آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۲۹

 

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

امیر اینبار دیگه خونسرد نبود ، با عصبانیت به اردلان خیره شد و گفت :
_ تو چیکار کردی اردلان ؟!
اردلان از کوره در رفت و با خشم فریاد کشید :
_ من از اون شب هیچی یادم نمیاد چرا باید باور کنم اون بچه تو شکمش مال منه ، مامان بهم گفت برم دنبالش خونه آزاده حالش بد شده منم رفتم بعدش یه فنجون قهوه خوردم نمیدونم بعدش چیشد هیچی یادم نمیاد میفهمی
امیر کلافه به مامان و آزاده خیره شد و گفت :
_ شماها چیکار کردید هان !؟
آزاده شروع کرد به گریه کردن که کاملا مشخص بود مصنوعی با همون اشک های تمساحی که میریخت گفت :
_ اون شب بعد خوردن قهوه سیاوش حالش بد شد من و مامان بهش کمک کردیم تو اتاق مهمون خوابید حتی مامان هم تو اتاق بغلی خوابید ولی بعدش نصف شب اردلان اومد تو اتاقم و بهم دست درازی کرد من …
_ خفه شو .
با شنیدن صدای فریاد من ساکت شد که به سمتش رفتم روبروش ایستادم با خشم بهش خیره شدم و گفتم :
_ واقعا فکر کردی اردلان این مزخرفات تو رو باور میکنه بعدش تو رو با آغوش باز میپذیره !؟
آزاده به سمت عمه رفت و کنارش ایستاد گفت :
_ من با تو هیچ حرفی ندارم من فقط میخوام تکلیف بچه ام مشخص بشه .
_ تکلیف تو و اون حرومزاده ای که تو شکمت هست و معلوم نیست از کیه مشخص ، گورت رو از زندگی من و اردلان‌ گم کن .
آزاده نگاهی به اردلان انداخت و با گریه از اتاق خارج شد عوضی چه خوب هم داشت فیلم میومد صدای عصبی عمه بلند شد :
_ توی قاتل حق نداری با آزاده تحقیر آمیز صحبت کنی اون بچه تو شکمش پدر داره و پدرش اردلان تو باید از زندگی …
_ بسه مامان
با شنیدن صدای بلند اردلان ساکت شد ، نگاهش رو از من گرفت و به اردلان دوخت و گفت :
_ هر چه زودتر باید تکلیف آزاده رو مشخص کنی بچه ی تو داره تو شکمش بزرگ میشه دوست نداری که بین فامیل و خانواده اش رسوا بشه آبروی ما و اون بره .
_ اون بچه ی من نیست !
عمه پوزخندی زد :
_ چرا انقدر مطمئن هستی اون بچه تو نیست !؟
_ چون میدونم همش یه نقشه است .
_ اگه نقشه بود آزاده اول تست پدری نمیگرفت که مطمئن بشه بابای بچه تویی و …
_ پس یعنی با خیلیا رابطه داشته که تست گرفته ببینه پدر بچه اش کیه آره !؟
عمه رنگ از صورتش پرید و گفت :
_ چی !؟
_ همین الان خودت گفتی مامان ‌
عمه هول شده گفت :
_ من منظورم اون شکلی که تو فکر میکنی نبود .
اینبار امیر مداخله کرد
_ مامان بسه شما برید خونه بعدا صحبت میکنیم شرکت جای دعوا و اینجور بحث ها نیست .
عمه سری تکون داد و بعد انداختن نگاه تنفر آمیزی به من گذاشت رفت .

عصبی بودم خیلی زیاد نمیتونستم باور کنم اردلان با آزاده رابطه داشته حتی تصورش هم داشت من رو دیوونه میکرد
_ طهورا حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای امیر به سمتش برگشتم پوزخندی تحویلش دادم و گفتم :
_ بنظرت من الان میتونم حال خوبی داشته باشم بعد تموم مزخرفاتی که شنیدم ، آزاده از شوهر من حامله اس بچه اون تو شکم شوهر منه و …
اردلان عصبی فریاد کشید :
_ بسه
با شنیدن صدای فریاد بیش از حد بلندش ساکت شدم با چشمهای گشاد شده از ترس داشتم بهش نگاه میکردم چشمهاش قرمز شده بود با صدایی که از شدت خشم و تنفر داشت میلرزید گفت :
_ من هیچوقت با اون هرزه نخوابیدم من اصلا رغبت نداشتم تا حالا به صورتش نگاه کنم چه برسه به خوابیدن باهاش اگه تا حالا تحملش کردم فقط بخاطر نقشه ای بود که داشتم ، من هیچی از اون شب یادم نمیاد چرا باید باور کنم اون زن از من حامله اس آخه چطور همچین چیزی ممکن .
_ اون شب وقتی بیدار شدی کجا بودی !؟
نگاهش رو به امیر دوخت و جوابش رو داد :
_ اتاق آزاده !
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم که امیر ادامه داد :
_ دو تا احتمال میتونه وجود داشته باشه یا اینکه مامان و آزاده با نقشه بهت قرص خواب داده باشند و وقتی بیهوش شدی تو رو برده باشند پیش آزاده لختت کرده باشند ، و احتمال دوم هم اینکه بهت مواد مخدر داده باشند که به خواسته اشون برسند و تو ‌بدون اینکه خبر داشته باشی باهاش خوابیدی .
دستم رو روی قلبم گذاشتم و چنگ زدم خیلی درد داشت یعنی میتونست بچه تو شکم آزاده از اردلان باشه ، اردلان با صدایی که تعجب توش موج میزد گفت :
_ مگه همچین چیزی میشه !؟
_ متاسفانه آره .
اردلان لعنتی گفت و مشتش رو محکم روی میزش کوبید که تموم وسایل هاش با صدای بدی پرت شدند روی زمین ، نگاه امیر به من افتاد به سمتم اومد و پرسید :
_ حالت خوبه !؟
سری به نشونه ی تائید تکون دادم اما اصلا حال من خوب نبود و امیر فهمید مجبورم کرد روی مبل بشینم ، اردلان نگاهش که به حال و روز بد من افتاد اومد کنار پاهام زانو زد و گفت :
_ من همچین کاری انجام ندادم من …
دستم رو روی لبش گذاشتم و یواش گفتم :
_ هیس
با شنیدن این حرف من ساکت شد که ادامه دادم :
_ حتی اگه آزاده حامله شده باشه هم من میدونم تو هیچ تقصیری نداری ، چون تو با میل و بااراده خودت باهاش نخوابیدی اون با نقشه تو رو کشیده سمت خودش من بهت اعتماد دارم اردلان میدونم تو دروغ نمیگی اگه اینکارو انجام داده بودی انقدر مردونه گی داشتی که بدون هیچ ترسی بگی آره من کردم بچه تو شکمش از منه ، میخوام اینو بدونی هر چی که بشه من باز هم کنار تو هستم .
چشمهاش قرمز شده بود
خش دار گفت :
_ اگه اون بچه از من باشه حساب جفتشون رو میرسم نمیزارم این کار مامان و آزاده بی حساب باشه من هیچوقت اون دوتا رو نمیبخشم .
صدای امیر اومد مخاطبش اردلان بود
_ داداش
اردلان بلند شد بهش خیره شد و گفت :
_ بهم کمک میکنی !؟
_ چه کمکی !؟
_ میخوام بفهمم کی باعث مرگ اردوان شده و آزاده چه نقشی تو این ماجرا داره ، همینطور تست پدری !
_ هستم .

با استرس داشتم تو راهرو بیمارستان قدم میزدم ، اردلان و آزاده تست پدرش انجام داده بودند و حالا داشتند جواب آزمایش رو نشون دکتر میدادند ، خیلی احساس بدی داشتم واقعیتش هم میترسیدم با اینکه خیلی خودم رو دلداری داده بودم واقعا سخت بود
_ طهورا
گیج به امیر خیره شدم که نگران به سمتم اومد و گفت :
_ حالت خوبه چرا این شکلی شدی دختر رنگ به صورت نداری شبیه میت شدی .
_ خوبم من نگران نباش
خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد با دیدن صورت خندون عمه و آزاده احساس کردم دنیا روی سرم آوار شد اما همچنان خودم رو قوی نشون میدادم نمیخواستم اردلان با دیدن ضعف من احساس بدی بهش دست بده .
اردلان به سمت من اومد و گفت :
_ بریم
بدون اینکه هیچ سئوالی بپرسم دنبالش رفتم اما نگاه های شاد و خندون آزاده و عمه جلوی چشمهام بود ، اردلان با سرعت داشت رانندگی میکرد
_ اردلان
انگار اصلا صدای من رو نشنید چون سرعت ماشین رو بیشتر کرد میترسیدم اتفاق بدی بیفته اردلان الان اصلا حالت عادی نداشت
نفس عمیقی کشیدم و فریاد کشیدم :
_ یواش
با شنیدن صدای فریاد من سرعت ماشین رو کم کرد که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم ، با ایستادن ماشین پیاده شدم اومده بود بیرون شهر رفتم کنارش ایستادم و به شهر خیره شدم‌ لبخند تلخی روی لبهام نشست
_ آدمای این شهر خیلی بی رحم هستند نه !؟
با شنیدن این حرفش من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ خیلی زیاد
_ عصبی هستی !؟
_ نه بیشتر از اینکه عصبی باشم ناراحت هستم از دست مامانم که همچین نقشه ی کثیفی کشیده بود
_ مامانت دوستت داشت !
_ بخاطر دوست داشتنش باهام کاری کرد که تا آخر عمر کمر من شکسته باشه و دیگه نخوام حتی به صورتش نگاه کنم ، خیلی داغونم نمیدونم باید چیکار کنم بین دو راهی موندم هیچ احساسی نسبت به اون بچه ندارم بچه ای که تو شکم آزاده باشه رو نمیخوام .
دستم رو روی دستش گذاشتم که به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد
_ اون بچه هیچ تقصیری نداره .
_ کاش میتونستم زمان رو برگردونم عقب کاش .
_ غصه نخور اردلان بلاخره تموم میشه .
* * * * *
چشمه اشک من خشک شده بود از بس امروز گریه کرده بودم امروز بدترین روز زندگی من بود چون اردلان داشت آزاده رو عقد میکرد یه جورایی مجبور شده بود
میدونستم هیچ احساسی نسبت به آزاده نداره حتی ازش متنفر هم هست اما قلب من چطور میتونست طاقت بیاره که اردلان رو کنار یکی دیگه ببینم .
با شنیدن صدای در اتاق دستی به صورتش خیس شده از اشکم کشیدم و گفتم :
_ بفرمائید .
در اتاق باز شد و اردلان اومد داخل اتاق نگاهش به صورت من دقیق شد اخماش رو تو هم کشید و عصبی پرسید :
_ گریه کردی !؟
هول شده گفتم :
_ نه
به سمتم اومد روبروم ایستاد دستش رو زیر چونم گذاشت و خیره به چشمهای قرمز شده من شد و گفت :
_ حیف نیست بخاطر اون حرومزاده اشکات رو حدر بدی حیف نیست چشمهای خوشگلت بارونی بشه َ!؟

میون گریه به تیپ سر تا پا مشکی که زده بود خیره شدم عشقم امروز تو لباس دامادی خیلی خوشتیپ شده بود ، بی اختیار بغلش کردم و دستام رو خیلی محکم دورش حلقه کردم بوی عطر تنش داشت دیوونه ام میکرد یعنی قرار بود این آغوش بشه برای آزاده من چجوری طاقت میاوردم
دستای اردلان دور من حلقه شد و با صدای بم و خش دار کنار گوش من گفت :
_ هیس آروم باش گریه نکن .
با شنیدن این حرفش صدای گریه ی من شدت یافت ، نمیدونم چقدر گذشت تا طول کشید من آرومتر بشم وقتی آروم شدم ازش جدا شدم اردلان دستی به صورت من کشید و گفت :
_ میدونی من با عشق باهاش ازدواج نمیکنم .
چشمهام رو با درد باز و بسته کردم که ادامه داد :
_ به هیچ عنوان دوست ندارم تو رو این شکلی ببینم اون هم بخاطر آزاده ، بخاطر کسی که هیچ احساسی نسبت به من نداره و فقط برای اینکه ….
ساکت شد نمیدونست چی بگه چون اون هم شک داشت از علاقه آزاده به خودش با صدایی که بشدت گرفته بود و لرزون شده بود گفتم :
_ اردلان
_ جان
کاش میشد بهش بگم من و این شکلی صدا نزن دیوونه ام میکنی اما مثل همیشه به جاش چیز دیگه ای گفتم :
_ ازت یه خواهش دارم میخوام بهم قول بدی در هر شرایطی که بودی بهش عمل کنی من فقط یه خواسته ازت دارم حتی اگه عاشق آزاده هم شدی باید بهش …
دستش رو روی لبم گذاشت
_ من هیچوقت عاشق آزاده نمیشم .
با شنیدن این حرفش یه امیدی ته قلبم روشن شد که گفت :
_ بگو
_ میخوام بفهمی کی اردوان رو کشت تموم این قضیه رو بفهمی دلیلش من میخوام خانواده ی من تو تموم اعضای فامیل واقعیت رو بدونند اینکه من قاتل نیستم .
_ قاتل که مشخص تیناست اما فقط باید بفهمیم اون شب آزاده اونجا چیکار داشته و چه ماجرایی بود چرا همه چیز با نقشه از قبل کشیده شده افتاد گردن تو من بهت قول میدم تموم واقعیت رو بفهمم .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نقش بست که صدای در اتاق اومد و پشت بندش صدای عمه
_ اردلان زود باش دیرمون میشه .
اردلان دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ به هیچ عنوان از خودت ضعف نشون نده تو همسر اول من هستی این ازدواج با آزاده فقط یه اجبار و تا بدنیا اومدن بچه ادامه داره همین .
بعدش خم شد بوسه ای روی پیشونیم‌ گذاشت که چشمهام بسته شد این بوسه حس آرامش عجیبی رو به قلب من سرازیر کرد
* * * * *
بعد رفتن اردلان مثل دیوونه ها داشتم تو خونه قدم میزدم هر چقدر سعی میکردم خونسرد باشم نمیشد
هر چقدر میخواستم به خودم دلداری بدم اینکه اردلان از این ازدواج راضی نیست و از آزاده متنفره اما نمیشد
حال آشوب من با این چیزا اصلا درست نمیشد
با شنیدن صدای باز شدن در خونه با خوشحالی اینکه اردلان برگشته رفتم اما با دیدن آزاده همراهش وا رفتم چرا اون رو با خودش آورده بود .
آزاده با دیدن من نیشخندی زد و گفت :
_ نمیخوای به هووی خودت یه سلام بدی !؟
اخمام تو هم رفت با غیض داشتم بهش نگاه میکردم که اردلان کلافه رو بهش گفت :
_ گمشو یه جا بتمرگ آزاده دوست نداری که دوباره طعم ضرب دست من رو بچشی !؟
آزاده چشم غره ای بهش رفت بعدش به سمت سالن رفت که اردلان با تاسف سری تکون داد .

_ اردلان چرا اینو آوردی اینجا !؟
_ مجبور شدم طهورا دوست نداشتم این آدم کثیف رو با خودم بیارم اما بخاطر پدر و مادرش …
ساکت شد میدونستم چقدر براش سخته برای همین دوست نداشتم بهش فشار بیارم ، لبخندی بهش زدم
_ اردلان بیخیال یه امروز تحمل میکنیم ما که قراره نه ماه اینو تحمل کنیم پس یه روز هم روش مشکلی نیست .
اردلان با شنیدن این حرف من شرمنده به چشمهام خیره شد و گفت :
_ واقعا متاسفم دوست نداشتم ناراحتت کنم .
_ مشکلی نیست عزیزم
_ یه لیوان شربت میخوام !
با شنیدن صدای بلند آزاده اردلان با عصبانیت خواست بهش یه چیزی بگه که گفتم :
_ آروم باش اون همین و میخواد که تو عصبی بشی مگه نیت اون رو نمیفهمی !؟
_ میفهمم
_ پس سعی کن تا میتونی خونسرد باشی الان هم برو بشین برات یه لیوان چایی بیارم
_ باشه
بعد رفتن اردلان به سمت آشپزخونه رفتم یه لیوان چایی و شربت گذاشتم تو پیش دستی و براشون بردم آزاده برداشت و خیلی ریلکس شروع کرد به کوفت کردن از عمد رفتم کنار اردلان چسپیده بهش نشستم ، اردلان متعجب شده بود از رفتار من اما اصلا به روی خودش نیاورد .
_ برای ازدواج دوست دارم …
اردلان حرف آزاده رو قطع کرد
_ هیچ ازدواجی در کار نیست برای خودت رویا پردازی نکن من با خانواده ات هم صحبت کردم و اونا هم قبول کردند پس فکر نکن من قراره برات یه جشن ازدواج بزرگ بگیرم و بعدش ببرمت یه خونه رویایی با هم زندگی کنیم .
آزاده متعجب پرسید :
_ پس چرا باهام ازدواج کردی !؟
اردلان نیشخندی زد :
_ بخاطر بچه تو شکمت .
_ چی !؟
_ من دوست نداشتم باهات ازدواج کنم هیچوقت اما بچه تو شکمت هیچ گناهی نداره ، پدر اون بچه من هستم حالا هر چقدر ناخواسته دوست نداشتم بهش انگ حرومزاده زدن بزنند بعد ها برای همین قبول کردم .
آزاده عصبی خندید
_ لابد بعد به دنیا اومدن بچه هم من رو طلاق میدی و همراه این قاتل شروع میکنی به زندگی کردن آره !؟
چشمهام گرد شد اون الان چرا داشت به من توهین میکرد ، عصبی خواستم جوابش رو دادم که اردلان قبل من عصبی سرش داد زد :
_ خفه شو زنیکه ی هرزه تو حق نداری درمورد زن اصلا هیچ حرفی بزنی چه برسه بهش توهین کنی ، تو خودت چی هستی تا حالا با خودت فکر کردی !؟ یه زن هرزه که با نقشه یه مرد متاهل رو میکشه خونه اش بهش قرص میده تا هوشیاریش رو از دست بده بعدش باهاش هر کاری دلش خواست انجام میده تا حامله بشه واقعا فکر کردی یه آدم سالم و پاک هستی !؟
آزاده چشمهاش پر از اشک شده بود
_ تو حق نداری انقدر به من توهین کنی اردلان من هر کاری انجام دادم بخاطر دوست داشتن تو بود .
_ تو مگه عاشق اردوان نبودی آزاده !؟ گاهی بهت شک میکنم که آیا واقعا عاشق داداشم بودی یا همش یه نقشه بوده همه ی اون عشق و عاشقی یه تظاهر بوده .

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن