آخرین های منتشر شدهرمان های انلاین

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۹

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

در سمت شاگرد رو باز کردم و با نفس نفس توی ماشینش نشستم که عصبی به سمتم چرخید و با خشم غرید :

_معلوم هست داری چیکار میکنی دختره روانی !!

چشمام توی حدقه چرخوندم و عصبی گفتم :

_یالله نمیخوای آبروت رو اینجا ببرم زود راه بیفت !!

انگار به گوشاش شک کرده باشه گیج و منگ خشکش زد و با بهت سوالی پرسید :

_چی ؟!

به جلو اشاره کردم

_برو تا بهت بگم !

چپ چپ نگام کرد و با تموم قدرت پاشو روی گاز فشار داد که ماشین از جا کنده شد

با دور شدن از دانشگاه به سمت آراد برگشتم و با خشم گفتم :

_خوب… شما چرا همش پا تو کفش ما میکنی ؟؟!

درحالیکه نگاهش به رو به رو بود سرش رو کج کرد و با پوزخند اشاره ای به خودش کرد و گفت :

_من ؟؟!

دست به سینه ابرویی بالا انداختم

_بله شما !!

دستش رو به نشونه برو بابا توی هوا تکونی داد و گفت :

_بخاطر این عین دیوونه ها خودت رو پرت کردی جلوی ماشین ؟!

با حرص نگاهش کردم که کنار خیابون ماشین رو نگه داشت و شاکی خیرم شد

لبامو جلو دادم و درحالیکه انگشت اشاره ام جلوی صورتش تکون میدادم هشدار آمیز گفتم :

_ببین شازده بهتره کمتر با من کلکل کنی که اصلا به نفعت نیست !!

آهانی زیرلب زمزمه کرد و با تمسخر گفت:

_حواست هست زیادی داری خط و نشون میکشی جوجه ؟!

چی ؟؟ جوجه ؟؟
باز اسم جدید روی من گذاشت ؟؟

چشمام با حرص روی هم فشردم و با تموم خشم غریدم :

_جوجه… نکنه از جونت سیر شدی یارو ؟!

با این حرفم جنون وار خندید و به طرفم خم شد ، از حرکت یهوییش به صندلی چسبیدم و با تعجب نگاش کردم

که جلوی چشمای ناباورم در سمتم رو باز کرد و با پوزخندی گفت :

_برو پایین کم وقت منو بگیر !

ولی من این رو نمیخواستم باید هرطوری شده قانعش میکردم که نمیتونم تا فردا اون تحقیق کوفتی رو براش آماده کنم پس بدون اینکه پیاده شم باز در رو بستم

درحالیکه دست به سینه به رو به رو خیره میشدم سکوت کردم که ضربه نسبتا محکمی به بازوم کوبید و گفت :

_هوووی مگه با تو نبودم گفتم پایین !؟

از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_ولی من تا زمانیکه اون چیزی که میخوام بهم ندی هیچ جایی نمیرم مُلتَفِتی شازده؟!

چندثانیه خیرم شد و یکدفعه درحالیکه ماشین روشن میکرد با لحن ترسناکی کنایه آمیز گفت :

_باشه میبرمت جایی اینقدر بهت میدم تا دیگه بهونه نیاری !!

و تا بخوام عکس العملی نشون بدم قفل مرکزی رو زد و پاشو روی گاز فشرد

” آراد “

این دختره دیگه داشت زیادی روی مخم راه میرفت و به پروپای من میپیچید باید آدمش میکردم تا میفهمید پا توی کفش آراد نجم کردن یعنی چی ؟؟!!

با تموم قدرت پام روی پدال گاز فشار میدادم و از بین ماشینا لایی میکشیدم ، میدیدم چطور از ترس به صندلی چسبیده ولی از بس غُد و یکدنده بود ترسش رو بروز نمیداد

دروغ چرا از این نترس و شجاع بودنش خوشم میومد از اینکه پسرا رو دست مینداخت و بهشون رو نمیداد برام جالب بود و درکل یه موجود جذابی به نظر میومد که دوستش داشتم کشفش کنم

از گوشه چشم نیم نگاهی بهش انداختم و با دیدن صورت رنگ پریده اش لبم به پوزخندی کج شد !

پس بالاخره خانوم از یه چیزی ترسید! برای اینکه بیشتر اذیتش کنم از کنار ماشین جلویی به سرعت لایی کشیدم

که صدای دادش دراومد و عصبی گفت :

_هووووی وایسا میخوام پیاده شم !!

بی اهمیت بهش فرمون بیشتر توی دستام فشار دادم و با خنده بلند گفتم:

_نوووچ … یه بار بهت فرصت دادم پیاده شی نشدی و حالا تا بهت ندم ولت نمیکنم !!

از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و کنایه وار ادامه دادم :

_مگه نمیخوای بهت بدم ؟؟ هوووم

کنایه ام رو گرفت و عصبی مشت محکمی به بازوم کوبید و فریاد زد :

_حواست هست داری چی زِر زِر میکنی؟!

پوزخندی به حرص خوردنش زدم و با رسیدن به جایی که میخواستم ماشین رو نگه داشتم و عصبی دستمو یکسره روی بوق گذاشتم

نگهبانا با عجله در رو برام باز کردن که با سرعت ماشین داخل عمارت بردم و جلوی در ورودی پارکش کردم

خواستم پیاده شم که تازه متوجه قیافه اون دختره شدم که چطور با خشم نگاهش رو به اطراف میچرخوند و با دستای مشت شده دندوناش روی هم میفشرد

این یکدفعه چش شد ؟؟
اصلا متوجه حالتاش نمیشدم

وقتی متوجه نگاه خیرم شد به خودش اومد و عصبی گفت :

_برای چی من رو آوردی اینجا ؟؟

پیاده شدم و بی اهمیت گفتم :

_آوردمت جایی که بتونم بهت بدم !!

در ادامه حرفم زدم زیر خنده ، میدونستم عصبی میشه ولی از اینکه حرصش بدم خیلی خوشم میومد و یه طورایی با وجودش از زندگی یکنواخت و روتینم خارج شده بودم

برای همین راحت اون رو وارد حریم شخصیم جایی که خانوادم بودن کردم و ترس و ابایی هم از کسی نداشتم

یه طورایی از اینکه این سرگرمیم همه جا باهام باشه خوشحال بودم ، از پله های عمارت بالا رفتم که با نفس نفس خودش رو بهم رسوند و گفت:

_یع…یعنی الان پدر و مادرت خونن ؟؟

از لرزش که توی صداش موج میزد با تعجب به طرفش برگشتم و با دیدن رنگ پریده و چشماش که به در سالن دوخته بود سوالی ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_پدر و مادرم ؟؟ چطور ؟؟

بدون اینکه جوابی بهم بده آب دهنش رو قورت داد و درحالیکه موهای ریخته شده روی پیشونیش رو کنار میزد با استرس گفت :

_آخه آخه من نباید اینجا ب….

یکدفعه مثل جن زده دستاش توی هوا تکون داد و ادامه داد :

_من باید برم !

و جلوی چشمای گرد شده ام با دو از پله ها پایین رفت

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن