آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۹

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با شنیدن صداش دستی به چشمهای گریونم کشیدم و با صدایی که از شدت گریه خش دار و لرزون شده بود گفتم:
_همینجوری
و پاهام رو جمع کردم تا بلند بشم که حس کردم بدجور داره میسوزه لب گزیدم تا اشکام سرازیر نشه که حس کردم اردلان کنار پاهام زانو زد بهش خیره شدم نمیدونم چی تو صورت من دید که اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_گریه کردی !؟
با شنیدن این حرفش بدون اراده قطره اشکی روی گونم چکید صدای عصبیش بلند شد:
_باتوام
_پاهام!
با شنیدن این حرف اخماش بیشتر تو هم فرو رفت و گفت:
_پاهات چی !؟
مظلوم گفتم:
_سوخت
با شنیدن این حرف من نگاهش رو به پاهام دوخت که بدجور سوخته بود با دیدن پاهای من هر لحظه بیشتر از قبل عصبی میشد چشمهاش قرمز شد و گفت:
_چجوری این اتفاق افتاد !؟
چشم ازش دزدیدم و گفتم:
_از دستم افتاد!
حرفم رو باور نکرد از چشمهاش معلوم بود با عصبانیت بیشتری ادامه داد:
_مهمون داشتیم !؟
_آره
_کی بود !؟
_عمه و آنید!
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_بلند شو ببینم!
با شنیدن این حرفش بلند شدم خواستم حرکت کنم اما امون از سوزش که داشت من رو از پا درمیاورد دستش رو زیر پاهام برد و با یه حرکت من رو از روی زمین بلند کرد و به سمت اتاقش برد به چشمهاش خیره شدم  و سعی کردم اصلا گریه نکنم نمیخواستم جلوش ضعیف جلوه کنم من رو به سمت اتاق خودش برد روی تخت گذاشت منو و رفت وسایل کمک اولیه رو آورد مشغول پماد زدن به پاهام شد
خیلی با دقت داشت کارش رو انجام میداد وقتی کارش تموم شد با صدای گرفته ای گفت:
_وقتی من نیستم به هیچ عنوان در خونه رو باز نمیکنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و گفتم:
_مامانت و خواهرت بودند
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_در خونه رو روی هیچکس باز نمیکنی نمیخوام دفعه ی بعدی بیام ببینم جنازه ات افتاده وسط خونه
با شنیدن این حرفش ساکت شدم میدونستم فهمیده مادرش این بالا رو سر من آورده!

خواستم بلند بشم برم اتاق خودم که صداش بلند شد:
_کجا !؟
_اتاق خودم
با شنیدن این حرف من خم شد روی صورتم و خیلی سرد و خشک گفت:
_انقدر پست نیستم وقتی تو این حال و روزی باهات س*ک*س داشته باشم پس لازم نکرده بترسی زود باش بگیر بخواب نباید بلند بشی پاهات از بس سوخته ورم کرده
با شنیدن این حرفش خجالت کشیدم چقدر احمق بودم اینجوری رفتار کرده بودم ، اردلان از اتاق رفت بیرون که سرم رو روی بالش گذاشتم و خیلی طول نکشید که خوابم برد
* * * * * *
در اتاق رو باز کردم که با دیدن صحنه ی روبروم جیغ کوتاهی کشیدم باورم نمیشد آزاده داشت از اردلان لب میگرفت مگه اصلا همچین چیزی میشد با دهن باز بهشون خیره شده بودم که صدای داد اردلان من رو به خودم آورد
_کی بهت اجازه داد بیای داخل اتاق هان !؟
به من من افتادم
_من فقط ….
_گمشو بیرون
از اتاقش خارج شدم دستم رو روی قلبم گذاشتم که داشت تند تند میزد خیلی صحنه ی بدی دیده بودم  و نمیتونستم هضم کنم  آزاده که همیشه دم از عشق با اردوان میزد و حتی چند وقت پیش داشت سر من داد و بیداد میکرد حالا تو اتاق اردلان بود و داشت باهاش عشق بازی میکرد سرم داشت منفجر میشد هنوز تو بهت بودم و نمیتونستم درکی داشته باشم.
داخل اتاقم نشسته بودم که منشی گفت رئیس باهام کار داره به سمت اتاق اردلان رفتم تقه ای زدم که صدای خشک و بمش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_رئیس با من کاری داشتید !؟
_در اتاق رو ببند!
با شنیدن این حرفش ترسیدم اما سعی کردم به روی خودم نیارم در اتاق رو بستم و داخل شدم که بلند شد و گفت:
_چیزایی که دیدی رو اگه از دهنت اشتباهی جایی دربیاد زنده ات نمیزارم فهمیدی !؟
انقدر از دستش عصبی بودم که بدون اینکه متوجه باشم دهن باز کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
_معاشقه ی شما برای من اصلا مهم نیست بخوام برم درموردش صحبت کنم
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و به سمتم اومد با صدای گرفته ای گفت:
_جدی !؟
به چشمهاش خیره شدم و محکم گفتم:
_بله
دستش رو روی گونه ی من گذاشت و ….

به چشمهام خیره شد و خش  دار گفت:
_یعنی برات مهم نیست شوهرت قراره با کیا باشه !؟
به چشمهام خیره شدم نمیدونم چرا با دیدن چشمهای قرمز شده تب دارش دلم لرزید و دست پام سست شد گیج و مست بهش خیره شده بودم که انگشتش رو نوازش وار روی لبهام کشید چشمهام بسته شد احساس خیلی خوبی داشتم خدایا من چم شده بود چرا قلبم داشت اینجوری بی وقفه خودش رو میکوبید
صداش نوازش وار کنار گوشم بلند شد:
_تو از حسادت جون میدی من بخوام با یه دختر دیگه باشم! اما میدونی چیه باید آرزوی دوست داشته شدن رو با خودت به گور ببری چون من هیچ حسی جز نفرت بهت ندارم الان هم اصلا قصد بوسیدن لبهات رو ندارم.

با شنیدن حرف هاش تموم حس های خوبی  که نسبت بهش داشتم پر کشید باورم نمیشد این اردلان باشه! چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم پوزخندی روی لبهاش بود و با نگاه تحقیر آمیزی بهم خیره شده بود اون لحظه تموم حس های بد بهم هجوم آوردن به چشمهاش که داشت تمسخر ازش میبارید خیره شدم و با صدایی که سعی میکردم آروم باشه گفتم:
_هیچوقت حاضر نیستم عاشق آدم خودخواه و عوضی مثل تو بشم.
با شنیدن این حرف من لبخند مسخره ای زد و گفت:
_دیدم چجوری چشمهات رو بسته بودی و منتظر بوسه ی من بودی صدای قلبت داشت گوشم رو کر میکرد!
دوست داشتم آتیشش بزنم اون نمیتونست من رو تحقیر کنه نمیذاشتم به خواسته اش برسه!
_اگه کس دیگه ای هم جای تو بود قلب من همین شکلی میزد پس انقدر به خودت نناز و توهم برت نداره که من عاشقت هستم
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق بدی زد تا خواست چیزی بگه صدای در اتاق اومد با صدای سرد و عصبی گفت:
_بیا داخل!
در اتاق باز شد و آزاده اومد داخل اتاق انگار هنوز نرفته بود دیگه هیچ حس خوبی نسبت به آزاده نداشتم بلکه ازش متنفر هم بودم
آزاده نگاهش بین من و اردلان چرخید با صدای گرفته ای گفت:
_این اینجا چیکار میکنه !؟
حالا نوبت من بود که پوزخند بزنم و بهشون خیره بشم! آزاده ای که دم از عشق و عاشقی میزد خیلی زود اردوان رو فراموش کرد و به اردلان چسپید توق داشت باور کنم عاشق اردوان بود

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن