" /> رمان قلب من پارت 25 - ناول 97
آخرین های منتشر شدهرمان قلب من

رمان قلب من پارت ۲۵

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان قلب من ازاینجا وارد شوید

نیم ساعتی از رفتنشون میگذره ..کنار بابا تو خودم جمع شده بودم و به رفتار احمقانه ام با محمد فکر میکردم ..!

_ چی شده دخترم ، با محمد دعوات شده؟

سرم رو بالا میگیرم در حالی که لبخند زورکی میزنم جواب میدم :

_ نه پدر من همه چی خوبه …چرا دعوام بشه؟ محمد که از گل نازک تر بهم نمیگه..!

لبخندی به صورت رنگ پریده ام میزنه:

_ من تو چشمای بچه ام نگاه کنم میفهمم داره راست میگه یا دروغ ..

مکث میکنه و ادامه میده :

_ هر اتفاقی بیوفته من پیشتم دخترم هر وقت پشیمون شدی بیا به خودم بگو … از حرفای قبلم خرده به دل نگرفته باشی ..یه دونه بچه بیشتر ندارم قدمش روی چشمم..!

دل نداشتم هر وقت بابا می نشست باهام حرف بزنه اشک تو چشمام جمع میشد چیکار میکردم؟ لوس نبودم اما به شدت بابای بودم وقتی حرفای محبت امیز میزد غرق میشدم انقدر که دلم میخواست تا اخر عمرم کنیزیشو بکنم …!

سرم رو می چرخونم و به بهونه برداشتن گوشی دستی به چشمای پر از اشکم میکشم که صدای مامان از اشپزخونه بلند میشه :

_ ننه بابای شوهر تو میان میخورن و میرن من باید بشورم ظرفاشو؟

با حرص از روی کاناپه بلند میشم که همزمان از اشپزخونه بیرون میاد و بلندتر داد میزنه :

_ تا بچه بودی که جلوت خم و راست شدم بزرگ شدی به بهونه درس همه کارا رو کردم حالا دیگه قد و هیکلت از منم زده رد کرده خجالت نمیکشی؟ جا دکمه زدن تو گوشی و پیام دادن دوتا تیکه ظرفو بشور … امروز رفتم دکتر میگه پا دردت …

بدون توجه به ادامه حرفش به اشپزخونه پناه میبرم …اگه میخواستم همونجا وایسم تا صبح سرم غر میزد حالا دو دقیقه دید با بابا خلوت کردما فوری خودشو رسوند مبادا محبت شوهرشو از چنگش دربیارم ….

لقمه خامه و عسل رو با اشتها می بلعم و از پشت میز بلند میشم …!

طبق معمول همیشه مامان و بابا خواب بودن و من باید کله صبح پا میشدم برم دانشگاه باز زمان مدرسه مامان همیشه بیدار میشد میز و اماده میکرد کلی قربون صدقه ام میرفت تا میرفتم اما حالا….

در حیاط رو میبندم …نیم نگاهی به خونه محمد اینا میندازم پسره گند اخلاق ..!

نفس عمیقی میکشم و راه میوفتم …بابا به امید اینکه محمد منو میبره میگرفت میخوابید ..کی جرات میکرد حرفی بزنه اصلا دلم نمیخواست هنوز عروس نشده فکر کنن با این یارو مشکل دارم …بالاخره میسوزم و میسازم دلم نمیخواد پدر و مادرم رو ناراحت ببینم. شاید با گفتن دردام پشتم باشن یا حتی به قول بابا بتونم طلاق بگیرم اما بعدش چی؟ چجوری تو چشمای نگران مامان و بابا نگاه کنم؟ بعد از این همه سال زحمت واسه بزرگ کردنم حالا که میخوان دونفری از زندگیشون لذت ببرن و یه نفس راحت بکشن بیام گند بزنم به دلخشیشون که چی بشه؟

همینطور کنار ایستگاه خط واحد واسه خودم جولان میدادم که با ایستادن اتوبوس به خودم میام و سریع سوار میشم ..!

***

پشت سر استاد از کلاس بیرون میرم کی حال داشت با اتوبوس بره خونه؟
گوشیم و از جیب شلوارم بیرون میکشم و شماره محمد رو میگیرم وظیفه اش بود چه لزومی داشت این همه به خودم سختی بدم؟

_الو

با شنیدن صداش خودم رو جم و جور میکنم :

_ سلام ، میایی دنبالم؟

_ مگه کجایی؟

همینطور که به سمت درب ورودی دانشگاه حرکت میکنم جواب میدم :

_ دانشگاه دیگه ..!

بعد از چند ثانیه سکوت جواب میده :

_ با همونی که رفتی با همونم برگرد .

قبل از اینکه قطع کنم ادامه میده :

_ ده دقیقه دیگه میام ..!

گوشیم رو با حرص تو کیفم پرت میکنم پسره میمون کینه ای ..گندت بزنن با این شوهر کردنت ، زن همون پسری که عمه پیدا کرده بود میشدم خوشبخت تر بودم تا این عقده ای ، چقد یه نفر میتونه رو مخ باشه..!

انقدر بهم برخورده بود که اگه قرار بود پاهامم بشکنه خودم میرفتم تا منت اون اشغال رو نکشم ..!

از حرص داغ کرده بودم و تند تند قدم برمی داشتم انگار نه انگار که دو دقیقه پیش جون راه رفتن هم نداشتم و از روی ناچاری به اون گوسفند زنگ زدم ..!

از نگاهای خیره حالم بهم میخورد این چه فرهنگ مزخرفیه که تا یه دختر میبینن چه مرد و چه زن جوری بهت نگاه میکنن انگار ارث باباشون رو قورت دادی…!

داشتم زمین و زمان رو به فحش میکشیدم و همینطور از کوچه ای رد میشدم که یه پسره از کنارم رد شد و لب زد :

_ قربونت برم خوشگله ..!

عادت به جواب دادن نداشتم یادگرفته بودم در برابر این ادما فقط سکوت کنم و با بی محلی رد بشم اما ، اما انقدر عصبی بودم که خون به مغزم نمیرسید به عقب چرخیدم و با صدای تقریبا بلندی داد زدم :

_ قربون ننه ات برو پدرسگ

جمعیت رفت و ادما در حدی بود که جرات نکنه برگرده …!

کمی از حرصم خالی شده بود برگشتم به راهم ادامه بدم که پژو پارسی که عجیب کپی ماشین محمد بود کنار پیاده رو ایستاد شیشه ماشین پایین اومد :

_ بیا سوار شو ..!

با دیدنش رنگم میپره ، من که خیلی از دانشگاه دور شده بودم چطوری؟ ..صبح هم که ندیده بودم که از روی لباس تشخیصم بده..!

با دلهره به سمت ماشین میرم ..در و باز میکنم و سوار میشم و…

_ مگه نگفتم بمون بیام دنبالت..!

به سمتش برمیگردم :

_ اگه میدونستم با منت میخوای بیای دنبالم این دست سالمم خودم می شکستم بهت زنگ نمیزدم ..!

مکث میکنم و ادامه میدم :

_ من نمیدونم چرا به من منت داری ، دیشب یه سوال پرسیدی گفتی راست بگو راستشو گفتم تو که جنبه اشو نداشتی خب نمیپرسیدی …!

بدون هیچ عکس العملی نگاهم میکنه دستش رو جلو میاره و استین مانتوم رو میگیره :

_ اگه جا این یه مانتو درست حسابی بپوشی متلک بارت نمیکنن …!

دست گچ پیچ شده ام رو بالا میارم و جلوی صورتش میگیرم :

_ ببخشید که بخاطر کار شما نمیتونم استینای لباسام رو تا زیر بغلم پاره کنم و مانتوی درست حسابی بپوشم که به غیرت شما برنخوره ، بعدم وقتی جوابی واسه حرفای من نداری لازم نیست خودتو به کوچه علی چپ بزنی خودتم خوب میدونی حق با منه ..!

دستش رو عقب میکشه و ماشین رو روشن میکنه :

_ مثل اینکه از نقش قبر کردن خوشت میاد …هر چی میخوام فراموش کنم گذشته رو مگه اجازه میدی؟ تو اگه زن بودی دیشب جا اینکه تو چشمای من زل بزنی بگه اره حتی اگه دروغم بود انکار میکردی …تو هنوز اینو درک نکردی که من با تصورات شوهر اپن مایند تو فرق میکنم من هنوزم عقاید قدیمی خودم رو دارم از اینکه زنم رو دست یکی دیگه دستمالی کرده باشه خوشم نمیاد تحمل شنیدیش واسم گرون تموم میشه میفهمی؟

سرم رو میچرخونم و سکوت میکنم من از سیاست زنانه چیزی سردرنمیاوردم اما انتظار داشتم انقدر ادم باشه که صادق بودنم رو به دروغ گفتن ترجیح بده …من با یه تصمیم ناگهانی به زندگیم و اینده ام گند زدم..!

_ از فردا با چادر میری دانشگاه ..!

شوکه به سمتش برمیگردم و…

کنترل صدام دربرابر این حرفش غیر قابل کنترل بود :

_ تو نمیتونی واسه من تصمیم بگیری چی بپوشم فهمیدی؟

دستشو روی دستگیر در میزاره و کلید بالا بردن شیشه هارو میزنه ..!

بعد از بالا رفتن شیشه ها ماشین رو روبروی چادرسرای که عجیب توی ذوق میزد پارک میکنه :

_ میتونم تصمیم بگیرم و میگیرم …چون شوهرتم ، حالام پیاده شو خودت انتخاب کن که کدومشو بپوشی ..!

نیشخندی به صورت مات شده ام میزنه که داد میزنم :

_ اگه بمیرمم پامو تو این مغازه نمیزارم فکر کردی میتونی زورم کنی؟ تو که زن چادری میخواستی بیخود کردی سمت من اومدی…!

سویچ ماشین رو بیرون میکشه و در حالی که در ماشین رو باز میکنه و پیاده میشه جواب میده :

_ دلت که نمیخواد به گوش بابات برسه هنوزم با دوست پسر قبلیت جیک جیک میکنی؟ واسه من گردن نکش باران که میتونم قیدتو بزنم و بدجور پته اتو بریزم رو اب که اعتبار خانوادت دود شه بره هوا … وقتی میگم باید چادر بپوشی یعنی باید بپوشی واسه تو که متاهلی نباید فرق کنه چون قرار نیست هیکلتو به نمایش بزاری یا اون موهای مسخره ات رو …!

شوکه از حرفاش به صندلی ماشین چسبیده بودم حتی دفاع از حقم دربرابر این مرد معنا نداشت …خدایا من چه گناهی کردم مگه؟ چون عاشق شدم داری بدبختم میکنی؟ چرا باید بهم زور بگه؟ چرا تهدیدم میکنه؟ تو که خودت شاهدی من اون روز هیچ خطای نکردم حتی تو روی برسام گفتم عاشق شوهرمم …!

نگاهم رو به دستای لرزونم میدوزم بابا گفته بود پشتمه…من نمیتونستم ادامه بدم من بیشتر از این تحمل نداشتم ….!

انقدر محو تفکراتم میشم که با باز شدن در ماشین به خودم میام …!

پاکتی رو روی پاهام میزاره و لبخند مسخره ای میزنه :

_ اینم چادرت عزیزم ..!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن