" /> رمان رییس کارمند پارت80 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهاطلاع از زمان انتشار رمان های انلاین سایتجدیدترین هارمان های انلاینلیست کامل رمان ها

رمان رییس کارمند پارت۸۰

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ اینطوری نگو خیلی زشت میشه مخصوصا بخاطر اتفاق هایی که پیش اومده
ساکت شدم بزار خاله شهره هر طوری خودش دوست داشت فکر کنه حداقل من باعث ناراحت شدنش نمیشدم چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
_ جان
_ شیوا قراره امشب بیاد اینجا و بعدش …
ساکت شد با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم ، با صدایی گرفته شده پرسیدم :
_ بعدش چی ؟!
_ قراره پیش من باشه یه مدت چون داداشم واسه مسافرت کاری همراه زنش رفت آلمان
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم اصلا از شیوا خوشم نمیومد ، دوست نداشتم ناراحتش کنم اما باید بهش میگفتم چون بنظرم موندن من بیفایده شده بود
_ خاله شهره پس با این وجود من میتونم برگردم خونه
_ تو چرا بری ؟
_ خوب خاله شهره من اینطوری احساس اضافه بودن بهم دست میده مخصوصا که آرمین بعد دیدن دختر داییش تازه به یادش میاد من و تحقیر کنه
_ اگه اون شب ساکت موندم دلیل داشت ولی قرار نیست آرمین بهت توهین کنه
_ خاله شهره شما هم میدونید آرمین کار خودش رو میکنه پس خواهش میکنم انقدر اصرار نکنید
_ نمیشه
_ چرا نمیشه !؟
_ چون من میخوام تو هم پیشم باشی مطمئن باش اجازه نمیدم آرمین اذیتت کنه
_ اما خاله شهره
_ همین که گفتم دیگه هم دوست ندارم درموردش بحث کنم !
بعدش بدون اینکه اجازه بده من چیزی بگم گذاشت رفت حسابی ناراحت شده بودم چون دوست نداشتم با گفتن یه سری چیزا باعث این بشم که حالش بد بشه !
* * *
_ نورگل
_ جان مامان
چند ثانیه مکث کرد بعدش پرسید :
_ آرمین که اذیتت نمیکنه
تو دلم پوزخندی به این حرفش زدم نمیدونست آرمین چقدر باعث شده من عذاب بشم و اصلا قصد نداشت درست بشه کاش همه ی این اتفاقات یه خواب بود شاید اینطوری خیلی چیز ها درست میشد
_ نه
_ مطمئنی نورگل تو که به من دروغ نمیگی ؟
چشمهام رو بستم و به سختی گفتم :
_ مامان خواهش میکنم باور کن حرف من رو اصلا به شما دروغ نمیگم
_ امیدوارم همینطور باشه که میگی .

بلاخره شیوا اومده بود و من حسابی بابت اومدنش ناراحت شده بودم ، هر چقدر من تلاش میکردم رابطم با آرمین بهتر بشه اون داشت رابطمون رو نابود میکرد ، چند دقیقه که گذشت کسی اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو به شیوا دوختم و جوابش رو دادم :
_ بله
_ تو از اومدن من خوشحال نیستی انگار ؟
نگاهم به آرمین افتاد که داشت با چشمهای ریز شده به من نگاه میکرد
_ دلیلی نداره که بخوام خوشحال نباشم من فقط امروز با مادرم صحبت کردم دلم واسشون تنگ شده
باورش نشده بود اما سرش رو تکون داد ، بلند شدم و گفتم :
_ من میرم بخوابم
خاله شهره لبخندی زد :
_ خوب بخوابی عزیزم
_ ممنون
دیگه نباید زیاد پیششون مینشستم واقعیت این بود میترسیدم آرمین چیزی بگه و باعث بشه قلبم شکسته بشه بعدش نمیتونستم ببخشمش هنوز حرف اون شبش رو نتونسته بودم فراموش کنم
* * * *
آرمین کنارش نشسته بود و داشتند با همدیگه صحبت میکردند نمیدونم این چه احساسی بود اما واقعا داشتم بهشون حسادت میکردم و این اصلا درست نبود
_ نورگل پاشو بیا
بلند شدم همراه خاله شهره به سمت آشپزخونه رفتیم که خیره بهم شد و گفت :
_ خوب میشنوم
متعجب پرسیدم :
_ چی رو قراره بشنوید
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد
_ تو چرا داری اون شکلی به شیوا و آرمین نگاه میکنی ؟
ترسیده از اینکه دستم رو شده باشه سریع گفتم :
_ شما اشتباه میکنید من تو فکر بودم واسه همین نگاهم شاید بهشون بوده و …
وسط حرف من پرید :
_ نورگل
ساکت شدم انگار حرف من و باورش نشده بود با صدایی گرفته شده جوابش رو دادم :
_ بله
_ نیاز نیست دروغ بگی
نمیدونستم چ جوابی باید بهش بدم اما من دروغ نگفته بودم این واقعیت بود ولی آره حسودیم شده بود
_ ببخشید
_ نیاز نیست معذرت خواهی کنی من خوشحالم که داری عاشق شوهرت میشی .
چشمهام گرد شد بهت زده گفتم :
_ چی ؟

_ داری عاشق آرمین میشی یعنی میخوای بگی خودت اصلا متوجه این قضیه نشدی که عاشقش هستی ؟
نفسم رو کلافه بیرون فرستادم چرا داشت همچین چیزی میگفت وقتی من عاشق آرمین نبودم نه نمیشد عاشقش شده باشم همچین چیزی امکان نداشت
_ نمیشه
پوزخندی زد :
_ چرا ؟
_ چون بهم تجاوز کرد چون تحقیرم کرد هنوزم اذیتم میکنه نمیشه من همچین شخصی رو دوستش داشته باشم شما قصد دارید همچین اتفاقی بیفته اما نمیفته هیچوقت پس بهتره فراموشش کنید
_ نورگل
به سمتش برگشتم و با صدایی بشدت خش دار شده گفتم :
_ بله
_ دوستش داری !
متعجب پرسیدم :
_ خاله شهره چرا دارید اصرار میکنید علاقه ای هست
لبخندی بهم زد :
_ باشه من دیگه چیزی بهت نمیگم اما احساسی که تو چشمهات هست اسمش عشق هست پس بخاطرش تلاش کن .
بعد رفتن خاله شهره همونجا ایستاده بودم دستم رو روی قلبم گذاشتم یعنی این احساسی که داشتم اسمش عشق بود نه نمیشد امکان نداشت سرم رو محکم تکون دادم که صدای آرمین اومد :
_ دیوونه شدی
به سمتش برگشتم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ نه
_ پس چرا داری سرت تکون میدی ؟
_ چیزی نیست
بعدش سریع از آشپزخونه خارج شدم قلبم داشت تند تند خودش رو میکوبید
* * * *
_ راستی چند سالت هست نورگل ؟
_ ۲۱
_ پس زیاد بزرگ نیستی
ساکت نشسته بودم که شیوا لبخندی زد و گفت :
_ من بیست و هشت سالم هست چهار سال از آرمین کوچکتر هستم !
نمیدونم چرا اما احساس میکردم علاقه ی خاصی نسبت به آرمین داره شاید من اشتباه متوجه شده باشم اما انگار این قضیه واقعیت داشت
_ دوستش داری ؟
چشمهاش گرد شد خودم هم از سئوالی که پرسیده بودم متعجب شده بودم چرا اینطوری شده بودم ، صدای خشمگین آرمین بلند شد :
_ رابطه ی من و شیوا خواهر برادری هست مودب باش !

ببخشیدی گفتم و سرم رو پایین انداختم حسابی حالم گرفته شده بود ، خاله شهره خندید :
_ نورگل آرمین رو دوستش داره واسه همین حساس شده خوب حق داره شوهرش هست اما عزیزم این دوتا عاشق و معشوق نیستند نمیتونند باشند چون شیوا واسه ی آرمین همیشه مثل یه خواهر بوده و برعکس واسه شیوا هم آرمین مثل داداشش بوده و هست .
پوزخندی کنج لبهام نشست اصلا دست خودم نبود ، اما انگار خاله شهره نمیتونست عشق تو چشمهای شیوا رو ببینه شاید هم من زیادی حساس شده بودم
نگاهم به آرمین افتاد تازه متوجه شدم خاله شهره چی گفته حسابی داغ شدم از شدت خجالت و عصبانیت اینکه نکنه دستم واسه ی آرمین رو شده باشه
_ نورگل پس خانواده ات کجا هستند ،
با شنیدن این حرفش بهش چشم دوختم :
_ پیش مامان بزرگم هستند شمال چون حالش خوب نبود اونا رفتند
_ تو چرا همراهشون نرفتی ؟
_ من میخواستم مراقب خاله شهره باشم تنها نباشه واسه همین موندم اینجا
_ اما آرمین که پیش خاله هست بعدش چرا باید مراقبش باشی مگه خاله مشکلی داره ؟
نگاهی به خاله انداختم که خودش جواب شیوا رو داد :
_ عزیزم من بیماری قلبی دارم خودت میدونی ، فراموش کردی ؟
شیوا چند ثانیه به فکر فرو رفت بعدش دستش رو روی پیشونیش کوبید
_ پاک یادم رفته بود اصلا متوجه نشدم واسه خیلی وقت پیش هست بعدش فکر میکردم خوب شده باشید
خاله شهره فقط سرش رو تکون داد مشخص بود از دستش ناراحت شده حق داشت
_ شیوا
_ بله
_ من دوست داشتم پیش شوهرم و خاله شهره باشم مگه عیبی داره ؟
با حسادت لب زد :
_ نه
بعدش بلند شد و خطاب به آرمین گفت :
_ میشه من و برسونی ؟
_ آره
آرمین بلند شد شیوا هم بعد خداحافظی سردی گذاشت رفت ، اصلا احساس خوبی نداشتم که آرمین داشت اون و میبرد از بس که اخلاقش گوه شده بود
_ نورگل نگران نباشی آرمین دوستش داره
از افکارم خارج شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ اما شیوا دوستش داره یعنی شما متوجه این موضوع نشدید ؟

نوشته رمان رییس کارمند پارت۸۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن