" /> رمان رییس کارمند پارت75 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهاطلاع از زمان انتشار رمان های انلاین سایتجدیدترین هارمان های انلاینلیست کامل رمان ها

رمان رییس کارمند پارت۷۵

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

میتونستم بفهمم چه فشاری داره بهش میاد ، اما اول باید آروم میشد ، با صدایی آهسته جوری که فقط خودش بشنوه گفتم :
_ قصد داره عصبانی بشی پس به حرفاش گوش نده سعی کن حالت خوب باشه
نفس عمیقی کشید و خطاب به هنگامه گفت :
_ من از اولش هیچ علاقه ای نداشتم که کسی مثل تو زن من بشه هیچوقتم بهت هیچ قولی ندادیم بلکه این خود تو بودی همیشه خودت رو آویزون میکردی .
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد ، مشخص بود حالش زیاد خوب نیست
_ اگه دوستم نداشتی قصد ازدواج باهام رو نداشتی چرا من و بوسیدی ؟
خشک شدم با شنیدن این حرفش چجوری روش میشد جلوی همه انقدر بی پروا صحبت کنه
_ من مست بودم حتی یادم نمیاد تو رو بوسیده باشم دیگه داری چرت و پرت میگی !
بعدش بلند شد رفت ، خاله شهره با عصبانیت گفت :
_ دست از سر پسر من بردار
هنگامه با گریه بلند شد رفت که مادرش با عصبانیت به خاله شهره توپید :
_ هم زندگیش رو خراب کردید هم طلبکار هستید خوبه والا !
بعدش پشت سر دخترش گذاشت رفت این زن رسما دیوونه بود
_ شهره
به سمت داداشش شاهین برگشت و گفت :
_ جان
_ نیاز نیست ناراحت باشی ما هممون خیلی خوب میشناسیمشون میدونیم چخبره
خاله شهره تلخ خندید :
_ اون خواهرم هست من هیچوقت بهشون بد نکردم اما دخترش همیشه باعث میشه حال پسرم بد بشه
بلند شدم رفتم پیش آرمین باید میومد ، نباید اجازه میداد بخاطر حرفای هنگامه حال مادرش خراب بشه
_ آرمین
به سمتم برگشت خیره به چشمهام شد و گفت :
_ بله
_ مادرت حالش بده تو نباید ناراحتش کنی !
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ همش بخاطر اون پتیاره هست من حتی یکبار هم بهش دست نزدم داره چرت میگه
_ میدونم !
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد :
_ تو چرا به من اعتماد داری ؟
_ به تو اعتمادی ندارم اما حرفای اون دختره رو هم اصلا بهش اعتماد ندارم چون کاملا مشخص بود داره دروغ میگه قصدش فقط ناراحت کردن شما بود

خیره به چشمهام شد :
_ انگاری خیلی علاقه داری واسه اینکه کنارم باشی ، راستش رو بگو ببینم چه نقشه ای داری ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و بهش توپیدم :
_ چون خودت همیشه در حال نقشه کشیدن واسه بقیه هستی قرار نیست من رو مثل خودت بدونی چون من اهل نقشه کشیدن واسه کسی نیستم !
بعدش خواستم برم که بازوم رو گرفت و گفت :
_ وایستا !.
ایستادم زل زدم تو چشمهاش که ادامه داد :
_ میدونم اینم نقشه ی کثیف پدر بزرگ هست اما باید بفهمی من گول نمیخورم
بازوم رو با حرص از دستش کشیدم بیرون ، فقط سرم رو با تاسف واسش تکون دادم و راه افتادم سمت خونه از شدت حرص داشتم منفجر میشدم این آرمین واقعا روی مخ بود چجوری میتونست همچین چیزی بهم بگه !
_ نورگل
به سمت خاله شهره برگشتم و گفتم :
_ جان
_ آرمین نیومد ؟
میخواستم جوابش رو بدم که آرمین خودش اومد ، خیره به خاله شهره شد و صداش زد :
_ مامان
_ جان
_ واسه قلبت خوب نیست چرا انقدر حرص میخوری که ناراحت بشی ؟
شوکه شده بودم مگه خاله شهره قلبش مشکل داشت پس چرا من اصلا خبر نداشتم واقعا شوکه کننده بود ، شاید اگه میدونستم باعث نمیشدم ناراحت بشه
_ پسرم خواهش میکنم با خالت دعوا نکن خودت میشناسیش من دوست ندارم دعوایی بشه
_ مامان کافیه شما حالتون خوب باشه !
لبخندی بهش زد :
_ باشه
من هنوز گیج و منگ نشسته بودم که خاله شهره اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
نگاهم رو بهش دوختم :
_ جانم
_ از شنیدن حرفای هنگامه ناراحت نشو حرفاش واقعیت نداشت ، آرمین حتما بهت توضیح داده !
آرمین هیچ توضیحی نداده بود فقط داشت مسخره میکرد همین هم خصلتش شده بود که اصلا عوض بشو نبود

داخل اتاق نشسته بودم که صداش زدم :
_ آرمین
به سمتم برگشت و خیلی سرد گفت :
_ بله
با شک پرسیدم :
_ خاله شهره چند مدت هست قلبش مشکل داره ؟ چرا مامان پس خبر نداشت ؟
پوزخندی زد :
_ مامان خیلی وقته قلبش مشکل داره ، مامانت میدونه واسه همین زیاد باهاش برخورد بدی نداشت و فقط شرط گذاشته با خوشبخت شدن تو اون رو میبخشه چون دوست نداشت باعث بشه ناراحت بشه آسیبی بهش زده بشه !
شوکه شده بودم اصلا واسم قابل درک نبود ، پس چرا من از این موضوع خبر نداشتم !
_ پس چرا مامان هیچوقت با من صحبت نکرده بود درباره این موضوع ؟!
_ شاید دوست نداشته ناراحت بشی واسه همین
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نمیفهمم
_ الان باید باور کنم مامان واست مهم هست ؟
با چشمهای گشاد بهش خیره شدم این چ فکری داشت درباره ی من میکرد
_ تو چی داری میگی آرمین ؟
با سنگدلی تمام گفت :
_ باورم نمیشه مامان واست مهم باشه
سرم رو با تاسف واسش تکون دادم و گفتم :
_ تو انقدر قلبت سیاه شده که حرفای هیچکس جز خودت رو باور نداری ، اما همه مثل تو نیستند بخاطر هدف خودشون به بقیه نزدیک بشن من خاله شهره رو دوستش دارم ، آره ناراحت شدم چون اگه میدونستم باعث نمیشدم هیچوقت ناراحت بشه
بعدش بلند شدم از اتاق خارج شدم به سمت حیاط رفتم منتظر جوابش نشدم چون بنظرم آرمین باعث میشد اذیت بشم انگار خودش کیف میکرد با اذیت شدن من !
ایستاده بودم که صدای خاله شهره اومد :
_ نورگل
به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ جان
_ چرا تنهایی اینجا ایستادی ؟
لبخندی بهش زدم :
_ همینطوری !
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ مطمئن هستی ؟
_ آره
_ باورم نمیشه
_ چرا ؟
_ چون میدونم آرمین باعث شده ناراحت بشی ، از چشمهات مشخص هست ، از سیگار کشیدن آرمین و حالت کلافه اش که داره بهت نگاه میکنه مشخصه پس نیاز نیست دروغ بگی من همیشه میتونم بفهمم چون جفتتون رو خیلی خوب میشناسم میدونم چخبره بین شما دوتا !

_ درسته از دستش ناراحت هستم خیلی زیاد اما سعی میکنم حرفاش چقدر واسم تلخ بوده
بعد گذشت چند دقیقه اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
_ جان
_ میدونم واست سخت هست خیلی زیاد دوست نداری همچین چیزی رو از من بشنوی اما میشه یکم بیشتر به آرمین توجه کنی ؟ درسته خواسته ی زیادی هست اما آرمین اونقدر که نشون میده بد نیست یه اتفاق هایی افتاده که باعث شده اینطوری بشه من میخوام تو کسی باشی که باعث میشه قلب پسرم یخ هاش آب بشه !
ساکت شده داشتم به خاله شهره نگاه میکردم اصلا دوست نداشتم باعث بشم ناراحت بشه اما حرفاش باعث میشد یکم ناراحت بشم چون انگار من واسش مهم نبودم
_ نورگل
وقتی اسمم رو صدا زد از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ بله
_ ناراحت شدی ؟
خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ نه
انگاری متوجه شده بود ناراحت شده بودم چون از نگاهش مشخص بود لبخندی روی لبهاش نشست من رو تو آغوشش کشید و گفت :
_ به هیچ عنوان دوست ندارم از دستم ناراحت باشی میدونی که چقدر دوستت دارم
بعدش من رو از خودش جدا کرد پیشونیم رو بوسید
_ الان برو استراحت کن میخوام فردا حسابی سر حال باشی باشه ؟
_ باشه
بعدش به سمت داخل رفتم ، داخل اتاق شدم پر از دود سیگار شده بود ، اخمام بشدت تو هم فرو رفته بود خیره بهش شدم و گفتم :
_ چخبره اتاق پر از دود شده ؟
به سمتم برگشت پوزخندی زد :
_ پیش مامان داشتی بد من رو میگفتی آره ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ واقعا فکر کردی من مثل تو هستم همچین کار هایی انجام میدم آره ؟
_ تو یکی هستی بدتر از من پس نیاز نیست ادای آدمای خوب رو دربیاری
_ واقعا دوست ندارم باهات بحث کنم ، امشبم روی کاناپه بخواب
_ قصد نداشتم بیام پیش تو بخوابم جوجه رنگی !
دستام از شدت عصبانیت مشت شد پسره ی احمق داشت به من میگفت جوجه رنگی یه نگاه به خودش نمیکرد ببینه چه شکلی هست اصلا !

نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ اول یه نگاه به خودت بنداز ببین چ غولی هستی بعدش بیا به من بگو جوجه رنگی حالا سیگارت رو خاموشش کن خفه شدم اتاق پر از دود شده
سیگارش رو خاموش کرد رفت سمت کاناپه دراز کشید ، منم لباس راحتی که تو کمد بود رو پوشیدم مشخص بود از قبل میدونستند من قراره شب بمونم که لباس واسم آماده کرده بودند
چشمهام رو بستم سعی کردم بخوابم اما مگه میشد احساس عذاب وجدان لحظه ای دست از سر من برنمیداشت نمیدونم چقدر گذشته بود که بلند شدم و صداش زدم :
_ آرمین
_ بله
_ میگم چیزه …
بلند شد سر جاش نشست و نگاهش رو بهم دوخت :
_ چیه ؟
_ بیا روی تخت بخواب کاناپه راحت نیست !
نگاه خیره بهم انداخت و گفت :
_ نمیترسی بیام بلایی سرت بیارم ؟
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم :
_ اون شب مست بودی تعادل نداشتی الان که مست نیستی ، پس بیا روی تخت
بلند شد اومد روی تخت دراز کشید ، منم یه گوشه خوابیدم حالا احساس بهتری داشتم و زیاد طول نکشید خوابم برد ….
_ نورگل
با شنیدن صدای آرمین کنار گوشم چشمهام رو باز کردم خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ پاشو صبح شده
لب برچیدم چقدر زود صبح شده بود اصلا قصد نداشتم بیدار بشم میخواستم استراحت کنم حسابی ، نمیدونم چقدر گذشته بود که بلند شدم سر جام نشستم خودش پا شد رفت بیرون منم رفتم سمت دستشویی بعد اینکه آماده شدم به سمت پایین رفتم همشون نشسته بودند
_ صبح بخیر
همه گرم جوابم رو دادند جز خاله سیمین آرمین و دخترش هنگامه
رفتم کنار آرمین نشستم مشغول خوردن شدم که سیمین خانوم گفت :
_ امیدوارم تا موقع عروسی حامله نشی !
با چشمهای گرد شده داشتم بهش نگاه میکردم واقعا این حرفش خیلی زیاد زشت بود

نوشته رمان رییس کارمند پارت۷۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن