آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۸

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

نمیدونم چقدر خیره رفتن طاها بودم که با حرفی که درست کنار گوشم شنیدم عصبی چشمام روی هم فشردم

_میبینم که حالا نوبت اینه !!

با دستای مشت شده به طرف مراد برگشتم و با نیشخندی گوشه لبم سرتاپاش رو از نظر گذروندم

_هاااا تو رو سَنَنَه ؟؟

گوشه سیبیلش رو بین انگشتاش چرخوند و با حرص خاصی گفت :

_آخه چی داره این بچه سوسول !!

هه پیش خودش چی فکر میکرد ؟؟ خیال میکرد من به طاها پا دادم و طرح رفاقت و عشق و عاشقی باهاش ریختم

پوزخندی گوشه لبم نشست ، بزار هرچی میخواد فکر کنه چه اهمیتی داره ؟؟

پس بدون اینکه جوابی بهش بدم پشت بهش به طرف اتاقم رفتم ولی میونه راه با کشیدن دستم توسط مراد دیگه نتونستم تحمل کنم و عصبی به سمتش چرخیدم

با چشمای به خون نشسته نگاهمو روی دستش که محکم مُچ دستم رو گرفته بود چرخوندم که دستپاچه ولم کرد و چند قدم به عقب برداشت

چطور جرات کرده بود بعد از اون شب باز به من دست بزنه ، درحالیکه سرمو کج میکردم دستی پشت گردنم کشیدم و با اخمای درهم غریدم :

_تو الان چه غلطی کردی ؟!

با اضطراب خندید و با بیخیالی ظاهری گفت :

_هیچی… دیدم همه امروز این بچه پیشت بود خواستم یه کم بیشتر پیش ما باشی عیبی داره ؟؟

نوووچ این حالیش نمیشد من بدم ازش میاد و هر وقت نزدیکم میاد عوقم میگیره ؟؟

کلافه بهش نزدیک شدم ، با اینکه از چشماش معلوم بود ترسیده ولی صاف سرجاش ایستاد و با وقاحت تموم نگاهش رو به لبام دوخت که چرخی دورش زدم و گفتم :

_نه چه عیبی ولی ….

با این حرفم بیخیال دستاش رو به سینه تکیه زد که یکدفعه از پشت سر موهای نسبتا بلندش رو توی چنگ فشردم و درحالیکه محکم فشاری بهش میدادم فریاد زدم :

_فکر نمیکنی تو درحد اینکه حتی کنارم وایسی نیستی چه برسه به اینکه دستم رو بگیری بُزمجه ؟؟!

از صدای داد بلندم سکوت همه جا رو فرا گرفت و همه با چشمای گرد شده از تعجب خیرمون شدن

مراد از درد صورتش توی هم فرو رفت و با اخمای درهم نالید :

_میدونی داری چی بلغور میکنی دختره کولی !!

فشاری به موهاش دادم و درحالیکه سرم کنار گوشش میبردم عصبی فریاد زدم :

_کولی هفت جد و آبادته معتاد مفنگی !!

حس میکردم چطور موهاش توی دستم کنده میشن ولی بدون اینکه رحمی بهش داشته باشم بلند طوری که همه بشنون فریاد زدم :

_خودت بگو چه بلایی سرت بیارم هااا ؟؟

یکدفعه به خودش اومد و با تقلا به طرفم چرخید که موهاش از بین دستام آزاد شدن و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_دستت رو بکش دختره هرزه !!

با این حرفش دیگه آمپرم بالا زد و به قدری عصبانیتم اوج گرفت که نمیتونستم خودم رو کنترل کنم

با یه حرکت پام رو بالا بردم و آنچنان وسط پاهاش کوبیدم که صورتش از درد قرمز و چشماش تا آخرین حد ممکن گشاد شدن

کسی حق نداشت به من لقب هزره و خراب بچسبونه ، این همه سال با پاکی و شرافت زندگی نکردم که حالا این کثافت بیاد جلوی این همه آدم همچین حرفایی بارم کنه

هر بلایی سرش میاوردم حقش بود ، صدای داد بلندش توی خونه پیچید و با درد دستش رو وسط پاهاش برد

انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکون دادم و خشن فریاد کشیدم :

_حد خودت رو بدون وگرنه دفعه بعد هیچ رحم و مروتی در کار نیست شِنُفتِی !!

و بدون توجه به خنده ها و پِچ پِچ های دور و برم با دستای مشت شده داخل اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم

یه روز دانشگاه نرفتم و خیر سرم میخواستم از دست اون استاد لعنتی نفس راحتی بکشم که باز این مراد اومد به پر و پام پیچید و گند زد به تمام روزم !

تا شب دیگه بیرون نرفتم و سعی کردم خودم رو با تنها کتابی که داشتم سرگرم کنم ‌، بهتر از هیچی بود …نبود ؟!

تقریبا روی کتاب خوابم برد و صبح کسل و خسته بیدار شدم ، میدونستم امروز کلاس دارم ولی اصلا حال و حوصله اون آراد خودخواه رو نداشتم

بلند شدم و بعد از تن کردن لباسام کیفم روی دوشم انداختم و از خونه بیرون زدم

درحالیکه دستی به چشمای پف کردم میکشیدم خواستم به طرف خیابون اصلی برم که با دیدن طاهایی که با دو به سمتم میومد جفت ابروهام از تعجب بالا پرید

نزدیکم که رسید با نفس نفس دستاش روی زانوهاش گذاشت و گفت :

_س…سلام !!

توی سکوت تنها سری براش تکون دادم

درحالیکه صاف می ایستاد نایلونی به سمتم گرفت و گفت :

_ اینا برای شماس !!

با تعجب برای منی زیر لب زمزمه کردم و نایلون رو ازش گرفتم
که با دیدن کتابای توش دهنم نیمه باز موند و با تعجب لب زدم :

_نه ….. !

نگاهی به طاها انداختم و ادامه دادم :

_آخه چطور ممکنه به این زودی ؟؟!

دستی توی موهای پرپشتش کشید و گفت :

_تموم دیروز دنبالشون بودم تا بالاخره هر طوری شده تونستم همه رو پیدا کنم !

نه خوشم اومد ، با تحسین نگاهمو روی هیکلش چرخوندم و با شوق گفتم :

_ایول ..‌‌. خوشم اومد

با دست ضربه ای به بازوش زدم و ادامه دادم :

_بچه زرنگی پس !!

دستپاچه چند قدم عقب رفت ازم فاصله گرفت و ناباور دستشو روی بازوش گذاشت

خشک شده نگاش کردم … این یکدفعه چش شد ؟؟

تازه انگار روشن شده باشم چی شده خندم گرفت و سرمو به نشونه تاسف به اطراف تکون دادم

آقا برای اینکه بهش دست زدم اینطور گرخید ، برای من که زن و مرد اهمیتی نداشت و با همه اینطور رفتار میکردم ولی انگار برای این شازده پسر تازگی داره

باز بی حواس دستمو به نشونه دست دادن و تشکر به سمتش گرفتم و گفتم :

_کارت حرف نداشت پسر !!

دودل نگاهش رو به دستم دوخت که پوووف کلافه ای کشیدم و درحالیکه دستمو پایین مینداختم زیر لب زمزمه کردم:

_باس منو ببخشی همش حواسم پرت میشه که تو زیادی پاستوریزه ای !!

با چشمای گشاد شده زیرلب زمزمه کرد :

_پاستوریزه ؟!؟

دستی به مقنعه ام کشیدم

_آره دیه یعنی زیادی مثبتی میف….

یکدفعه با یادآوری کلاسم و اینکه دیرم شده و من راحت اینجا ایستادم حرف توی دهنم ماسید و با وحشت فریاد زدم :

_یا امام زاده بیژن دیرم شد !

نایلون کتابا رو توی بغل طاها انداختم و با عجله درحالیکه ازش فاصله میگرفتم بلند فریاد زدم :

_اینا رو ببر بزار در اتاقم شب میام برشون میدارم

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم با دو خودم رو سر خیابون اصلی رسوندم و برای هر وسیله ای که داشت رد میشد دست تکون دادم

با هر مکافاتی بود خودم رو به دانشگاه رسوندم و با دو از پله ها بالا رفتم ، زیرلب خدا خدا میکردم که اون گودزیلای اخمو سر کلاس نرفته باشه

با رسیدن به کلاس نگاهی به سر درش انداختم آره خودشه ولی چرا درش بسته اس ؟؟

آروم بهش نزدیک شدم و سرم رو به در تکیه دادم و گوش ایستادم با نشنیدن صدایی ازش با خوشحالی از اینکه هنوز نیومده آروم در رو باز کردم و سرکی داخل کشیدم

که یکدفعه با شنیدن صداش از پشت سرم دستپاچه از جا پریدم

_بفرمایید تو دَم در بده !!

دستپاچه سعی کردم راست بایستم بدتر پاهام بهم پیچ خورد و جلوی چشمای خندون استاد نقش زمین شدم

آخ بلندی گفتم و صورتم از درد توی هم رفت ولی کلاس از خنده ترکید و بچه های بی جنبه نزدیک بود زمین رو از خنده گاز بگیرن !

دستامو به زمین تکیه دادم و درحالیکه به سختی مینشستم زیرلب غُر زدم :

_آخ خدا بگم چیکارت نکنه… آش و لاش شدم !!

دست به سینه بالای سرم ایستاد و با لبخندی گوشه لبش گفت :

_حالت خوبه شریفی !!

با چشمای که آتیش ازشون بیرون میزد عصبی خیره اش شدم میدونستم از قصد اینکارو کرد و از اینکه من رو اذیت کنه لذت میبره

بلند شدم و درحالیکه خاک های روی لباس هام با دست پاک میکردم عصبی بلند گفتم :

_عالیم استاد !!

با خنده دستی گوشه لبش کشید و گفت :

_اوکی میتونی بری بشینی !!

دندونام روی هم سابیدم و با غیض رو ازش برگردوندم

پسره چلمنگ انگار منتظر تایید اونم تا برم بشینم ، بدون توجه به بچه هایی که زیرچشمی نگاهم میکردن و میخندیدن روی آخرین صندلی ته کلاس نشستم

تموم مدت که درس میداد با اخمای درهم دستامو به سینه گره زدم و خیره اش شدم ، آخرای درس دادنش بود که پشت میزش نشست و درحالیکه نگاهش توی کلاس میچرخوند گفت :

_جلسه بعدی بر اساس درس امروز هر کدومتون موضوعی مشخص میکنید و تحقیق کاملی رو ارایه میدید

سروصدا و اعتراض بچه ها بلند شد که دستش رو محکم روی میز کوبید و بلند گفت :

_ساکت !

همه ساکت شدن ولی من نمیتونستم ساکت یه جا بشینم یعنی چی جلسه بعد تحقیق کاملی میخواد

مگه همچین چیزی میشه اصلا ؟!

به نشونه اعتراض بلند شدم و بدون توجه به پچ پچ های بچه ها گفتم :

_ولی استاد اینطوری که نمیشه آخه باید کلی وقت بزاریم و همه اینا تا جلسه بعدی که پس فرداس امکان نداره

به صندلی تکیه داد و با چشمای ریز شده نگاهش رو سرتا پام چرخوند و گفت :

_شما اعتراض داری ؟؟

با اخم خیره اش شدم و جدی گفتم :

_بله !!

یکدفعه با حرفی که زد ناباور به جلو خم شدم و بلند گفتم :

_چی ؟؟؟

بی اهمیت وسایل روی میز رو جمع کرد و جدی گفت :

_فکر کنم یه بار واضح بهت گفتم باید چیکار کنی شریفی !!

آب دهنم رو قورت دادم و عصبی گفتم :

_ولی استاد من گفتم تا پس فردا دیره شما ازم میخوای تا فردا بهتون تحویل بدم؟!

کیفش رو دستش گرفت و درحالیکه به سمت در میرفت بی اهمیت گفت :

_بله این جریمه کسیه که اعتراض کنه !!

چند قدم به سمتش برداشتم و بلند گفتم :

_ولی استاد من ن….

یکدفعه به طرفم چرخید و عصبی گفت :

_اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی کلا از این درس میندازمت تا درس عبرتی برات بشه !!

با این حرفش از حرکت ایستادم و با دستای مشت شده از خشم از پشت سر خیره دور شدنش شدم

لعنتی …. !

هر کاری میکرد تا من رو اذیت کنه و توی دردسر بندازه ، میدونم چه بلایی سرش بیارم

تا حالا اون روی سگ من رو ندیده که نخواد با نازی در بیفته…. توی این فکرا بودم که با نشستن دست کسی روی شونه ام به خودم اومدم

_کجایی دختر ؟؟ دوساعته دارم صدات میزنم

بی حوصله نیم نگاهی به رزا انداختم و گفتم :

_باس ببخشی حواسم نبود !

با خنده نگام کرد که چپ چپ نگاش کردم و گفتم :

_میشه بگی داری به چی میخندی ؟!

دستاش به نشونه تسلیم بالای سرش برد و با خنده بریده بریده گفت :

_مع… معذرت میخوام یاد لحظه ای که پخش زمین شدی افتادم

پوووف کلافه ای کشیدم و با تاسف سرم به اطراف تکون دادم ، اینم شد داستانی برای من !!

که با یادآوری استاد با عجله کیفم رو برداشتم و خواستم از کلاس خارج شم که رزا صدام زد و سوالی پرسید:

_چی شد ؟؟ کجا داری میری

به قدمام سرعت بخشیدم و درهمون حین بلند گفتم :

_کار دارم بعدا میبینمت !!

با نفس نفس نگاهم توی سالن چرخوندم که با دیدن آراد که داشت بیرون میرفت با عجله دنبالش رفتم

وارد پارکینگ که شد من به قدمام سرعت بخشیدم و خودم رو به خیابون اصلی جایی که حدس میزدم از اونجا رد میشه رسوندم

چند دقیقه بیقرار منتظر ایستادم که طبق انتظارم ماشینش توی خیابون پیچید

تا دیر نشده به خودم اومدم و با قدمای بلند وسط خیابون ایستادم و راهش رو سد کردم

با تموم قدرت زد روی ترمز و با چشمای گرد شده از تعجب خیرم شد

ولی من عصبی به سمتش رفتم باید تکلیفم رو باهاش مشخص میکردم

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن