" /> رمان رویاهای سرکش پارت64 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهاطلاع از زمان انتشار رمان های انلاین سایتجدیدترین هارمان های انلاینلیست کامل رمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت۶۴

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

و همچنین به او اعتماد داشتم چون او با همان نگاهی که در چشم‌های خودم بود به من نگاه می‌کرد. فری به من گفته بودکه او همسرش را از دست داده بود ولی، لحظه‌ای که او را برای اولین بار دیدم، در چشمانش خواندم که هنوز هم عاشق همسرش بود و هنوز پس از مرگش نتوانسته بود خودش را جمع و جور کند و با نگاه کردن در چشمانش می‌دانستم که هرگز هم نمی‌توانست این کار را بکند.

هرگز.

برایش سر تکان دادم و در چادر به راه افتادم، روی صندلی نشستم و به دور و برم نگاه کردم.

برادر فری، کالدر اول به حرف درآمد. «شاهزاده یخی من، آپولو به ما گفته که شما هنوز هم به خاطر این‌که تلاش بری نجات ملکه آرورا نافرجام موند، غمگین هستین.»

جواب دادم: «هستم.» و من تنها کسی نبودم که غمگین بود. می‌دانستم نورفولک راون‌اسکارف و اولوِن لازاروس، عموزاده و برادر محترم مادرم هم ناراحت بودند.

اریک درکار پرسید: «بهتر نیست منابع و قدرتمون رو برای در هم شکستن شورش متمرکز کنیم؟» فهمیده بودم که پدر فری از این‌که سربازانش را به میدان جنگ بفرستد و خود حتی در نزدیکی میدان جنگ نباشد هیچ اِبایی نداشت.

درحالی‌که صدایم را کنترل می‌کردم تا محترمانه باشد، پاسخ دادم: «من ژنرال نیستم. من فقط تمایلاتم رو به آپولو منتقل کردم. کار جنگ رو به دست شما می‌سپرم.»

به این‌جا که رسید، والتر سین‌کلیر وارد بحث شد. «دیده‌بان‌هامون ساحره رو پیدا نکردن و من تکرار می‌کنم، باید این مأموریت رو در اولویت قرار بدیم. اگر اون ساحره قدرت این رو داره که لانوینیای ما رو محدود کنه و لانوینیا به من گفته که جادوی ناشناخته اون زن با قدرت جادویی خودش برابری می‌کنه، اگه اون جادوگر رو پیدا نکنیم و ابزارهای جادوییش رو مال خود نکنیم، غفلت کردیم.»

پیشنهاد دادم: «می‌تونین بالتازار و کوینسی رو بفرستین. هر دو برگشتن و شوهرم…» حرفم نیمه‌تمام ماند چون ناگهان برخلاف میلم گلویم را بغش گرفت و صدایم خش‌دار شد. به اجبار خودم را جمع و جور کردم و به سرعت حرفم را به پایان رساندم. «بهم گفته بود که اون‌ها مهارت زیادی دارن.»

آپولو با صدای آرامی گفت: «همین‌طوره، فری به من هم همین رو گفته بود.»

اریک با لحن پر دب‌دبه و کبکبه‌ای گفت: «پس فوراً بفرستیدشون.»

گاریک گفت: «انگار فراموش کردی پدر که هنوز هم درگیر جنگ هستیم. به هر کسی که بتونه شمشیر بزنه نیاز داریم و این افراد فری نه فقط برای پیدا کردن چیزی ماهر نیستن بلکه به همون اندازه توی شمشیرزنی هم ماهرن.»

اولوِن لازاروس موافقت کرد: «بله، این درسته گاریک، ولی اگه این ابزارهای قدرتمند و این ساحره‌ای که ازشون استفاده می‌کنن رو نتونیم پیدا کنیم، اون‌ها به راحتی بدون ریختن خون می‌تونن جبهه مقاومت رو در هم بشکنن.»

آپولو با صدای آرامی گفت: «بدون خونریزی بیشتر، بله بدون از دست دادن زندگی دیگه‌ای.» همه به او نگاه کردند و من خودم را کنترل کردم.

آپولو از خاندان اولرف به شدت با من مهربان بود، آن‌قدر مهربان که ناراحتم می‌کرد چون من را به یاد فری می‌انداخت. همچنین با موهای پرپشت و تیره، بدن عضلانی و بزرگش و همچنین وجود سلطه‌گری که داشت چنان به شدت جذاب بود که این هم من را به یاد فری می‌انداخت. (همچنین چشمانش به رنگ سبز یشمی مبهوت کننده‌ای بود.)

اگرچه با نشستن در این جلسه، که آپولو دستور داده بود درآن شرکت کنم، فهمیدم که او شاید با من مهربان باشد ولی مرد مهربانی نبود.

ابداً.

نورفولک راون‌اسکارف با صدای آرامی گفت: «آپولو.» و آپولو به مرد مسن‌تر چشم دوخت.

اعلام کرد: «اون‌ها طاقت میارن. همه‌شون.»

اریک گفت: «این‌ها سران خاندان‌ها هستن، اعمالشون برای اتحاد لانوینه و ما باید-»

آپولو ناگهان با نگاهی سوزان به سمت پدر فری برگشت و هنگامیکه داشت با دندان‌هایی به هم فشرده حرف می‌زد، صدایش در چادر طنین‌انداز شد: «اون‌ها برای به قتل رسوندن عروستون نقشه کشیدن. اون رو دزدیدن و زندانیش کردن. پادشاهتون رو کشتن. ملکه‌تون رو اسیر کردن و قربان باید بهتون یادآوری کنم که پسرتون رو کشتن.»

سعی کردم مقاومت کنم ولی با حرف‌هایی که زد، نتوانستم جلوی پایین انداختن سرم و خیره شدن به قالی‌هایی که برف زیر چادر را پوشانده بودند مقاومت کنم.

آپولو ادامه داد: «اون فری و دِرَکار ما بود. درخت‌های آدلا سوختن و زغال شدن. الف‌ها دیگه هرگز برنمی‌گردن. اژدهاها نمی‌تونن ما رو برای گذر از این مخمصه راهنمایی کنن و بیدار نخواهند شد مگه این‌که فینی یه درکار از پشت فری به دنیا بیاره و حتی اگه این اتفاق بیفته هم، سال‌ها طول می‌کشه. و امیدوارم مجبور نباشم به شما یادآوری کنم که زندگی‌های زیادی تا همین حالا از دست رفتن. سران خاندان‌ها مسئولش هستن، همه‌شون و اون‌ها… از زیرش… در می‌رن.»

اولوِن لازاروس و نورفولک راون‌اسکارف بلافاصله سر تکان دادند. برای والتر سین‌کلیر سه ثانیه طول کشید تا موافقت کند (شمردم.). ولی اریک درکار که در هر رویارویی‌ام با او بیشتر از او بدم می‌آمد و کسی که در این چادر بیشتر از هر کسی آسیب دیده بود، پیش از این‌که بالاخره چانه‌اش را بالا بگیرد، لحظه‌ای طولانی به آپولو چپ‌چپ نگاه کرد.

ولی چیزی که من را غافلگیر کرد، وقتی بود که کالدر درکار گفت: «من می‌خوام مأمور اعدام باشم.»

سپس هنگامی که گاریک جوابش را داد دوباره غافلگیر شدم. «نه برادر، من به اهرم دارش لگد می‌زنم.»

آپولو اعلام کرد: «به اندازه کافی هست که با هم تقسیم کنید.» سپس دستور داد: «برین سراغ بالتازار و کوینسی. اون‌ها رو برای پیدا کردن ساحره، دیده‌بانی کردن موقعیت بفرستین. بهشون دستور بدین که اگه موقعیت مساعد بود، جادوگر رو دستگیر کنن و اگر نه برگردن تا ما نیروی کمکی بفرستیم.»

نگاهش را به سمت راون‌اسکارف برگرداند. «تعدادی از افراد فری برای جنگ رفتن و اون‌هایی که باقی موندن هم برای حفظ امنیت شاهزاده‌خانم این‌جا هستن. ولی شما هم مهاجم‌های ماهری در لشکرتون دارین. اون‌هایی که مهارت بیشتری دارن رو انتخاب کنین و برای حفظ امنیت ملکه‌مون به پیش بفرستین. ایشون هم مثل شاهزاده‌خانم عزادار هستن و این وظیفه ماست که شرایطی محیا کنیم که ایشون در بین کسانی که می‌تونن راحتی و آسایششون رو فراهم کنن عزاداری کنن نه در اردوگاه دشمن و در اسارت.»

اولوِن لازاروس زیر لب گفت: «آفرین آفرین.» نگاهم به سمت او برگشت و لبخند زدم و در جواب هم لبخند دایی‌ام را گرفتم.

آپولو نگاهش را در بین افراد گرداند و سریع گفت: «بیاید معطل نکنیم.» که فهمیده بودم این روش او برای این بود که به دیگران بگوید کاری که گفته بود را به انجام برسانند و از این‌که دستورش را انجام ندهند خشمگین می‌شد.

چیز دیگری که من را به یاد فری می‌انداخت.

بنابراین، افراد توی چادر بدون معطلی بیرون رفتند. گاریک و کالدر پس از این‌که برایم سر تکان دادند و من هم به آن‌ها لبخند زدم چادر را ترک کردند. به خاطر وفاداری‌ای که نسبت به برادرشان و لانوین نشان داده بودند، خوشحال و غمگین بودم که فری هیچ‌وقت نمی‌فهمید که آن‌ها این‌قدر وفادار بودند.

اریک مثل همیشه به من نگاه نکرد ولی این کارش آزارم نداد، به هر حال از نگاهش به روی خودم خوشم نمی‌آمد. راون‌اسکارف، سین‌کلیر و لازاروس پیش از رفتن ایستادند تا چند کلمه‌ای مؤدبانه با من صحبت کنند.

به بسته شدن لبه‌های چادر در پشت سر اولوِن نگاه کردم، بعد ایستادم و در چشمان خارق‌العاده (باید این‌طور گفته می‌شد چون واقعاً خارق‌العاده بودند) او نگاه و زمزمه کردم: «باید برگردم پیش زخمی‌ها.»

دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد. سپس با ملایمت گفت: «فینی، روزهاست که درگیری‌ای نداشتیم. زخم‌های اون‌ها باید کم کم درمان شده باشن و هیچ کدوم از اون‌ها به توجه مداوم نیازی نداره.»

به او یادآوری کردم: «اون‌ها برای فرزند من خون دادن.»

حرفم را تصحیح کرد: «اون‌ها برای لانوین خون دادن.»

لب‌هایم را به همدیگر فشردم و سر تکان دادم. چون حق با او بود.

به زیر نظر گرفتن من ادامه داد. سپس از بینی نفسی کشید، چشمانش را بست و سرش را به یک سمت چرخاند. وقتی این کار را کرد به دقت به او نگاه کردم، چون این کار برای آپولو غیرعادی بود. به ندرت احساساتی از خودش نشان می‌داد و تنها احساسی که از او دیده بودم، محبتش نسبت به خودم بود.

و گاهی هم عصبانیت.

ولی حالا انگار در درونش ستیزی برپا بود.

سپس چشمانش را باز و دوباره به من نگاه کرد.

با ملایمت گفت: «هنوز زوده. برای تو هنوز زوده که چنین مکالمه‌ای داشته باشی. هرچند برای لانوین این‌طور نیست و بنابراین باید این حرف گفته بشه. ولی من نگرانم. نگرانی‌هایی دارم که در موردش با لازاروس و راون‌اسکارف صحبت کردم. در مورد چیزی که اون‌ها هم براش نگران هستن.»

حس کردم ابروهایم در هم فرو رفتند و همزمان در ستون فقراتم خروشیدن هیجانی را حس کردم. «چه نگرانی‌هایی؟»

مثل همیشه که همراه من بود، با محبت به حرفش ادامه داد: «تو آسیب‌پذیر هستی فینی، فرزندت هم همین‌طور.»

این را می‌دانستم. واقعاً می‌دانستم. بنابراین سر تکان دادم.

سپس به او یادآوری کردم: «من افراد فری رو دارم. اون‌ها پشت من می‌ایستن.»

و می‌دانستم که این کار را را می‌کنند چون روبن این را به من گفته بود. در حقیقت برایم سوگند ادا کرده بود.

موافقت کرد: «دقیقاً. و یه جایگزین دیگه‌ای هم هست که می‌تونی در موردش فکر کنی.»

پلک زدم.

جایگزین؟

با صدایی که گیج به نظر می‌رسید، پرسیدم: «راه چاره دیگه‌ای هم دارم؟»

«فکر می‌کنم و راون‌اسکارف و لازاروس هم موافق هستن که وقتی همه این ماجراها تموم شد، وقتی خائنین مجازات شدن و صلح دوباره به لانوین برگشت، باید با من ازدواج کنی.»

پلک زدم و هم‌زمان نفس تیز و پرسر و صدایی کشیدم ولی آپولو دست از حرف زدن نکشید.

«سوگند می‌خورم که از تو و فرزندت محافظت کنم. سوگند می‌خورم که در کنارت بایستم و پسرت رو برای پادشاه شدن بزرگ کنم. و اون یه برادر و خواهر خواهد داشت که شک ندارم که واله و شیدای اون می‌شن.»

هیچ چیزی نگفتم و فقط به او خیره شدم.

آپولو نزدیک‌تر شد، چانه‌اش را پایین آورد و در چشمانم نگاه کرد ولی به من دست نزد.

سپس زمزمه کرد: «ما یه چیزی رو با هم سهیم هستیم. تو من، چیزی که هیچ‌کسی به جز ما درکش نمی‌کنه. من بهت اظهار عشق نمی‌کنم و فکر می‌کنم درک می‌کنی که هیچ‌وقت هم این اتفاق نمی‌افته. می‌فهمم که هیچ وقت هم چنین چیزی از جانب تو دریافت نمی‌کنم. ولی اتحاد ما برای کشورمون ثبات رو به همراه داره، یه مادر برای بچه‌های من و یه پدر برای بچه تو و همراهی ما دو نفر با هم. اگه قلبت اون‌قدری بهبود پیدا کرده باشه که به نظرت خوشایند باشم، پس شاید بتونیم خانواده خودمون رو تشکیل بدیم. اگر نه، من درک می‌کنم و این نوع از توجهم رو معطوف به تو نمی‌کنم.»

با چشمانی که از تعجب گرد شده بودند، دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم ولی او سرش را تکان داد و دستش را بالا آورد. «این پیشنهاد برای الان نیست. برای این گفتم که بهش فکر کنی. مال بعدهاست. این فقط یه گزینه‌ست فینی نه بیشتر. اگر رد کنی هیچ دشمنی‌ای در کار نخواهد بود و وقتی داری از این چادر بیرون می‌ری این رو بدون که مهم نیست تصمیمت چی باشه، من پشتت هستم و همیشه هم پشتت می‌ایستم.»

این بار لب‌هایم را به دلیل متفاوتی به هم فشردم، سپس فشارشان را رها کردم و به زور احساسم را گفتم: «ممنونم.»

آپولو سر تکان داد، کمی عقب رفت و با نگاهی که به صورتش انداختم، فهمیدم که حواسش جای دیگری بود و کارش با من تمام شده بود.

ولی من کارم با او تمام نشده بود.

صدایش زدم: «آپولو.» نگاه آپولو روی من متمرکز شد و بعد، با تعلل پرسیدم: «این… یعنی، با حسی که از تو گرفتم، اوم…» حرفم را قطع کردم و ابروهای او قوس برداشتند. با لحن نجواگونه‌ای حرفم را پایان دادم: «بهتر نمی‌شه مگه نه؟»

نگاهش ملایم‌تر شد و پلک‌هایش پایین رفتند ولی من هنوز هم درخشش درد را در چشمانش می‌دیدم. این همان دردی بودکه به جان من هم نشسته بود.

سپس جوابش را نجوا کرد: «نه فینی شیرین، بهتر نمی‌شه.»

سر تکان دادم. می‌دانستم. این را در چشمان او دیده و در روح خودم احساس کرده بودم. می‌دانستم.

فقط تأیید شدنش خیلی مزخرف بود.

سپس او را تماشا کردم که ناگهان هوشیار شد، بالاتنه‌اش چرخید تا بتواند به ورودی چادر نگاه کند. و حینی که با قدم‌های بلند به آن طرف می‌رفت، فرمان داد: «همین‌جا بمون.»

پیش از این‌که بتواند لبه‌های چادر را کنار بزند، هیاهوی شدیدی را که از بیرون می‌آمد، شنیدم. سپس لبه‌های چادر کنار زده شدند و لانوینیا و به دنبال او والنتین با عجله وارد شدند.

نگاه‌شان اول به سمت آپولو رفت (او مرد درشت‌هیکلی بود و سر راه آن‌ها ایستاده بود، بنابراین بدیهی بود که نگاه آن‌ها اول به او جلب می‌شد.) سپس هر دو به من نگاه کردند.

والنتین با خشم گفت: «ما محدود شدیم.» صدایش عصبانی و نگران بود ولی ظاهرش فقط عصبانی به نظر می‌رسید.

بدنم منقبض شد.

آپولو از بین دندان‌های به هم فشرده‌اش پرسید: «چی؟»

نگاه لانوینیا به سمت آپولو برگشت و تکرار کرد: «محدود شدیم. اون ساحره نزدیک این‌جاست و ما رو محدود کرده. یه چیزی-»

با شنیدن صدای فریادها، پاهایی‌که می‌دویدند و اسب‌هایی که چهار نعل می‌رفتند حرفش را تمام نگفت. آپولو به سمت من برگشت.

دستور داد: «تو و جادوگرها این‌جا بمون. افراد فری رو صدا می‌زنم تا ازت محافظت کنن.» با قدم‌های بلند به سمت یک میز رفت، شمشیرش را با غلافش برداشت و با قدم‌هایی سریعتر از چادر بیرون رفت.

بعد از خروجش بدون حرف یا حرکتی، همه به لبه‌های چادر خیره شدیم. صدای فریادها، پاهایی که می‌دویدند و اسب‌هایی که چهارنعل می‌رفتند در عرض چند دقیقه پس از رفتن او به شکل محسوسی افزایش پیدا کرد و این باعث شد احساس بدی به من دست بدهد.

نجوا کردم: «به ما حمله شده.»

والنتین با لودگی گفت: «این‌طور فکر می‌کنی؟»

چپ‌چپ نگاهش کردم، در چشمانم نگاه کرد و ابروهایش را بالا انداخت.

نگاهم را از او برداشتم.

لعنتی، گندش بزنند، لعنتی، گندش بزنند، لعنتی، گندش بزنند. گندش بزنند. گندش بزنند.

به دور و بر چادر آپولو نگاه کردم و صندوق‌های مهمات، تیردان‌های پر از تیر و کمانش را دیدم که به یک دیواره چادر تکیه داده شده بودند و به سرعت به سمت آن‌ها رفتم.

لانوینیا پرسید: «فینی، چی کار داری می‌کنی؟»

پاسخ دادم: «خودم رو مسلح می‌کنم.» روی زانو نشستم و یکی از صندوق‌‌ها را باز کردم تا داخلش را بگردم.

لانوینیا شروع کرد: «افراد درکار-»

ولی حرفش را قطع کردم، چیزی که نیاز داشتم را پیدا کردم و بیرون کشیدمش. روی پاهایم ایستادم و حرف زدم. «افراد فری جون‌شون رو سر محافظت کردن از زندگی ما به خطر می‌ندازن. ولی به این معنی نیست که ما هم نمی‌تونیم کمک کنیم.»

والنتین شروع کرد: «سوفین فکر نمی‌کنم-» ولی به سمت آن‌ها برگشتم و حینی که کمربند پر از خنجری را دور کمرم می‌بستم، حرف او را هم قطع کردم.

«سریع بیاین سر این صندوق‌ها، یه خنجری رو پیدا کنین که با اندازه و مدل دسته‌ش راحت باشین. زحمت یه کمربند پر از خنجر رو به خودتون ندین، فقط یه خنجر.» حرفم را تمام کردم. دو جادوگر با چشم‌هایی درشت شده نگاه می‌کردند و سر و صدای بیرون بلندتر شد و ناقوس هشدار در فضای چادر نفوذ کرد. و من تیردان را برداشتم تا آن را روی پشتم ببندم و فرمان دادم. «حالا خانم‌ها.»

لانوینیا سرش را تکان داد تا خودش را از جمودش بیرون بکشد و به سمت صندوق دوید. والنتین به من خیره شد، مشخص بود که داشت دوباره به این فکر می‌کرد که چرا وقتی هنوز جادویش کار می‌کرد خودش را به خانه برنگردانده بود که دوباره این‌طور محدود نشود. و همه این‌ها در حالی بود که کارزار بیرون در حال شدت گرفتن بود.

هنگامی که کار بستن تیردان تمام شد و به سمت کمان دست دراز کردم، با لحن هشدارآمیزی گفتم: «والنتین.»

والنتین حینی که با قدم‌های محکم جلو می‌آمد زیر لب گفت: «مِردِی .»

خنجرهایی برای خود برداشتند و همگی کنار ورودی چادر منتظر ماندیم، منتظر ماندیم و باز هم منتظر ماندیم تا یکی از افراد فری بیاید.

ولی سر و صدای برخورد فولاد به روی فولاد و غرش‌ها، سوت تیرها، فریاد مردها از روی غافلگیری و درد و صدای سُم اسب‌ها بالا گرفت.

هیچ‌کدام از این‌ها خوب نبودند.

همه این‌ها جداً خیلی ترسناک بودند.

سپس هنگامی که شمشیری پهلوی چادر را پاره کرد و وارد شد، هر سه از جا پریدیم. به سمت شمشیر برگشتم و تیری از تیردان بیرون کشیدم، در کمان گذاشتم، زه کشیدم ولی شمشیر ناپدید شد و همگی آوای برخورد فولاد به روی فولاد را شنیدیم.

یک ضربه سهمگین بود.

کشش زه کمان را آرام آرام شل کردم ولی ذره‌‌ای از تنش وجودم کم نشد. برگشتم و با کمان رو به ورودی چادر ایستادم، آماده بودم و تازه آن موقع متوجه شدم که تنفسم دیگر منظم نبود.

حتی ذره‌ای به منظم بودن، نزدیک هم نبود.

لانوینیا پچ‌پچ کرد: «شاهزاده‌خانم من، افراد درکار، اون‌ها به درکارشون و شما وفادار هستن. اگه می‌تونستن بیان پیش ما-»

با خشم گفتم: «اون‌ها می‌آن.» به ورودی چادر خیره شدم و از زیر باور کردن چیزی که باید باورش می‌کردم شانه خالی کردم، اگر نمی‌آمدند و به نظر می‌رسید که نمی‌آیند و تنها یک چیز می‌توانست مانع‌شان شود، که دلم نمی‌خواست به آن هم فکر کنم.

نه، از زیر باورش شانه خالی کردم، سپس درگیری و هیاهوی جنگ در اطراف‌ چادر شدید‌تر و سریعتر شد، فریاد‌ها و ناله‌ها چنان شدید بودند که نمی‌شد تشخیص داد به کدام طرف تعلق داشتند. دو تیر از دیواره مقابل چادر گذشتند و در قالی فرو رفتند. می‌توانستند در بدن یکی از ما فرو بروند.

گندش بزنند!

والنتین به تندی گفت: «داریم گیر می‌افتیم سوفین.» و نگاهم به تندی به سمت او برگشت.

لعنتی. حق با او بود.

بنابراین تصمیمم را گرفتم.

گفتم: «درسته پس اگه مجبور بشیم، راهمون رو باز می‌کنیم و در می‌ریم.»

والنتین سریع سر تکان داد. به لاوینیا نگاه کردم، او هم نه چندان سریع سر تکان داد. دستور دادم: «من آموزش دیدم، زیاد نبوده ولی بد نبود. پس بچسبین به من، دست‌هاتون تمام مدت روی من باشه، بنابرین می‌فهمم که همراهم هستن. اگه تهدیدی دیدین بهم بگین، بهش اشاره کنین و من هر کاری که بتونم انجام می‌دم. اگه کسی رو دیدین که بدخواه ما بود دمارش رو در بیارین. تقصیر ما نیست خانم‌ها. من پادشاه آینده این سرزمین رو توی شکم دارم و باید هر کاری که از دستمون بر می‌آد برای حفظ امنیتش انجام بدیم، بنابراین هدف‌مون ساده‌ست. سالم بمونیم و فرار کنیم. متوجه شدین؟»

باز هم سر تکان دادند و من هم در جواب سر جنباندم. به لبه‌های چادر نگه کردم و پچ‌پچ کردم: «خیلی‌خب دخترها، بزن بریم.»

بعد بیرون رفتیم. لحظه‌ای که از چادر خارج شدیم، آشوب، خون، مردهای زخمی، مردها، اسب‌های مرده، تیرهایی که در زمین فرو رفته بودند و تکه‌های از بدن انسان‌ها را در همه جا دیدیم.

صدای برخورد فولاد به روی فولاد و نجوای تیرهایی که یکی از پس دیگری پرتاب می‌شدند به حدی شدید بود که برای میخکوب کردن‌مان کفایت می‌کرد. وحشتناک بود، خیلی هم وحشتناک بود ولی دست والنتین و لانوینیا را روی خودم حس کردم و به موجود کوچکی که در شکم داشتم فکر کردم.

وحشت را از وجودم زدودم و سریع به حرکت در آمدم. جادوگرهایم را هدایت کردم و مردان در هم شکسته را دور زدیم، هنگامی که اسب‌هایی چهار نعل به حرکت در آمدند پشت چادری پناه گرفتیم، راه‌مان را از بین مانع‌ها باز کردیم ولی پیوسته و با بیشترین سرعتی که می‌توانستیم به راه‌مان ادامه دادیم.

دو بار، دوبار مجبور شدم کمانم را بالا بیاورم، هدف بگیرم و بگذارم تیرم به پرواز در بیاید. تیرم در چشم یک سرباز فرو رفت و من معنای این را می‌دانستم.

دو بار و هر دوبار هم دقیق زده بودم.

خون بیشتری روی دستانم مانده بود.

با این‌حال هنوز برایم اهمیت نداشت. تنها چیزی که به آن فکر می‌کردم این بود که واقعاً به خاطر تمرینات سختم خوشحال بودم.

به حرکت سریعم ادامه دادم، دائماً گوش به زنگ به چپ و راست و بالا و پایین، به پشت شانه و آن سمت شانه‌هایم نگاه می‌کردم و جادوگرهایم پیوسته همراهم می‌آمدند.

از محدوده چادرها بیرون رفتیم و وارد جنگل شدیم ولی این‌جا هم همین خبر بود.

خدایا، افراد خیلی زیادی آن‌جا بودند. مردها، حیوانات، مرده‌ها زخمی‌ها همه جا بودند، خون با برف ترکیب شده بود و جویی صورتی رنگ راه انداخته بود.

ولی راه ما باز بود، تنها باید پشت درخت‌ها را می‌دیدیم نه چادرها و خیلی سریعتر حرکت می‌کردیم پیش می‌رفتیم. صدای جیغ والنتین را شنیدم و با کمان بالا گرفته آماده‌ای که تیر در زه‌اش داشت به سمتش چرخیدم. در چشم‌های مرد نگاه کردم. مرد لانوینیا را گرفته بود و یک خنجر زیر گلویش نگه داشته بود.

دست‌های لانوینیا هم به دور ساعد دست مرد پیچیده شده بودند و پشتش قوس برداشته بود و سرش محکم به شانه مرد چسبیده بود تا از تیغه خنجر دوری کند و چشمانش پر از وحشت بود.

صورت مرد را نشانه گرفتم. «خنجرت رو بنداز.»

جنگ در اطرافمان شدت گرفته و می‌خروشید. والنتین پشت به پشت به من چسبید تا از من محافظت کند.

جواب داد: «کمانت رو بنداز شاهزاده‌خانم یخی وگرنه این رو می‌کشم بعد میام سراغ تو.» تیغه خنجر را بیشتر فشار داد و لانوینیا جیغ خفیفی کشید.

زه را محکمتر فشردم و تکرار کردم: «خنجرت رو بنداز.»

جواب داد: «زندگی تو در ازای زندگی اون، وگرنه جون هر دو رو می‌گیرم.»

یکی از چشم‌هام رو بستم و کمانم را به اندازه هدفم بالا بردم.

زمزمه کردم: «خنجرت رو بنداز.»

در جواب زمزمه کرد: «گوش کن شاهزاده‌خانم، به اطرافت گوش کن. افرادت شکست خوردن. یا حالا بمیر یا در اسارت بمیر. سران ما مثل شاهزاده هیچ علاقه‌ای به شما ندارن. به سیاه‌چال انداخته می‌شین. انتخاب با خودتونه.»

اشتباه می‌کرد.

چاره دیگری داشتم.

و همان را هم انتخاب کردم.

انگشتانم را از هم باز کردم و تیرم به خال خورد. مرد به پشت روی زمین افتاد و با فرو رفتن تیرم در حدقه چشم و مغزش بلافاصله مرد. بازوهایش شل شدند و لانوینیا روی چهار دست و پا به زمین افتاد.

فرمان دادم: «بیاین بریم.» ولی سر لانوینیا ناگهان بلند شد و انگار که داشت به چیزی گوش می‌کرد به بالا نگاه کرد و والنتین از پشت سرم گفت: «وای الهه من.»

دهانم را باز کردم تا به آن‌ها بگویم حرکت کنند که آن اتفاق افتاد.

شنیدم.

صدای بال زدن بود.

صدای بلند بال‌هایی چرمی که همراه با سایه‌ای بود که به سرعت از بالای سرمان گذشت. آن‌قدر بزرگ بود که خورشید را پوشاند.

لانوینیا بلند شد و روی زانوهایش ایستاد، سرش را بالا برد تابه آسمان نگاه کند و دهانش از تعجب باز ماند و حس کردم که با خاموش شدن صدای نبرد و سربازانی که بی‌حرکت مانده و نگاه می‌کردند، والنتین در پشت سرم منقبض شد.

به بالا نگاه کردم و تازه آن موقع بود که دیدم‌شان.

اژدهایان.

اژدهاها.

هنگامی که به آن هیولاهای غولپیکری که در آسمان پرواز می‌کردند نگاه کردم، لرزی دوست‌داشتی و دل‌انگیز از سانتی‌متر به سانتی‌متر پوستم گذشت صدها اژدها، به اندازه یک خانه بزرگ بودند و دم‌های خاردارشان به این‌ سمت و آن سمت تکان می‌خورد، سرهای ترسناک و شاخ‌دارشان به سمت پایین خم شده بود، چشم‌های سیاه‌شان به زمین نگاه کردند و بعد شروع شد.

آتش فوران کرد.

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت۶۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن