" /> رمان زبان عشق پارت 3 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهرمان زبان عشق

رمان زبان عشق پارت ۳

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان زبان عشق از اینجا وارد شوید

با فکر اینکه قراره دوباره امیر رو ببینم حالم خراب شد کفش هامو پوشیدم و شال گردنم رو سفت کردم از خونه بیرون رفتم که صدای بوق ماشین علی حواسم رو به خودش جلب کرد به سمتش رفتم پریسا جلو نشسته بود علی سرش و خم کرد و از کنار پریسا گفت

_سوارشو امروز من میبرمتون

دوست داشتم دلخوریم رو سر همه خالی کنم در رو باز کردم بدون سلام نشستم که پریسا زیر لب با حرص گفت

_علیک سلام

وقتی جوابی نشنید ابن بار با صدای بلند تری من رو مورد خطاب قرار داد

_دنیا خانوم میدونی چرا امیر نیومده

از تو آینه نگاهش کردم و بی تفاوت شونه هام رو بالا دادم

_در رو زدی تو سرش، سرش درد می کرد

پوزخندی زدم وصورتم رو ازش بر گردوندم
پریسا تیز به علی نگاه کرد

_چه پروعه این

_عه، ساکت

اصلا عذاب وجدان کار دیروزم رونداشتم چون هم مچ دستم درد میکرد هم پهلوم که مسبب هر دوش امیر بود

تا رسیدن به مدرسه به جز علی که چند بار تیکه انداخت تا من بخندم نه من حرف زدم نه پریسا
پریسا زیاد از امیر کتک خورده. فقط و فقط به خاطر حس خواهر برادری گاهی هوای امیر رو داره اگه من جای اون بودم هر روز به تلافی کار هاش بلا سرش می آوردم.

وارد مدرسه شدیم به خاطر سردی هوا زنگ اول صف نداشیم مستقیم تو کلاس رفتیم شکر خدا کلاسم با پریسا یکی نبود تا زنگ آخر از کلاس بیرون نرفتم سرم رو روی میز گذاشتم و منتظر ورود معلم هنر بودم صدای خانم مدیر که تو بلند گو صدام می کرد باعث شد از کلاس بیرون برم و لماده بشم برای یک توبیخ بزرگ می دونستم که برای نمره ی فیزیکم قراره باز خواست بشم

جلوی دفتر رسیدم نفس عمیقی کشیدم و روپوش و مقنعه ام رو مرتب کردم یه سرفه ی ریز کردم در زدم و داخل رفتم سلامی دادم و گوشه ی دفتر ایستادم

نگاهم به لب های خانم مدیر بود

_مرادی، این چه وضعیه؟

خودم رو زدم به اون راه

_چی خانوم

_دانش آموز نمونه ی مدرسه من الان دو ماهه هر روز نمره اش از دیروزش پاین تر میشه. هی میگم صبر کنم شاید درست شه . امروز معلم فیزیکت برگه ات رو نشوم داده .مرادی هشت شدی!

_خانوم به خدا خونده بودم ولی اصلا تمرکز نداشتم نتونستم بنویسم.

_من دیگه با شما کاری ندارم . تماس گرفتم اولیاتون الان میان .

از این همه بی تفاوتیش به حرف هام ناراحت شدم لب هامو دادم پایین و شونه هام رو دادم بالا ، با چیزی که یادم افتاد دنیا دور سرم چرخید روز ثبت نام بابا عمو به خاطر مشغله ی کاری برای رسیدگی به امورات درسی من و پریسا شماره ی امیر رو داده بودند

یا پیغمبر الان میاد دق و دلی این چند روز رو سرم خالی میکنه

هر چی التماس داشتم ریختم تو نگاهم

_خانم فتحی تو رو خدا ببخشید به خدا جبران میکنم فقط زنگ بزنید بگید نیان

از تغییر عکس العملم تو این چند لحظه حسابی تعجب کرده بود

_چی شد یهو ؟

_خانم قول میدم جبران کنم توروخدا زنگ بزنید

_قبلا باید فکرش رو می کردی.

هیچ وقت از هیچ چیز نمی گذشت. باید فکر دیگه ای می کردم

_خانوم میشه ما بریم سر کلاس

_نه

_اخه قراره درس بدن عقب می افتم.

همین طور که سرش پایین رو به پرونده ای روی میزش بود از بالای عینک نگاهم کرد

_مرادی، این زنگ هنر دارین.

وای از همه چیز خبر داشت و من رسما بیچاره شدم.

دست هام رو بردم پشتم و به دیوار تکیه دادم اون لحظه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم.با صدای در اتاق و بفرمایید گفتن خانم فتحی به خودم اومدم امیر وارد شد من پشت در بودم و هنوز متوجه حضور من نشده بود . صدای مرتب تند تند قلیم رو می شنیدم.

_سلام ،مرادی هستم

_بفرمایید تو حالتون خوبه

_خیلی ممنون

تعارف کرد و امیر نشست روی مبل راحتی که من پشتش با کمی فاصله ایستاده بودم استرس تمام وجودم رو برداشته بود شکر خدا دست هام پشتم بود وگرنه خانم مدیر علاوه بر رنگ و روی به شدت پریدم لرزش دست هام رو هم می دید بیشتر از آبروم می ترسیدم اینکه حالا امیر به همه میگه و میخواد سرزنشم کنه حتی حاضر جوابیم هم اینجا نمیتوست به کمکم بیاد

_ببخشید من الان برای پریسا اینجام یا دنیا

فتحی نگاهی به من کرد و گفت

دنیا.

نگاهش باعث شد امیر برگرده و به پشت سرش نگاه کنه سرم رو بالا نیاوردم و زیر لب سلامی دادم.متعجب چند ثانیه ای نگاهم کرد سرش رو چرخوند سمت خانم فتحی

_چی شده؟

_ایشون الان دو ماهه دارن افت تحصیلی میکنن من همش چشم پوشی کردم و بهشون فرصت دادم تا چهار شنبه که ما تو مدرسه امتحان فیزیک سراسری برگزار کردیم در کمال ناباوری ایشون نمره هشت گرفته و این واقعا تاسف باره تصمیم گرفتم با شما در میون بزارم تا این مسئله حل بشه

_اصلا باورم نمیشه دنیا همش تو اتاقش داره درس میخونه علاقه ای که به مدرسه و درس داره و پریسا نداره

رو کرد به من و متعجب گفت

_چرا ؟

هم شرمنده بودم هم از عکس العمل امیر میترسیدم زیر لب و خیلی اروم گفتم

_ببخشید.

فوری نگاهش رو به خانم مدیر داد

_خانم مطمعن باشید این باره آخره دیگه تکرار نمیشه.

بعد از کلی تعهد دادن و تهدید های خانم فتحی با امیر بیرون اومدیم چند قدم از دفتر فاصله گرفتیم گوشه سالن ایستادم

_الان ناراحتی

به زمین نگاه می کردم.

_ببین من رو

سرم رو بالا آوردم لبخند شیطنت آمیزی روی لب هاش داشت

_به هیچ کس نمیگم ولی باید قول بدی درستو بخونی کوچولو

همیشه وقتی می فهمیدم عصبانی نیست پرو میشدم

_برو به هر کی دوست داری بگو من نیاز به محبت تو ندارم.

رنگ چهره اش برگشت

_خیلی پروعی

پوزخند زدم

_مثل اینکه سرت خوب شده و باید دوباره دست به کار شم اینکه من درسم خوبه یا بد ، میخونم یا نمیخونم، اصلا به تو ربطی نداره بابا بزرگ، خودتو جمع کن و تو کارهایی که بهت ربط نداره دخالت نکن .

نمی دونم حس کردم یا واقعا قرمز شد بازم رو محکم گرفت و فشار داد انقدر زیاد که احساس کردم ماهیچه های بازوم در حال متلاشی شدن هستن

_بفهم چی و به کی میگی وگرنه دندون هات رو تو دهنت خورد میکنم.

داشتم قبض روح میشدم ولی سعی کردم عادی و خونسرد باشم

_تو هم حد خودت رو نگه دار مگه تو کی هستی که اینجوری با من حرف میزنی حق نداری من رو بازخواست کنی اگر هم درس نخوندم به تو یکی ربطی نداره

_من اصلا حرف زدم؟

_نبایدم بزنی. دستم رو ول کن وحشی داره میشکنه

دستم رو رها کردو از این همه پروییم چشم هاش گرد شده بود یکم بازوم رو مالیدم بدون توجه بهش سمت کلاس رفتم تواین شونزده سالی که قرار ازدواج من و اون توسط آقاجون صادر شده به غیرشش هفت سال اول که چیزی ازش یادم نمی آد اون همیشه ناراحتم کرده و بهم گیر داده به همین خاطر وقتی ناراحتش میکم اصلا عذاب وجدان ندارم.

به لطف خانم مدیر اون روز فقط نیم ساعت آخر تو کلاس شرکت کردم زنگ که خورد مثل همیشه کنار در حیاط مدرسه رفتم امیر ایستاده بود و به زمین نگاه می کرد بی حرف کنارش ایستادم با گوشه ی چشم نگاهم کرد دلخور بود ولی محل بهش ندادم پریسا هم اومد روز زوج بود پس اول پریسا رو گذاشت آموزشگاه

رفتیم خونه با مامان سلام و احوال پرسی کردم و رفتم بالا لباس هام رو وسط اتاق در اوردم و رفتم حموم به اتفاقای این چند روز فکر کردم به جای دست امیر روی بازوم که حسابی کبود شده بود نگاه کردم زمان از دستم در رفته بود سرم رو از حموم بیرون آوردم به ساعتی که بالای اینه کنار در ورودی بود نگاه کردم

وای خدای من سه ساعت تو حمومم فوری بیرون اومدم لباس پوشیدم موهام رو با سه شوار نیمه خشک کردم رفتم پایین مامان نبود یه نامه گذاشته بود رو اپن

_دنیا جان کار داشتم رفتم بیرون نهار رو گازه بخور تا بیام

سراغ قابلمه ی رو ی گاز رفتم لوبیا پلویی که درست کرده بود رو خوردم و بعد از خوندن نماز حواسم رو کامل به درس خوندن دادم دو ساعتی بود که سرم رو از کتاب بالا نیاورده بودم که در اتاقم باز شد تقریبا به ورود ناگهانی مامان به اتاقم عادت کردم هیچ وقت در نمیزنه

_سلام

_سلام ، پاشو حاضر شو بریم خونه ی عموت

_اونجا برا چی؟ من نمیام .

_زن عموت شام درست کرده دعوتمون کرده.

_اه

_عه دنیا! این چه طرز حرف زدنه؟

_همش نقشه ی امیره میخواد منو بکشونه اونجا

_بده دوستت داره

_واقعا فکر کردی من رو دوست داره

لباسم رو درآوروم و کبودی روی بازوم رو نشونش دادم

_اینم نشونه ی دوست داشتنه

اخم هاش توی هم رفت

_به بابات چیزی نگو خودم درستش میکنم

لباسم رو دوباره پوشیدم

_ ول کن مامان فقط میخواستم دوست داشتنش رو نشونت بدم

_تو کاری نداشته باش حاضر شو بیا پایین
گشاد ترین لباس و شلوارن رو پوشیدم جوابش رو می دادم ولی خیلی ازش حساب می بردم.

وارد خونه عمو شدیم به هیچ کس سلام نکردم بالای خونه نشستم شکر خدا ابوالهل نبود ولی جانشینش روبروم نشسته بود پشت چشمی بهش نازک کردم و صورتم رو ازش برگردوندم.همه شاد بودن و باهم می گفتن و می خندیدن به جز من و مامان . مامان رو به امیر کرد

_یه دقیقه بیا بیرون کارت دارم

رفتن و پنج دقیقه بعد برگشتن مامان رفت تو آشپزخونه امیر با اخم کم رنگی کنارم نشست یه کن ازش فاصله گرفتم هم محرم نبودیم هم ازش می ترسیدم.
اروم لب زد

_تو همه چیز رو باید بگی

_از خودت یا گرفتم

_من کی فضولی کردم

_ماشالله چقدرم رو داری

_میشه الان دقیقا بگی من چی رو گفتم

_اینکه در رو بستم خورد به سرت اینکه بهت طعنه زدم داشتی اوف میشدی.

_من نگفتم دنیا

_پس عمم گفته

_اولی رو عمت گفته دومی رو هم آقاجون از پشت پنجره اتاقش دیده بود به من گفتن منم گفتم همش اتفاق بوده .

_آره منم باور کردم

هم باور کردم هم یکم عذاب وجدان گرفتم امیر هر چی بود دروغگو نبود.

_اصلا مهم نیست . هر جور دوست داری فکر کن.یه دقیقه بیا اتاقم کارت دارم.

_نمی یام

_با زبون خوش میای یا به زور ببرمت

_مثلا چه غلطی میخوای بکنی

_لا اله الا الله . دنیا من میرم تو هم دنبالم میای

_اگه نیام چی میشه اونوقت

_به همه میگم امروز یه لنگه پا گوشه دفتر وایستاده بودی

فقط نگاش کردم رفت و من هم از ترس آبرو ریزی دنبالش رفتم.

_در رو ببند

_چرا؟

_میخوام راحت باشیم.

_میخوام نباشیم . ما هنوز محرم نیستیم نمیشه تو اتاق دربسته باشیم

کلافه دست لای موهاش کشید

_خیلی خب بیا اینور بشین

از توی کشوی میزش یه جعبه که کادو کرده بود در آورد و گرفت سمتم

_این چیه ؟

_باز کن میفهمی

گرفتم و با باز کردنش لبخندم تا چایی که می تونست کش اومد.

_ وای امیر گوشی ؟ اصلا فکر نمیکردم تو ی خشک متعصب یه همچین هدیه ای بهم بدی

لبخند بی جونی زد

_الان تعریف کردی؟ من خشک متعصب نیستم یه کم روی تو حساسم همین.

کلافه گفتم

_خب ،از حرف ادم ماهی میگیره دستت درد نکنه

لبخند عریضم رو جمع کردم و با ناامیدی نگاهش کردم

_ولی بابا نمیزاره گوشی داشته باشم

_باهاش حرف زدم اجازه گرفتم.

دوباره نیشم باز شد و سرگرم گوشی شدم

_اینو برات گرفتم هر وقت خودم کارت داشتم باهات حرف بزنم نه حق داری به کسی شماره بدی نه با کسی به غیر من حرف بزنی اینکه میگم هیچ کس منظورم مهدی و علی و زهرا و پریسا هم هست فهمیدی ؟

با حرف هاش اب پاکی رو روی دستم ریخته بود گوشی دو گذاشتم روی میز و هل دادم سمتش

_من رو بگو فکر کردم آدم شدی . مال خودت . شما هم خیلی بیجا میکنی با من کار داشته باشی من زیر بار این حرفت نمیرم

اونم هل داد سمت من

_باید بری

_نمیرم

_میبینیم

_برای یه لحظه اندازه ی سر سوزن ازت خوشم اومد که خرابش کردی

بلند شدم و رفتم سمت در احساس کردم برای ناراحت کردنش تلاش نکردم

_میدونی چیه شاید به زورعقدم کنی ولی نمیتونی مجبورم کنی با هات زندگی کنم ازت طلاق می گیرم از این خونه میرم میرم جایی که هیچ کس نتونه و دستش بهم نرسه که بخواد مجبورم کنه با تو باشم

اسم طلاق رو که آوردم رنگش قرمز شد از روی تخت بلند شد تند تند و سنگین نفس میکشید چشم هاشو ریز گرد یه قدم اومد سمتم که از ترس جیغ کشیدم و از اتاق بیرون رفتم دویدم سمت بابا امیر هم دنبالم همه به ما نگاه میکردن بابا به امیر چشم غره رفت و از جاش بلند شد

_کارت به جایی رسیده دنبالش میکنی بزنیش

_نه عمو به خدا . یه لحظه گوش کن دنیا می…

از فرصت استفاده کردم

_بازم داری انکار میکنی خوبه همه دیدن

بابا که حسابی عصبی شده بود با خشم گفت

_توضیح چی هر چی هم گفته باشه حق نداری دست روش بلند کنی

عمو حمید بلند شد و اومد کنار بابا روبه امیر گفت

_خجالت بکش پسر

سرشو چرخوند سمت بابا و دستش رو گذاشت روی سینه اش

_من معذرت میخوام

بابا رو به مامان گفت

_هانیه خانم جمع کن بریم.

زن عمو ناراحت گفت

_هنوز که شام نخوردین

الان که همه چی بر وفق مرادم بود با صدای بلند گفتم

_ما سیریم

با چشم غره ای که بابا بهم رفت سرمو پایین انداختم و ببخشیدی زیر لب گفتم.

امیر که تا اون لحطه محکوم شده بود اروم گفت

_عمو یه دقیقه به حرفم گوش میدی؟

_امشب نه بعدن سر فرصت باهات حرف دارم.

بعد هم مستقیم و با سرعت برگشتیم خونه
بابا مستقیم رفت تو اتاق مشترکشون مامان با صدای خیلی ارومی گفت

_چی شد دنیا

_هانیه بیا

انگار بابا دوست نداشت امشب هیچ کس حرفی بزنه مامان رفت و من تنها شدم روی مبل جلوی تلوزیون نشستم دلم خیلی خنک شد بابا هیچ وقت امیر رو جلوی من دعوا نمی کرد. نیم ساعت از ذوقم همونجوری روی مبل نشستم که صدای در اومد . نمیدونستم باید چی کار کنم از پشت شیشه قامت عمو و علی معلوم بود رفتم پشت در اتاق مشترک مامان و بابا در زدم

_بابا در میزنن چی کار کنم؟

اومد بیرون و در رو باز کرد

عمو و علی چند تا قابلمه غذا و نوشابه و دوغ دستشون بود عمو گفت

_اجازه هست ؟

بعد هم اومدن داخل که امیر هم سر به زیر و سرافکنده پشت سرشون اومدگوشی هم دستش بود.

_شام نخوردتون رو آوردم و اگه اجازه بدی یه حرف هم دارم.

_جانم داداش

_امیر گفت از شما اجازه گرفته برای دنیا گوشی بخره الانم خریده تو اتاق خواسته بهش بده که دنیا گفته من بالاخره از تو طلاق می گیرم امیر هم عصبی میشه اون حرکت زشت رو انجام میده.

بابا چپ چپ نگاهم کرد که گفتم

_نه خیر عمو همش رو نگفته گوشی رو داده دستم میگه حق نداری به کسی زنگ بزنی حتی علی و زهرا

نگاه ها برگشت سمت امیر خواست توصیح بده که عمو حمید نذاشت

_من بابت این حرف امید معذرت میخوام عمو جان

_فقط این نیست که داداش علی جان شما یه لحظه برو بیرون دنیا بابا مانتوت زو در بیاربازوت رو نشون عموت بده

علی خواست بره که گفتم

_نه بابا

نفس عمیقی کشیدم

_اونو امیر نزده خوردم به در

مامان چپ چپ نگاهم کرد نگران بودم اگه من می گفتم اونم مدرسه رو می گفت آبروم میرفت.
عمو رو به بابا گفت

_حله رضا جان

قابلمه رو روی اپن گذاشت گوشی رو از امیر گرفت و به سمتم اوردم به بابا نگاه کردم که با سر اجازه داد گرفتمش

_دختر گلم به هر کی دوست داری زنگ بزن

خم شد و پیشونیم رو بوسید و کنار گوشم گفت

_دیگه هم مهمونی خونه ی من رو خراب نکن
چشمک زد و رفتن .

شام رو خوردیم و رفتم تو اتاقم گوشی رو روشن کردم سیم کارت هم داخلش بود به محض روشن شدن اولین پیام اومد باز کردم امیر بود

_فقط میخوام کسی شمارت رو کسی داشته باشه

پیامش رو چند بار خوندم اگه کل دنیا جمع شن بگن شماره ی هر کسی رو که دوست داری بگیری رو بگیر من با این پیام جرات نمی کردم اینکارو بکنم حرصم گرفته بود کلی به گوشی ور رفتم تا بالاخره تونستم بلاکش کنم بعد هم کلی خندیدم تا خوابم برد .

با صدای خیلی آهسته اذان صبح از پایین بیدار شدم بعد از خوندن نماز سراغ کیف مدرسم رفتم و برای حفظ ابروم شروع کردم به درس خوندن نزدیک دوساعت درس خوندم

در اتاقم باز شد و مامان وارد شد همراه با لبخندی که توش پر از آرمش بود گفت

_بیداری . بیا صبحونت رو بخور بابات امروز خودش می خواد ببرت مدرسه

با شنیدن این موضوع کلی خوشحال شدم بلند شدم و مامان را بغل کردم و محکم بوسیدم.

حاضر شدم رفتم پایین بعد از خوردن صبحانه سوار ماشین بابام شدم و رفتم مدرسه وقتی خواستم پیاده شم با صدای دنیا گفتن بابا متوقف شدم

_ بابا میشه یه خواهش ازت داشته باشم

برگشتم نگاهش کردم

_دیگه جواب بزرگتر از خودت رو نده چند بار تا حالا این کار رو کردی دیگه تکرار نشه. نمی خوام که تکرار بشه.

چشمی زیر لب گفتم و پیاده شدم.

زنگ تفریح اول بود گوشه ی حیاط نشسته بودم لقمه ای که مامان برام گذاشته بود رو میخوردم پریسا اومد کنارم

_ سلام دنیا

با بی‌میلی جوابش را دادم

_دیشب کم مونده بود بابام به خاطر تو امیر رو بزنه

_کاش میزد

_دنیا به خدا امیر دوست داره صبح که با ما نیومدی به من گفت از دنیا بپرسم اصلا منو دوست داره

_نه ندارم

که فکر کردم لب زدم

_اندازه یه پسر عمو دوسش دارم همین

_باز جای شکرش باقیه. می شه یه خواهش ازت بکنم

نگاهش کردم

_امیر اونقدر هام که تو میگی بد نیست. جون مامان بابات انقدر اذیتش نکن

_من اذیت می کنم

_در رو زدی تو سرش

_قبلش همچین دستم رو پیچونده بود کم مونده بود بشکنه

_نشکست که

_مگه سر اون شکست

خیره نگاهم کرد

_ قربونت برم همیشه یه جواب تو آستینت داری .

مکثی کرد و گفت

_ راستی خانم مدیر دیروز چی کارت داشت

با تعجب نگاهش کردم

_کی به تو گفت؟

_تو میکروفون صدات کردن شنیدم

_هیچی اشتباه کرده بود

_ فکر کردم شاید به خاطر فیزیک صدات کرده

_اشتباه فکر کردی

از طرز حرف زدن هم ناراحت شد بلند شد و بدون هیچ حرفی رفت .من قبلا خیلی با پریسا خوب بودم مثل دوتا خواهر اما از وقتی من و امیر رسما نامزد شدیم همش طرف اون رو میگیره منم بهش محل نمی دم.

اون روز هم مدرسه تموم شد امیر مثل همیشه اومد دنبالمون پریسا آموزشگاه نداشته و به خاطر همین زود رسیدیم خونه دم در حیاط امیر گفت

_پریسا تو برو. تو من کار دارم .

اون کاری رو که میخواست کرد رفت حتی پشت سرش رو هم نگاه کرد خواستم برم که آستین مانتوم رو گرفتاروم گفت

_تو بمون

_خسته ام ولم کن میخوام برم

_برا چی منو بلاک کردی

خودم رو زدم به اون راه

_بلاک چیه ؟

کلافه نگاهم کرد

_برو گوشی رو بیار پایین یادت بدم

_گفتم که خسته ام حالا بعداً

_میاری یا به عمو همه چیز رو بگم

دستم رو به کمرم زدم تقریبا با صدای بلند گفتم

_داری سوء استفاده میکنی . اصلا خودم امشب همه چی رو به بابام میگم هی دستت نگیری

پشت بهش کردم و راه افتادم سمت خونه

_صبر کن دنیا

ایستادم و نگاهش کردم با سر به خونمون اشاره کرد

_بیام یادت بدم

_خودم بلدم الان میرم از بلاک درت میارم هر چی خواستی اونجا بگو

باشه ای زیر لب گفت و ناراحت رفت

اومدم تو خونه و در رو بستم از پشت در شیشه ای نگاهش کردم رفت تو خونه یکم دلم به حالش سوخت دوست داشت باهام حرف بزنه ولی نمی دونم چرا از همون بچه کی هم کنارش نمی تونستم مهربون باشم شاید دوسش دارم حسم رو نمی فهمم تنها چیزی که مدام تو سرم می چرخه اینه که باید حالشو بگیرم.

نهار خوردم و رفتن تو اتاقم یکم با کتاب هام بازی کردم حس درس خوندن نداشتم نگاهم به گوشی افتاد روشنش کردم قبلا با گوشی مامان کار کرده بودم پس الان نباید بازی با این گوشی کار سختی باشه نیم ساعتی تمام برنامه ها رو باز کردم و ازشون سر دراوردم امیر رو از بلاک درآوردم که بلافاصله پیامش اومد

_چقدر دیر چشمم خشک شد از بس به گوشی نگاه گردم

به گوشی نگاه کردم پیامش رو با چشم بالا پایین کردم پیام بعدی که رو گوشی ظاهر شد احساس کردم یه لیوان آب یخ روی سرم ریختن

_دوستت دارم.

چقدر پشت گوشی مهربون بود وقت هایی که پیش همیم یا ناراحتم می کنه یا به یه چیزی که اصلا مهم نیست گیر میده

گوشی رو پرت کردم روی تخت دوباره مشغول کتابهام شدم ناخواسته چشمم می رفت سمت گوشی تمام حواسم به “دوستت دارم” امیر بود

حسی که دارم رو تا حالا تجربه نکردم نه خوشحالم نه ناراحت سرم رو روی میز گذاشتم و انقدر فکر کردم تا خوابم برد.

با حس درد توی گردنم چشم هام رو باز کردم همه جا تاریک بوددستم رو سمت کلید برق بالای میزم بردم به پایین فشار دادم روشن نشد به خاطر تاریکی محضی که اطراف بودم متوجه شدم که برق رفته

کور مال کورمال سمت تخت رفتم و دستم رو روی تشک کشیدم گوشی رو پیدا کردم و چراغ قوه ش رو روشن کردم رفتم پایین چند بار مامان و بابا رو صدا کردم ولی کسی جواب نداد سمت تلفن خونه رفتم تا زنگ بزنم تلفن بیسمی بود و با برق کار می کرد تلاش کردم با گوشی خودم شماره بابا رو بگیرم که صدای حانمی از پشت گوشی بهم خبر داد که شارژ ندارم سمت اپن رفتم که متوجه گوشی مامان شدم که طبق معمول روی اپن جا گذاشته بود.

گوشی رو برداشتم و شماره بابا رو گرفتم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم بوق های منظم پشت سر هم به بوق تند تند اشغال رسید ولی جواب نداد ترسیده بودم هم از تاریکی هم از تنهایی.

نشستم کنج آشپزخونه سرم رو گذاشتم روی پام و اروم اشک ریختم چرا هیچ کس نیست .

همش فکر میکردم که الان از تو دیوار یکی بیرون میاد من رو با خودش میبره جرات اینکه سرم رو از رو پام بالا بیارم رو نداشتم از ترس مدام چشم هام رو بیشتر به هم فشار می دادم و به خودم جمع تر می شدم

صدای بالا و پایین شدن دستگیره در خونه
باعث ترس بیشترم شد به معنای واقعی داشتم سکته میکردم قلبم تند تند میزد و زبونم لال شده بود حتی توان جیغ زدن رو هم نداشتم
با صدای دنیا گفتن امیر آرامش کلا بهم برگشت از اول میتونستم بهش زنگ بزنم ولی دوست نداشتم بیاد هم شارژ نداشتم.

_دنیا جان کجایی؟

_اینجام ،یه دقیقه صبر کن هیچی سرم نیست

از توی کشوی کابینت یه دستمال بزرگ برداشتم و انداختم روی سرم

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن