" /> رمان زبان عشق پارت 10 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهرمان زبان عشق

رمان زبان عشق پارت ۱۰

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان زبان عشق از اینجا وارد شوید

بابا سرش رو پایین انداخت و به میز نگاه کرد همه ساکت بودن که با صدای زن عمو سر ها به سمتش چرخید

_اقا رضا اونجوری که شما فکر میکنید نیست. شاید ماجرا رو درست براتون تعریف نکرده

بابا خیلی محکم و جدی گفت

_شما درستش رو تعریف کن

_حساسیتی رو که امیر داره رو علی نداره ،ولی زهرا با اینکه می دونه شوهرش حساس نیست خودش خیلی از مسائل رو رعایت می کنه،امیر اون رفتاری رو که با پریسا داشت با دنیا هم داشت

خیلی دلم میخواست جوابش رو بدم ولی از بابا می ترسیدم اگه بهم نگفته بود که حرف نزنم، الان میشستمش پهنش میکردم رو بند.

بابا که حسابی از حرف های زن عمو ناراحت شده بود گفت

_اگر حرف خود شما رو سند بزاریم که همه مثل هم نیستن یکی حساسه یکی نیست اینم میشه توجیح من ،زهرا دختر آرومیه و دنیا شیطون قرار نیست من علی رو با امیر مقایسه کنم که شما دنیا رو با زهرا مقایسه میکنید

_اقا رضا دنیا یه جوری جواب من رو میده من اصلا میترسم تو جمع با هاش حرف بزنم. دارم باهاش حرف میزنم ول میکنه میره .تو مشهد یه رفتاری با خواهرم کرد دلم می خواست زمین دهن وا کنه من برم توش

نگاه بابا برگشت سمت من نفس های سنگین میکشید هر آن منتظر بودم جلوی همه کتکم بزنه با صدای بلندی گفت

_چی گفتی خواهر زن عموت

تلاشم برای سکوت بی فایده بود لب باز کردم

_زن عمو خانوم بگید که قبلش کلی دلتون خنک شده بود که امیر من رو زده بود بگید که از تهران تا مشهد یک کلمه با من حرف نزدید بگید وقتی امیر من رو وسط خیابون زد کارش رو تایید کردید بعدم گفتید پسرم خسته شده از بس حرص خورده تازشم…

_بسه دنیا

صدای بلند و فریاد گونه ی بابا باعث شد تازه یاد عصبانیتش بیافتم از ترس بهش نگاه نمی کردم عمو که معلوم بود از زن عمو حسابی دلخور شده با صدای ارومی گفت

_فریبا !الان وقت گفتن اون حرف ها نبود

_پس کی باید بگم حمید، تو بگو من کی باید اعتراض کنم که دنیا به هیچ کس احترام نمیزاره، به شما میگم میگی بچه ست، به امیر میگم میگه مامان سربه سرش نزار ،بحث یه روز دو روز نیست که بحث یه عمره…

بابا وسط حرف زن عمو پرید رو به من گفت

_دنیا از زن عموت عذر خواهی کن بابت رفتارات تا من تکلیف امیر رو معلوم کنم

نمی تونستم عذر خواهی کنم چون اصلا مقصر نبودم همش تقصیر خودشون بود سکوت کردم و نگاهم رو به ظرف میوه ی روبرم دادم که با صدای داد بابا یک متر از جام پریدن

_دنیا با توام

دهنم باز نمی شد برای ببخشید گفتن بابا از جاش بلند شد

_میگی یا یه جور دیگه مجبورت کنم

عمو بلند شد و اومد سمت بابا

_عه ! رضا این کار ها چیه بگیر بشین .

بابا عمواروم کنار زد و به سرعت اومد سمتم که فوری گفتم

_ببخشید … بابت بی احترامی هام ببخشید دیگه تکرار نمیشه

عمو اومد سمت بابا و دستش رو گرفت برش گردوند سر جاش

_بابا صلوات بفرست مرد این کار ها چیه، همه چی زیر سر اون پدر سوخته است الان میاد سر خودش خالی کن .

صدای گریه م به هق هق تبدیل شده بود. ای کاش اون روز همه چیز تو پشت گوشی براش نگفته بودم. از نگاه زهرا و علی خجالت می کشیدم زن عمو که معلوم بود هنوز دلش خنک نشده گفت

_اقا رضا هم من میدونم هم شما که این حرف دنیا از رو ترس بود. من مطمعنم از فردا همون اش و همون کاسه

بابا نگاهش تیز برگشت سمت زن عمو

_شمام همچین بی تقصیر نیستید، دنیا الان چند وقت عروس شماست، این عید مگه عید بزرگ نیست، چطور برای زهرا که عید دومشه یه هفته مونده بود به سال تحویل کلی صور و صات بردید و بهش عیدی دادید ولی دنیا عیدی نداشت؟ این حرف ها حرف های مردونه نیست ولی دهن ادم رو باز میکنید .همه مون می دونستیم که دنیا امیر رو دوست نداشت ولی امیر بهش محبت کرد کار به جایی رسید که من می خواستم به امیر بگم چرا دست رو دنیا بلند کردی دنیا نزاشت بیام . می گفت مقصر من بودم شما هم اگه یه کم محبت کنی به جای نیش زبون، به این دختر بچه ی هفده ساله من، مطمعنم اینجوری نمیشه

_حالا من مقصر شدم…

عمو با فریاد رو به زن عمو گفت

_میشه تمومش کنی

علی از آشپز خونه یه پارچ آب گذاشت روی میز، نگاهم رو آروم بالا آوردم تا به بابا نگاه کنم که متوجه پریسا شدم توی راهپله پشت میله های استیل کز کرده بود و به من نگاه می کرد با صدای یالله گفتن امیر و باز شدن در خونه گریه شدت گرفت
زهرا فوری رفت بالا تا لباسش رو عوض کنه امیر که صدای گریه ی من رو شنید سرش رو بالا اورد با یه نگاه متوجه جو متشنج خونه شد
بابا از جاش بلند شد و رو به امیر گفت

_تو با چه حقی دست رو امانت من بلند کردی، هفده ساله دخترمه، یه بار این کا رو نکردم چه حقی تو خودت دیدی که این کار رو کردی

امیر خواست حرف بزنه که بابا با دستش مانع حرف زدنش شد
_اگه به حرمت برادرم نبود، الان یه سیلی بهت می زدم که دفعه ی اخرت باشه این غلط رو میکنی.
بعد هم رو به مامان گفت

_بلند شید بریم

مامان بدون معطلی بلند شد ومن هم پشتش از خونه بیرون رفتیم و برگشتیم خونه ی خودمون
نمی دونستم باید چی کار کنم برم اتاقم یا باید پایین بمونم رفتم تو اشپز خونه و زیر اپن زانو هام رو بغل کردم سرم رو پاهام گذاشتم جرات گریه کردن هم نداشتم مدام به خودم لعنت می فرستادم که چرا به بابا گفتم تو راه چی شده با احساس دستی که روی سرم گذاشته شده بود ترسیدم و خودم رو جمع کردم

_منم دنیا جان

مامان بود لیوان ابی رو سمتم گرفت

_یکم بخور بلند شو برو اتاقت

_میخواستم اول برم ترسیدم بابا دعوام کنه

_بابا بیخودی دعوات نمی کنه. چقدر گفتم درست رفتار کن .از این روز می ترسیدم الانم دیر نشده سر نهار بیا از بابات عذر حواهی کن زود می بخشت

سرم رو تکون دادم یکم از اب خوردم و بلند شدم با احتیاط به اطراف نگاه کردم و دنبال بابا گشتم که مامان گفت

_تو اتاقه، برو بالا

نگاه پر اشکم رو به مامان دادم دستش رو پشت سرم گذاشت من رو به سمت خودش کشید گونم رو بوسید

_درست می شه دخترم خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کنی درست می شه

_مامان

_جانم

_من از بابا میترسم

لبخندی زد اروم گنار گوشم رو بوسید

از آغوشش بیرون اومدم و خیلی اروم که بابا متوجه رفتنم نشه از پله ها بالا رفتم وارد اتاقم شدم گوشه ی تخت روی زمین نشستم زانو هام رو بغل گرفتم اروم و بی صدا گریه کردم

این اولین باری بود که بابا اینجوری باهام رفتار می کرد جلوی همه می خواست من رو بزنه. همش تقصیر زن عمو بود. اگه امیر خونه بود جرات نمیکرد اونجوری حرف بزنه چه عید نحسی امسال دارم.

صدای زنگ گوشیم باعث شد تا سرم رو از روی پام بردارم دستم رو دراز کردم و گوشی رو از رو ملافه ی یاسی تختم برداشتم تنها شماره ذخیره شده تو گوشیم بود انقدر بهش نگاه کردم تا قطع شد

این چی میگه دیگه، تو این اعصاب خوردی فقط فقط امیر رو کم دارم، الان میخواد دعوام کنه ، دوباره اسمش روی گوشی ظاهر شد انگشتم رو روی اسپیکر کوچیک پشت گوشی گذاشتم تا صداش بیشتر از این باعث جلب توجه نشه بعد از چند ثانیه قطع شد گوشی رو روی تخت گذاشتم و دوباره سرم رو روی زانوم گذاشتم انقدر بهم برخوده که تا شب یاد رفتار بابا تو جمع با خودم می افتم گریه می کنم

صدای پیام گوشی اومد تند تند و پشت سر هم گوشی رو برداشتم پیام ها رو باز کردم
_دنیا تو رو قران جواب بده / دنیا خوبی /عمو کاریت کرد/چرا گریه کرده بودی/اگه همین الان زنگ نزنی پا میشم میام اونجا.

ترسیدم اگه اینجا می اومد حتما دعوا می شد فوری شمارش رو گرفتم با تک بوق اول جواب داد

_الو دنیا

با شنیدن صداش دوباره گریم گرفت

_چی می گی تو ،چرا ولم نمیکنی ؟هر چی میکشم از دست تو اون مادر…

_گریه نکن حرف بزن بفهمم چی میگی

_من همین جوری حرف می زنم خوشت نمیاد زنگ نزن

_این چه طرز حرف زدنه

_چه جوری شما خوشتون میاد بگو همونجوری حرف بزنم

_اینجا چه خبر بوده .شما که رفتید علی و زهرا رفتن خونه ی عمه، پریسا هم باهام قهره حرف نمی زنه، مامان و بابام هم رفتن اتاق . ببینم جریان این عیدی چیه که بابام داره سرش با مامانم دعوا می کنه .

از هیچی خبر نداشت با دست اشکم رو پاک کردم

_از خونه ی عمه اینا که اومدیم بابا داشت سر کار تو با مامان حرف می زد منم گوش وایستادم بابا یهو اومد بیرون من رو دعوا کرد که چرا جواب همه رو دادم بعدم پیله کرد همین الان باید بیام خونه شما رسیدیم اونجا مامانت نه گذاشت نه برداشت یهو گفت من ابروشو جلو خواهرش بردم بابامم بلند شد من رو بزنه

دوباره گریم گرفت هق هق کردم ادامه دادم
همش… همش تقصیر … مامان تو بود

_اینجوری گریه نکن دنیا دلم داره آتیش می گیره
هق هقم اروم نمی شد .

_قضیه ی عیدی چیه؟

_تنها چیزی که اصلا برام مهم نبود همین بود

_خیلی خب باشه الان بسه دیگه گریه نکن بلند شو بیا جلو پنجره از تو حیاط من رو نگاه کن

_اشکم رو پاک کردم تو کجایی ؟

_تو حیاطم یه لحظه بیا جلو پنجره

بلند شدم از گریه ی زیاد کلیه ام درد گرفته بود دستم روش گذاشتم رفتم سمت پنجره که در اتاقم باز شد

سمت در برگشم به چهره ناراحتی نگاه کردم که چند دقیقه پیش میخواست من رو کتک بزنه ترسیدم هنوز گوشی کنار گوشم بود همونجوری که به بابا خیره شده بودم گفتم

_الو من بعدن بهت زنگ میزنم

نگران گفت

_چرا چی شد یهو

اب دهنم رو قورت دادم

_بابام اومده بعدن بهت زنگ میزنم

_دلم شور میزنه دنیا قطع نکن بزار بشنوم

_باشه . خدافظ

گوشی رو از کنار گوشم پایین آوردم بابا چشم هاش خیس بود با دیدن اشک گوشه ی پلکش دلم ریخت من باعث گریه کردن بابا شده بودم سرم رو پایین انداختم اشکم بی امان می
ریخت

_بابایی… بب…ببخش…شید

اومد سمتم محکم من رو توی بغلش گرفت

_تو ببخش بابا زیاده روی کردم

این حرفش باعث شد هق هقم به بالا بره تو بغلش زار بزنم چند دقیقه ای من گریه میکردم و بابام دستش رو توی موهام فروکرده بود و من رو به خودش چسبونده بود گریم که اروم تر شد من رو از خوش فاصله داد دستم رو گرفت و برم سمت تخت هر دو نشستیم

_عموت امروز حرف خیلی خوبی زد .گفت خدا هیچ پدر و مادری و شرمنده کار اشتباه بچش نکنه. شرمندم کردی دنیا

رفتاری رو که من با تو توی این عمارت دارم هیچ کس با بچه هاش نداره همیشه اقاجون میگفت من دارم تو رو لوس و پرو بار میارم و یه روزی چوبش رو میخورم عصبانیت امروز باعث شد یاد حرفش بیافتم و از کوره در برم زیاده روی کردم ولی حقت بود دنیا خواهش میکنم تمومش کن دیگه جواب هیچ کس رو نده هر کس ناراحتت کرد سکوت کن مثل مادرت اون امیر…

حرفش رو خورد و نفس حرصی کشید

_اگه یه بار دیگه دست روت بلند کرد فقط به من بگو تا آرزوی با تو بودن رو با خودش به گور ببره

_بابایی زن عمو خیلی ناراحتم میکنه

_میدونم باباجون ولی خیلی مهربونه اگه باهاش خوش رفتار باشی رفتارش زمین تا اسمون باهات تغییر میکنه ، به خاطر من، التماست میکنم دنیا، جون من جوابش رو نده

به چشم هاش خیره شدم دوباره بابای خودم بود همون بابای مهربون که با منطق خودش رامم میکرد

لبخند بی جونی زدم

_چشم

ابروهاشو بالا داد

_از اون چشم ها که چند روز بعد عقدت قبل از خونه ی آقاجون دادی نمیخوام

_قول میدم بابا، اما اگه اذیتم کنه به شما میگم

_آفرین پاس بده زمین من خودم درستش میکنم

پیشونیم رو بوسید از جاش بلند شد و رفت سمت در ایستاد و برگشت سمتم

_هر کس یه نقطه ضعفی داره دنیا! نقطه ضعف من شرمندگی که تو باعث بشی،
اون موقع سخت می تونم جلوی خودم رو بگیرم. نمی دونم دفعه ی بعد بتونم خودم رو کنترل کنم یا نه

_دفعه ی بعدی وجود نداره بابا قول می دم.

لبخند رضایت بخشی زد و گفت

_صورتت رو بشور بیا نهار بخوریم

_چشم

از اتاق بیرون رفت

نفس سنگینی کشیدم اگه بابا نمی اومد سراغم شاید تا یه هفته جرات نمی کردم از خونه بیرون برم حالا باید روزه سکوت بگیرم در برابر حرف های دیگران خیلی سخته، فکر کنم ادم بخواد بدون اکسیژن زندگی کنه انقدر سخت نباشه که به من بگن جواب نده ،اونم کی جواب بزرگتر هایی که همشون فضول منن

با صدای بلند دنیا دنیا گفتن امیر حواسم جمع شد که گوشی رو قطع نکرده بودم تا حرف های ما رو بشنوه

روسریم رو که به خاطر بغل کردن بابا روی شونه هام افتاده بود رو در آوروم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم

_چی میگی؟

_چی میگی نه. جانم

_خیلی خب بابا الان چی کار داری؟

_اول اینکه درست صحبت کن فکر نکن بابات پشتت در اومده من بی خیالت می شم ،بعدم…

اصلا حوصله ی شنیدن حرف هاش رو نداشتم پریدن وسط حرفش گفتم

_آقاجون چی کارت داشت

مکث کردی نفس عمیقی کشید، انقدر سنگین بود که صداش رو شنیدم

_هیچی. به خاطر قلب خانوم جون باید برن از تهران برن

_بهتر، یه مرادی زورگو تو این خونه کمتر نفس کشیدن راحت تر

_تو الان این همه دعوا شدی به خاطر بی ادبیت چرا هنوز ادب نشدی

_امیر داری میری رو مغزم کار نداری

_این چه طرز حرف زدن دنیا

_حوصله ات رو ندارم، عین بابابزرگ ها فقط میگی این کار رو بکن این کار رو نکن خداحافظ

بلافاصله گوشی رو قطع کردم و انداختم روی تخت

در حال حاضر زورم فقط به این میرسه البته فقط از پشت گوشی

مانتوم رو درآوردم ابی به صورتم زدن و رفتم پایین بابا سر میز نشسته بود و مامان کنار گاز ایستاده بود سلام ارومی گفتم و نشستم روبروی بابا مامان هم با دیس برنج اومد کنارمون و شروع کردیم همه بی میل می خوردم و تلاش داشتیم که کسی متوجه نشه اما بی فایده بود بعد از خودرن نهار ظرف ها رو شستم و برعکس همیشه که فوری می رفتم اتاقم نشستم روی مبل کنار تلوزیون

_هانیه خانم بعد از ظهر حاضر شید با دنیا یه چتد جا بریم عید دیدنی

_من حاضر میشم ولی دنیا باید با امیر بیاد

بابا اخم هاش تو هم رفت

_چرا؟

_برای اینکه زن و شوهرن شما از دست امید عصبانی هستی اونم جوونه حق داشته ناراحت شه. زنش و خواهرش تو خیابون جیغ زدن و باعث جلب توجه شدن حالا از کوره در رفته یه اشتباهی کرده شمام که دعواش کردی کوتاه بیا دیگه اقا رضا

_اصلا دنیا خودش باید بگه

سرش رو برگردوند سمت من

_دوست داری با کی بری بابا

اومدم حرف بزنم که مامان گفت

_عه. اقا رضا به خدا از شما بعیده! سر یه اشتباه بین این دو تا فاصله ننداز. دنیا باید با امیر بره شما دوست داری با ما بیاد اصلا چهار تایی با هم میریم

بابا چشم غره ای به مامان رفت و سکوت کرد چند لحظه بعد برگشتم اتاقم بدون اینکه به گوشی نگاه کنم از رو تخت انداختمش زمین و دراز کشیدم چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم

چشم هام گرم خواب شدن که با صدای دادو بیداد بابا بازشون کردم

_برا چی قبول کردی؟

_چی میگفتم ؟ میگفتم نیاید؟

_اره گوشی رو بردار زنگ بزن بگو امشب جایی دعوتیم یه شب دیگه بیان

صداشون اروم شد و دیگه نمی شنیدم از اتاق بیرون رفتن و پشت نرده های پله نشستم

_امروز اصلا نمی شناسمت آقا رضا. بیا این گوشی اینم شماره ی داداشت زنگ بزن بگو من از شما ها دلخورم دوست ندارم ببینمتون امشب شام تشریف نیارید

_تو نباید قبول می کردی

_من نمی تونم

_پس زنگ بزن بگو امیر حق نداره بیاد

_ای بابا تو رو خدا بس کن اقا رضا چه بی منطق شدی

_دختر من رو زده

_زن و شوهرن الان دعوا میکنن دو دقیقه ی دیگه اشتی

برگشتم تو اتاقم گوشیم رو از رو زمین برداشتم هفده تماس بی پاسخ از امیر شمارش رو گرفتم به تک بوق اول با فریاد جواب داد

_کجایی تو

چشم هام رو بستم گوشی رو از گوشم فاصله دادم و بهش نگاه کردم اروم دوباره کنار گوشم گذاشتم

_خب خواب بودم

_برا چی گوشی رو روی من قطع میکنی

_خدافظی کردم دیگه

_تن صداش اروم شد ولی هنوز طلبکارانه حرف میزد

_تو اتاقتی

_اره

_از پایین چه خبر

_خبر که شما شب شام میاید اینجا، امیر به نظرت زود نیست؟

_چی؟

_اینکه صبح بابا اومده خونتون کلی دادو بی داد کرده شب شما شام بیاید اینجا

_مامانمم گفت ولی بابا حرف گوش نکرد

صدای دنیا دنیا گفتن مامان از پایین میاومد گوشی رو از گوشم فاصله دادم و با صدای تقریبا بلندی گفتم

_بله

_بیا پایین کارت دارم

_الان میام

گوشی رو کنار گوشم گذاشتم

_مامانم کارم داره. کار نداری ؟

_موبایلتم ببر پایین شاید زنگ زدم. دنیا جواب میدیا

باشه خدافظی گفتم و قطع کردم
رفتم پایین. بابا روی مبل نشسته بود عینکش به چشمش بود و کتاب می خوند مامان هم تو آشپزخونه مشغول بود مستقیم رفتم پیش مامان

_کارم داری مامان

توی ظرفشویی در حال شستن برگ های کاهو بود سرش رو برگردوند سمتم

_سالاد رو درست می کنی؟ خیلی کار دارم مامان

_چشم

_دورت بگردم الهی فقط یه کم صبر کن آب کاهو ها بره

نشستم روی صندلی به قاشق ها و لیوان هایی که مامان روی میز چیده بود نگاه کردم سرم رو بالا بردن اروم گفتم

_به نظرت بابا امیر رو می بخشه

مامان هم ارومتر از خودم گفت

_برو بهش بگو ببخشه

_من می ترسم مامان

_هیچی بهت نمی گه ، برو بهش بگو بزار امشب ختم به خیر بشه، دلم خیلی شور میزنه
نگاهم رو به بابا دادم، اصلا متوجه من نشده بود چه جوری بگم؟از کجا شروع کنم؟ نکنه دوباره خودم رو دعوا کنه

_پاشو این چایی رو براش ببر بهش بگو

به سینی چایی که دست مامان بود نگاه کردم کی چایی ریخت؟ با کمی مکث از جام بلند شدم سینی رو گرفتم و از اشپزخونه بیرون رفتم چایی رو جلوش گذشتم از بالای عینک نگاهم کرد و تشکری زیر لب گفت قلبم تند تند میزد عزمم رو جزم کردم گفتم

_بابایی

بدون اینکه سرش رو از کتابش بالا بیاره گفت

_جانم

نفس عمیقی کشیدم اب دهنم رو قورت دادم چشم هام رو بستم

_چی میخوای بگی بابا

چشمم رو باز کردم عینکش رو دستش گرفته بود و نگاهم میکرد

_دنیا جان برای اینکه با من حرف بزنی نباید بترسی من اگه از دستت عصبانی بودم دلیل داشتم. الان چرا می ترسی حرف بزنی؟

_نه نمیترسم فقط استرس دارم

_استرس چی بابا

_هیچی اخه …

لب پایینم رو به دندون گرفتم

_من میدونم شما بدتون میاد از این حرف ها ولی نمیدونم چه جوری باید بگم

_از کدوم حرف ها

_حرف هایی که الان میخوام بگم

خیره نگاهم میکرد به زور لب زدم

_من … امیر…دو…دوستش دارم خیلی زیاد بابایی میشه ببخشیش، دیگه دعواش نکنی.

نفس سنگینی کشید عینک و کتاب رو روی میز گذاشت

_من و عموت به فاصله ی دو ماه ازدواج کردیم علی به دنیا اومد دو سال بعدشم امیر، عمتم یه سال بعد ما ازدواج کرد اونم زهرا رو به دنیا آورد و بعدم مهدی رو . من و مامانت بچه دار نشده بودیم به اصرار خانم جون رفتیم آزمایش دادیم و گفتن اشکال از منه بعد از کلی دکتر رفتن و دکتر عوض کردن یکی شون اب پاکی رو ریخت رو دستمون گفت که من هیج جوره بچه دار نمیشم و هزینه های درمانم خرج الکیه اون موقع محمد هم به دنیا اومده بود از مطبش که اومدیم بیرون با ناامیدی تمام به مادرت گفتم حالا چی کار کنیم بدون اینکه رفتارش نسبت به من تغییر کنه گفت که بریم رستوران شام بخوریم اونشب مادرتو گذاشتم خونه و مستقیم رفتم مشهد تو حرم نشستم و به ضریحش خیره شدم یک کلمه هم حرف نزدم چشم از حرمش بر نمی داشتم شلوغی حرم هم مانع از نگاه کردنم نمی شد سه روز اونجا نشستم بعدشم برگشتم تهران، نه ماه بعدش تو به دنیا اومدی ،هنوز متوجه معجزه امام رضا نشده بودم مدارک پزشکیم رو برداشتم تو رو هم بغل کردم رفتم مطب همونی که گفته بود بچه دار نمی شم بهش گفتم علمش رو نداری بیخود میکنی نظر میدی گفت من الانم میگم تو بچه دار نمیشی برو ببین چی کار کردی که خدا اینو بهت داده تازه فهمیدم تو برای من معجزه ایی. تو کل این هفده سال دست روت بلند نکردم. همه ی بچه ها از طرف خدا هدیه هستن برای پدر و مادراشون ولی تو خیلی برای من خاصی، معجزه ای که زندگیم رو زیر رو کرد . امیر رو معجزه من دست بلند کرده دلم باهاش صاف نمیشه

میدونستم که دیر باردار شدن ولی هیچ وقت اینجوری برام تعریف نکرده بودن به جورایی احساس غرور میکردم

_بابایی تو رو خدا،جون من، تمومش کن
هر ادمی وقتی عصبی میشه نباید سمتش بری تقصیر خودم بود تو اوج عصبانیتش رفتم جلو

نگاهش رو به کتاب روی میز داد خم شدم و تو صورتش نگاه کردم

_باشه بابایی

نفس سنگینی کشید

_باشه

از جام بلند شدم و صورتش رو بوسیدم

_مرسی بابا

_فقط قولت یادت نره

_مطمعن باشید یادم نمیره

بلند شدم و رفتم پیش مامان با کلی ذوق سالاد رو درست کردم و با تمام سلیقه توی ظرف چیده بودم به هنرم تو ظرف های سالاد نگاه میکردم که یاد امیر افتادم باید بهش پیام بدم که بابا رو راضی کردم به دنبال گوشی به میز نگاه کردم بعد هم نگاهم به اپن رفت ولی نبود رو به مامان که در حال سرخ کردن مرغ ها بود گفتم

_مامان گوشی من رو ندیدی پیداش نمیکنم

_نه با گوشی من زنگ بزن پیداش کن

_اخه رو سکوته

_اومدی پایین دستت نبود شاید بالا گذاشتی

فوری رفتم بالا با دیدن گوشیم روی تخت دو دستی زدم تو سرم یادم رفته بود ببرمش پایین صفحش رو روشن کردم یازده تماس بی پاسخ این بار حتما میکشم سه تا پیام هم اومده بود که جرات نکردم بازش کنم

لباس مناسبی که امیر خوشش بیاد رو پوشیدم شال همرنگش رو هم برداشتم و رفتم پایین ساعت هفت بود و هنوز نیومده بودن مامان بالا سر قابلمه برنج بود دستش رو خیس کرد و به دیواره ی قابلمه زد

_مامان

_جانم

_امیر به من گفت میری پایین گوشی رو هم با خودت ببر من یادم رفت الان که رفتم بالا کلی زنگ زده بود منم ترسیدم زنگ بزنم ببینم چی کارم داره الان بیاد اینجا دعوام میکنه. من چی کار کنم

_چرا انقدر سر به هوا بازی از خودت در میاری. حق داره خب بیچاره، با اون وضعیتی که ما از خونه شون اومدیم بیرون خب دلش شور می زنه الان هر چی بهت بگه حقته

_عه . مامان تو دلم رو خالی نکن دیگه

لبخند حرص درآری زد گفت

_خوشم میاد حسابی ازش حساب می بری
_نخیرم. وحشی بازی در میاره می ترسم
بلند خندید و به حالت شوخی گفت

_در هر صورت به این میگن جزبه ی مرد که خوشبختانه امیر داره.

کمی مکث کرد و گفت

_نترس یه امشب رو کاری بهت نداره

با شنیدن صدای در خونه دلم یهو ریخت پایین برگشتم به در خیره شدم بابا رفت سمت در که مامان گفت

_علی هم هست

_میدونم

_خب نمیخوای شالت رو سر کنی ؟

_اصلا حواسم نیست به خدا دارم از ترس سکته میکنم

مامان شالم رو از رو دسته ی صندلی برداشت و انداخت روی سرم

_ان شاالله هیچی نمیگه

با صدای یالله گفتن عمو به در نگاه کردم دسته گل بزرگی دست عمو بود پشت سرش زن عمو اومد و بعدم علی و زهرا انتظارم برای وارد شدن امیر خیلی طول نکشید ، امیر سرافکنده با جعبه ی شیرینی که دستش بود وارد شد بابا اولش سنگین رفتار کرد ولی اون دسته گل بزرگ رو که دست عمو دید خوشحال شدو دوباره شد همون بابا رضای خودم مهربون و دوست داشتی همشون کنار ایستادن مامان گفت

_چرا ایستادین بفرمایید بشینیدعمو رو به امیر گفت

_امیر یه کاری باید بکنه

امیر رفت سمت بابا فکر کنم سرش دیگه از اون پایین تر نمیرفت

_عمو ببخشید اشتباه کردم

_یه ساعت پیش دنیا ضمانتت رو کرده بخشیدمت فقط دیگه تکرار نشه

_چشم قول میدم

بابا پیشونیش رو بوسید

بعد از کلی تعارف که من اصلا بلد نبودم و خیلی برام کلافه کننده بود نشستن رو مبل بابا رو به عمو گفت

_پریسا کو

_حالش خوب نبود نبومد

احتمالا به خاطر قهر با من نیومده کاملا هم حق داره من اگه جای اون بودم به همه می گفتم. ولی از ترس امیر، بیچاره فقط کتک خورده .نمی دونم چه جوری از دلش در بیارم
بابا اخم هاش تو هم رفت

_غلط کرده .الان خودم میرم میارمش

_ما که حریفش نشدیم شما برو ان شاالله بیاریش

بابا سمت کتش رفت پوشید و از خونه بیرون رفت امیر که می تونست از نبود بابا استفاده کنه اخم هاش تو هم رفت دستش رو روی لبه ی مبل گذاشت و به سر اشاره کرد که برم پیشش چون میدونستم چی میخواد بگه فوری کنار عمو نشستم عمو دستش رو روی شونم انداخت

_خوبی شیطونک

_ممنون

_یه تنه خوب همه رو میندازی به جون هم ها

_وا عمو ! به من چه؟ تقصیر پسر خودت بود.

زن عمو که معلوم بود هنوز دلخوره گفت

_شمام بی تقصیر نبودی

_نه خیرم، اگه شما حرف نمیزدی الان لازم نبود با دسته گل بیاید

همه هم نگاه کردن حواسم به قولی که به بابا داده بودم بود ولی چون حضور نداشت از فرصت سو استفاده کردم

عمو اروم رو شونم زد گفت

_گل برای اینه که دلخوری ها از بین بره
عمو جان یه کم مراعات سن زن عموت رو بکنی بد نیستا

_اخه عمو انگار با من دشمنه

_من چه دشمنی با تو دارم بچه جان

_دشمن نیستی می خواستی من رو کتک بندازی

_دنیا بس کن مامان خودت مگه الان به بابات نگفتی تمومش کن

_اره گفتم ولی یادم نمیره که زن عمو باعث شد بابا باهام رفتار بد کنه

امیر بلند شد ایستاد

_دنیا یه دقیقه بیا بریم بالا

خودم رو تو بغل عمو جا کردم

_نمیام می خوای ببریم بالا چی کار کنی

حرصی گفت
_میخوام باهات حرف بزنم

_با زور بازوت

عمو دستش رو دور شونم تنگ کرد گفت

_زور بازو که غلط کرده. ولی تو هم از زور زبونت کم کن دیگه عمو جان. احترام کوچیک تر بزرگتر رو رعایت کن

_هیچ وقت یادم نمیره عمو دید من گریه کردم دید بابا عصبانیه ولی اونجوری گفت همش تقصیر…

با باز شدن در خونه وارد شدن پریسا و بابا بقیه حرفم رو نزدم

زن عمو رو به بابا گفت

_دست شما درد نکنه آقا رضا

بابا که متوجه منظور زن عمو نشده بود پریسا رو بغل کردو گفت

_یکی یه دونه ی داداشم مگه میشه خونه ی عموش نیاد.

عمو نمایش دستی به ریشش کشید و با چشم به زن عمو التماس کرد. تنها صندلی خالی کنار امیر بود بابا پریسا رو نشوند همونجا من نفس راحتی کشیدم برای خودش هم یه صندلی از اشپزخونه اورد و نشست کنارمون

مامان سینی چایی رو روی اپن گذاشت و گفت

_دنیا جان مامان چای ها رو تعارف کن

بلند شدن از کنار عمو اصلا به صلاحم نبود

_مچ پام درد میکنه مامان نمیتونم راه برم

رو به امیر گفتم

_تو چایی رو تعارف کن

زن عمو که حسابی رنگش پریده بود از جاش بلند شد

_من تعارف میکنم

_شما چرا زن داداش بفرمایید خودم میدم

بابا بلند شد و چایی رو جلوی همه گرفت مامان چپ چپ نگاهم میکرد و امیر از ترس بابام اصلا نگاهم نمی کرد شام رو خوردیم پریسا و زهرا ظرف ها رو شستن و من به بهانه ی پا درد از کنار عمو تکون نمی خوردم زن عمو دست توی کیفش کرد و از توش یه جعبه کوچیک درآورد و گذاشت رو میز رو به بابا گفت

_عیدی دنیا جان رو هم خریده بودم اقا رضا، فقط به خاطر مشغله ی فکری که داشتم برای اوردنش قبل عید کوتاهی کردم. شما ببخشید.

چقدر این زن نقشه کشه چطور این مشغله ی ذهنی جلوتو نگرفت برای زهرا ببری رک و راست بگو از دنیا خوشم نمیاد. من که خبر دارم عمو مجبورت کرده الان بیای اینجا

با صدای بابا نگاه نفرت انگیزم رو از زن عمو برداشتم

_نه زن داداش این حرف ها چیه من عصبی بودم یه چیزی گفتم شما ببخشید

عمو جعبه رو برداشت زنجیر پلاکی که اسم امیر بود رو از توش دراورد و گرفت سمتم

_ببین خوشت میاد عمو

نگاه سرسری کردمو گفتم

_نه

متوجه نگاه تیزو اخمالو بابا شدم

_چیزه … یعنی بله …خیلی قشنگه

_دوست نداری با امیر فردا ببرید عوض کنید امروز با طلا فروشه طی کردم اگه عروسم خوشش نیاد میارم عوض میکنم

پوزخندی به رسوایی زن عمو که شوهرش ناخواسته رو کرده بود زدم و گفتم

_امروز خریدین

زن عمو رنگش پریده بود و حسابی شرمنده شده بود ناخواسته قهقه ای زدم گفتم

_ببخشید نمیتونم جلو خندم رو بگیرم

مامان لب هاشو داده بود تو تا جلو ی خندش رو بگیره پریسا و زهرا به زن عمو خیره بودن
بابا خیلی محکم گفت

_بسه دنیا
چشمی زیر لب گفتم و تمام تلاشم رو برای نخندیدن کردم یه دفعه از لای لب های به هم فشرده شدم زدم زیر خنده اصلا نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم

بابا لااله الا اللهی زیر لب گفت علی هم تو خندیدن با من همراه شده بود عمو به زنش نگاه میکرد و دستش رو پشت گردنش می کشید مامان لب پایینش رو گاز گرفته بود و با چشم و ابرو به من اشاره میکرد که نخندم چند بار جلوی خندم رو گرفتم ولی دوباره خندم گرفت و با صدای بلند خندیدم

با حرفی که امیر زد خندیدن از یادم رفت

_عمو اجازه میدی یه دقیقه با دنیا بریم بالا

بابا که دوست داشت از خندیدن های پی در پی من راحت بشه با غیض رو به من گفت

_بلند شو برو بالا

هیچ وقت هیچ کس حق رو به من نمی ده خب دروغش لو رفت خنده داره دیگه

نگاه ملتمسم رو به بابا دادم بعد هم به امیر که ایستاده بود و منتظر بود تا باهاش همراه بشم

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن