آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۷

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

دوباره صداشو نزدیک خودم شنیدم:
-خانوم حالت خوبه؟..تورو خدا یه چیزی بگو..

چشمام سیاهی میرفت و گیج بودم..سرم ضربه های محکمی خورده بود و از درد دلم داشت ضعف میرفت…

بالاخره امیر وقتی دید حال جواب دادن ندارم، دست از سوال پرسیدن برداشت و دوید پشت فرمون نشست و راه افتاد…

و انگار با گوشی شماره ای گرفته بود که طرف جواب داد و من فقط صدای لرزون امیر رو میشنیدم..

-اقا..بخدا اصلا نفهمیدم چیشد…

صدای داد سامیار رو حتی منم از اون فاصله ی زیاد و با اون حالم شنیدم اما نمی فهمیدم چی میگه…

امیر سرعتشو بالاتر برد و شروع کرد به توضیح دادن:
-من خوبم اما خانوم سرشون انگار ضربه دیده..دارم میبرم بیمارستان….نه هرچی صداشون میکنم جواب نمیدن فقط گریه میکنن….روی پلاک ماشینشون رو پوشونده بودن نتونستم بخونم….فقط می خواستن بترسونن….باشه اقا بیایین….چشم چشم…

گوشی رو قطع کرد و دوباره یه سره مشغول صدا کردن من شد..

سرمو به سختی از روی صندلی برداشتم و با چشمای تارم نگاهی بهش انداختم:
-خـ ـوبـ ـم..فقـ ـط..ســ ـرم..گیـ ـج..میـ ـره..

-الان میرسیم بیمارستان..نگران نباشین خانوم چیزی نیست…

چشمامو دوباره بستم و سرمو تو دستام گرفتم..
حالم خیلی داشت بد میشد..چشمام هرلحظه تار تر میشد و گیج تر میشدم…

پشتی صندلی راننده رو چنگ زدم و با درد نالیدم:
-وای..حالم بده..اخ..دارم..بدتر میشم..
-رسیدیم..رسیدیم..

با سرعت پیچید تو حیاط بیمارستان و از ماشین پرید بیرون..

در ماشین باز شد و تا خواستم تکون بخورم دستی زیر پاها و گردنم رفت و با یه حرکت از تو ماشین کشیدم بیرون..

دلم هری ریخت..این پسره به چه جراتی منو تو بغلش گرفته…

منو محکم تو بغلش فشرد و سرم روی سینه اش قرار گرفت که بوی عطر اشناش پیچید تو بینیم..

گیج بودم و نمی دونستم چی به چیه..

لای چشمای خمارمو به سختی باز کردم و از روی سینه اش، دندونای روی هم فشرده شده و فک مستطیلی و منقبض شده و صورت سرخ سامیار رو دیدم…

بی اختیار اون احساس ناامنی که فک میکردم امیر منو بغل کرده از بین رفت و جاش رو حسی زیبا گرفت و احساس امنیت کردم…

سر دردناکمو اروم به سینه اش فشردم و با درد نالیدم که انگار صدامو شنید…

همینطور که بلند و محکم قدم برمی داشت، سرشو اورد پایین و نفس داغش پخش شد تو صورتم و صداش که دورگه شده بود اروم تو گوشم پیچید:
-حالت خوبه؟

هرکار کردم نتونستم جواب بدم..سرم داشت از درد منفجر میشد و حس می کردم دارم از حال میرم…

دیگه صداهای اطرافمو گند میشنیدم و چیزی متوجه نبودم…

فقط یه لحظه صدای داد و فریاد سامیار رو شنیدم که با عصبانیت دکتر رو صدا میکرد که بیاد بالای سرم..

انگار اونم از حالم ترسیده بود..نه می تونستم چشمامو باز کنم، نه می تونستم حرفی بزنم..فقط گاهی ناله ای از دهنم خارج میشد…

کمی بعد جایی منو خوابوند و حالمو داشت توضیح میداد که کم کم صداش واسم کمرنگ و کمرنگ تر شد و دیگه هیچی نفهمیدم…

با سر درد شدیدی لای چشمامو کمی باز کردم..خیلی زود متوجه شدم تو بیمارستانم و چیزی دور سرم بسته شده…

احساس تشنگی شدیدی میکردم..
زبونمو رو لبای خشک شده ام کشیدم و ناله ای کردم..

به زور سر دردناکمو چرخوندم. یه لحظه از دیدن سامیار خشکم زد و بروبر نگاهش کردم…

روی صندلی دست به سینه نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به دیوار پشت سرش و مظلومانه خوابیده بود…

سامیار بخاطره من اینجا مونده و اینطوری به سختی خوابیده بود؟

دلم براش یه جوری شد و با لذت نگاهش کردم..

این کارا از سامیار بعید بود و ادم می تونست بدون هیچ فکری فقط ازش لذت ببره..خصوصا منی که چیزی جز داد و بیداد ازش تا حالا ندیده بودم….

با صدای باز شدن در اتاق و اومدن دکتر، سامیار تکونی خورد و منم سریع چشمامو بستم..

نمی خواستم فکر کنه تا حالا داشتم دیدش میزدم…

بعد از کمی صحبت و معاینه، سامیار گفت:
-چرا بهوش نمیاد؟

صدای دکتر رو با لحنی که پر از شوخی و خنده بود شنیدم و از خجالت اب شدم..

انگار وقتی می اومد تو اتاق دیده بود من سریع چشامو بستم…

-بهوش هم میاد..یکم ضعیفه باید تقویتش کنی..البته شاید هم داره برات ناز میکنه…

کل بدنم از خجالت داغ شد..

چند لحظه سکوت شد و هیچ صدایی نبود و کمی بعد دست گرم و بزرگی روی پیشونیم کشیده شد…

بی حرف دستشو روی پیشونیم فشرد و بعد سر داد سمت گونه ام و با پشت انگشتاش گونه ام رو لمس کرد….

دکتر با لحن شیطونی گفت:
-چیزی شده؟

سامیار جدی و با کمی تعجب گفت:
-چرا اینقدر سرخ شده؟..فکر کردم تب کرده..

خاک بر سرم قرمز شدم باز؟..الهی بمیرم با این پوست سفید که تقی به توقی میخوره سرخ میشه…

منو چه به فیلم بازی کردن اخه..

با حرص لبمو از تو جویدم و تکونی به خودم دادم که مثلا تازه دارم بیدار میشم…

چشمامو که باز کردم اولین چیزی دیدم لبخنده پررنگ و شیطون دکتر بود که یه مرد حدودا ٣٦ ٣٧ساله بهش میخورد باشه…

با خجالت نگاهمو ازش گرفتم و به سامیار نگاه کردم که طبق معمول با اخم های تو هم گره خورده اش خیره خیره نگاهم میکرد…

سلام کردم و در جواب دکتر که گفت الان حالت چطوره، گفتم:
-سرم خیلی درد میکنه..

-طبیعیه..سرت یه کوچولو شکسته اما خداروشکر اتفاق جبران ناپذیری نیوفته…

سرمو تکون که باز از درد تیر کشید و ناخوداگاه دستمو به سرم گرفتم..

دکتر که حالمو دید گفت:
-میگم بیان بهت یه مسکن بزنن..

-ممنون..کی میتونم برم؟

نیم نگاهی به سامیار که تو سکوت با کمری صاف و سری برافراشته و دستایی که تو جیب شلوارش فرو کرده بود، انداخت و گفت:
-چند ساعتی مهمون مایی بعد اگه مشکلی نبود مرخص میشی…

تشکر کردم که دکتر با ارزوی بهبودی از اتاق رفت بیرون و نگاه من چرخید سمت سامیار…

بی حرف صندلی رو کشید کنار تخت و روش نشست و همونطور خیره خیره نگاهم کرد…..

بی اختیار لبخندی بهش زدم که یه ابروش رفت بالا…

دستاشو رو سینه جمع کرد و گفت:
-چیزی میخوری؟

بی توجه به حرفش با شیطنتی که خیلی وقت بود تو وجودم گمش کرده بودم و حالا سر و کله اش پیدا شده بود، لبخندمو عمیق تر کردم و گفتم:
-به به چه سعادتی..بالاخره افتخار دادین…

این دفعه جفت ابروهاش رفت بالا و از گوشه ی چشم نگاهم کرد:
-که چی؟

-که صداتونو بشنویم..

فوری ابروهاشو کشید تو هم و چپ چپ نگاهم کرد..

اروم خندیدم و با یه شعف خاصی نگاهش کردم..
یه جوری شده بودم..

صدای داد و بیدادش وقتی دکتر و پرستارو برای کمک بهم صدا میکرد تو گوشم میپیچید…

دیگه انگار ترسی ازش تو دلم نبود..

سامیاری که دیروز اونطوری منو به سینه اش چسبونده بود و میدوید سمت بیمارستان دیگه نمیتونست واسه من ترسناک باشه..

هردقیقه یه فکری میومد تو سرم و خودمو احساساتمو تو اون لحظه گم کرده بودم…

داشتم از لذتی که با یه نگاه کردن ساده تو چشمای عمیق و سیاهش میبردم می ترسیدم..

از دیروز همینجا کنارم مونده و ولم نکرده بره..

من خیلی وقت بود خلا همین توجه ها رو داشتم…

خیلی وقت بود کسی به این صورت به من توجه نشون نداده بود…

من با تمام شادی که تو گذشته و بی تفاوتی که تو حال از خودم نشون میدادم اما درونم خالی بود از یه محبت و توجهی که با همه فرق داشته باشه…

و سامیار داشت دست میذاشت روی همین نقطه ضعف من…

چشمامو بستم و زبونمو روی لبام کشیدم و همه ی این فکرارو یه گوشه نگه داشتم تا تو فرصت مناسب بهشون فکر کنم..الان وقتش نبود…

دوباره به سامیار نگاه کردم و لبخندمو حفظ کردم و گفتم:
-هیچی خوردی؟

باز یه ابروشو برد بالا و دل منو به ضعف انداخت..اخه تو چقدر ناز بودی و من نمیدیدم پسر..

باز یه ابروشو برد بالا و دل منو به ضعف انداخت..اخه تو چقدر ناز بودی و من نمیدیدم پسر..

یه دور نگاهشو روی قد و هیکل خودش چرخوند و با تعجبی ساختگی گفت:
-به نظرت این هیکل میتونه حتی یه ساعت گشنگی رو تحمل کنه؟

بدون اینکه دست خودم باشه ناز و اروم خندیدم:
-نه انصافا..

گوشه ی لبش کج شد و این دفعه ابروهای من رفت بالا..نه بابا..داشت لبخند میزد؟

زوم بودم روی لباش که با همون لبای کج شده اش گفت:
-اما یادمه یکی قول لوبیاپلو بهم داده بود..

با لبخند پر ذوقی به چشماش نگاه کردم و گفتم:
-درست میکنم..

چشماشو یه جور خاصی با اطمینان باز و بسته کرد و با همون لحن محکم همیشگی و ملایمتی که تا حالا ازش ندیده بودم گفت:
-پس چی که باید درست کنی..اول خوب شو بعد دیگه هرروز باید غذاهای خوشمزه درست کنی..

یه چیزی تو دلم فرو ریخت..

لحن صداش و حرفش واسه من خیلی پر معنی بود..

این یعنی منو تو زندگیش پذیرفته و قصد بیرون کردنمو نداره که داره از اینده باهام حرف میزنه…

لپمو از تو محکم گزیدم تا هیجانمو کنترل کنم و با خنده گفتم:
-بد عادت شدینا..

شونه هاشو مردونه انداخت بالا و باز لباشو به نشونه ی لبخند کج کرد و چشم ازم گرفت…

من اما همونطور مات و مبهوت و با ضربان قبلی اوج گرفته خیره مونده بودم به اون صورت مردونه و جذابش….

سرمو به بالش پشت سرم تکیه دادم و چشمامو اروم بستم..

منتظر رفتن سامیار و شنیدن صدای بسته شدن در ورودی بودم تا گوشیم رو بردارم و به شاهین خان زنگ بزنم…

صدای باز شدن در اتاقم که اومد اروم سرمو از روی بالش بلند کردم…

سامیار در حالی که یه دستش به دستگیره و یه دستش به چارچوب در بود دولا شده بود تو اتاق..

با دیدنش تو اون کت و شلوار مشکی و خوش دوخت که بی نهایت جذاب شده بود، اختیار لبام از دستم در رفت و لبخند عمیقی زدم…

سرمو روی شونه ی چپم کج کردم:
-داری میری؟

-اره..کاری نداری؟
-نه مرسی..

سرشو تکون داد و تق..درو بست و رفت..

تک خنده ای زدم و سرمو تکون دادم..سامیار بود دیگه..اخلاق های خاص خودشو داشت…

دیگه می دونستم این رفتارای همیشگیشه و با همه همینطور رفتار میکنه..

دیگه مث قبل که ناراحت میشدم و تو دلم غر میزدم نبودم..برعکس یواشکی قربون صدقه ی این رفتارای مختص به خودش میرفتم…

صدای در ورودی رو که شنیدم اروم از روی تخت بلند شدم و سرکی به بیرون کشیدم..سامیار رفته بود…

جلوی ایینه ایستادم و دستی به باند کوچیک روی زخم گوشه ی سرم کشیدم و تو چشمای سبز عسلی و روشنم خیره شدم…

نوک انگشت اشارمو روی اینه گذاشتم و همینطور که روی صورتم تو اینه حرکتش میدادم زمزمه کردم
-داری چیکار میکنی سوگل..

انگشتمو محکمتر روی ایینه کشیدم و اب دهنمو قورت دادم..

اشک تو چشمام میلرزید و خودمو تار میدیدم….

لبمو گزیدم و صدای ارومم باز دراومد:
-داری چیکار میکنی؟..یادت نره واسه چی اومدی اینجا..یادت نره سامیار کیه..اون اگه بفهمه تو کی هستی و با چه نیتی اومدی تو خونه اش یک لحظه هم زنده ات نمیذاره..سوگل این سوسول بازیا به تو نیومده..تو باید کارتو انحام بدی و بری..خودتو درگیر نکن..کنترل کن احساستو..نذار اونم چیزی بفهمه وگرنه همه چی بدتر میشه..این احساسو تو نطفه خفه کن و سعی کن هرچه زودتر کاری که بهت دادنو انجام بدی و بری….

لب و چونه ام از بغض لرزید و شونه هام جمع شد…

چطوری میتونم این احساس ناب و فوق العاده رو فراموش کنم و بی خیالش بشم…

نگاهمو چرخوندم سمت در اتاق و یاده دیشب افتادم که غذا از بیرون گرفته بود و واسه من اورده بود تو اتاق که بیرون نرم و رو تختم راحت باشم…

من این احساسه تو وجودم رو همیشگی میخواستم..

بی قرار و با گریه نگاهمو دوره اتاق گردوندم و نالیدم:
–ولی شاهین خان مارو میکشه..

یه لحظه با یاده شاهین خان دوباره خشم وجودمو گرفت و خیز برداشتم سمت پاتختی و گوشیمو چنگ زدم…

با دستایی که میلرزید شمارشو گرفته بود و منتظرم شدم جواب بده..

صدای کلفت و خشنش که تو گوشی پیچید، هق زدم و با عصبانیت گفتم:
-چطور میتونی همچین کاری بکنی..فک نکردی ممکنه اتفاقی بیوفته؟..حتی به منم خبر ندادی..پس من اینجا چه غلطی میکنم..منو فرستادی فقط واست حال و احوالشو جویا بشم؟..چی میخواهی تو اخه..چی میخواهی…

با نفس نفس سکوت کردم که شاهین خان با مکث کوتاهی به حرف اومد…

با همون صدای کلفت و ترسناکش گفت:
-اروم..اروم باش..صحنه سازی دیروز لازم بود تا سامیار کامل به تو اعتماد کنه..الان دیگه مطمئن میشه تو از طرف کسی نیستی و بهت ازادی عمل بیشتری میده..چیزی که میدونم بهش نیاز داشتی…

نشستم لب تخت و با همون صورت خیس پوزخندی زدم و گفتم:
-این ازادی عمل شما داشت منو می فرستاد اون دنیا..

انگار اول متوجه حرفم نشد که سکوت کرد اما بعد جوری داد کشید که پرده ی گوشم لرزید و سریع گوشی رو فاصله دادم:
-چی میــــگی..چرا چرت و پرت میگی؟..اون فقط یه نمایش بود دختر..از اول تعریف کن ببینم چه خبر شده…

لبمو با حرص و نفرت جویدم:
-همین دیروز از بیمارستان مرخص شدم..اون کار احمقانه ی شما باعث شد دو روز بیمارستان بستری باشم..سرم از ضربه های محکم به شیشه ماشین شکسته…

نفسشو محکم فوت کرد تو گوشی و با حرص گفت:
-پسره ی احمق نشونش میدم..من گفته بودم فقط یکم بترسونه..سامیار باید از تو مطمئن میشد..درسته یکم بد پیش رفت اما حالا دیگه دستت واسه خیلی کارا بازه…

صورتمو با انزجار جمع کردم..فقط خدا میدونست من از این مرد چقدر متنفر بودم..

دست ازادمو مشت کردم و با طعنه گفتم:
-لطفا دیگه هرکار خواستی بکنی قبلش یه خبر بده که دفعه بعد تو قبرستون دنبالم نگردی….

-همچین خبری نیست..از نقشه ها چیزی ندونی طبیعی تر نقشتو بازی میکنی..فقط بدون هرکاری هم انجام بدیم، به تو اسیب زده نمیشه..شاید بترسونن اما صدمه نمیبینی…حالا تعریف کن ببینم این چند روز چه خبر بوده….

سرمو با نفرت تکون دادم و مشغول توضیح دادن شدم و هر لحظه حس بدم بیشتر و بیشتر میشد…..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن