آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۲۳

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

ماشین رو حرکت داد و بدون اینکه چیزی بگه از پارکینگ خارج شد و راه افتاد…

نیم نگاهی به نیمرخش انداختم..

با یه دستش فرمون رو و با اون یکی دستش دنده ی ماشین رو گرفته بود…

تمام حواسش به جلوش بود و با دقت رانندگی میکرد…

لبخندم کش اومد و دستمو گذاشتم روی دستش که روی دنده بود و با محبت گفتم:

-ممنون..

ابروهاش پرید بالا و نگاهه کوتاهی بهم انداخت و گفت:

-بابتِ؟

فشاری به دستش اوردم و گفتم:

-شامِ امشب..خیلی وقت بود تو خونه بودم و اصلا جایی نرفته بودم…

سرش رو تکون داد و چیزی نگفت…

منم تو سکوت خیره شدم به خیابونها و ماشین هایی که با سرعت و بعضیا اروم از کنارمون رد میشد که صدای زنگ پیامک گوشیم بلند شد….

قلبم ریخت و نامحسوس لرزیدم…

من جز دو نفر کسی رو نداشتم که بهم پیام بده..فقط شاهین خان بود و عسل…

یعنی الان کدوم یکیشون پیام داده بود..

بی توجه به صدای گوشی نگاهمو از شیشه کنارم به بیرون دوخته بودم که صدای بم و سنگینِ سامیار بلند شد:

-نمی خواهی ببینی کی بود؟

برگشتم طرفش و مثلا متعجب گفتم:

-چی؟

با چشم و ابرو اشاره ای به کیفم کرد و گفت:

-برات پیام اومد..

با دستپاچگی سریع زیپ کیفمو بازکردم:

-چرا چرا..حواسم نبود..

تو دلم دعا می کردم عسل باشه اما گوشی رو که دراوردم به شانس خودم لعنت فرستادم….

 

شاهین خان بود..

نیم نگاهی به سامیار انداختم و لبخنده مصنوعی زدم و گفتم:

-دوستم عسله…

مشکوکانه سرتکون داد و خودشو مشغول رانندگیش نشون داد…

با استرس پیام فرستاده شده رو باز کردم..

“کجا تشریف میبرین؟..نباید یه خبر بدی که چکار میکنین؟”

لبمو با استرس گزیدم و بی اراده نگاهم بالا اومد و دور و اطرافمو نگاهی انداختم…

انگار واقعا این دیوونه واسه ما بپا گذاشته بود که تمام کارهامونو بهش گزارش بدن…

نگاهه کوتاهی به سامیار انداختم که با اخم های درهم و بی حرف مشغول رانندگیش بود..دوست نداشتم یه چیزی پیدا بشه که شبمونو خراب کنه….

خیلی سریع واسه شاهین خان نوشتم که “شام میریم بیرون” و واسش فرستادم…

پوست لبمو جویدم و صدای گوشی رو قطع کردم..نمی خواستم صداش سامیار رو حساس کنه…

چند دقیقه بعد گوشی تو دستم لرزید و پیامی اومد..

بازش کردم و با دیدنِ پیامش ابروهامو با حرص تو هم کشیدم و نفسمو فوت کردم بیرون….

“اوکی..از این به بعد گزارش رفت و امد و کارهاتون فراموش نشه”

صورتمو جمع کرده بودم و با انزجار به گوشی نگاه می کردم که یه لحظه متوجه سنگینی نگاهه سامیار شدم…

فوری صورتمو به حالت عادی برگردوندم و لبخند مصنوعی هم روی لبهام نشوندم….

نباید به چیزی شک می کرد..حساس هم نباید میشد…

یه “اوکی” واسه شاهین خان فرستادم و بعد از پاک کردن همه ی پیام ها، گوشی رو دوباره انداختم تو کیفم…

یه ربع رو تو سکوت طی کردیم و بعد سامیار ماشین رو جلوی یه رستوران پارک کرد و اشاره کرد پیاده بشم……

 

خودش هم سریع پیاده شد و دزدگیر ماشین رو زد و اومد پیش من که اون طرف ماشین منتظرش ایستاده بودم….

کنارم که ایستاد، ناز کردم و با چشم و ابرو به بازوش اشاره کردم و گفتم:

-اجازه هست؟

بدون اینکه چیزی بگه همینطور که دستش تو جیب شلوارش بود، بازوش رو کمی به سمتم متمایل کرد…

لبخندم پررنگ شد و با عشق دستمو دور بازوی عضلانی و محکمش حلقه کردم…

انگار داشتم رو ابرها راه میرفتم…

راه رفتن جلوی دیگران با کسی که عاشقشی و خواهانِ هر لحظه با اون بودنی، چقدر لذت بخش بود و باعث میشد احساس غرور کنی….

هماهنگ با هم قدم برداشتیم سمت رستوران که اینقدر شیک و نورانی بود که چشم هارو خیره میکرد….

وارد راستوران شدیم و وقتی فهمیدم سامیار از قبل میز رزرو کرده بود، اینقدر خوشحال شدم و ذوق کردم که دلم می خواست بپرم تو هوا….

اما فقط تونستم فشار پنجه هامو دور بازوی سامیار بیشتر کنم…

برگشت نگاهم کرد و وقتی لبخنده عریض و برق چشم هام رو دید باز اون لبخنده کجش نشست کنج لبش…

پشت میر نشستیم و اطراف رو دید میزدم که گارسون اومد و منو رو به طرفمون گرفت….

با تشکر کوچیکی از دستش گرفتم و یه نگاهه سرسری انداختم و از اونجایی که عاشق کوبیده بودم بازم همونو سفارش دادم…..

سامیار هم منو رو داد دست پسره و گفت:

-دو تا کوبیده با مخلفات کامل…

گارسون که رفت با خنده سرمو چرخوندم سمت سامیار و مشغول پر حرفی شدم و تند تند حرف میزدم براش…..

 

با همون لبخند کجش بدون اینکه یه کلمه حرف بزنه خیره نگاهم میکرد…

فقط گاهی برای تایید یا نهی حرفام سرشو تکون میداد…

سفارشمون رو اوردن و روی میز چیدن…

اینقدر گشنه ام بود که همینکه دوتا گارسون از میز فاصله گرفتن شروع کردم به خوردن…

یه قلوپ از نوشابه خوردم و درحالی که دور دهنم رو با دستمال پاک می کردم صداش زدم:

-سامیار؟

هومی گفت و سرشو تکون داد..یه تیکه کباب سر چنگالم زدم و گفتم:

-نمی خواهی یه سر به مامانت بزنی؟..از اون روز دیگه نرفتی پیششون…

اخماشو کشید تو هم و به بشقاب جلوم اشاره کرد:

-بخور اینقدر حرف نزن…

پوفی کردم و منم اخمامو کشیدم تو هم و با حرص گفتم:

-خیلی لجبازی…

جوابمو نداد و حالم گرفته شد…

مامانش بهم زده بود و از اول تا اخر همش گریه کرد که دلش واسه سامیار تنگ شد و چرا نمیاد دیدنش….

دوباره لقمه ام رو قورت دادم و گفتم:

-بالاخره که باید هر چند وقت یه بار بری دیدنشون..نمیشه که بی خیالشون بشی..حتما الان دلش تنگ شده..گناه داره خب….

با اخم سرشو اورد بالا و درحالی که بهم چشم غره میرفت گفت:

-یکم به زبون خودت و گوش من استراحت بده سوگل..سرمو خوردی….

خنده ام گرفت و تا خواستم جوابش رو بدم نگاهم به پشت سرش افتاد…

به کسی که با چشم های قرمز و صورتی پر از خشم، با غضب بهم نگاه میکرد……

خشکم زد و حتی نتونستم نگاهمو از چشمهای پر خشمش بگیرم…

دستم روی میز مشت شد و لبمو گزیدم…

این چه بلایی بود..دقیقا تو همون رستورانی که ما اومده بودیم، اونم باید پیداش میشد؟..

دقیقا همون شبی که من بعد از مدتها از خونه بیرون اومدم، باید میدیدمش؟…

این چه شانسی بود که من داشتم…

بدنم نامحسوس می لرزید و داشتم سکته می کردم….

این پسر باید جای داداشمو پر میکرد و حامی من میشد اما برعکس خودش شده بود کابوس شب و روز من و ازش وحشت داشتم….

با صدای سامیار به سختی نگاهمو از چشمای قرمز پوریا کندم و بهش نگاه کردم که گفت:

-حالت خوبه؟..چی شد یه دفعه؟..رنگت بدجور پریده..

اب دهنمو قورت دادم و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:

-میشه بریم خونه؟…

ابروهاشو انداخت بالا و سرشو تکون داد:

-اره چرا نمیشه..برو جلوی در تا منم حساب کنم و بیام…

با وحشت کیفمو چنگ زدم و گفتم:

-نه نه..منم باهات میام…

مشکوک و با چشمایی ریز شده نگاهم کرد و گفت:

-چی شده سوگل؟..چرا اینقدر ترسیدی…

هنوز دهنمو واسه جواب باز نکرده بودم که صدای نحسش رو از کنارمون شنیدم….

-به به سوگل خانوم..پارسال دوست امسال اشنا..دلمون برات تنگ شده بود خانوم خانوما….

وحشت کردم و نگاهم خیره موند به اخم های سامیار که اروم داشتن تو هم گره می خوردن و فکش که دوباره داشت منقبض میشد….

بدون اینکه نگاهمو از سامیار بگیرم اروم از کنار میز قدم برداشتم و رفتم طرفش..

یه جوری کنارش ایستاده بودم که نصف بدنم پشتِ بازو و کمرش پنهان شده بود و انگار پشتش پناه گرفته بودم….

من از هیچکس به اندازه ی این پسر نمی ترسیدم…

کم نبودن روزایی که تنها گیرم می انداخت و یه گوشه خفتم می کرد و هیچکس نبود به دادم برسه…

سامیار با اخم هایی درهم و متعجب و مشکوک نگاهش رو از حرکات من گرفت و به پوریا نگاه کرد….

هردو طلبکار و اخمو و با چشم هایی به خون نشسته به همدیگه نگاه می کردن…

سامیار دستاش رو زد به کمرش و سرش رو بالا گرفت و با پوزخندی گوشه ی لبش، مغرور و محکم گفت:

-اقا کی باشن؟

پوریا هم پوزخندی زد و با لحن بی ادبانه ای گفت:

-فضولیش به شما نیومده..بکش کنار با سوگل کار دارم…

تا حس کردم بدن سامیار حالت تهاجمی به خودش گرفت، چنگ زدم به بازوش و لرزون و با بغض صداش کردم:

-سامیار…

قبل از اینکه سامیار جواب بده، پوریا سوت ارومی زد و با لحن پر تمسخری گفت:

-جووون..بالاخره افتخار دادین صداتون رو شنیدیم..

بازوی سامیار رو محکمتر گرفتم که نره طرفش و درحالی که هرلحظه ممکن بود بغضم بترکه و بزنم زیر گریه، نالیدم:

-بریم سامیار..تورو خدا بریم…

سامیار با همون اخم های درهم و فکی که هرلحظه محکمتر میشد، سرشو یکم چرخوند طرفم جوری که نیمرخش سمت من بود و گفت:

-این یارو کیه؟..تورو از کجا میشناسه؟…

دوباره پوریا پرید وسط حرفمون و گفت:

-من اشنام..جنابعالی کی باشن؟..

 

سامیار که دید من هر لحظه ممکنه پس بیوفتم با نگاهش واسه پوریا خط و نشونی کشید و بعد روش رو ازش گرفت….

با خونسردی از تو کیف پولش مقداری اسکناس برداشت و روی میز گذاشت و کیفش رو برگردوند تو جیبش..

دست انداخت دور بازوهام و همینطور که راه میوفتاد با پوزخندی که گوشه ی لبش بود گفت:

-بکش کنار بچه..حوصله ی بچه بازی ندارم…

محکم خودمو چسبوندم بهش و با قدمای بلند از رستوران زدیم بیرون..

صدای قدمای پوریا رو پشت سرمون می شنیدم..مطمئن بودم سامیار هم متوجه شده بود پشت سرمون داره میاد اما عکس العملی نشون نمیداد…..

یکم که از رستوران دور شدیم یهو ایستاد و دستش رو از دورم برداشت و چرخید عقب…

منم کنارش ایستاده بودم که پوریا رسید بهمون و تو چند قدیمون ایستاد و رو به من گفت:

-باید با هم حرف بزنیم…

اخمام رفت تو هم و با ترس نگاهمو به زیر انداختم..از هیچکس به اندازه ی این پسر تو زندگیم

نمی ترسیدم….

حتی نسبت به اسمش هم فوبیا داشتم…

سامیار یه قدم رفت جلو و دستاش رو زد به کمرش و گفت:

-حرفی داری به من بزن..

پوریا با حرص و عصبانیت نگاهش کرد و با تمسخر گفت:

-نه بابا..شما؟

-وکیل وصی..قیم..همه کاره ی این خانم..حرفی داری بزن وگرنه بزن به چاک تا واست گرون تموم نشده…

پوریا دوباره اون چشم های سرخشو به من دوخت و با عصبانیت انگشت اشاره اش رو گرفت طرفم و درحالی که تکونش میداد گفت:

-این یارو کیه؟..واسه این فرار کردی؟..می خواستی ازاد باشی و هر غلطی دلت خواست بکنی؟…مگه تو بی صاحبی….

 

بغضم با هر کلمه ای که می گفت بزرگتر میشد و در اخر اشک شد و از گوشه ی چشمام سرازیر شد روی صورتم….

با ترس و نفرت نگاهش کردم و دلم رو به بودنِ سامیار خوش کردم که ازش نترسم و اروم و با صدایی لرزون گفتم:

-اگه صاحب داشتم که گیر شما نمی افتادم…فرار کردم تا راحت باشم..به تو مربوط نیست این مرد کیه..هرکی هست اینقدر بهش مطمئنم که با خیال راحت کنارش قدم بردارم و هیچ ترسی نداشته باشم..فرار کردم تا از زیر دست و پای شما از خدا بی خبرا جمع بشم..شماهایی که با دیدنِ یه دخترِ تنها و بی کس همتون دندون تیز کرده بودین واسه دریدن..حالم از همتون بهم می خوره…..

سامیار با اخم های درهم نگاهم کرد و و سخت و محکم گفت:

-این کیه سوگل؟..

با گریه بهش نگاه کردم و با هق هق و بریده بریده گفتم:

-پـ ـسـ ـر عـ ـمـ ـه امِ…

حالت صورت سامیار درجا عوض شد و اینقدر خشن و ترسناک شد که خودمم یه لحظه ترسیدم…

نگاهمو ازش گرفتم و پوریا بدون توجه به سامیار پوزخندی زد و با لحن قبلی گفت:

-مشخصه چقدر ناراحت بودی که حالا با یه غریبه دست تو دست میچرخی..اون از برادرت که معلوم نیست تورو ول کرد و یهو کدوم قبرستونی گم شد..اینم از تو که منتظر بودی ول بشی و با این و اون بپری..داری چه غلطی با زندگیت میکنی؟…..

رنگم بدجور پریده بود و بدنم می لرزید…

سامیار نمی دونست من برادر دارم..اصلا حرفی در این مورد بهش نزده بودم…

خدایا نجاتم بده..حالا جواب سامیار رو چی بدم..

اشک هامو از روی صورتم پاک کردم و با نفرت به پوریا نگاه کردم..

کاش قدرت اینو داشتم که تمام حرصم رو سرش خالی کنم..چقدر ازش بدم می اومد….

اما قبل از اینکه من کاری کنم یا حرفی بزنم، یقه ی پوریا تو دست سامیار مشت شد و محکم چسبوندش به دیواری که کنارمون بود……

همینطور که یقه اش رو گرفته بود محکم به دیوار فشارش میداد و با مشت دستش به زیر گلوش فشار میاورد….

صورت پوریا سرخ شده بود و به سختی می تونست نفس بکشه…

سامیار صورتش رو برد جلو و از بین دندون های بهم قفل شده اش گفت:

-بهت گفتم حرفی داری به من بزن..تو هیچ حقی نداری که حتی با این دختر حرف بزنی..کسی بخواد اذیتش کنه یا حرف نامربوطی بهش بزنه اول باید از زیر تیغ من رد بشه..شیرفهم شد؟..این دختر دیگه تنها نیست که شما گرگ ها دندن تیز کنین واسش..نفسِ کسی رو که بخواد اذیتش کنه رو میبرم..افتاد؟….

پوریا با اینکه داشت خفه میشد اما بازم از زبون نیوفتاد و بریده بریده گفت:

-این..هرزه..ارزششو..نداره..که…

هنوز جمله اش کامل نشده بود که سامیار یقه اش رو محکمتر گرفت و اون یکی دستش رو مشت کرد و برد بالا….

همزمان با برخورده مشتش با چونه ی پوریا، جیغ خفه ی من از ترس و فریاده پوریا از درد بلند شد….

سامیار همینطور که با عصبانیت و نفرت نگاهش میکرد، محکم پرتش کرد روی زمین..

انگشت اشارش رو تهدیدوار جلوش تکون داد و نفس زنان گفت:

-دفعه اخرت بود که این گوه رو خوردی..دیگه دور و بر سوگل نبینمت حیوون..فهمیدی؟..حالا هم سریع بزن به چاک..

با حرص لگدی به پای پوریا که هنوز روی زمین ولو بود زد و اومد طرف من که از ترس چسبیده بودم به دیوار….

دستمو تو دستش گرفت و انگشتاش رو لابلای انگشتام قفل کرد و راه افتاد و منو هم دنبال خودش کشید…..

 

به ماشین که رسیدیم با ریموت درها رو باز کرد و با سر اشاره ای به ماشین کرد:

-بشین!

نیم نگاهی بهش انداختم..بدجور عصبانی بود و هنوز نفس نفس میزد…

اب دهنمو قورت دادم و اروم نشستم تو ماشین..خودش هم ماشین رو دور زد و سوار شد…

بدون اینکه نگاهم کنه استارت زد و با یه تیک اف وحشتناک راه افتاد…

اینقدر تند میرفت که چسبیده بودم به صندلی و تند تند صلوات می فرستادم…

جرات نداشتم حرف بزنم اما خیلی ترسیده بودم..

زیر لب جوری که شک داشتم بشنوه زمزمه وار گفتم:

-سامیار یکم ارومتر..تورو خدا..

کف دستشو محکم اورد بالا، بدون اینکه چیزی بگه یعنی ساکت باش و من واقعا خفه شدم….

لبهامو بهم فشردم و تا خونه با دستام از دو طرف صندلی رو چنگ زدم و تو دلم صلوات فرستادم….

نمی دونستم بخاطره پوریا و حرفاش اینقدر عصبانیه یا بخاطره مخفی کردن داداشم…

به خونه رسیدیم و ماشین رو تو پارکینگ پارک کرد و تو سکوت با اسانسور رفتیم بالا و وارده خونه شدیم…

داشتم اروم و بی صدا می رفتم سمت اتاقم که صدای بلند و محکم و عصبی سامیار بلند شد:

-کجا؟..بیا بشین اینجا ببینم…

با ترس نگاهش کردم که با حرکت سرش به مبل اشاره کرد و گفت:

-زود باش…

سرم رو تکون دادم و رفتم طرفش و روی مبلی که نشون داده بود نشستم و مثل بچه هایی که منتظر تنبیه هستن، پاهامو جفت کردم و دستامو پیچیدم تو هم و با چشم های مظلوم شده ام خیره نگاهش کردم……

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن