آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۲۸

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

بی اختیار پوزخندی کنج لبهام نشست خیلی خنده دار بود حرفش اون خیلی راحت قبول کرد من رو طلاق بده و حالا حرفش رو پس گرفته بودم عصبی تقلا کردم دستش رو برداره اما اون حلقه دستش رو دورم تنگ تر کرد و با صدای خش دار شده گفت :
_ انقدر تقلا نکن نمیزارم بری .
_ چرا تو که تا چند دقیقه پیش خوب داشتی حرف میزدی از طلاق دادن من پس چیشد یهو منصرف شدی نکنه سرت به جایی خورده یا آزاده خانوم به شما پشت کردن !؟
_ دیگه داری مزخرف میگی طهورا خودت هم خوب میدونی من هیچ علاقه ای نسبت به آزاده ندارم .
عصبی پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_ من از کجا باید بدونم که تو علاقه ای به آزاده نداری مخصوصا با کار هایی که انجام دادی بعدش اردلان اصلا مهم نیست چون ازدواج ما با عشق نبوده که …
دستش رو روی لبم گذاشت که ساکت بهش زل زدم نفس عمیقی کشید و گفت :
_ حرفی نزن که بعدا پشیمون بشی !
_ از چی باید پشیمون بشم اردلان ، لطفا دستت رو بردار میخوام برم دارم اذیت میشم .
_ اما باید حرف های من و بشنوی .
_ حرف !؟
پوزخند عصبی زدم و گفتم :
_ بنظرت حرفی بین ما باقی مونده اردلان تو دیشب خیلی عادی گفتی باشه طلاق میگیریم .
_ چرا انقدر بابت شنیدن موافقت من عصبی شدی ، تو عاشقم شدی !؟
با شنیدن این حرفش دست از تقلا کردن برداشتم خشک شده بهش خیره شدم ، نفس عمیقی کشیدم باورم نمیشد اون همچین چیزی داشت از من میپرسید ، من واقعا عاشقش بودم اما اون که نمیدونست و نباید هم میفهمید نمیخواستم آلت تمسخرش بشم مخصوصا اون که هیچ علاقه ای نسبت به من نداشت و آزاده رو دوست داشت با یاد آوری آزاده با سردی تمام گفتم :
_ من هیچوقت عاشق یکی مثل تو نمیشم‌ !
با شنیدن این حرف من چشمهای اردلان بخ بست جوری که ترسیدم از حرفی که زده بودم کاش این حرف رو اصلا نمیزدم ، ولی دیگه دیر شده بود .
اردلان دستش رو برداشت و سرد گفت :
_ برو
پشیمون از حرفی که زده بودم گفتم :
_ اردلان من …
حرفم رو قطع کرد و با صدای بلندی داد زد :
_ گفتم برو .
ترسیده از شنیدن صدای داد بلندش دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم داخل اتاق که شدم روی تخت نشستم و اجازه دادم اشکام صورتم رو خیس کنند بابت حرفی که بهش زده بود خیلی ناراحت بودم اما چاره چی بود من که نمیتونستم به عشقم پیشش اعتراف کنم و اون هم عاشق آزاده بود
امروز دیدم بخاطر اون حالش چقدر خراب شده بود من هیچوقت شانس نداشتم همیشه بدبختی نصیب من میشد .

کنار ارسلان ایستاده بودم و داشتم باهاش صحبت میکردم اون هم‌ انگار از تموم اتفاقاتی که افتاده بود خبر داشت با صدای آرومی گفتم :
_ خوشحال شدم از دیدنت ارسلان حرف هات مثل همیشه باعث آرامش میشه .
لبخند زیبایی زد و گفت :
_ هر وقت به کمک من نیاز داشتی باهام در تماس باش طهورا من همیشه بابت گذشته افسوس میخورم که نتونستم کنارت باشم .
در جواب تموم حرف هاش فقط لبخند زدم وقتی یکم حرف زدیم خداحافظی کرد و رفت ، خواستم برم سمت اتاقم که منشی گفت اردلان خواسته برم اتاقش تقه ای زدم و داخل شدم اردلان عصبی داشت تو اتاق راه میرفت متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_با من کاری داشتید !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت پوزخندی زد و گفت :
_خوش گذشت !؟
با شنیدن این حرفش متعجب بهش چشم دوختم
_ چی !؟
_ با عشق قدیمی خوش گذشت بهت خوب داشتی باهاش لاس میزدی .
تازه داشتم معنی حرفش رو درک میکردم اخمام تو هم رفت عصبی گفتم :
_ اردلان مواظب حرف زدنت باش بفهم چی داری میگی .
با شنیدن این حرف من پوزخندی کنج لبهاش نشست و به سمتم اومد که عقب رفتم انقدر به دیوار برخورد کردم به چشمهام زل زد و گفت :
_ هنوز دوستش داری !؟
_ دیوونه شدی این حرفا چیه داری میزنی برو کنار ببینم .
عصبی مشتش رو کنارم روی دیوار کوبید و فریاد کشید :
_ دوستش داری !؟
با شنیدن صدای فریاد بلندش ترسیده بهش خیره شدم و گفتم :
_ نه
_ پس چرا داشتی باهاش حرف میزدی چرا داشتی بهش لبخند میزدی ندیدی اون مرتیکه چجوری داشت بهت نگاه میکرد به لبهات …
دستش رو روی لبهام گذاشت و عصبی گفت :
_ هیچکس جز من حق نداره به لبهات نگاه کنه شنیدی !؟
ترسیده سری تکون دادم و گفتم :
_ آره شنیدم
بوسه ای روی گونم کاشت و گفت :
_ دیگه نمیخوام اطراف اون مرتیکه ببینمت حتی جایی که اون نفس میکشه نباید نفس بکشی .
متعجب و ترسیده داشتم به حرف هاش گوش میدادم اردلان واقعا دیوونه شده بود یه جوری داشت رفتار میکرد انگار من رو دوست داشت و غیرتی شده اما میدونستم این غیر ممکن چون اون هیچ حسی نمیتونست نسبت به من داشته باشه .

نفسم رو کلافه بیرون فرستادم اون واقعا دیوونه شده بود یه دیوونه تمام معنا یعنی این رفتارش چه معنی میتونست داشته باشه سرم رو محکم تکون دادم و به سمت اتاقم خواستم برم که با دیدن عمه همراه آزاده دستام مشت شد آزاده دوباره اومده بود اینجا چیکار ! اهمیت ندادم خیلی خونسرد از کنارش رد شدم داخل اتاق شدم اما تموم فکر و ذکرم پیش اردلان بود که اون دوتا الان داشتند چیکار میکردند نقشه ای به ذهنم رسید لبخند خبیثی زدم و شروع کردم به شماره گرفتن طولی نکشید که صدای گرم و دوست داشتنی امیر تو گوشی پیچید :
_ جان زن داداش
لبخندی روی لبهام شکل گرفت
_ کجایی امیر حالت خوبه !؟
_ آره خوبم ممنون من همینجا اطراف شرکت چطور !؟
_ میتونم یه خواهشی ازت داشته باشم !؟
_ البته
خیلی آروم شروع کردم به توضیح دادن وقتی حرف هام تموم شد امیر شروع کرد به خندیدن با صدایی که هنوز خنده توش موج میزد گفت :
_ باشه الان میام حسود خانوم .
چشمهام‌ گرد شد و با حرص اسمش رو صدا زدم :
_ امیر
_ خیلی خوب خانوم کوچولو انقدر حرص نخور من الان میام تا چند دقیقه دیگه شرکت هستم ، میبینمت .
با ذوق به گوشی خیره شدم خیلی زود حال جفتشون گرفته میشد تنها کسی که میتونستم باهاش راحت باشم امیر بود اون از علاقه من نسبت به داداشش خبر داشت و همینطور اردلان رو خیلی دوست داشت به جفتمون میتونست کمک کنه برعکس بقیه که پر از دو رنگی و دروغ بودند .
با شنیدن صدای جیغ بلندی ترسیده از اتاق خارج شدم و رو به منشی گفتم :
_ چیشده !؟
منشی شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ نمیدونم طهورا صدا از اتاق رئیس
خواستم به سمت اتاقش برم که صدای امیر از پشت سرم اومد :
_ طهورا
به سمتش برگشتم و خواستم جوابش رو بدم که اینبار صدای فریاد اردلان اومد :
_ گمشو بیرون از اتاق من زنیکه ی عفریته !
با وحشت به امیر خیره شدم که متعجب پرسید :
_ چخبره !؟
شونه ای بالا انداختم که صدای شکستن اومد سریع به سمت اتاقش رفتیم همراه امیر ، امیر در اتاق رو بست به اردلان خیره شد و گفت :
_ چیشده اردلان داری چیکار میکنی سر و صدات تموم شرکت رو برداشته .
اردلان کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ مامان این و آورده قصد داره من و روانی کنه با نقشه هایی که کشیدن جفتشون .
امیر به سمت عمه برگشت و گفت :
_ مامان چخبره نمیخوای توضیح بدی !؟
عمه پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ آزاده حامله شده بچه ی اردلان تو شکمش هست جواب آزمایش روی میزش گذاشتیم اما اون قاطی میکرده میگه همش یه نقشه اس مگه با همچین چیزی هم میشه بازی کرد !؟
دستم رو به دیوار گرفتم و با چشمهایی که داشت دو دو میزد به اردلان خیره شدم این غیر ممکن بود یعنی اردلان با آزاده رابطه داشته ، داشتم دیوونه میشدم .

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن