آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۲۱

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

دلم لرزید و ضربان قلبم هزار برابر شد..

محکمتر به دستش چنگ زدم و خودمو بیشتر به دیوار پشت سرم چسبوندم…

خواستم سرم رو برگردونم اما با دستاش دو طرف صورتم رو قاب گرفت و اجازه نداد….

بوسه اش هیچ ملایمتی نداشت و انگار واقعا داشت تنبیهم می کرد…

دردم گرفته بود اما یه حسی هم ته دلمو قلقلک میداد که خوشم میومد..

دستمو روی سینه اش گذاشتم تا به عقب هولش بدم که همون لحظه گازِ گوچیکی از گوشه ی لبم گرفت….

لرزیدم و به جای هول دادنش، پیراهنشو محکم مشت کردم…

چشمام بسته شده بود و لبهای داغ سامیار روی لبهام میلغزید و محکم و بدون ملاحظه میبوسید…

لبهام واسه همراهی باهاش باز شد اما یکی انگار بهم تشر زد:

-سوگل بی حیا خجالت بکش..همین الان میگفتی دستی که به یه دختر خورده نباید به تو بخوره، حالا رفتی تو حلقش و می خواهی ببوسیش؟..بکش عقب سریع….

با اینکه داشت بهم خوش می گذشت اما تشری که بهم زدن منطقی بود…

سرمو بین دستاش یکم تکون دادم و فشاری به سینه اش اوردم که لباش چند لحظه بی حرکت موندن اما بعد دوباره حرکتشون داد به طرف گونه ام….

بوسه ی ارومی به گونه ام زد و بازم لباشو کشید و به طرفم گوشم برد…

رد لبهاش روی صورتم داغ میشد و نفسهای پر حرارتش داشت اتیشم میزد..

لای چشمامو به زور باز نگه داشتم و از روی شونه ی سامیار به دیوارِ پشت سرش خیره شدم….

لباش رو چسبوند به گوشم و نفس داغشو فوت کرد تو گوش و گردنم…

بدنم می لرزید و مطمئنم اونم حس می کرد که برای اینکه بیشتر اذیتم کنه نفسشو  مستقیم تو گوشم میداد بیرون….

یکی از دستاشو کشید روی موهام و یکم هوشیار شدم..داشت موهامو ناز میکرد؟…

وای یه حالی شدم و قند تو دلم اب شد..

انگار دیگه یادم رفته بود دیشب تا صبح دختری اینجا تو بغل سامیار بوده و من داشتم جون میدادم….

اینقدر نوازشش به دلم نشست که مثل بچه گربه ها سرمو یکم کج کردم و گونه امو به شونه ش کشیدم و چشمامو بستم….

دستشو برد لابلای موهام و بم و خشدار تو گوشم گفت:

-من سعی میکنم از همه چی تو زندگیم لذت ببرم..حتی تنبیه کردنِ یه موش کوچولو که زیادی تو همه چی سرک میکشه..چون این مدت دختر خوب و حرف گوش کنی بودی بهت سخت نگرفتم ولی دفعه های بعدی وجود داشته باشه اونی که پشیمون میشه تویی نه من…..

روی لاله ی گوشم رو اروم بوسید و با مکث دوباره به حرف اومد و اینبار ته صداش پر از تهدید بود:

-توصیه میکنم بهت اصلا کاری نکنی که اون روی سامیار رو هم ببینی..چون بازم میگم من از همه چی تو زندگیم لذت میبرم و فکر نکنم این لذت بردنِ من زیاد به مذاقِ دختر چشم و گوش بسته ای مثل تو خوش بیاد..در جریانِ خوش گذرونی های من که هستی؟….

کاملا متوجه منظورش شده بودم..یعنی می تونست از منم مثل بقیه دخترا بخواد برم تو تختش؟..بی معرفتِ ظالم….

تمام حس خوبی که بهم داده بود دود شد رفت هوا…

هولش دادم عقب و اینقدر حرصم گرفته بود که هرکار کردم نتونستم چیزی بگم و لب هام بی هدف باز و بسته شد…

دستامو مشت کردم و نگاهه تندی بهش انداختم..لرزون پا  کوبیدم و راه افتادم سمت اشپزخونه..

فقط امیدوارم یه روزی برسه که ببینم از همه ی این حرفات پشیمون شدی سامیارِ خوش گذرون…..

با دیدن شماره روی گوشیم با استرس نگاهی به در اتاق انداختم..

خدا لعنتت کنه شاهین خان..درست وقتی سامیار اومده خونه باید زنگ بزنی؟..

من که میدونم همه ی این کارارو میکنی که منو حرص بدی..

دستمو روی نوار سبز رنگ روی صفحه کشیدم و تو دلم خدارو صدا زدم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم…

با اروم ترین صدایی که میتونستم حرف بزنم گفتم:

-الو..

-سوگل!

با شنیدن صدای ضعیف و بی حالِ سورن نفسم بند اومد..

با شوق گوشی رو دو دستی به گوشم چسبوندم و با بغض نالیدم:

-جونم..داداشی..الهی قربونت برم..خوبی؟..

صدای خش خشی تو گوشی پیچید و کمی بعد صدای سورن جون دار تر از قبل به گوشم رسید…

-خوبم عزیزم..چیزی نیست..مسموم شده بودم الان خیلی بهترم…

-سورن به من راستشو بگو..چی شده بودی؟..چرا اینقدر رنگ و روت زرد شده بود؟..عکستو دیدم که بی حال رو تخت افتاده بودی..خواهش میکنم اگه چیزی هست بگو…

نفس عمیقی کشید و با اون مهر و محبته ذاتیش که همیشه تو صداش تاثیر میذاشت گفت:

-نه عزیزم اینجا همه چی خوبه..تو خوبی؟..همه چی مرتبه؟…

بغضمو قورت دادم و انگار که جلومه سرمو تکون دادم و گفتم:

-خوبم نگران من نباش..خیلی زود همه چی تموم میشه و تو از اون خراب شده نجات پیدا میکنی..بهت قول میدم که هرکار بتونم میکنم تا زودتر جفتمون راحت بشیم..باشه؟….

مکثی کرد و با لحن اروم تری گفت:

-مهم نیست..فقط تو مواظب خودت باش..هرکاری که میدونی درسته انجام بده..

دوباره چن لحظه سکوت کرد و بعد گفت:

-سوگل شنیدی؟..به فکر نجات من و این چیزا نباش..اول مواظب خودت باش و بعد هرکاری که درست بود همونو انجام بده..باشه؟…

بغضمو قورت دادم و سعی کردم لبخند بزنم:

-هدف من فقط نجات دادن توعه سورن..

-نه سوگل..من خوبم..بیشتر از من به خودت فکر کن..اول خودت…

اخم هامو کشیدم تو هم و مردد بخاطره لحن نگرانش لب زدم:

– چیزی شده؟

-نه عزیزم..فقط نگرانتم..نمی خوام اتفاقی واست بیوفته..بهم قول بده مواظب خودت باشی…

تا خواستم جواب بدم صدای کلفت و خشنی از پشت گوشی شنیدم که از سورن میخواست زودتر تمومش کنه….

می دونستم زمان زیادی نمی تونیم حرف بزنیم اما همینکه حرف زده بودیم یکم دلمو اروم کرده بود…

هرچند صدای ضعیف و لحن متفاوت تر از همیشه اش کمی نگرانم کرده بود اما همینکه بود و من می تونستم صداشو بشنوم، خوب بود….

سورن نفس عمیقی کشید و صدام کرد:

-سوگل من باید قطع کنم خواهری..یادت باشه چی گفتم..اول به خودت فکر کن من هیچ مشکلی اینجا ندارم….

قطره اشکی از چشمم چکید و پربغض لب زدم:

-فقط میخوام اینو بدونی که دارم همه ی تلاشمو میکنم که زودتر از اون خراب شده نجات پیدا کنی…

-میدونم..میدونم عزیزم..هیس گریه نکن..میسپارمت به خدا..اینقدر به من فکر نکن مواظب خودت باش…

اشک گوشه ی چشممو گرفتم و به سختی باهاش خداحافظی کردم..دل کندن حتی از صداش هم واسه من سخت بود…

سورن تنها کسی بود که تو این دنیا داشتم..دلم واسه یه بار دیگه بغل کردنش لک زده بود…

شماره هارو سریع از تو گوشی پاک کردم و جلوی اینه دستی به سر و صورتم کشیدم…

پوزخندی به خودم زدم که حالا باید میرفتم تو جلده یه خدمتکار و به اربابم رسیدگی می کردم….

اونم یه اربابِ فوق خشن و زورگو..که نمی دونم دلم به چیه این بشر دل خوش کرده بود و واسش می لرزید…

گاهی از بی رحمی های سامیار دلم واسه خودم میسوخت…

من تو این مدتی که تو خونه اش زندگی کردم چه سختی ها و عذاب هایی کشیدم و کسی نفهمید….

اما دل که این حرفا نمی فهمید..صاحبش رو پیدا کرده و دیگه دست بردار نبود….

دوباره لبام به نشونه ی پوزخند کج شد و با شنیدن صدای بلند و کلافه ی سامیار ابروهام پرید بالا:

-سوگل کجایی؟…

با تعجب راه افتادم سمت در و از اتاق زدم بیرون…

رفتم تو اشپزخونه و اخم هامو طبق معموله این چند روز کشیدم تو هم و همینطور که از پشت بهش خیره بودم، جدی گفتم:

-اتفاقی افتاده؟..

در کابینت رو محکم بست و چرخید طرفم..چشماش غلتان خون بود و اخم هاش شدیدا جمع شده بود…

سر انگشتاشو روی پیشونیش کشید و چشمای قرمز و خمارش رو به نگاهم دوخت…

نگاهی که می دونستم الان بدون اختیاره خودم غرق نگرانی شده برای مردِ بی معرفتِ روبروش….

پیشونیش رو محکم فشرد و با دندونای روی هم چفت شده غرید:

-این سر لعنتیم داره میترکه از درد..داروها رو پیدا نمی کنم…

زبونمو روی لبم کشیدم و راه افتادم سمت کابینتی که داروهارو داخلش گذاشته بودم و گفتم:

-سر درد چرا؟..فشارت بالا پایین نشده؟..چیزی خوردی؟…

روی صندلی پشت میز تو اشپزخونه نشست و کلافه و عصبی گفت:

-نمیدونم..گاهی که فشار کارام زیاد میشه سیستم بدنم میریزه بهم و یه جاییم لنگ میزنه..الانم زده به سرم انگار….

یه مسکن از تو سبد داروها برداشتم و یه لیوان اب ریختم و رفتم پشت میز روبروی سامیار نشستم….

لیوان اب و قرص رو دادم دستش و با نگرانی لب زدم:

-خیلی کار میکنی..اصلا به خودت استراحت نمیدی..همش کار و کار و کار..این دیگه چه وضعشه…

قرص رو با چند جرعه اب بلعید و سرشو محکم بین دستاش گرفت و فشرد…

نچی کردم و یکم خم شدم طرفش:

-اینطوری فشار نده سرتو بدتر میشه..پاشو برو روی کاناپه دراز بکش..پاشو منم الان میام…

چشم هاشو محکم روی هم فشرد و بی حرف مثل یه بچه ی حرف گوش کن بلند شد..

همینطور نگاهش می کردم که تلو تلو خوران راه افتاد و رفت تو سالن و با ناله ی کوتاهی خودشو پرت کرد روی کاناپه….

قلبم با دیدنش تو این حال فشرده شده بود…

نگاهی به قابلمه های روی گاز انداختم..هنوز شام هم بهش نداده بودم..این سردرد دیگه از کجا اومده بود…

سرمو تکون دادم و منم رفتم تو سالن..

چشم هاش بسته بود و مچ دست راستشو روی پیشونی چین خورده از دردش گذاشته بود…

لبمو گزیدم و با احتیاط بالای سرش روی کاناپه نشستم…

چشمای خمارش کمی باز شد و از لای پلکای قرمز و یکم متورمش بهم نگاهی کرد….

بی اختیار لبخنده کمرنگی زدم و تا بخوام بفهمم چی به چیه، سرشو از روی کاناپه بلند کرد و گذاشت روی رون پام….

لبخند اروم اروم از روی لبام محو شد و دستم تو هوا موند…

یکه خورده خیره شده بودم بهش که سرشو روی پام جابجا کرد و جاشو درست کرد…

بعد بی خیال و با چشمای بسته، دستشو بلند کرد و دستمو گرفت و گذاشت روی پیشونیش….

ابروهام رفت بالا و از تعجبه زیاد خنده ام گرفت..

لبمو گزیدم و انگشتامو روی پیشونیش حرکت دادم و اروم ماساژش دادم…

اخم هاش یکم از هم باز شد و من با اشتیاقِ بیشتر و محکمتر مشغول ماساژِ پیشونی و شقیقه هاش شدم….

نگاهمو دوختم به قفسه ی سینه اش که اروم و ریتمیک بالا و پایین میشد…

چقدر دوست داشتم سرمو روی این سینه ی ستبر و محکمش بزارم و به صدای قلبش گوش بدم….

این مرد بدترین کار دنیارو هم که با من میکرد اخرش با یه اشاره ازش همینطوری کنارش بودم و هرکار می خواست دریغ نمی کردم…..

عشق خیلی منو ضعیف کرده بود…

دختر فرهمندها که همه اونو با قلب مهربون اما اخلاق سخت و محکمش می شناختن، کارش به جایی رسیده که یه پسر هرچی میخواد بهش میگه و هرکار میخواد باهاش میکنه و اون بدونِ هیچ واکنشی کافیه اون پسر یه اخ کوچیک بگه تا همه چی رو فراموش کنه و جونشم واسش بده…..

همینطور تو فکر بودم که با صدای اخِ سامیار به خودم اومدم و دیدم انگشتم داره میره چشمش….

لبام کش اومد و داشتم میزدم زیر خنده که چشم غره ای بهم رفت…

سریع خندمو خورد و گفتم:

-ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد…

بی حرف روی مبل جابجا شد و ایندفعه به پهلو خوابید و صورتش روبروی شکمم قرار گرفت و اوضاع من بدتر شد…..

نفس گرمش از روی پیراهن به شکمم می خورد و بدنمو داغ میکرد…

نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم..من درمقابل این پسر خلع سلاح بودم….

حتی فکر اینکه نامحرم بود هم نمی تونست مانع این نزدیکی بشه…

منی که اجازه نمیدادم هیچ نامحرمی بهم دست بزنه و حتی بهم نزدیک بشه، حالا چپ و راست با سامیار تماس بدنی داشتم….

و جالب بود که اصلا احساس گناه نمی کردم…

انگار پیونده قلبیم بهش، اونو برام محرم تر از هر محرمی کرده بود…

سامیار دوباره دستمو گرفت و ایندفعه گذاشت روی موهاش و یکم تکون داد…

لبخندم کش اومد..ناز می خواست؟…

انگشتامو با اشتیاق و ملایمت بردم لابلای موهای براق و نرمش و زمزمه وار گفتم:

-سر دردت بهتره؟..

مثل پسربچه ها هومی گفت و سرشو یه کوچولو تکون داد…

لبخندم پررنگ تر شد و ‌انگشتامو محسوس تر لای موهاش کشیدم و نوازشش کردم…

تصمیم گرفتم ساکت نمونم و کمی حرف بزنم..هرموقع باهم حرف میزدیم، احساس نزدیکی بیشتری باهاش می کردم و انگار یه قدم بهم نزدیکتر می شدیم….

پنجه تو موهاش کشیدم و اروم صداش کردم:

-اقا سامیار..

یه لحظه ریتم و حرکت منظم نفسش که به شکمم می خورد قطع شد و فهمیدم نفسشو نگه داشته….

با تعجب نگاهش کردم که سرشو یه کوچولو چرخوند طرفم و از زیر دستام نگاهم کرد و با ابروهای بالا داده گفت:

-اقا سامیار؟!…

تازه فهمیدم چی شد و چرا اینقدر تعجب کرده..

اروم خندیدم و شونه هامو انداختم بالا:

-سامیار…

سرشو با بی خیالی تکون داد و همراه با هومی که گفت سرشو دوباره چرخوند و جاشو روی پام درست کرد…

وقتی نفساش روی شکمم نشست، دوباره یه حس گرم تو وجودم جریان گرفت که مستقیم از نقطه ی برخورده نفس سامیار به شکمم شروع میشد….

شکمم رو ناخوداگاه یکم دادم داخل که فکر کنم متوجه شد اما به روی خودش نیاورد…

وقتی شروع به حرف زدن کردم دیدم چقدر صدام میلرزه:

-اون روز بهم گفتی زیاد بیرون نرم چون خطرناکه..هنوزم نمی تونم برم؟…

سرشو چرخوند و از پایین تو چشم هام خیره شد و با اخم های درهم گفت:

-من گفتم نرو؟..فقط گفتم رعایت کن و هرجا خواستی بری با امیر برو..

شونه هامو انداختم بالا و گفتم:

-خب منظورم همینه..الان هنوزم شرایط مثل قبله؟

-اره..باید مواظب باشی..

-باید دوستم رو ببینم..خیلی وقته ندیدمش..

سامیار با یه جست کوچیک پاهاشو از روی کاناپه انداخت پایین و تو جاش نشست….

دستشو پشت گردنش کشید و گفت:

-میگم امیر فردا بیاد هرجا خواستی برو…

چرخیدم طرفش و پاهامو روی مبل جمع کردم و گفتم:

-نه خب بازم خیالم راحت نیست میترسم…میگم میشه….

حرفمو خوردم که با چشم های ریز شده چرخید طرفم و سرشو سوالی تکون داد…

لبمو گزیدم و با خجالت گفتم:

-میشه دوستم بیاد اینجا..فقط میشینیم حرف میزنیم..بیرون خیالم راحت نیست…

یه جوری از گوشه ی چشم چپ چپ نگاهم کرد که سریع نگاهمو دزدیدم و سرمو انداختم پایین…

دستش اومد طرفم و با انگشتاش زیر چونه ام رو گرفت و سرم رو چرخوند طرف خودش..

با همون اخم های درهمش گفت:

-تا وقتی اینجایی یعنی اینجا خونه ی توعه..درسته باید قوانین رو رعایت کنی و حواست به کارات باشه اما نیازی به اجازه واسه رفت و امدت نیست..تو اختیار داری هرجا خواستی بری و بیایی..اگه گفتم بهم اطلاع بده فقط محضِ احتیاط بود..اینجا هم فعلا خونته..واسه اوردن دوستات به خونه ی خودت اجازه لازم نداری..متوجهی؟….

لبخنده ناز و پر محبتی زدم و بی اختیار دستمو روی مچ دستش که چونه امو گرفته بود گذاشتم…

پلک زدم و خیره تو چشماش گفتم:

-ممنون..راستش منم احساس غریبه بودن ندارم تو این خونه..شاید اشتباه باشه اما یه جوری احساس راحتی دارم که انگار اینجا خونه ی خودمم هست….

یه ابروش رو انداخت بالا و گوشه ی لبش به لبخند کج شد…

کامل چرخید طرفم و یه دستش رو گذاشت روی پشتی مبل و اون یکی دستشو که هنوز به چونه ی من بند بود رو اروم حرکت داد….

انگشتشو روی چونه ام کشید و اروم نوازش کرد و گفت:

-جدی؟..خوبه خوشحال شدم…

لبخندم پررنگ تر شد و اروم و با شیطنت گفتم:

-از چی خوشحال شدی؟..یه مزاحم اوردی تو خونه ات که تو همه کارات دخالت میکنه و همه جا سرک میکشه..این کجاش خوشحالی داره….

انگشتشو اورد بالاتر و روی لبامو که نوازش کرد، بدنم مورمور شد و دلم هری ریخت….

انگشتش گرم بود و روی کل لبم کشیده میشد….

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن