش که پر از حرف بود شدم و گفتم:
_هیچ اسمی برای این حس سراغ ندارم فقط ازش بیزار هستم ، همینطور از همچین آدمایی که اسم حسشون رو میزارن عشق
اردلان به سمتم اومد دستش رو روی گونم گذاشت و گفت:
_چرا باعث شدی عشقش کشته بشه که اون الان به این فلاکت بیفته بخواد با شوهر تو لاس بزنه هوم !
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و از کوره در رفتم فریاد کشیدم:
_اولندش اون گوه خورده بخواد از من انتقام بگیره منی که بیگناه دارم تقاص پس میدم تقاص کاری که هیچوقت انجامش ندادم من اصلا اردوان رو نکشتم من فقط بخاطر ….
با دیدن صورت اردلان تازه فهمیدم دارم گند میزنم ساکت شدم و با بهت بهش خیره شدم من داشتم چیکار میکردم وقتی عصبی شده بودم بدون اینکه بفهمم داشتم یه سری از واقعیت هارو لو میدادم ، صدای خش دار اردلان بلند شد:
_تو چی داشتی میگفتی !؟
با شنیدن این حرفش انگار تازه به خودم اومدم بهش خیره شدم و گفتم:
_ من چیزی نمیگفتم من فقط …
وسط حرفم پرید و عصبی گفت:
_سعی نکن دروغ بگی من تموم حرفات رو شنیدم داشتی میگفتی تو اردوان رو نکشتی
با شنیدن این حرفش آب دهنم رو با ترس فرو بردم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم.
وقتی دید ساکت بهش خیره شدم و هیچ حرفی نمیزنم با خشم یقه ی مانتوم رو تو دستش گرفت و با خشم تو صورتم غرید:
_حرف بزن تا همینجا دخلت رو نیاورم فهمیدی میکشمت!
با شنیدن این حرفش ترسیده به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم و گفتم:
_داری اشتباه میکنی من فقط عصبی شده بودم نمیدونستم چی دارم میگم
_فکر کردی با بچه طرفی احمق زود باش حرف بزن ببینم.
نفس عمیقی کشیدم سعی میکردم به خودم مسلط باشم و درست صحبت کنم تا اردلان بیشتر از این پیگیر نشه اما مگه میشد اون به اندازه کافی بهم شک کرده بود.
_چی رو میخوای بفهمی !؟
_واقعیت ها

قسمت قبل

قسمت بعد

 

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن