" /> رمان رویاهای سرکش پارت 59 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهاطلاع از زمان انتشار رمان های انلاین سایتجدیدترین هارمان های انلاینلیست کامل رمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۵۹

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

هیچ اهمیتی برایش نداشت.

و با این حال سوفین وایلد و ماجراجویی‌اش نه تنها یک بار بلکه بارها از ورای دنیاها دست دراز کرده و او را از خواب نازش بیرون کشیده بود.

به مه درون گوی خیره شد و وقتی داشت این کار را می‌کرد ناگهان به ذهنش رسید که زمان خیلی زیادی از وقتی یک ماجراجویی برای خودش داشت می‌گذشت.

و حتی از وقتی یک فضولی درست و حسابی در کاری کرده بود که ربطی به او نداشت، زمان خیلی طولانی‌تری می‌گذاشت.

فکر کرد و حقیقتش، این مهاجم باعث می‌شد آن روی فضولش بالا بیاید.

هرچند باید اعتراف می‌کرد که آرزو داشت چنین شخصی به خودش رغبت پیدا می‌کرد. یک اسباب‌بازی مثل او می‌توانست… نفس آرزومندی کشید… دلپذیر باشد.

بعلاوه، مردی مثل او قطعاً از آن شیوه‌ای که والنتین رابطه برقرار می‌کرد، خوشش نمی‌آمد.

با دقت به گوی کریستال خیره شد.

بعد به این نتیجه رسید که به او زمان می‌داد، نه خیلی ولی شاید به اندازه‌ای که آن مرد اشتباهاتش را اصلاح کند و ذره‌ای شک داشت که این موجود شکوهمند می‌توانست این کار را انجام بدهد.

اگر نمی‌توانست…

خب، والنتین این کار را برایش می‌کرد.

هر دختری سزاوار خوشبختی حقیقی بود.

نه، این حقیقت نداشت. دخترهای شرور امروزی زیادی بودند که سزاوارش نبودند. فقط وجود گروه‌های موسیقی پسران این حقیقت انکارناپذیر را ثابت می‌کرد.

ولی دخترهایی مثل سوفین وایلد سزاوارش بودند.

والنتین آهی کشید و سعی کرد افکار شدیداً پرمحبت و عاشقانه‌اش را کنار بزند.

داشت عقلش را از دست می‌داد.

باید دوباره خودش را سرپا می‌کرد.

افکارش به سمت مرد جوان برهنه خوابیده درون تختش رفت و والنتین در تاریکی، لبخند گربه‌واری زد.

سپس نوک انگشتانش دوباره روی گوی کریستال سُر خوردند و مه درون آن ناپدید شد.

شأن یک شاهزاده‌خانم

سه هفته بعد…

با گروه افراد همیشگی گروه فری، درحالی‌که روی اسب و جلوی همسرم نشسته و محکم نگه‌داشته شده بودم، تیِر چهارنعل در اسنودون پیش رفت. شهر را تماشا می‌کردم و متوجه شدم که اشتباه می‌کردم.

بلبرین زیباترین جایی نبود که تا به حال دیده بودم.

بلکه اسنودون بود.

اسنودون، پایتخت لانوین و جایی که پدر و مادرم زندگی می‌کردند، شهری شبیه به سادویک بود، بزرگ و بی‌ در و پیکر. ولی در کنار یک خلیج دامنش را نگسترانده بود و در کنار تپه‌ها خانه نکرده بود، بلکه بر روی یک جلگه و در پهلوی یک کوهستان برفی گسترده شده بود.

ساختمان‌های بلند انگشت‌شمارش از سنگ سفید ساخته شده بودند و سقف‌هایشان پر برف و قندیل‌های درخشان از آن‌ها آویزان بود. درها به رنگ خاکستری پرهای کبوتر، کِرِم و آبی خیلی روشن و یا بنفش یاسی رنگ شده بودند. جاده‌های پیچ در پیچش مثل سادویک با تخته‌سنگ‌های کِرِم رنگ سنگ‌فرش شده و عاری از برف بودند.

حینی که در شهر پیش می‌رفتیم، پارک‌های پر برف و درخشان بزرگ و کوچک زیادی دیدم که مجسمه‌های یادبود کِرِم رنگی از خدایان، اژدهایان، یا پادشاهان و ملکه‌های گذشته، دِرَکارها یا فری‌ها در خود داشتند و در یکی از آن پارک‌ها هم مردمی را دیدم که داشتند اسکیت‌بازی می‌کردند.

فری به من گفته بود (و هنگامی که داشتیم از روی پل چهارم می‌گذشتیم متوجه شدم حرفش درست بود) سه رودخانه به دور شهر پیچ‌وتاب خورده بودند.

حینی که داشتیم از کنارشان رد می‌شدیم و یا از روی پلی در بالای آن‌ها می‌گذشتیم دیدم که آب رودخانه‌ها زلال و درخشان بودند، ساحل‌شان به خاطر یخ برق می‌زد و بستر سنگی رودخانه‌ها چنان می‌درخشیدند که انگار گرد جادویی روی‌شان پاشیده شده بود. روی این رودخانه‌ها پل‌هایی طاق‌دار کرمی رنگِ پر نقش و نگاری قرار داشت که تیرهای چراغ سفید از نردهای آن‌ها بالا آمده بودند.

یکی از رودخانه‌ها‌ از دوتای دیگر بزرگتر بود و روستایی که در بین دو کوه بود از آن سیراب می‌شد و فری به من گفت که آن رود به دریای زمستانی هم می‌ریخت.

برخلاف سادویک، که با آن چیزی که من دیده بودم، به نظر می‌رسید از آن طبقه کارگر باشد و فینگارد که کاملاً شهری متمدن و با استانداردهای جهانی بود، اسنودون منطقه کارگرنشینی بود با میخانه‌ها، فروشگاه‌ها و کسب و کارهایی که به این طبقه می‌خورد و در عین حال محدوده‌ای داشت با کافه‌ها، رستوران‌ها و فروشگاه‌هایی که به درد ثروتمندان می‌خورد.

به راحتی می‌توانستید این دو محدوده را به خاطر ساختمان‌های بلند و نزدیک به هم که شبیه به آپارتمان بودند و خانه‌های ساده و بی‌کیفیت طبقه پایین از هم تشخیص بدهید. سپس از حومه شهر وارد محدوده طبقه ممتازه داخل شهر شدیم، خانه‌های مجلل و بزرگ و حتی عمارت‌هایی با شبنم‌های یخ‌زده بر روی پنجره‌هایشان و گلدان‌های پنجره‌ای پر از گیاهان همیشه سبزی که به خوبی از آن‌ها نگهداری می‌شد.

و بهتر از همه این‌ها، قلعه ریمی بود که در دامنه کوه ساخته شده بود و به تمام شهر دید داشت. قلعه‌ای که انگار از یخ ساخته شده بود و در نور خورشید می‌درخشید. چندین و چند سقف مخروطی داشت که روی خود پرچم‌هایی به رنگ سرخ و الماسی به رنگ طلایی داشتند که روی میله‌های پرچم کوتاهی در آسمان پیچ و تاب می‌خوردند.

و همه این‌ها غیر از برج‌های دایره‌ای متحرک فراوانش بودند. نمای قصر بالکن‌هایی با نرده‌هایی داشت که از سنگ تراشیده شده بودند. کرکره‌های پنجره‌های الماسی قلعه به رنگ خاکستری خیلی روشنی رنگ‌آمیزی شده بودند که به سختی می‌شد تفاوتش با رنگ سفید را دید.

جلوی قلعه محدوده‌ای با فانوس‌های سفید و درخت‌های بید بلند قرار داشت و به یک ساختمان سه طبقه راه می‌یافت که دری طاق‌دار داشت با راه‌پله‌ای چنان صیقلی که انگار از یخ تراشیده بود و در دو سمتش درخت‌های کاج کوچک هرس شده. و در جلوی همه این‌ها، خیلی دورتر از آن‌چه که به راحتی بتوانم ببینم، یک آب‌نما با پنج فواره و آبی به زلالی کریستال قرار داشت.

کل شهر با سنگ‌های سفید و کِرِم، رنگ‌های خنثی و گیاهان همیشه سبزش، با برفی که همه جایش را پوشانده بود قندیل‌هایی که چکه می‌کردند، انگار به شکلی جادویی از برف ساخته شده بودند.

ناجور خفن بود.

به قلعه رسیدیم. (من با دهانی که از تعجب باز مانده بود و فری که احتمالاً متوجه این حالم نبود.) و فری تیر را از کنار آب‌نما گذراند و افرادش همان‌جا در جاده صف بستند. تازه آن موقع بود که دست از خیره نگاه کردن به قلعه دست برداشتم و در عوض مادر و پدر و به دنبالشان ندیمه‌هایم را دیدم که از درهای دو لنگه قلعه بیرون آمدند.

قلبم فشرده شد و لبخند بزرگی روی لب‌هایم نشست.

فری تیِر را نگه داشت و پیاده شد. دست بلند کرد، کمرم را گرفت و پایینم کشید. لحظه‌ای که پاهایم به زمین رسید، به سمت پله‌های یخی دویدم که البته از یخ نبودند، فقط نمی‌دانستم از چه چیزی ساخته شده بودند.

دو پله پایین‌تر از پدر و مادرم، یک تعظیم بلندبالا کردم و منتظر حرف زیر لبی پدرم ماندم: «بلندشو دخترم.» بعد روی پاهایم صاف ایستادم و دو پله آخر را دویدم و او را در آغوش کشیدم.

با شدت برخوردم به او یک قدم عقب رفت و فهمیدم که غافلگیر شده بود چون پیش از این‌که دستانش را دورم بپیچید کمی مردد بود. ولی وقتی دستانش به دورم پیچیدند، محکم بودند.

به همان‌ اندازه او را محکم نگه داشتم و روی گردنش زمزمه کردم: «دلتنگت بودم.»

با فشار آرامی که به تنم داد، گفت: «من هم دلتنگ تو بودم. فینی من.»

سپس درحالی‌که هنوز زمزمه می‌کردم، به او گفتم: «یه بار زدم تو خال.»

بدنش لحظه‌ای بی‌حرکت ماند و بعد کمی خودش را عقب کشید، من هم همین‌کار را کردم و به چهره غافلگیر شده و چشم‌های خوشحالش نگاه کردم و احساس کردم شکمم گرم شد.

پرسید: «واقعاً؟»

سر تکان دادم، به جلو خم شدم و با صدای آرامی گفتم: «از سی قدمی.» چشم‌هایش درشت شدند، نیشم باز شد و ادامه دادم: «فقط یه بار تونستم ولی مطمئناً الان کارم بهتره. برای این‌که بهت نشون بدم صبر ندارم.»

سایه حسی پیش از این‌که بتواند پنهانش کند از صورتش گذشت، حس کردم چنین حسی از ذهن خودم هم گذشت ولی بلافاصله گفت: «من هم نمی‌تونم برای دیدنش صبر کنم دخترم.»

پیش از این‌که بتوانم چیزی بپرسم، شنیدم: «فینی.» و به سمت مادرم برگشتم که داشت ما را با صورتی بی‌حالت و نگاهی ملایم تماشا می‌کرد.

از آغوش آتیکوس بیرون آمدم و حینی که به سمت آرورا می‌رفتم، احوال‌پرسی بین پدرم و فری را شنیدم.

آغوش مادر به تنگی آغوش پدر نبود ولی همان گرما را داشت. نمی‌توانستم بگویم چه چیزی او را آزرده کرده بود ولی می‌توانستم آزردگی‌اش را احساس کنم.

در گوشش زمزمه کردم: «با این چیزی که موقع اسب‌سواری دیدم، می‌تونم بگم یک عالمه خرید پیش رو داریم.»

بازوانش از دورم باز شدند ولی رهایم نکرد. بازوهایم را محکم گرفت، در چشم‌هایم نگاه کرد، گوشه لب‌هایش تاب برداشت و انگشتانش فشاری به من دادند.

با ملایمت گفت: «چیزهای زیادی هستن که دوست دارم بهت نشون بدم و منتظر وقتی هستم که این کار رو می‌کنم.»

نیشم را برایش باز کردم، گوشه لب‌هایش بیشتر تاب برداشت و نگاهش به سمت آتیکوس و فری رفت و هنگامی که رهایم می‌کرد حسی را دیدم که مثل سایه‌ای از صورت او هم گذشت. کنار رفتم و راه را برای فری باز کردم تا خم شود و گونه او رابا صورت ریشویش ببوسد.

پدر گفت: «باید بریم تو و شما رو گرم کنیم.» مادر سر تکان داد و برای برگشتن و بالا رفتن از پله‌ها وقت را هدر ندادند. و وقتی می‌گویم وقت هدر ندادند منظورم این بود که به نظر می‌رسید عجله داشته باشند.

فری یک بازویش را دور شانه‌هایم انداخت و من را به سمت بالای پله‌ها راهنمایی کرد. به نیمرخش نگاه کردم و دیدم که به پشت ملکه و پادشاه خیره شده بود. می‌دانستم که او هم فکر می‌کرد یک خبرهایی بود. سپس هنگامی که به بالای پله‌ها رسیدیم نگاهم را از او برداشتم. چون جاسلین، بث، آلیسا و اِستر همگی در کنار در بلند و دو لنگه ایستاده بودند و به من لبخند می‌زدند.

در جواب لبخند زدم و با صدای آرام و لرزانی گفتم: «سلام خانم‌ها.» هنگامی که نزدیکتر شدیم، نیش بازشان، بازتر شد. سپس هنگامی که از کنارشان می‌گذشتیم به ما تواضع کردند.

از درهای دو لنگه بزرگ گذشتیم که درست همان لحظه‌ای که ندیمه‌هایم وارد شدند، توسط نوکری به روی سرما بسته شد. سپس نگاهی به دور و بر انداختم و سعی کردم به زیبایی درون قلعه ریمی که به شکل غیرممکنی با زیبایی بیرون در رقابت بود، واکنش زیادی نشان ندهم.

هیچ چوب تیره‌ای در این‌جا وجود نداشت. ابداً هیچ تاریکی‌ای در این‌جا نبود. هزاران پنجره داشت که نور خورشید از آن به داخل می‌تابید. دیوارها و کف داخل قلعه از همان سنگ کرمی رنگ بیرون ساخته شده بود و به شکل عجیبی می‌درخشید ولی در داخل روی آن‌ها حکاکی‌هایی از درخت کاج و میوه‌اش داشت، این‌ها را می‌شد روی طاق‌ درها و حاشیه پنجره‌ها دید.

تخته سنگ‌های بزرگی که سنگفرش را تشکیل داده بودند با قالیچه‌های خاب‌داری با رنگ‌های خنثی و ملایمی پوشیده شده بودند.

قالیچه‌ها برقی از خود ساطع می‌کردند که می‌دانستم به این معنی بود که آن‌ها از ابریشم بافته شده بودند. بیشتر دیوارها با فرشینه‌هایی پر نقش و نگاری زینت داده شده بودند که نقش کوهستان و یا نمایی از اسنودون یا قلعه را نشان می‌داد. مبلمان مثل قصر فینگارد تیره و سنگین نبودند بلکه سفید به رنگ پوسته تخم‌مرغ و جالا داده شده بودند. قیطان دوزی شده و از پارچه‌های لطیفی تهیه شده بودند.

یک راه‌پله مدور بزرگ هم با نرده‌های سنگی در مرکز قلعه داشت که با فرشی برای بی‌صدا کردن قدم‌ها پوشانده شده بود.

هرچند فرصت نکردم خوب به آن نگاه کنم، چون آتیکوس و آرورا در سرسرای ورودی که به نظر می‌رسید از این سر قلعه تا آن سرش ادامه داشت پیش می‌رفتند (و از همان جلوی در حق با من بود. سقف این‌جا دست کم به اندازه ساختمان سه طبقه‌ای بلندا داشت. با طاق‌هایی حکاکی‌شده و اُرسی کاری شده تزیین شده بود که حتی در یک نگاه هم غیر معمول به نظر می‌رسید.)

در انتهای تالار، پدر و مادرم به سمت در دو لنگه بزرگ دیگری پیچیدند.

فری و من به دنبالشان رفتیم و بعد در اتاق نشیمنی عظیم و زیبایی با رنگ‌آمیزی‌های سفید، کرم و زرد خیلی کمرنگ بودیم. شومینه‌ای با بخش خارجی حکاکی شده و زیبایی داشت که آن‌قدر بزرگ بود که می‌توانستم با دست‌هایی بلند شده در بالای سر در آن دراز بکشم و مطمئناً بدون این‌که سرم به سقفش بخورد در آن بایستم. آتش عظیمی در آن شعله می‌کشید و سه آتشدان دیگر هم در اتاق قرار داشت.

این‌ آتشدان‌ها از آهن ساخته شده بودند، مثل همان آتشدان توی کابین فری در کشتی، به جز این‌که این‌ها دورشان آجرکشی شده و خیلی زیباتر بودند. در بین آتشدان‌ها و شومینه بقیه اتاق نشیمن بسیار دنج و گرم بود.

دیگران هم با ما وارد شدند و شنل پدر و مادر توسط خدمتکارها گرفته شد و جاسلین و بث به دنبالم آمدند تا شنل پشمی،‌ کلاه و دست‌کش‌هایم را بگیرند. مردی که شنل پدر را گرفته بود، در کنار فری که حالا داشت بندهای شنلش را باز می‌کرد و برای گرم ماندن نیازی به شنلش نداشت منتظر ماند و فری هم شنلش را به او داد.

مادر امر کرد: «لطفاً قهوه و کیک بیارید.» خدمتکارش سرتکان داد و او ادامه داد: «وقتی می‌رین در رو ببیندین.»

به جاسلین و بث که داشتند لبخند می‌زدند نگاه کردم، با این حرف او لبخندشان محو شد و عقب‌عقب از اتاق بیرون رفتند. به سمت آتیکوس و آرورا برگشتم که به نظر می‌رسید مضطرب باشند. سپس سرم را بالا گرفتم و به فری نگاه کردم و احساس کردم او هم در کنارم مضطرب بود. سپس دستش را روی پشتم احساس کردم و من را به سمت دو کاناپه‌ زرد کمرنگ گلداری برد که در نزدیکی شومینه رو به همدیگر قرار داشتند و با میز کوتاه بیضی سفیدی به رنگ پوسته تخم‌مرغ و جلا زده شده از هم جدا شده بودند.

فری به محض شنیدن صدای بسته شدن در با صدای آرامی پرسید: «اتفاقی افتاده؟»

پدر با زیر لب گفت: «لطفاً بشینین.» و من به فری که داشت با دقت پدرم را از نظر می‌گذراند، نگاه کردم.

سپس من را به سمت یک کاناپه هدایت کرد و نزدیک به همدیگر نشستیم، بازوی فری به دور شانه‌ام قرار گرفت و من را بیشتر به سمت خودش کشید. پهلویم به او چسبید. هنگامی که به کاناپه تکیه داد و مچ چکمه پوش یک پایش را روی زانوی پای دیگرش گذاشت، من هم به او تکیه دادم و مادر و پدر هم روی کاناپه روبه‌روی ما لم دادند. ولی حتی با گرمای بدن قدرتمند شوهرم در کنارم، رفتار پدر و مادرم باز هم کم کم من را به وحشت می‌انداخت.

فری چشم بسته غیب گفت: «نگرانی آتیکوس و این نگرانیتون داره عروسم رو هم مضطرب می‌کنه. به ما بگید چی شده.»

پدر با لحن عجیبی گفت: «با عجله از سادویک راه افتادی.» و فری سر تکان داد.

تأیید کرد: «دقیقاً. دیروز دم غروب لنگر انداختیم و سریع تاختیم. شب رو توی دالهاور موندیم و صبح زود حرکت کردیم. فینی مشتاق دیدن پدر و مادرش بود.»

نگاه پدر به سمتم برگشت و پیش از این‌که دوباره به فری نگاه کند، لبخند گرمی تحویلم داد. گرمای نگاهش پر کشید و لحظه‌ای پیش از این‌که به حرف در بیاید، با دقت به او نگاه کرد. «تازه امروز پیام قاصدی که جلوتر از خودت فرستاده بودی و گفته بودی به زودی به اسنودون می‌رسین رو گرفتیم. چون حالا رسیدین، می‌تونم ببینم که قاصدی که با جواب فرستادم ندیدین.»

بدن فری وقتی جواب می‌داد منقبض شد. «از مسیر جنگل اومدیم، مسیر سریعتریه.»

حقیقت داشت. تا جایی که متوجه شده بودم، فری خودش را به جاده‌ها محدود نمی‌کرد. از آن مردهایی نبود که وقتی که نیاز نبود تلف شود را هدر بدهد و به جز وقت‌هایی که سورتمه‌ای همراهش بود، مستقیم‌ترین مسیر را انتخاب می‌کرد. و سفر ما با همراهی یک سورتمه انجام نمی‌شد. وسایل من و فری عقب‌تر از ما می‌آمدند و احتمالاً تا چندین ساعت آینده نمی‌رسیدند البته اگر تا فردا صبح نمی‌رسیدند. هرچند، کِل مسئولیت سورتمه‌ها را بر عهده داشت، بنابراین متوجه شدم که آن مرد روی خشکی هم کارآمد بود.

آرورا زیر لب گفت: «جای تأسف داره.»

بالا رفتن بی‌صبری فری را احساس کردم و اضطرابم شدت گرفت.

فری با حالتی پیشنهاد داد که اصلاً هیچ شباهتی به پیشنهاد نداشت. «شاید بتونیم از چسیتان گفتن بگذریم و توضیح بدین قضیه چیه.»

پدر مستقیم در چشم‌های فری نگاه کرد و حس کردم پدر به این دلیل که نمی‌خواست در چشمان من نگاه کند، مستقیماً به چشم‌های فری نگاه کرد و این باعث شد حتی بیشتر مضطرب بشوم.

اعلام کرد: «مراسم اعدام غروب شروع می‌شه.»

پلک زدم و بدن فری منقبض شد.

سپس زمزمه کرد: «لعنتی.»

نجوا کردم: «اعدام؟» و نگاه آرورا را روی خودم احساس کردم و به او چشم دوختم.

با ملایمت گفت: «خائن، عزیز من. بِرگ اِنجر، هرنود گریگ و ویولا میلستروم. در غیاب تو محاکمه و گناهکار شناخته شدن و حکم حلق‌آویز شدنش امروز غروب اجرا می‌شه.»

وای گندش بزنند.

«قاصدمون حرکت کرد تا این اتفاق رو به شما هشدار بده و پیشنهاد بده که چند روزی رسیدنتون رو به تأخیر بندازید. متأسفانه توی این کار موفق نشد.»

متأسفانه دقیقاً همان کلمه‌ای نبود که من در این مورد به کار می‌بردم. با این‌حال مطمئن نبودم که چرا تا این حد خبر ناگواری بود. البته اعدام‌ها برای کسانی که با آن درگیر بودند اخبار ناگواری بودند ولی فکر نمی‌کردم قرار باشد طناب دار به دور گردن من آویخته شود. کمی نگران بودم که چرا آن‌ها تا این حد نسبت به من محتاط رفتار می‌کردند.

آتیکوس پرسید: «این طور فرض کنم که از بین شهر گذشتین؟» و با این حرفش فری غرید: «البته.» که باعث شد پدر نفس عمیقی بکشد و آن را محکم رها کند: «گندش بزنن.»

پرسیدم: «چیه؟» ولی انگار هیچ‌کس نمی‌خواست جواب بدهد، حتی فری و من این را نشانه خوبی در نظر نگرفتم. مادر و پدر از نگاه کردن به من اجتناب می‌کردند و وقتی سرم را بالا گرفتم و به فری نگاه کردم، دیدم آرواره‌اش را چنان منقبض کرده بود که انگار داشت دندان‌هایش را به هم می‌سابید. بنابراین تکرار کردم: «چیه؟»

سرانجام پدر به من نگاه کرد و صورتش پیش از این‌که بمب را رها کند، حالت ملایمی به خود گرفت. «به عنوان فرمانروایان این سرزمین وظیفه ماست که توی اعدام خائنین به سلطنت شرکت کنیم دخترم.»

حالا نوبت من بود که نفس عمیقی بکشم، بدنم را منقبض کنم و به پادشاه خیره شوم.

هرکسی می‌توانست بگوید که به هیچ وجه ماجراجویی بعدی‌ که انتظارش را می‌کشیدم، نمی‌توانست این باشد. خرید کردن با مادرم در یک شهر جدید، بله. شرکت کردن در یکی از تئاترهای مشهور اسنودون که فری در موردش برایم گفته بود مطمئناً. پذیرفتن پیشنهاد گانر برای آموزش مانور دادن روی اسب در حال دویدن قطعاً. و باید اسکیت بازی کردن روی یخ‌های توی یکی از آن پارک‌ها را هم همین الان به فهرستم اضافه می‌کردم.

ولی شاهد یک اعدام بودن، اوه… نه.

مادرم با ملایمت گفت: «اون‌ها علیه سلطنت توطئه کردن.» و نگاه وحشت‌زده‌ام به سمت او برگشت. «ما تاج به سر می‌ذاریم فینی و هر نفسی که می‌کشیم برای لانوینه. اون‌ها علیه تو با هم همدستی کردن که یعنی بر علیه کشورشون با هم همدستی کردن. سلطنت نجات پیدا کرد و وظیفه ماست که روی صندلی بنشینیم و سنبل شکست اون‌ها و قدرت لانوین رو با به دار آویخته شدنشون تماشا کنیم.»

وای خدایا. از این کار خوشم نمی‌آمد.

پدر گفت: «اگه با شوهرت دور از این‌جا بودی، این می‌تونست عذر موجهی برای شرکت نکردنت باشه.» نگاهش را به فری دوخت و ادامه داد: «ولی حالا این‌جا هستین و چون از توی شهر گذشتین، خبر اومدن‌تون بی‌شک مثل آتش فراگیر پخش می‌شه. از اون‌جایی که مردم حالا می‌دونن فینی این‌جاست ازش انتظار می‌ره که توی این مراسم شرکت کنه، در واقع خیلی‌ها الان فکر می‌کنن که اون برای همین کار به این‌جا اومده.»

بازوی فری فشاری به شانه‌ام داد و زیرلب گفت: «خدا لعنت کنه.»

آرورا با صدای آرامی گفت: «چیزهای بیشتری هست که باید بدونین.» فری و من هر دو دوباره بی‌حرکت شدیم و در باز شد، خدمتکاری با یک سرویس قهوه‌خوری نقره و چینی اعلای مجلل و یک بشقاب با چهار تکه کیک خیلی زیبا تزئین شده که به نظر آنقدر خوشمزه بود که می‌توانستم بدون معطلی خودم را در آن غرق کنم. قدم به داخل گذاشت و جلو آمد. البته همه این‌ها مال وقتی بود که این خبرها را نشنیده بودم و مجبور نبودم آویزان شدن سه نفر از گردنشان تا وقتی می‌مردند را نظاره‌گر باشم.

همه منتظر چیده شدن قهوه و کیک روی میز و بیرون رفتن خدمتکار و بسته شدن در ماندیم. سپس آرورا به جلو خم شد و حینی که قهوه می‌ریخت هم‌زمان شروع به حرف زدن کرد.

«در غیاب شما خبرها در سراسر لانوین پخش شد، مخصوصاً که غیبت‌تون بعد از برملا شدن نقشه‌ شنیعی بود که به شکل مخوفی منجر به از دست رفتن زندگی یه زن شد و اون زن قرار بود فینی باشه.»

فری پرسید: «چه صحبت‌هایی؟» آرورا حینی که یک فنجان و نلبکی به سمتش می‌گرفت، نگاهش را بالا آورد و به او دوخت.

جواب داد: «تو و فینی.» دوباره سر قهوه ریختن برگشت و چیز بیشتری نگفت.

فری غرید: «آرورا.» مشخص بود از این‌که مجبور باشد به او فشار بیاورد خوشش نمی‌آمد.

آه کشید و سپس ادامه جواب داد: «همون‌طور که می‌دونی درکار، با بوسه عروسی‌تون و این‌که فینی رو از عروسی بیرون کشیدی و بعدش هم چند هفته ناپدید شدی شروع شد. بعدش هم با پیدا شدن دوباره سر و کله‌تون توی گالس و رفتاری که اون‌جا نشون دادین.» حینی که داشت همه‌چیز را فهرست می‌کرد، نگاهش به سمت من برگشت و در چشمانم خیره شد. «فینی بعد از شکار با اشتیاق به پیشوازت اومد.» نگاهش به سمت فری برگشت. «صمیمیت‌تون توی گالس. و دوباره ناپدید شدن‌تون بعد از تلاش برای قتل فینی یه نشانه واضح هستش که عمیقاً بهش علاقه دارین و برای اطمینان از امنیتش تردید نمی‌کنی. همه این‌ها و هر لحظه‌ای که در حضور کسی با همدیگه هستین، حریصانه رصد می‌شه و بعد حریصانه‌تر گوش به گوش می‌چرخه.»

فری گفت: «پیچیدن چنین شایعاتی در مورد خاندان سلطنتی عجیب نیست. در واقع چنین صحبت‌هایی پیش پا افتاده‌ست.»

«درسته.» ملکه سر تکان داد و فنجان قهوه من را بعد از این‌که کمی شیر در آن ریخت به دستم داد. «ولی با توجه به تلاش‌های مفتضحانه‌ای که برای قتل انجام شده و صداقتت درباره رابطه داشتنت با یه نفر دیگه، این حرف‌ها دیگه به شکل نامتعارفی در اومده.»

پرسیدم: «چطور نامتعارف شده؟» مادر قهوه آتیکوس را به دستش داد و همان‌طور که دوباره سر قهوه ریختن برمی‌گشت، جواب داد.

«شاعران از شما شعر می‌گن، نقال‌ها در مورد شما داستان می‌گن، دیگه فقط بحث پخش شدن خبر توی کشور نیست. دیگه همه این‌ها داره به شکل داستان در میاد و افسانه‌‌ای در حال خلق شدنه.»

وای پسر.

فری گفت: «درک نمی‌کنم چرا چنین چیزی باعث شده شما دو نفر این‌قدر آشفته بشید. این هم چیز غیرعادی‌ای نیست.»

مادر با فنجان قهوه‌اش تکیه داد و پدر بحث را به دست گرفت.

گفت: «درست می‌گی درکار. ولی تو فری هست، درکار هستی و بنابراین برای همه محترمی. پیوندت با فینی تضمینی برای ادامه شکوفایی و صلحی برای لانوینه که در گذشته پیشگویی شده. این حقیقت که در چنین زمان کوتاهی علاقه‌تون این قدر عمیق شده و رابطه‌تون تا این حد صمیمی و عاشقانه شده باعث شدت گرفتن این شایعات شده. و…» مکثی کرد و در چشم‌های فری نگاه کرد. «این باعث می‌شه کسانی که برای تو و فینی توطئه می‌کنن نه لانوین، به خاطر این‌که این پیوند عاشقانه‌تون بعد از چند ماه به چنین افسانه‌ای تبدیل شده بیشتر دست به کار بشن.»

«مهمان‌خانه‌ها پر هستن.» آرورا وارد بحث شد و من به او نگاه کنم. «بعضی از شهروندها که اتاق‌های خالی دارن، اتاق‌هاشون رو کرایه دادن و خبر رسیده که یه اردوی بزرگ در اطراف محل اعدام و درست بیرون از اسنودون زدن و پر از آدم‌‌هایی که از راه دور سفر کردن و اومدن و نتونستن توی شهر منزل کنن.»

فری غرید: «ای بخشکی شانس.» بازویش را از دور شانه‌ام، و مچ پایش را از روی زانویش برداشت، به جلو خم شد و فنجان و نلبکی‌اش را با سر و صدا روی میز گذاشت.

با صدای آرامی گفتم: «نمی‌فهمم.» و پدر به من نگاه کرد.

به صدایی به آرامی صدای خودم جواب داد: «اعدام به صورت عمومی انجام می‌شه دخترم.»

وقتی متوجه شدم، به او خیره شده بودم.

زمزمه کردم: «وای پسر.»

آرورا گفت: «دقیقاً.» فنجانش را بالا برد و حینی که جرعه‌ای می‌نوشید، نگاهش از لبه فنجان به من بود. سپس دستش را پایین انداخت و به نگاه کردن در چشمانم ادامه داد: «پدرت محافظین بیشتری رو فراخونده. نگرانی وجود داره که کنترل همه‌چیز از دست خارج بشه. و عزیز من، تو در بین مردم بی‌شماری حضور پیدا می‌کنی.» تردیدی کرد و بعد با لحن آرامی ادامه داد و بمب را رها کرد. «هزاران نفر تخمین زده شدن.»

عالی بود.

واقعاً عالی بود.

فری اعلام کرد: «فینی نمی‌ره.» و آرورا و آتیکوس به او نگاه کردند.

آتیکوس پاسخ داد: «متأسفم درکار، ولی باید بره.»

فری سرش را تکان داد و گفت:‌«یه اعلانیه بده که دچار کسالت شده.»

آتیکوس با صدای آرامی گفت: «متأسفانه برای انجام وظیفه سلطنتی کسالت عذر موجهی نیست. اون که داره یه صبحانه ملی و یا یه شکار سلطنتی رو از دست نمی‌ده، این مراسم اعدام خائنینه.» نگاهش به سمت من برگشت و با ملایمت به حرفش ادامه داد: «متأسفم، فینی و به عنوان شاهزاده‌خانم سرزمین، مادر پادشاه آینده و هدف این نقشه‌های خیانت‌آمیز، حالا که مردم می‌دونن این‌جا هستی، ازت انتظار می‌ره که توی این مراسم شرکت کنی. هیچ راهی برای شرکت نکردن وجود نداره. این یه جور قدرت‌نمایی سلطنته.»

حینی که نفسم را حبس کرده و در چشمانش نگاه می‌کردم، او به حرف زدن ادامه داد: «امیدوار بودیم که بتونیم جلوی آمدنت رو بگیریم ولی چون این اتفاق نیفتاده، حالا وظیفه داری که شرکت کنی.» نفسی کشید و حرفش را به پایان رساند. «خیلی متأسفم دخترم.»

تکیه دادم، به آتش نگاه کردم، جرعه‌ای از قهوه‌ام نوشیدم و سعی کردم خودم را جمع و جور کنم.

خیلی‌خب، باشه، من حالا شاهزاده‌خانم بودم و شاید تا ابد هم می‌ماندم. عجیب بود، من یک آدم عجیب و غریب کوفتی بودیم. ولی خب همین بود. ظاهراً شاهزاده‌خانم‌ها قرار نبود فقط در قصرهای زیبا و قلعه‌های خارق‌العاده باشند. به خرید بروند و تمرین‌های تیر و کمان داشته باشند، لباس‌زیرها و پیراهن‌های خفن بپوشند و با مردهای جذابی که اسم‌شان را روی کشتی می‌گذاشتند ازدواج کنند. ظاهراً باید چنین کارهای سختی را هم انجام می‌دادند.

و این یکی از آن کارهای سخت بزرگ بود.

لعنت به هفت طبقه جهنم.

آرورا شروع به صحبت کرد و نگاهم به سمت او برگشت. «باید قوی باشی عزیز من. اگه سوفن این‌جا بود، حتی پلک هم نمی‌زد. باید نگاه کنی، قدرتت رو به نمایش بذاری و هیچ واکنشی نشون ندی.» مکث کرد، سپس پیش از این‌که حرفش را خاتمه بدهد، نگاهش ملایم شد. «خیلی طول نمی‌کشه و ما خیلی زود از اون‌جا می‌ریم.»

زمزمه کردم: «درسته.» بازوی فری دوباره به دور شانه‌هایم پیچید و من را به پهلویش چسباند.

پس موضوع بحث را تغییر داد.

پرسید: «توضیح بده چرا گریگ امروز بین اعدام شونده‌هاست.» و من می‌دونستم هرنود گریگ و برگ انجر که بودند. فری به من گفته بود.

نگاه آتیکوس سریع بین من و فری به گردش در آمد. مشخص بود که پیش از این‌که سؤالش را بپرسد، متوجه شده بود فری همه‌چیز را به من گفته بود. «قاصد توی هاوک‌وال به شما نرسید؟» با تکان سر فری، پدر ادامه داد: «و با برگشتتون اطلاعاتی به شما داده نشد؟»

فری باز هم سر تکان داد. «روبن با خبر زندانی و بازجویی شدن گریگ به هاوک‌وال اومد ولی هنوز محاکمه نشده و محکوم شناخته نشده بود. و همان‌طور که توضیح دادم، ما با عجله به اسنودون اومدیم چون فینی مشتاق دیدن شما بود. پیش از این‌که هاوک‌وال رو ترک کنیم خبری در این مورد به گوشمون نرسید و خبری هم به کشتی فینی نرسید.»

لب‌های پدر پیش از این‌که جواب بدهد به هم فشرده شدند. «افرادت اون رو گرفتن، شکنجه‌ش کردن و اون اعتراف کرد که خودش اون نقشه‌ها رو کشیده بوده.»

فری با صدای ناباوری رسید: «به همین سادگی؟»

پدر جواب داد: «ظاهراً.» با نگاهش چیزی به فری گفت که نتوانستم معنایش را بفهمم ولی می‌توانستم بگویم که خودش هم این حرف را باور نداشت.

فری گفت: «می‌خوام با بالتازار و کوینسی صحبت کنم.»

پدر به او گفت: «کوینسی خیلی دور نیست. وقتی پیامت رو گرفتیم، برای هر دوی اون‌ها پیغام فرستادم که داری می‌رسی و فهمیدم که بالتازار از این‌جا دوره، نمی‌دونم کجاست. وقتی قاصد رسید، این طور فرض کردم که اون خبر برگشتت به لانوین رو شنیده و به سمتت اومده ولی کوینسی نزدیکه. می‌آرمش پیشت.»

پیش از این‌که ادامه بدهد، لحظه‌ای مکث کرد. «ولی درکار، اسم گریگ توی اعلامیه‌ست. مردم انتظار دارن اون‌جا اعدام بشه. هیچ جوری نمی‌شه از زیرش در رفت. امشب حلق‌آویز می‌شه.» آتیکوس کمی به جلو خم شدف چشم‌هایش جدی بودند و با صدای آرامی گفت: «بنابراین اگه می‌خوای باهاش حرف بزنی وقت کوتاهی داری.»

حس می‌کردم این‌جا خبرهایی بود که از پس درک کردنش برنمی‌آمد ولی فرصتی هم برای پرسیدن پیدا نکردم.

فری برای ایستادن معطل نکرد. گفت: «وقت کمی دارم پس باید عجله کنم.»

پدر هم ایستاد و سر تکان داد، پیش از این‌که صاف بایستد فنجان قهوه‌اش را روی میز گذاشت. تازه آن موقع بود که صدای برخورد فنجان به نعلبکی‌ام را شنیدم و به پایین نگاه کردم. دستم داشت می‌لرزید.

درست همان لحظه فنجان و نعلبکی‌ام توسط فری از دستم بیرون کشیده شد. با گیجی دیدم که آن را روی میز گذاشت و بعد دیگر هیچ چیزی به جز صورتش ندیدم چون به سمتم خم شد و دستش چانه‌ام را گرفت و بالا داد.

زمزمه کرد: «به موقع می‌آم پیشت.» و من سر تکان دادم، می‌دانستم منظورش برای اعدام بود و پیش از این‌که دوباره به حرف بیاید، نگاهش روی صورتم به حرکت در آمد. «توی دنیای تو این کار رو نمی‌کنن.»

سرم را تکان دادم و با صدای آرامی گفتم: «می‌کنن. فقط توی عموم انجامش نمی‌دن و مجرمین حلق‌آویز نمی‌شن. بهشون زهر تزریق می‌کنن و خب… یه سری کارهای دیگه. ولی به صورت خصوصی انجام می‌شه و به هیچ وجه با خشونت انجام نمی‌شه. توی دنیای من افراد زیادی با مجازات مرگ معتقد نیستن و بعضی‌ها هم شدیداً مخالفن.»

پرسید: «و نظر تو در این مورد چیه؟» لبم را گاز گرفتم.

جواب دادم: «خیلی طرفدارش نیستم.»

پیش از این‌که به من اطمینان خاطر بدهد، نگاهش ملایم شد. «این کار این‌جا به ندرت اتفاق می‌افته عشق من و این حکم فقط برای خائن‌ها، م###ها و قاتل‌ها اجرا می‌شه. و حضور تو فقط در اعدام خائنین انتظار می‌ره.»

خب، این خبر خوبی بود. فقط این‌که حالا سه خائن روی دستمان مانده بود که باید به دار آویخته می‌شدند.

زمزمه کردم: «عالیه.»

فشار انگشتان فری ذره‌ای روی آرواره‌ام بیشتر شد و زمزمه کرد: «با این حال خیلی نادره فینیِ من، توی کل زندگیم فقط یه اعدام دیگه یادم می‌آد که اونم ده‌ها سال پیش بود.»

سر تکان دادم و این باعث شد احساس بهتری داشته باشم، البته نه خیلی زیاد.

فری خم شد و لب‌هایم را بوسید و این هم باعث شد احساس بهتری داشته باشم و این بار خیلی زیادتر.

با محبت گفت: «خیلی سریع اتفاق می‌افته و بعدش هم ما از اون‌جا می‌ریم.»

دوباره سر تکان دادم و او دوباره با انگشتانش فشار کوچکی به آرواره‌ام داد.

سپس گفت: «باید برای صحبت کردن با زندانی عجله کنم.»

دوباره سر تکان دادم.

فری ادامه داد: «به محض این‌که بتونم برمی‌گردم.»

تازه آن موقع بود که متوجه شدم مشتاق رفتن بود ولی برای ماندنم در آن‌جا نگران بود و پیش از رفتن می‌خواست از خوب بودن حالم مطمئن شود.

بنابراین همین موقع بود که دستم را بلند کردم، انگشتانم را به دور مچ دستش پیچیدم، فشار آرامی دادم و لبخند کوچکی به او زدم.

به او اطمینان دادم: «من همین‌جا هستم.»

وقتی داشت جواب می‌داد، هنوز هم حرکتی نکرده بود. «از نوری که توی چشم‌هات می‌بینم خوشم نمی‌آد.»

«خب، عسلم، احتمالاً تا مدتی همین حال رو داری، چون این یه ماجراجوییه. اگه حق انتخابی داشتم یه نه چاق و چله می‌گفتم ولی انجامش می‌دم و بعد هم ازش می‌گذرم.» فشار دیگری به مچ دستش دادم و حرفم را به پایان رساندم. «قول می‌دم.»

با انگشت شستش گونه‌ام را نوازش کرد. سپس حینی که نفسی روحیه بخش می‌کشیدم، خم شد و بینی‌اش را به بینی‌ام کشید.

بعدش احتمالاً مطمئن شد که قرار نبود از هم بپاشم، چون صاف ایستاد و برای مادر سر تکان داد و برای پدر چانه‌ش را بالا گرفت. پدر لبخند تأییدکننده‌ کوتاهی به من زد (و این هم باعث شد احساس بهتری پیدا کنم.) و آن‌ها از اتاق بیرون رفتند.

پیش از این‌که صدای بسته شدن در پشت سر پدر و فری را بشنویم، مادر حینی که داشت جرعه دیگری از قهوه‌اش می‌نوشید از بالای لبه فنجانش به من نگاه کرد.

سپس دوباره فنجانش را پایین آورد و به خشکی گفت: «دخترم، گفتن این‌که به نظر می‌رسه شوهرت اصلاً ازت خوشش نمی‌آد، غمگینم می‌کنه.»

چشمکی به او زدم و دیدم که لب‌هایش تاب برداشتند و چشمانش برق زدند.
کمی به جلو خم شدم و فنجانم را قاپیدم ، دوباره تکیه دادم و گفتم: «وحشتناکه. اصلاً با هم کنار نمیایم.» سپس جرعه‌ای نوشیدم.

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۵۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن