" /> رمان عشق تعصب پارت 82 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهاطلاع از زمان انتشار رمان های انلاین سایتجدیدترین هارمان های انلاینلیست کامل رمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۸۲

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

بوسه با دیدن بهنام متعجب پرسید :
_ پسرته ؟!
_ آره
چشمهاش از شدت تعجب حسابی گرد شده بود ، بعد گذشت چند دقیقه گفت :
_ من نمیدونستم ازدواج کردی پس شوهرت کجاست ؟
کیانوش جوابش رو داد :
_ شوهرش چند سال هست فوت کرده قبل به دنیا اومدن بهنام
با خشم داشتم بهش نگاه میکردم اصلا دوست نداشتم همچین چیزی بگه چون بهادر من زنده بود
_ متاسف هستم
سکوت کردم چون دوست نداشتم بیشتر از این باهاش صحبت کنم میدونستم انقدر عصبی هستم که قطعا اگه چیزی بگم باعث دعوا میشم ، بوسه من رو مخاطب قرار داد :
_ دوباره ازدواج نکردی ؟
نیم نگاهی به کیانوش انداختم و گفتم :
_ نه
_ چرا ؟!
_ چون من هنوز عاشق شوهرم هستم و مطمئن هستم شوهرم زنده هست یه روز برمیگرده .
گیج پرسید :
_ مگه شوهرت فوت نشده ؟
_ نه
بعدش بلند شدم و داشتم میرفتم اما صدای کیانوش رو میشنیدم که داشت چرت و پرت میگفت پسره ی از خود راضی کاش میتونستم حسابی حال خودش و دوست دخترش رو بگیرم با اون اسم مسخره که واسه خودش انتخاب کرده بود
_ خانوم
به سمت پرستار برگشتم و گفتم :
_ بله
_ من برگشتم میتونید برید مراقبشون هستم
_ باشه ممنون
وقتی بهنام رو بهش سپردم رفتم سمت اتاق یه سیگار بیرون کشیدم و داشتم میکشیدم تنها چیزی بود که میتونست حال من رو خوب کنه نمیدونم چقدر گذشته بود که بی هوا در اتاق باز شد به عقب برگشتم با دیدن کیانوش سیگار رو خاموش کردم و بهش توپیدم :
_ نمیتونی عین آدم در بزنی ، فکر کردی کاروانسرا هست
به سمتم هجوم آورد یقه ام رو تو دستاش گرفت و با خشم غرید :
_ چی داشتی میگفتی تو هان ؟!

🍁🍁🍁🍁🍁

☆ازدواج صوری☆, [۱۷.۰۴.۲۰ ۲۰:۴۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🍁

#پارت_۳۰۶
#عشق_تعصب

ابرویی بالا انداختم :
_ چی گفتم به دوست دخترت که باعث شده انقدر عصبی بشی هان ؟ ازم درمورد شوهرم پرسید منم بهش واقعیت رو گفتم حالا بهتره دستت رو برداری تا داد و بیداد نکردم
دستش رو برداشت و به نشونه ی تهدید سمتم گرفت و گفت :
_ مراقب حرفات باش بهار من زیاد صبور نیستم ممکن هست یهو از کوره در برم و یه بلایی سرت بیارم
با تاسف سرم رو واسش تکون دادم :
_ واسم مهم نیست اعصاب درست حسابی داری یا نه فقط ازم فاصله بگیر
_ شخص مهمی نیستی بخوام بهت نزدیک بشم
پوزخندی بهش زدم :
_ ببینم در آینده چه بلایی میخواد سرت بیاد
نفسش رو عصبی بیرون فرستاد :
_ بزار اخر شب میدونم چیکارت کنم
بعدش از اتاق خارج شد لرز بدی به تنم افتاد تهدیدش باعث میشد بترسم چون میدونستم کیانوش یه دیوونه هست ، تا شب داخل اتاقم بودم ترجیح میدادم کنارشون نباشم و دوباره باعث دعوا بین خودم و کیانوش نشم !…
شب شده بود که در اتاق زده شد
_ بله !.
_ میشه بیام تو ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم ، بوسه بود دوست نداشتم بیاد اما چاره ای نبود
_ بیا
در اتاق باز شد و اومد داخل اتاق با کنجکاوی نگاهی به اتاق انداخت بعدش اومد کنارم نشست و گفت :
_ تو از بودن من خوشحال نیستی ؟
متعجب بهش خیره شدم و بعدش گفتم :
_ چی باعث شده همچین چیزی بگی ؟
_ چون خودت رو داخل اتاق زندانی کردی واسه همین میگم .
_ من خودم و داخل اتاق زندونی نکردم من فقط ترجیح میدم داخل اتاق باشم !.
_ فکر کردم بخاطر حضور منه …
وسط حرفش پریدم :
_ بخاطر تو نیست
لبخندی زد :
_ خوشحال شدم
تازه متوجه شدم صورتش بدون آرایش چقدر خوشگلتر شده و باعث میشد اون معصومیت تو چهره اش دیده بشه
_ بدون آرایش صورتت خوشگلتره
_ جدی ؟
_ آره

🍁🍁🍁🍁🍁

☆ازدواج صوری☆, [۱۸.۰۴.۲۰ ۲۱:۲۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🍁

#پارت_۳۰۷
#عشق_تعصب

جفتمون رفتیم سمت پایین تا شام بخوریم دوست نداشتم احساس بدی داشته باشه یا فکر کنه بخاطر حضور اون داخل اتاق هستم ، دختر بدی نبود برعکس احساس میکردم خوب هست حیف که بازیچه دست کیانوش شده بود
_ میبینم خوب با خواهرم صمیمی شدی
نگاه بدی به کیانوش انداختم یه جوری با تمسخر گفت خواهرم که باعث شد احساس بدی بهم دست بده آخه یه آدم چقدر میتونست پست باشه من اصلا نمیتونستم درکش کنم ، با شنیدن صدای بوسه از افکارم خارج شدم :
_ بهار رفتار خوبی داره چرا نباید صمیمی باشیم ؟
نگاه خاصی بهم انداخت :
_ درسته
مشغول خوردن شدم که بوسه من رو مخاطب قرار داد :
_ بهار
_ جان
_ با خانواده شوهر سابقت درارتباط نیستی ؟
نیم نگاهی به کیانوش انداختم و جوابش رو دادم :
_ چرا اتفاقا باهاش در ارتباط هستم چرا همچین چیزی میپرسی ؟
_ همینطوری کنجکاو شدم ، ناراحت شدی ؟
_ نه
اما واقعیت این بود ناراحت میشدم چون اونا باعث میشدند اعصاب من خورد بشه همینطور از وقتی با کیانوش ازدواج کرده بودم از همه متنفر شده بودم چون احساس میکردم به بهادر خیانت کردم یه احساس بدی داشتم که نمیتونستم درک کنم چرا اینطوری شده بودم !.
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و سرد گفتم :
_ بله
_ عمو فردا میخواد بیاد دیدنت
میدونستم منظورش باباست از اینکه باهاش دیدار کنم شرمم میشد میدونستم اون مشکلی با ازدواج من نداشت اما من خودم خجالت زده بودم و همش تقصیر کیانوش بود ، اشتهام کور شده بود ، بلند شدم که بوسه گفت :
_ کجا تو که چیزی نخوردی ؟
_ ممنون سیر شدم !..
به سمت گوشیم رفتم شماره بابا رو گرفتم و داخل حیاط شدم زیاد طول نکشید که جواب داد :
_ سلام خوبی بهار
_ سلام ممنون ، شما خوبید ؟
_ آره عزیزم
چشمهام با درد بسته شد چرا هنوز داشت باهام مهربون برخورد میکرد و باعث میشد بیشتر عذاب وجدان داشته باشم
_ میشه فردا همدیگه رو نبینیم ؟
_ نه

🍁🍁🍁🍁🍁

☆ازدواج صوری☆, [۱۹.۰۴.۲۰ ۲۱:۳۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🍁

#پارت_۳۰۸
#عشق_تعصب

_ من هنوز آمادگی اینکه با شما روبرو بشم رو ندارم خواهش میکنم بابا من …
وسط حرف من پرید :
_ مگه قتل کردی ؟
چشمهام با درد بسته شد
_ نه
_ پس چرا نمیتونی باهام روبرو بشی ؟
با بغض نالیدم :
_ بخاطر ازدواج با کیانوش حسابی شرمنده هستم نمیتونم با شما روبرو بشم واسه همین خواهش میکنم یه فرصت بهم بدید تا …
_ تا بخوای بیشتر زمان بخری و من رو فراموش کنی آره ؟
_ نه
_ من با ازدواجت اصلا مخالف نبودم واسه همین میام دیدنت و میبینمت پس نیاز نیست از من مخفی بشی
چشمهام با درد بسته شد :
_ باشه
بعدش خداحافظی کردم اما حسابی حالم آشوب شده بود نمیتونستم تو چشمهای بابا نگاه کنم احساس بدی بهم دست میداد
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش با بغض گفتم :
_ خواهش میکنم برو
چند ثانیه صدایی ازش نیومد اما بعدش برخلاف حرف من به سمتم اومد و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
چشمهام با درد بسته شد
_ دوست داری شکسته شدن من رو ببینی ؟
عصبی خندید :
_ چرت و پرت نگو من چرا باید همچین خواسته ای داشته باشم ؟
_ چون همیشه ازم متنفر بودی
_ نه
_ پس چرا باعث شدی زندگیم نابود بشه ؟
با خشم من رو به سمت خودش کشید و غرید :
_ من باعث نشدم زندگیت نابود بشه بلکه من نجاتت دادم اما تو انقدر غرق مشکلاتت شدی که اصلا نمیتونی بفهمی !.

سلام نفسای من حالتون چطوره ؟
عزیزان پارت ۳۰۹ رو زودتر داخل کانال محافظمون میزاریم هر شب حتما همتون داخل کانال محافظمون جوین شید چون فیلترینگ زیاد شده و ۶تا کانال رمان دیشب فیلتر شدن
ک زود جوین شین داخل کانال محافظ و بخونید پارت جدیدو❤❤
https://telegram.me/joinchat/AAAAAFXT-feZEpRYgVOYqQ
🍁🍁🍁🍁🍁

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comaronafshar.mp3

برای دانلود کامل آهنگ جدید آرون افشار کلیک کنید

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۸۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن