" /> رمان رویاهای سرکش پارت 58 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهاطلاع از زمان انتشار رمان های انلاین سایتجدیدترین هارمان های انلاینلیست کامل رمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۵۸

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

با صدای بلند زنگ را به صدا در بیاور

دو روز بعد…

کنار نرده عرشه فرماندهی کشتی فینی ایستاده بودم و به سقف سفالی ساختمان‌های خشتی با سایبان‌های کرباسی رنگ روشن، گلدان‌های گل فراوان‌، فانوس‌های رنگارنگ و نرده‌های فرفورژه در طرح‌های مختلف نگاه می¬کردم. در بالای تپه هم یک قلعه مثل قلعه‌های شاه و پریان بود.

این‌جا پایتخت بلبرین بود.

و حین حرکت کشتی‌مان، کوچک و کوچکتر شدنش را تماشا می‌کردم.

بعد از حدود دو ماه این اولین باری بود که این‌جا را می‌دیدم و در آن لحظه زیباترین جایی بود که در عمرم دیده بودم. هیچ‌چیزی شبیه به این در دنیای من وجود نداشت، حتی چیزی نبود که ذره‌ای به آن شباهت داشته باشد.

البته به جز فیلم‌های انیمیشتی کودکان. آره، جداً این شهری بود که خلاق‌ترین و هنرمندترین ذهن‌ها توانایی خلقش را داشتند.

شگفت‌انگیز بود.

با این که خیلی شگفت‌انگیز بود ولی خوشحال بودم ‌که داشتیم به خانه یعنی لانوین برمی‌گشتیم. خوشحال بودم که داشتم ماجراجویی جدیدی را شروع می‌کردم، خوشحال بودم که داشتم پیش پدر و مادرم برمی‌گشتم ولی بیشتر از همه این‌ها خوشحال بودم که سفر دریایی‌مان را شروع کرده بودیم چون چیزی داشت فری را اذیت می‌کرد.

به راحتی می‌توانستم متوجه حال و روزش شوم ولی به خاطر روحیه عجیب، آرام و گرفته‌اش که دو روزی هم طول کشیده بود نمی‌توانستم بفهمم چه‌اش بود. بعد از این‌که از او پرسیدم بودم (آن هم چهار بار)، جواب داده بود: «هیچ اتفاقی نیفتاده کوچولوی من.» کاملاً مشخص بود یک مسئله‌ای در میان بود. به این نتیجه رسیدم که شوهر مهاجمم درست مثل من از یک جا ماندن خسته شده بود و دلش می‌خواست حرکت کند.

کسی صدا زد: «اسکای.» و من به اسکایلار که همراه من کنار نردها ایستاده و نگاهش به زیبایی‌های در حال محو شدن بلبرین بود، نگاه کردم ولی او، مثل من برگشت و اوریون را دید که با قدم‌های بلند به سمت ما می‌آمد. اوریون دستور داد: «شمشیر پسر، حالا. خورشید به زودی غروب می‌کنه و تو هنوز تمرین امروزت رو انجام ندادی. پانزده دقیقه دیگه عرشه میانی.» اسکای سرش را برای او تکان داد، اوریون هم چانه‌اش را برای اسکای بالا گرفت، به من نگاه کرد و لبخند زد. روی پاشنه پاهایش چرخید و دور شد.

اسکایلار سرش را بالا گرفت و با چشمان براق و هیجان‌زده‌اش به من نگاه کرد و پرسید: «توی کابین‌تون به چیزی نیاز دارین فینی خانم؟»

سرم را تکان دادم و به او لبخند زدم. «نه ع