آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۳

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

یه گوشه اتاق نشسته بودم و داشتم اشک میریختم بخاطر حال و روز افتضاحی که داشتم ، با باز شدن یهویی در اتاق چشمهای پر از اشکم به داداشم طاها افتاد با چشمهای سردش بهم خیره شد و گفت:
_زود باش وسایلت رو جمع کن برو شوهرت پایین منتظرته
و بعدش در اتاق رو محکم بست به سختی بلند شدم تموم بدنم از شدت درد داشت تیر میکشید ، وسایلم رو جمع کردم  وسایل زیادی هم نداشتم داخل چمدون کهنه ای گذاشتم و برداشتمش از اتاق خارج شدم با هر قدمی که برمیداشتم احساس میکردم هر لحظه ممکنه چشمهام سیاهی بره و قادر به راه رفتن نباشم دیگه!
از خونه خارج شدم اردلان ایستاده بود کنار ماشینش با دیدن من نمیدونم چی تو صورتم دید که به سمتم اومد
_طهورا!
با شنیدن صداش که اسمم رو صدا زد به چشمهاش خیره شدم نمیدونم چیشد که دنیا جلوی چشمهام تیره و تار شد قبل از اینکه بیفتم من رو تو بغلش گرفت و آخرین لحظه صداش رو کنار گوشم شنیدم
_چشمهات رو باز کن لعنتی.
با احساس سوزش دستم چشمهام رو باز کردم با دیدن اتاق بیمارستان آه از نهادم بلند شد یعنی بخاطر اون کتک هایی که خورده بودم تا این حد ضعیف شده بودم که راهی بیمارستان شده بودم
_بلاخره چشمهات رو باز کردی!
با شنیدن صدای اردلان به سمتش برگشتم کنار پنجره ایستاده بود و داشت به بیرون نگاه میکرد با حس سنگینی نگاه من به سمتم برگشت بهم خیره شد و با صدای خشک و سردی گفت:
_یکهفته بیهوش بودی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد یعنی واقعا من یه هفته تمام بیهوش بودم غیر ممکن بود اصلا باورم نمیشد همچین چیزی وقتی دید ناباور دارم بهش نگاه میکنم پوزخندی زد و گفت:
_با کتک هایی که خورده بودی الان باید جنازه ات رو میبردم قبرستون دفن میکردم اما خیلی سگ جونی  که تا حالا زنده موندی
بغضم رو به سختی فرو بردم و خیره به چشمهای سرد و بی روحش شدم و گفتم:
_لزومی نداشت بهم کمک کنی میزاشتی همونجا جون بدم
با شنیدن این حرفم اخماش رو بشدت توهم کشید به سمتم اومد و با صدای خش داری شده ای گفت:
_زوده برای مردن تو باید ذره ذره جون بدی خانواده ات هم تاوان پس میدن تاوان کتک هایی که بهت زدن تاوان آزار و اذیت هاشون
با گریه بهش خیره شدم و نالیدم:
_تو که میخوای مثل بقیه از من انتقام بگیری پس چ فرقی به حالت داره بقیه من رو اذیت کنند یا نه
خم شد تو صورتم و با لحن وحشتناکی گفت:
_بقیه میخواستند اعدام بشی و همه چیز خیلی زود تموم بشه تو هم تقاص کاری که با داداشم کردی رو پس بدی اما یکبار مرد خیلی راخت من میخوام هر روز زجرت بدم هر روز میکشمت نه با کتک من از راه قلبت تو رو زخمی میکنم عاشقت میکنم ذره ذره کاری میکنم عاشقم بشی و درست تو اوجش رهات میکنم.
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_من هیچوقت عاشقت نمیشم مطمئن باش
با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت:
_عاشقم میشی اون هم خیلی زیاد!
ازش ترسیده بودم مخصوصا با شنیدن حرف هاش حس میکردم اون میخواد بدترین انتقام رو از من بگیره اون میخواست روح من رو زخمی کنه کاری باهام انجام بده که هر روز آرزوی مرگ کنم اما بهش نرسم
_خیلی پستی!
با شنیدن این حرف من وحشی شد فکم رو تو دستش گرفت و محکم فشار داد اخی از میون لبهام خارج شد با صدای  عصبی تو صورتم غرید:
_پست تر از توی هرزه نیستم که برای داداشم دلبری کردی  تا باهات باشه اما وقتی به هدفت نرسیدی زدی کشتیش اخرش بهش تهمت زدی میخواسته بهت تجاوز کنه!
با درد چشمهام رو بستم خیلی سخت بود پنهون کردن واقعیت و سخت تر از همه ی اینا این بود که با وجود بی گناه بودن باید حرف های رکیک و بد بشنوی!
با باز شدن در اتاق و اومدن پرستار اردلان ازم فاصله گرفت ….

به صورتم خیره شد و با صدای خشک و خش دار شده ای گفت:
_بدون اجازه من حق نداری جایی بری قبلش باید حتما باید از من بپرسی راس ساعت نه شب باید حتما خونه باشی شرکت هم فعلا میتونی بری چون من پول مفت ندارم بابت خورد و خوراک تو بدم
چقدر شنیدن حرف هاش درد داشت  عمدا دوست داشت این حرف هارو بهم بزنه تا ناراحت بشم به چشمهای سرد و بی روحش خیره شدم  چرا چشمهاش پر از سئوال بود چرا جوری بود که نمیتونستم ازش متنفر بشم به سمتم اومد نفس عمیقی کشیدم که کنار گوشم آهسته زمزمه کرد:
_به جهنم خوش اومدی.
با شنیدن این حرفش نفسم گرفت ازم جدا شد و پوزخندی به صورت بهت زده ام زد.
با رفتنش همونجا روی زمین افتادم چقدر دردناک بود که داشتم تقاص پس میدادم تقاص گناه خواهرم کاری که من نه بلکه خواهرم انجام داده بود.
* * * * * * *
با دیدن ارسلان حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه اون اینجا چیکار میکرد  قلبم داشت تند تند میزد با اینکه خیلی سال بود گذشته و حالا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم اما قلبم با شدت داشت خودش رو میکوبید میخواستم فرار کنم اون نباید من رو میدید اولین قدم رو برداشتم که صداش از پشت سرم بلند شد:
_طهورا
چشمهام رو با درد باز

و بسته کردم شناخته بود لعنتی دوست نداشتم من رو تو این وضعیت ببینه به سمتش چرخیدم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله !؟
به سمتم اومد نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
_خیلی عوض شدی!
با شنیدن این حرفش به سر تا پاش نگاه انداختم ارسلان هم خیلی عوض شده بود خیلی خوشتیپ تر از گذشته شده بود و هیکلش ورزشکاری شده بود دیگه خبری از اون ارسلان گذشته نبود حالا یه پا مرد شده بود برای خودش البته اون از اولش مرد بود!
برعکس من که خیلی پژمرده و غمگین شده بودم اون شاداب و سرحال شده بود ، لبخند محزونی زدم و گفتم؛
_تو هم عوض شدی
دستش رو تو جیبش فرو برد و گفت:
_اینجا کار میکنی !؟
_آره مترجم شرکت هستم
کارتی رو از جیبش در آورد به سمتم گرفت و گفت:
_باهام تماس بگیر باهات کار دارم خیلی وقته گذشته!
متعجب کارت رو ازش گرفتم و بهش خیره شدم ارسلان چ کاری میتونست با من داشته باشه
_خانوم پرستش !؟
با شنیدن صدای اردلان از ارسلان فاصله گرفتم و به سمتش برگشتم دقیقا کنار من ایستاده بود  بهش خیره شدم اخماش بشدت تو هم بود و با غضب داشت به من و ارسلان نگاه میکرد هول شده جوابش رو دادم:
_بله رئیس
_ترجمه های شرکت آفتاب گستر رو آماده کردی !؟
_نه فقط یه خورده اش ….
وسط حرفم پرید و با صدای سرد و خشنی گفت:
_راس ساعت پنج باید تموم ترجمه ها آماده باشه بخاطر بی نظمی شما من نمیتونم تموم نظم شرکت رو بهم بریزم زود باشید برید سر کارتون
با شنیدن این حرفش با دهن باز بهش خیره شدم خودش گفته بود برای فردا میخواد ترجمه هارو پس چرا الان داغ کرده بود میخواستم چیزی بگم اما منصرف شدم به سمت ارسلان که ساکت ایستاده بود تموم مدت و داشت به من و اردلان نگاه میکرد برگشتم و گفتم:
_میبینمت بااجازه
سری تکون داد ، به سمت اتاق حرکت کردم تا مشغول آماده کردن ترجمه ها بشم خداروشکر نصفش رو از قبل انجام داده بودم و چیزی تا پایانش نمونده بود وگرنه معلوم نبود میخواستم چجوری تموم کنم و اردلان حرصش رو سر من خالی کنه ، تقریبا راس ساعت چهار تموم ترجمه ها تموم شد بلند شدم و ترجمه هارو به سمت اتاق اردلان بردم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم بدون اینکه در رو ببندم گفتم:
_ترجمه هارو آماده کردم و اومدم تحویل بدم
با شنیدن صدام بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_در اتاق رو ببند
در اتاق رو بستم.
_بیا جلو!
متعجب به سمتش رفتم که سرش رو بلند کرد با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_ارسلان رو از کجا میشناسی!؟
یعنی اون ارسلان رو نمیشناخت نمیدونست ما با هم نامزد بودیم و قرار بود ازدواج کنیم کمی به مخم فشار آوردم که یادم اومد اون موقع اردلان ایران نبود چ دلیلی داشت بهش بگم پس
_یه دوست!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_دوست !؟
_آره یه دوست قدیمی مشکلی هست !؟
بلند شد به سمتم اومد با هر قدمی که بهم نزدیک میشد قلبم با شدت بیشتری داشت تند تند میزد حس میکردم هر لحظه ممکنه رسوا بشم  پس سرم رو پایین انداختم که حالا روبروم ایستاده بود صدای خش دارش بلند شد
_سرت رو بلند کن ببینم
سرم و بلند کردم به چشمهاش که حالا خیلی عجیب داشت برق میزد خیره شدم
_یه دوست قدیمی با عشق به دوستش نگاه میکنه !؟ فکر کردی من احمقم یا کودن

_من هیچ فکری نمیکنم بعدش از خودم مطمئن هستم الان هم اگه اجازه بدی میخوام برم به کارم برسم !؟
به چشمهام خیره شد و ادامه داد:
_فکر نکن من احمقم و نگاه یه عاشق رو نمیشناسم بهتره ازش فاصله بگیری وگرنه خیلی برات گرون میشه حق نداری وقتی اسمت تو شناسنامه من هست هرزه گی کنی تو تا آخر عمرت باید تقاص پس بدی
نمیخواستم با بیشتر حرف زدن بحث رو کش بدم از این صحبت و بحث تکراری خسته شده بودم فقط ساکت بهش داشتم نگاه میکردم وقتی سکوتم رو دید بهم اشاره کرد برم سر کارم به سمت اتاق کار خودم رفتم و دوباره مشغول شدم چقدر سخت بود دیدن ارسلان و مهم تر از همه رفتار بد اردلان باهام نمیدونم چرا به اردلان واقعیت رو نگفتم که قبلا یه رابطه احساسی بین من و ارسلان وجود داشته و نامزدش بودم چرا سکوت کردم میدونستم اگه از زبون کسی دیگه ای بفهمه خیلی برام بد میشه اما کی میخواست ارسلان رو ببینه دوباره و چیزی از گذشته ی من بهش بگه
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن صدای آزاده شکه سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم داشت با بهت بهم نگاه میکرد چشمهاش از شدت خشم و تنفر داشت برق میزد اما من با دلتنگی حالا بهش خیره شده بودم خیلی وقت بود ندیده بودمش اسمش رو با عجز صدا زدم:
_آزاده
با خشم غرید:
_اسم من رو به زبون کثیفت نیار
با شنیدن این حرفش ساکت شدم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم خیلی سال گذشته بود آزاده دختر عموی من و اردلان بود  بهترین دوستم بود همدم تنهاییم با هم بزرگ شده بودیم اون عاشق اردوان بود  همیشه و این رو فقط من میدونستم اردوان قرار بود بره خواستگاریش اما نمیدونم اون شب چی شد چ اتفاقی بین اردوان و خواهرم افتاد که آخرش به مرگ اردوان خطم شد آیا واقعا میخواست به خواهرم تجاوز کنه این یه سئوال برام شده بود.
_با چ رویی اومدی اینجا هان !؟
_آزاده من …
عصبی وسط حرفم پرید و گفت:
_خفه شو میفهمی هنوز هم با دیدنت داغ دل من تازه میشه چجوری تونستی اردوان رو بکشی اردوان اصلا اهل این حرف ها نبود و نیست اون هیچوقت به تو به چشم بد نگاه نکرد اون عاشق من بود میخواست بیاد خواستگاری من چجوری تونستی بکشیش و به جسم بی جونش که کشتیش تهمت بزنی هان !؟
به هق هق افتادم چی میشد اون شب نحس من جای اردوان کشته میشدم تا هم ازدواج خواهرم پیش میرفت هم اردوان کشته نمیشد چی میشد اون شب اردوان مست نمیکرد اون شب نحس حتی نمیدونم واقعا اردوان مست کرده بود !؟
_من و ببخش!
با شنیدن این حرفم به سمتم هجوم آورد و خیلی غیر منتظره سیلی محکمی به صورتم کوبید شوری خون رو داخل دهنم احساس میکردم  چشمهام رو با درد بستم و باز کردم که صدای پر از تنفرش بلند شد
_فقط برات یه آرزو دارم امیدوارم عاشق بشی و عشقت جلوی چشمهات ترکت کنه جوری که دردش از پا درت بیاره همونطوری که تو عشق من رو ازم گرفتی و کاری کردی باهام که هر روز بمیرم با اینکه زنده ام اما اصلا حس آدم زنده رو ندارم امیدوارم روزی صدبار آرزوی مرگ کنی
فقط با چشمهای پر از اشک و قلبی پر از درد بهش خیره شده بودم نمیتونستم حتی لب باز کنم و از خودم دفاع کنم آه چ کردی تینا چ کردی خواهر بی وفای من!
_چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای اردلان دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم که صدای عصبی آزاده بلند شد:
_این قاتل تو شرکت تو چیکار میکنه اردلان عقدش کردی بدون اینکه هیچکدوم از ماها خبر داشته باشیم حالا آوردیش تو شرکتت تا کار کنه چرا داری از قاتل داداشت حمایت میکنی هان !؟
اردلان با اخم بهش خیره شد و گفت:
_داد نزن
آزاده پوزخندی زد و گفت:
_چرا دوست نداری کسی متوجه بشه با قاتل داداشت ازدواج کردی هان !؟
اردلان دست آزاده رو گرفت و بدون توجه به من به سمت اتاقش برد.
روی صندلی افتادم و سرم رو روی میز گذاشتم دوست داشتم برم جایی که هیچکس نباشه و انقدر داد بزنم تا هنجره ام پاره بشه خدایا کی میخواست این عذاب تموم بشه!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن